مارادونای
افسانه ای و
آسیبهای آمریکا
ستیزی جهان
سومی!
یکشنبه،
9 دی 1386
رشيد
اسماعيلي
روزی
در جلسه ای
تشکیل یافته
از روزنامه
نگاران اصلاح
طلب، خانم
روزنامه نگاری
که خود را
سکولار می
دانست جمع را
با شدت و هیجان
تمام مخاطب
قرار داد که
نباید اجازه
دهیم پرچم آمریکا
ستیزی بر دوش
احمدی نژاد
قرار بگیرد و
او از این طریق
در بین توده
های محروم
مسلمانان «جا» باز
کند و «محبوب
شود». او معتقد
بود که ستیز
با آمریکا،
ارزشی
روشنفکرانه
است که احمدی
نژاد آن را
مصادره به
مطلوب کرده
است! به عقیده ی
این خانم
روزنامه نگار سکولار
وظیفه ی
مبارزه با آمریکا
و پرچم ستیز
با آن می بایست
بر دوش
روشنفکران
باشد. موضوع
آن جلسه بحث
در مورد سیاست
خارجی آمریکا
بود. من در وقت
کوتاهی که برای
صحبت داشتم به
مصداق مثل
معروف «عیبش
جمله بگفتی
هنرش نیز باز
گوی» به نقش
مثبت و جایگزین
ناپذیر آمریکا
در مبارزه با
فاشیسم و کمونیسم
طی قرن بیستم
اشاره کردم و
این نقش مثبت
را به نقل
علمای سیاست بین
الملل(1) از
خدمات سیاست
خارجی آمریکا
به جامعه ی
جهانی دانستم
، سخن به اینجا
که رسید آن
خانم روزنامه
نگار آنچنان
بر آشفته شد
که ضمن ترک
جلسه خطاب به
جمعیت فریاد
زد ؛ ترجیح می
دهد برود با
روزنامه ی «کیهان»،
همکاری کند تا
اینکه بخواهد
در جلسه ای
بنشیند که در
آن افرادی از
خدمات آمریکا
سخن می گویند!
آمریکا
ستیزی و دشمنی
با آمریکا
واقعیتی است
که در جهان
وجود دارد. آمریکا
ستیزی خصوصا
در جهان اسلام
همانگونه که
آمار موسسات
معتبر نظر سنجی
نشان میدهد
ابعاد گسترده
ای به خود
گرفته است. این
هم یک واقعیت
است که احمدی
نژاد به دلیل
همین آمریکا
ستیزی در میان
توده های
مسلمان محبوبیت
دارد او حتی
در میان مردم
ترکیه که تحت
حاکمیت دولتی
کاملا لاییک و
در جامعه ای
نسبتا باز
زندگی می کنند
از محبوبیت
قابل توجهی
برخوردار است.
آمریکا
ستیزی فارغ از
هر نوع ارزش
داوری پدیده ایست
گسترده با
ابعادی متنوع
و گوناگون. آمریکا
ستیزان طیفی
از بنیادگرایان
دینی تا برخی
روشنفکران پر
نفوذ جهان سومی
و حتی غربی را
در بر می گیرند.
این پدیده
منحصر به
کشورهای
اسلامی نیست. بسیاری
از دیگر
کشورهای جهان سوم
( مثلا در آمریکای
لاتین) و حتی
بسیاری از
کشورهای
توسعه یافته ی
اروپایی با پدیده
ی آمریکا ستیزی
و ضدیت با آمریکا
خصوصا در میان
لایه هایی از
روشنفکران
مواجهند. آمریکا
ستیزی اروپایی
البته به لحاظ
کمیت و کیفیت
و حتی علل و
دلایل
تفاوتهای جدی
با امریکا ستیزی
بنیادگرایانه
و جهان سومی
دارد که بحث
موشکافانه پیرامون
آن از حوصله ی
این نوشتار
خارج است.
آن
دسته از نیروهای
سیاسی که ضدیت
با آمریکا را
سرمشق فعالیت
سیاسی خود
قرار داده
اند، گاهی
رفتارهایی از
خود نشان می
دهند که تعجب
برانگیز به
نظر می رسد،
ولی با توجه
عمیق به رویکردهای
آمریکا ستیزانه
و درک منطق
آمریکا ستیزی
این رفتارها دیگر
عجیب نخواهند
بود! به عنوان
مثال بسیار دیده
شده است که
برخی ناظران سیاسی
نسبت به همسوییهای
فیدل کاستروی
کمونیست، و
محمود احمدی
نژاد بنیاد
گرا ابراز
شگفتی می کنند
.اما راز
همگرایی بنیادگرایی
ایرانی و کمونیسم
کوبایی چیست؟
پاسخ این سوال
در یک کلمه
خلاصه می شود: آمریکا(البته
دشمنی با امریکا!)
