آیا نباید از جنگ گذشته درس آموخت؟

حسین زاهدی

روز آنلاین  _ دریادار فالن که یکی از مقامات عالیرتبه نظامی و فرمانده نیروهای نظامی امریکا در منطقه اسیای مرکزی ‏وخاور میانه و شمال افریقا بود، به تازگی در اثر اختلاف نظر های حل نشدنی با مقامات کاخ سفید به ویژه در ‏مخالفتش با حمله به ایران بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود.‏

 

تحلیلگران امریکائی این رویداد را پیروزی اقای دیک چینی و گروه همفکران او که طرفداران سر سخت حمله به ‏ایران می باشند ارزیابی کرده اند. بنا بر این تحلیل ظاهرا خطر حمله به ایران تشدید شده، زیرا یکی از موانع ‏موجد بر سرراه نظریه های چینی برطرف گردیده است. البته، گروهی هم براین باورند که استعفای فالن که ‏اعتراض اشکار‏‎ ‎‏ به چنین برنامه ای می باشد ست طرفداران حمله را از جهت افکار عمومی لااقل برای کوتاه ‏مدت بست. انچه از مجموع تحلیل های صاحب نظران استنباط میشود اینست که فشار دست راستی ها ی طرفدار ‏حمله بسیار زیاد بوده که اد میرال فالن ناچار به چنین موضع گیری شده است و لابی اسرائیل نیز مطمئن است اگر ‏بوش تکلیف ایران را روشن نکند رئیس جمهور اینده بسیار بعید است که در سال اول دست به حمله بزند. لذا تلاش ‏وفشار زیاد دارد که همین کابینه مسئله را حل نماید.

 

آیا دولتمردان و به ویژه اقای دکتر احمدی نژاد وهمفکران و همکاران ایشان این رویداد را در خور اعتنا ندانسته و ‏همچنین بر یقین محکم خود که امریکا محال است به ایران حمله کند باقی میباشند؟ ظواهر امر نشان میدهد که ‏ایشان نگرانی چندانی از بابت این قبیل تحولات ندارند. ما ارزو میکنیم که نظر ایشان درست دراید. اما مفید است ‏که توجه خوانندگان را به خاطره ای از مقطع آغازین جنگ ایران و عراق جلب کنم که شاید بتوان درسی از آن ‏اموخت. در یکی از سفر هایم به ایران حدود سال 1371 /1992، روزی در حضور مرحوم مهندس بازرگان ‏صحبت به جنگ ایران و عراق کشید واینکه ایا ممکن بود در ان شرایط از این جنگ پیش گیری کرد؟ ایشان ‏خاطره زیر را در این زمینه نقل کردند:

 

روزی در سال 1359 از شورای انقلاب از من خواستند برای مشورت در مسئله مهمی در جلسه شورا شرکت ‏کنم . وقتی به جلسه رفتم دیدم اقای دعائی سفیر ایران در عراق نیز در جلسه حضور دارد. گفتند اقای دعایی ‏گزارشی دارند. اقای دعایی بیان کرد که در ماههای اخیر هر چند وقت یکبار و گاهی گاهی هرهفته مرا به ‏وزارت امور خارجه احضار و با ارائه مدارکی به دخالتها و کوشش ایران برای اخلال و اشفتگی در عراق ‏اعتراض مینمایند و من توضیح میدهم که این ها کار دولت ایران نیست و گروههای خود سرند که دنبال قدرت ‏نمایی هستند و نظایر این نوع استدلالها برای رفع اعتراض. اما هفته گذشته صدام حسین مرا احضار کرد و پس از ‏بیان اعتراض شدید به دخالتها و اخلالها گفت این وضع برای من قابل تحمل نیست. شما بروید تهران و به اقای ‏خمینی بگویید من اولین دولتی بودم که جمهوری اسلامی را به رسمیت شناختم و اگر اجازه بدهند من (صدام) ‏خودم شخصا به ایران میایم تا با مذاکره اختلافاتمان را حل کنیم اگر مایل نیستند با من مذاکره کنند من یک هیئت ‏عالیرتبه به ایران میفرستم و یا دو لت ایران یک هیئت عالی برای مذاکره به عراق بفرستدتا اختلافات فیما بین حل ‏شود زیرا ادامه این وضع برای من قابل تحمل نیست و من برای خاتمه دادن به این وضع به ایران حمله نظامی ‏خواهم کرد. سپس اقای دعائی تاکید کرد که این ادمی است که حمله خواهد کرد.‏

 

