اقدامات جمهوری اسلامی/ ضرورت يکپارچگی

مسعود مجيری

 

پيشتر از اين در اخرين نوشته خود نوشتم که رژيم اسلامی موضع گيری جديدی عليه انقلاب نرمی که از سوی محالفين به راه افتاده اتخاذ کرده است و موج تازه ای از دستگيری ها و بگير و ببندهايی به راه انداخته است.

در اين سطور قصد ان  دارم که پيرامون اتفاقات اخير و برنامه های در دست اقدام نظام امنيتی با پيوند زدن ان به گذشته ای نه بسيار دور و نه چندان نزديک بپردازم.

اعمال فشار و شکنجه وکشتار و دفن کردن مخالفين توسط رژيم اين روزها مرا به ياد دهه ۶۰ يعنی بين سالهای ۵۹ تا ۶۸ می اندازد. ان سال ها رژيم بسياری از جوانان اين مرزو بوم را به قتل رساند و به دست مزدوران خلف و ناخلفش در گورهای انفرادی و دست جمعی دفن کرد . در اين ميان هم افراد ساده لوح بسياری بودند که فرزندان خود را به دست اين خون اشامان تحويل دادند اما ديگرهرگز نه روی فرزندانشان را بلکه حتا اجسادشان را هم نديدند

پيرامون اين افراد چند نمونه از ان را در سال هايی که در ايران بودم به رشته تحرير دراوردم و به صورت مخفيانه به چاپ رساندم.

در اين جا به يکی دو  نمونه تنها اشاره کوچکی می کنم:

رضا امام جمعه زاده از اتفاق يکی از اخوندزاده ها بود. پدرش ملای ساده ای بود که پسرش رضا را به اتهام همکاری با سازمان مجاهدين خلق به جلادان خمينی(ان عارف مسلک هميشه معروف ) سپرد تا بدين صورت نزد امام انقلاب ارج و قرب نصيبش گردد و از سوی ديگر حجره ای در بهشت را به نام خود کند. جسد اقا رضا هرگز تحويل خانواده داده نشد بلکه او را شبانه در قبرستان محل دفن کردند و خانواده را خبر دادند که می توانند خاک قبر را زيارت کنند اگر چه شايد جسدی ان زير خاک نباشد و يا اگر هست از ان تن چه باقی مانده بود ايا؟ و يا چه بلايی بر سر جسم امده بود که نبايد هيچ کس می ديد. خانواده را تهديد کردند که مبادا هرگز به صرافت نبش قبر بيفتند.

 حاج محمد جواد شيروانی از طايفه شيروانيهای بزرگ اصفهان که وی را در خيابان ربودند . از حاجيان بود و در ميان بازريان معروف. بعدها جوانی از خويشاوندان وی دبير يکی از دروس من در دبيرستان شد. ان موقع ها از سرنوشت حاجی خبری نبود. ماجرا را که با او گفتم تعجب کرد و البته بسيارش را او به طور مفصل برايم تعريف کرد.

حاجی به اوين که منتقل شد هرگز بيرون نيامد حتا جای مزارش را هم به همسرش نگفتند. سال ها همسرش به اميد زنده بودن شوهر به تهران رفت و امد کرد به درب اوين مراجع کرد و هرگز پاسخی نشنيد. اواخر دهه هفتاد بود که خبردار شدند که وی را در درون اوين به خاک سپرده اند.

  از اين دسته می توان بسیار اشاره کرد چه شايد اگر بخواهيم همه را جمع اور کنيم نمی توان ادعا کرد که همه باشد و شايد با اين وجود کتابها گردد.

نگاهی بيندازيد به بازگشت به اصل جمهوری اسلامی ولايی در طی اين دو سال و د ور باطلی که اين رژيم می زند و البته امنيت اجتماعی (بخوانيد امنيت نظام و رهبری) که ان روزها به عهده کميته چی های خاکستری پوش بود و امروز به دست نيروهای مزدور لجنی پوش و سياه پوش نقابدار.