احمدی نژاد و
کاسترو به
لحاظ انتولوژیک
فرسنگها با هم
فاصله دارند،
ولی در منظومه
ی فکری و سیاسی
آنها دشمنی با
امریکا
آنچنان فربه می
شود که می
تواند این
شکاف عمیق هستی
شناختی را پر
کند. این درست
همان اتفاقی
است که برای
آن خانم
روزنامه نگار
که در صدر
نوشته از آن یاد
کردم افتاد،
او یک سکولار
بود، ولی دشمنی
با آمریکا برایش
از چنان اولویتی
برخوردار بود
که صراحتا
همکاری با کیهان
را مرجح بر
حضور در جمع
همکاران
دموکرات و اصلاح
طلبش دانست ! (او
البته درآن
جلسه در بیان
مواضع ضد آمریکاییش
اصلا تنها
نبود). منطق ضدیت
با آمریکا به
عنوان بخشی از
مرده ریگ چپ ،
گاه آنچنان
چشم و گوشها
را می بندد که
ائتلافهایی این
چنین شگفت را
ایجاب می کند. آمریکا
ستیزان، آمریکا
را بزرگترین
خطر و مشکل
برای «دنیا» می
دانند و درست
برای حل این
مشکل است که
اتحادهایی این
چنین در «ظاهر
غریب »و در «باطن
قریب»، شکل می
گیرد و توجیه
می شود. تاریخ
معاصر ما نیز
از این
ائتلافها کم
در خاطر
ندارد،
ائتلاف حزب
توده و فداییان
اکثریت با
جمهوری اسلامی
نیز در بستر
همین آمریکا
ستیزی چپگرایانه
شکل گرفت و
توجیه شد. از
نظر نورالدین
کیانوری و دیگر
رهبران حزب توده،
مبارزه ی آیت
الله خمینی یک
مبارزه ی اصیل
ضد امپریالیستی
بود، کیانوری
به رغم تحمل
سالهای زندان
در جمهوری
اسلامی تا
اواخر عمر نیز
بر این نظر پا
بر جا ماند و
به تلویح و حتی
گاه به تصریح
از آن ائتلاف
دفاع کرد(2)ائتلافی
که ثمره ی آن
حذف نیروهای لیبرال
تر و غربگرا
تر انقلاب نظیر
شخص مهندس
بازرگان و
همفکران او
بود.اشکال کار
آمریکا ستیزان
جهان سومی
درست در همین
جا نمایان می
شود: آنها برای
ستیز با آمریکا
و ضربه زدن به
آن هر کاری می
کنند. برای
آنها هدف عمده
ضربه زدن به
امپریالیسم
آمریکاست وسیله
اش زیاد مهم نیست.
اعلام
علاقه ی قلبی
دیه گو
مارادونا
ستاره ی محبوب
فوتبال
آرژانتین و
آمریکای لاتین
به محمود احمدی
نژاد و ابراز
تمایل برای
ملاقات با رییس
جمهور ی اسلامی
در همین
چارچوب قابل
تفسیر است. مارادونا
گفته است که
بعد از دیدار
با چاوز و
کاسترو(که هر
دو دوستان صمیمی
مارادونا
هستند) آرزویی
جز ملاقات
احمدی نژاد
ندارد. این قضیه
پس از توجه به
این نکته
جالبتر می شود
که بدانیم
محمود احمدی
نپاد همان کسی
است که
هولوکاست را
افسانه
خوانده،
جامعه ی بین
الملل را با
چالشهای جدی
مواجه کرده و
در داخل ایران
فشارهای
اقتصادی و سیاسی
بر مردم را به
شدت افزایش
داده. او کسی
است که از سوی
نهادهای حقوق
بشری متهم به
نقض تمام و
کمال حقوق بشر
است درست مثل
کاسترو و چاوز!
این اما
اقتضائات آمریکا
ستیزی است که
چشم امثال
مارادونا را
بر این نکته می
بندد. مارادونا،
احمدی نژاد را
بر هیلاری کلینتون
ارجح می داند
و فیدل کاسترو
را به توماس
جفرسون ترجیح
می دهد! او
مسلما ترجیح می
دهد در کنار
چه گوارا به
خاک سپرده
شود، نه آبراهام
لینکولن یا
مارتین لوترکینگ،
زیرا که برای
او و امثال او
هر انچه نشانی
از آمریکا
داشته باشد
مورد تنفر است(3)مارادونا
یکبار گفته
بود که سیاستمداران
آمریکایی از
هر جناحی که
باشند «همه یک
مشت آشغالند» . مسلما
در این صورت
احمدی نژاد و
کاسترو به
قهرمان تبدیل
می شوند!
آمریکا
ستیزی، پدیده
ایست که باید
به آن اندیشید.
به ریشه ها،
جنبه ها و
عوارضش. مقصود
این نوشتار
تنها نگاهی
مختصر به یکی
از آسیبهای
خطرناک آمریکا
ستیزی جهان
سومی بود؛ یعنی
چشم بستن بر
اعمال ضد حقوق
بشری دیکتاتورها
به خاطر ضدیتشان
با آمریکا. باید
به این سوال فکر
کرد که این
دشمنی ها با
آمریکا تا چه
حد منطقی است
و تا چه حد خود
زنی؟
پی
نوشت:
1- از آن
جمله می توان
به هانس جی
مورگنتا
اشاره کرد.
2- در این
مورد می توانید
به « خاطرات
نورالدین کیانوری»
و همچنین«شورشیان
آرمانخواه» کتاب
ارزشمند مازیار
بهروز در مورد
تاریخ جنبش چپ
ایران رجوع کنید.
3- مارادونا
زمانی علاقه ی
بسیلری به
نلسون ماندلا
نشان می داد،
ولی هر چه
ماندلا و حزب
کنگره ی ملی
آفریقا به آمریکا
نزدیکتر
شدند،
مارادونا از
آنها دور تر
شد!