چند پرسش

شهرام فریدونی

 

با درود به ایران و ایرانی

بعد از خواندن مقاله های آقایان رضا عزیزی نژاد و مهدی مؤیدزاده و مقالات و مطالب  مربوطه به آن، می خواهم با اجازه شما چند سوال را که در ذهن من و هر ایرانی که این مقالات را می خواند مطرح می شود را مطرح کنم.

1- آیا براستی گذشت سی سال کافی نیست تا ما را  قادر به برسی منصفانه گذشته بکند؟ آیا ما به زمان بیشتری لازم داریم؟

 

 2- براستی کیست که امروز آرزو نکند که ای کاش در آن روزهای متشنج، گروه الیت ما خونسردی خود را حفظ میکرد و بجای ملایان و آن سوابقشان بدنبال بختیارمی رفت؟

 آیا روا نیست تا از خود سوال کنیم که آیا ملت ایران به چنین سرنوشتی دچار می شد، اگر رهبران جبهه ملی،  بجای ملایانی بیسواد و اهریمن همچون خمینی، و وطن فروشانی سود جو همچون  رفسنجانی، بهشتی و دارو دسته اشان، بدنبال شخصیتی  چون  شاهپور بختیار می رفتند؟

 

3- کیست که  از خود نپرسد که نویسندگان و امضا کنندگان آن  بشارتنامه با کدام  سواد سیاسی و بر پایه چه شناختی آنچنان از خمینی و افکار او دفاع کردند، و به او مشروعیت بخشیدند؟

 

 

 

4- آیا سواد سیاسی آنان، در روز نوشتن آن بشارتنامه،  کتابهای خمینی و نقشه های شوم او را نیز برای میهن و ملتمان در بر می گرفت؟

 

5 -جواب این سوال اگر آری باشد، که این آقایان دانسته ایران را به خمینی دادند، و اگر نه، که ایشان بیسوادانی بودند که با نادانی خود ملت را به این روز نشانده اند. آری، جواب این سوال هر چه که باشد چیزی نیست بجز چوبی دو سر طلا.

 

براستی از خود بپرسیم که در سال 57، اکنون که 30 سال از آن روز میگذرد،  چه کسی لیاقت رهبری و سیاستگذاری را داشت؟ شاهپور بختیار که اهریمن را در زیر عبا و عمامه دید، یا کسانی که ورود اهریمن را بشارت دادند و به ملت ایران تبریک گفتند؟

 

 6-  امروز و بعد از سی سال که بسیاری از آن شخصیته ا در میان ما نیستند، آیا روا نیست که شجاعانه به اشتباهات گذشته اعتراف کنیم؟

آیا اعتراف نکردن ما به این گونه مسایل، حمل بر کتمان کاری، عدم شفافیت  و یا نداشتن بصیرت سیاسی نشده موجب سلب اعتماد بیشتراز جانب ملت ایران نخواهد شد؟

 

اینجانب بر این باورم که بر کسانی که تاریخ سال 57  ایران را حضورا دیده اند و یا خوانده اند و همچنین سخنرانی های شاپور بختیار را در آن زمان شنیده اند پوشیده نیست که نام  شاپور بختیار در تاریخ ایران به نیکویی برده خواهد شد! مردی که در سال 57 و در آن دوران ملتهب از بدتر بودن حکومت نعلین از چکمه گفت واز لاییسیته دفاع کرد. لغتی که بسیاری از جویندگان نام و مقام در امروز از بزبان آوردنش نیز بیم دارند.

خدای را سپاس که سخنرانی های آن بزرگ مرد هنوز موجود است و هموطنان می توانند با مراجعه به اینترنت رفته  و خود گوش بدهند و ببینند که او، آنزمان چه می گفت و چه می کرد و خود قضاوت کنند.

 

در پایان اجازه میخواهم تا نوشته خود را با چند جمله از مصاحبات آن بزرگ مرد به پایان برسانم!

 

 شاهپور بختیار گفت:

 

آیا می شود نشست با آن هایی که به کمیته ها دستور می دادند آتش بزنید، ایران را از پای در آورید! عیب نداره که یک میلیون و یا دو میلیون بمیرند، چرا که ایده آل ما ایده آل دیگر و بزرگتریست .....و در کمیته هایشان آفرین میفرستادن بر جلادانشان .... که بکشید! محاکمه لازم نیست!...

 

آن وقتی که بایستی به من می گفتند که بیا و مملکت را اداره بکن، نوبت هویداها بود، نوبت شریف امامی ها بود و دیگران بود. وقتی که سرطان خمینی تمام اعضا وارگان های ملت ایران را گرفته بود، من دو راه داشتم، یا بگویم چادر وجاهت ملی به سر می کشم و دخالت نمی کنم، یا مثل دیگران عربده می کشم که جمهوری اسلامی می خواهم. من فرمان شاه را قبول کردم و سعی خودم را هم کردم.

(سخنرانی بختیار در سال 1984)

بر جبهه ملی و مصدق،  کاملا بعد از آن تلخی هایی که از دست سید ابولقاسم کاشی و افراد مثل او کشید، کاملا روشن بود که راه ما اگر راه مصدق باشه، نمی تواند راه آخوند و آخوندیسم باشه! و البته بنی صدر آدم خیلی کوچکی بود و هست ولی افراد دیگری که خود را جانشین مصدق، مثل آقای سنجابی و اینها م یدانستند، آنها راه را برای آمدن خمینی و غیره باز کردند! البته گناهان دولت های سابق کم نیست که نمی گذاشتند که ما آزادانه دارای یک احزابی باشیم که ملی گرا باشند، مترقی باشند و به  منافع مملکت بیشتر از هر چیز توجه کنند. ولی وقتی که فتنه خمینی شروع شد، از افرادی که خواستند خودشان را نزدیک بکنند به آن چیزی که می گفتند امام، و من یک آخوند بیسوادی می دانستم، از ابتدا، قبل از اینکه از بغداد برود به پاریس، تکلیف خودم را روشن کردم.

 

اگرمن برگردم به ایران و عمر من سی دفعه هم تکرار بشود، بنده باز خواهم گفت، همانطور که گالیله گفت ، دموکراسی تنها را نجات ایران است، هر قدر که مشکل باشد، هر قدر که دشوار باشد و هر قدر که ما ناپخته باشیم.......امیدوارم که دوستان خارج کشور ما، حالا که نمی توانیم در داخل با آنها صحبت بکنیم، این را متوجه باشند که باز اگر من برگردم مساله دموکراسی اولین کاراست و تنها راه نجات ملت می باشد. به حساب آوردن ملت در اداره کردن ملت، این معنای دموکراسی است.

ایران هرگز نمیمیرد

15.06.2008