سرکوب از سوی نيروهای ذی ربط که از سوی دولت به ان بودجه های سنگين اختصاص داده شده و سخنان اخير تئوريسين های اين دولت ان چنان که اذعان کرده اند اين سرکوبها و اين حمايتها از موج سرکوب به واسطه پول نفت از انان موجب جلوگيری از ايجاد انقلاب رنگين می شود، در حقيقت اين تصور و اين چراغ خطر را نشان ميدهد که اين حرکتها به سمت سرکوبهای روزهای پس از انقلاب ننگين پيش می رود.

اين سرکوب ها تنها شامل دستگيری و زد و خوردهای خيابانی نبود و نيست بلکه چيزی فراتر از ان است. چنان که پيشتر هم نوشته بودم پس از نشست تئوريسين های دولتی و اين نتيجه گيری که بايد پول و هزينه بيشتری صرف نيروهای سرکوبگر گردد اکنون طرح های ديگری ازامنيت اجتماعی به راه افتاده و البته بر سر راه است. تصور اينکه کشتارهای ديگری در راه است نويسنده اين نوشتار را نيز پريشان و اندوهگين می سازد اما متاسفانه اين چنين است.  جمهوری اسلامی با همه ارکانش جنايات هميشگی خود را ادامه داده و مي دهد چه رئيس جمهورش خندان باشد و اهل گفتگو و چه اهل جنگ وجهاد.

در قبال اين نظام که وصله ناجوری است بر پيکر اين کره خاکی ما چه بايد بکنيم؟

 

البته پيشگيری از اين گونه جنايات در نظامی که اساس آن بر پايه خون است و خداوندگارش شمشير بسيار  دشوار است، از سوی ديگر دوران به استقبا ل مرگ شتافتن گذشته است زيرا که زندگی همچنان زنده است.

 اما تنها راهی که هست يکپارچگی ميان ماست که نمی خواهيم که بميريم و نمی خواهيم که در زير خفت و ذلت نظام اسلامی حاکم باشيم.  با احترام به انديشه های تمامی طيف های ازاديخواه مخالف رژيم، لازم است اعتراضات مدنی و قيام های دانشجويی يکپارچگی اش را حفظ نموده و پرچم برابری خواهی و برابری طلبی را همه با هم در دست بگيريم.

 

شايد اين سطور جای آن نباشد اما من که خود برادرم را در اين راه از دست داده ام بسيار متاثرم برای خانواده ان هموطن و عزيز و يار دبستانی که در سنندج به طرز سالهای خون و وحشت به تن خاک سرد پرده شد.

قصد ندارم که پيرامون اعتراضات دانشجويی که به طور خطی و حزبی برگزار شد سخن برانم اما همين نکته بس که: من اگر ما نشويم تنهاييم.

سخن از اتحاد راندن و در عوض هر چه بيشتر فاصله گرفتن از يکديگر تنها شادکامی اش برای نظامی است که سال ها کوشيده تفرقه بيندازد و حکومت کند.

 برای ما که نه قدرت دولتی داريم و نه راهی به جز مبارزه ، و تنها قدرتمان و تکيه مان بر مردم رنج ديده و ستم کشيده از حکومت های  مستبد، تنها همبستگی و همگامی ست که نسيم فريادهايمان را به طوفان خشم تبديل می سازد برای ويرانی بنای ظلم و جنايت.

برای ما که گذشته مان هميشه در استبداد گذشته و اکنونمان به چنگ گرگ صفتان گرفتار است تنها اينده می ماند که تغيير وچگونگی اين اينده صد البته بسته به تصميم امروز ماست ونه سرنوشتی و تقديری که برايمان رقم بزنند.

البته پيشگيری از اين گونه جنايات در نظامی که ايين ان بر پايه خون است و خداوندگارش شمشير است بسيار دشوار است، اما غير ممکن نيست . می توان از تکرار جنايات نظام دينی پیشگيری کرد به  شرطی که در راه پر خطر وپراز فراز و نشيب دست يافتن به ازادی تک و تنها نمانيم که طعمه درنده خویان و کفتاران خونخوار نظام جنايت پيشه نگرديم.

 

 

 

مسعود مجيری (روزنامه نگار)