شورای انقلاب تصمیم میگیرد که اقای دعایی به اتفاق اقای مهندس بازرگان و اقای دکتر بهشتی برای بیان ماجرا ‏و تعین تکلیف به دیدار رهبر انقلاب بروند. در این دیدار ابتدا اقای دعایی شرح کامل ماجرا ونهایتا تهدید صدام را ‏بیان میکند رهبر انقلاب در پاسخ به او میگویند محلش نگذارید. سپس اقای مهندس بازرگان به استدلال میپردازد ‏که باید توجه کرد که امروزه موقعیت ما به علت اعمال تندی که شده ومواضع تندتری که اتخاذ گردیده است در ‏بین ملل جهان چندان مطلوب نیست و اگر گرفتار جنگ شویم کسی از ما حمایت نخواهد کرد بلکه از طرف مقابل ‏ما حمایت خواهند کرد. ازاین گذشته وضعیت ارتش به علت اعدام بسیاری از فرماندهان عالی و درجات پائین تر و ‏اهانت های بسیاری که به ارتش و ارتشیان از افراد وگروههای مختلف شده ومیشود وضع بسیار نامناسبی دارد ‏وبکلی فاقد روحیه لازم است. از این گذشته تسلیحات نظامی ما عمدتا امریکایی است و با مشکلات میان دو کشور ‏دیگر دسترسی به لوازم یدکی مشکل و شاید غیر ممکن باشد. براینها باید اضافه کرد که جهان غرب و حتی کشور ‏های عربی محال است بگذارند ما پیروز شویم. بنا بر این باید از وقوع جنگ جلو گیری کنیم. رهبر انقلاب در ‏پاسخ میگویند گفتم محلش نگذارید. مجددا اقای دکتر بهشتی شروع به استدلال میکند اما ایت الله خمینی تا سخن او ‏پایان گیرد تحمل نمیکنند واز جایشان برمیخیزند و برای بار سوم تکرار میکنند که گفتم محلش نگذارید و بطرف ‏در اندرونی حرکت میکنند . اقای دعایی که بسیار ناراحت شده بود میگوید اقا من به بغداد نخواهم رفت اقای ‏خمینی که نزدیک در اندرونی رسیده بودند پس از تامل کوتا هی رویشان را بطرف دعایی برگردانده ومیگویند ‏وظیفه شرعی ات می باشد که بروی وبدون اینکه منتظر پاسخ شوند به قسمت اندرونی وارد میشوند. به شورای ‏انقلاب برمیگردند و اقای دعایی بسیار ناراحت بوده در حالیکه گریه میکرده است میگوید به خدا قسم او (صدام) ‏حمله خواهد کرد. هیچ کس کاری نمیتواند بکند و مدتی بعد عراق به ایران غافلگیرانه حمله میکند.‏

 

چرا رهبر انقلاب حا ضر به گفتگو نشدند؟ بنظر میرسد ایشان بنا بر محاسبات خود که احتمالا حول این مسایل ‏بوده که شصت در صد جمعیت عراق شیعه هستند بیست در صد کرد میباشند وهمه دشمن صدام و سنی ها هم از ‏دیکتاتوری او به تنگ امده اند اگر صدام حمله کند اسلحه را بطرف خود او برمیگردانند، می پنداشته اند صدام ‏متوجه این مطلب هست و محال است حمله کند. این یقین وباور ومحاسبه با اینکه ظاهری منطقی داشت، غلط از ‏اب در امد وجنگی را سبب شد که یک ملیون انسان در ان کشته شدند و خساراتش انقدر عظیم است که قابل اندازه ‏گیری نیست. اطمینان مرحوم ایت الله خمینی تا بدان حد بود که حتی وقتی صدام با بمباران فرود گاه مهر اباد حمله ‏را آغاز کرد در واکنش خطاب به مردم گفتند یک دیوانه امد چند سنگ پرتاب کرد وفرار نموده.‏

 

ایا احتمال ندارد که امروز نیز این یقین محکم رئیس جمهور و دولتمردان دیگرحکومت ایران همسان همان یقین ‏رهبر انقلاب در ان دوران در مورد صدام باشد. اگر باصدام گفتگوئی اغاز شده بود احتمال داشت فاجعه جنگ ‏عراق پیش نمی امد و یا حد اقل یک سال مذاکره به ایران فرصت میداد هم نیرو های خود راباز سازی کند و هم به ‏کشور انقلاب زده سروسامان بهتری بدهد و ان شکست ها وضربات اولیه رانخورد که برای باز پس گرفتن هر ‏قسمت تلفات وخسارات زیادی را متحمل شود.‏

 

اگر این بار نیز این یقین واطمینان مسوولان ایران اشتباه در اید چه کسی وکدام قدرتی میتواند جبران جا نهایی که ‏تلف میشود و ویرانی هایی که ببار میاید را بکند؟ ما اگر متوقف کردن موقت غنی سازی را بپذیریم ومذاکرات را ‏اغاز کنیم هیچ چیزی ازدست نمیدهیم زیرا مذاکرات مسلما یکسالی طول خواهد کشید . اگر ما به هدفهایمان در ‏تامین حقوق مان رسیدیم که پیروزی بزرگ وبی هزینه ای بدست اورده ایم و اگر نرسیدیم حد اقل منفععتش برای ‏ما وجهه حق بجانبی است که در جامعه جهانی پیدا میکنیم. از این مهمتر آن که، دوران حکومت دولتمردانی که ‏مشتاق جنگ هستند در آمریکا بسر امده و افراد جدیدی که احتملا کمتر طرفدار جنگ هستند زمامدار شده اند و این ‏موهبتی برای ما خواهد شد وهر زمان که بخواهیم غنی سازی را از سر میگیریم. بنا براین توقف موقت غنی ‏سازی هیچ زیانی برای ما ندارد. اما اگر موردحمله قرار گریم و یا حتی فقط بمباران شویم دهها سال طول می کشد ‏تا خسارات جبران شود.‏

 

انصاف نیست جان تعداد بیشماری از مردم برای لجبازی و تکیه بر یقینی که دلائل خلاف ان کم نیست تلف شود. ‏در چنین شرایطی، اگر هم زمامداران به فکر انتخاب راه مطمئن و بی خطر نیستند، مردم خود باید از طریق ‏فشارهای مسالمت امیز نظیر مراجعه به رجال ونخبگان سیاسی و نویسندگان و روشنفکران و سازمان هایی که ‏بتوانند موثر باشند، تلاش خود را برای جلوگیری از فاجعه به کار گیرند. تلاش مسالمت امیز ومطالبه تامین امنیت ‏جانی وظیفه خود افراد است، وقتی دولت راه خطرناکی تعقیب میکند .‏