امان از دست روسیه؟رامین کامران
چندیست گفتار تبلیغاتی خاصی به ایرانیان عرضه میشود که ساختار بسیار ساده ای دارد: امپریالیسم روسی همراه با امپریالیسم چینی ـ یا بدون آن ـ ایران را تحت اقتدار گرفته و استقلال این کشور را نابود کرده است، همانطور که امپریالیسم آمریکا قبل از انقلاب چنین کرده بود. لحن این گفتار معمولاً همراه است با سست نشان دادن یا لوث کردن بخش مربوط به آمریکا و تأکید سخت بر نفوذ روسیه و مضار آن. طبیعی است که ایرانیان که بسیار دلبستهُ استقلال کشور خویشند از این سخنان نگران شوند و دل به آنها بدهند.
به تصور من نباید فریفتهُ این تبلیغات ابتدایی شد که محض راهگشایی برای تجدید نفوذ آمریکا بر ایران عرضه میگردد و در نهایت روی بی اطلاعی مخاطب خود حساب میکند. باید موضوع را قدری روشن کرد و جلوی این تبلیغات بی پایه ایستاد. برای روشن شدن چشم انداز بحث باید قدری به عقب برگردیم.

الگوی موازنه
یکی از نقاط ضعف موقعیت جغرافیایی ایران این بوده است که ایرانیان ناچار بوده اند برای حفظ استقلال کشورشان در دو جبهه بجنگند. طی قرنهای متمادی و در طول بزرگترین بخش تاریخ ایران، محور این فشار شرقی ـ غربی بوده است. این محور در قرن نوزدهم تغییر جهت داد و شمالی ـ جنوبی شد. تغییر منحصر به جهت این محور نبود. تا آن زمان ایران با قدرتهایی طرف بود که از بابت سامان اجتماعی و سیاسی از خودش عقبتر بودند (اقوام بیابانگرد) یا در حد خودش (امپراتوری های روم و عثمانی فرضاً). ولی از قرن نوزدهم با قدرتهایی طرف شد که یکی پیشتاز تجدد بود و اولین و بزرگترین قدرت صنعتی جهان (انگلستان) و دیگری نمونهُ موفق استبداد نوگرا (روسیه). به این ترتیب دغدغهُ جنگیدن در دو جبهه تبدیل شد به کوشش برای حفظ موازنه بین دو قدرت برتر. ایران نه فقط در موضع دفاع که در موقعیت ضعف ساختاری قرار گرفته بود و هدف اصلی فرمانروایان کشور حفظ موجودیت کشور در شرایطی بود که جداً توان جنگ با هیچکدام از این دو قدرت را نداشت. جنگهای ایران و روس و ناتوانی در برابر سیاست قایقهای توپدار انگلیس، این امر را برای حاکمان ایران کاملاً روشن کرده بود.
از آن زمان «حفظ موازنه» تبدیل به چارچوب اصلی تعریف و اجرای سیاست خارجی ایران شد. اضافه کنم که موضع روسیه نسبت به ایران و نیز انگلستان تهاجمی بود و خاک میخواست، ولی در مقابل موضع انگلستان، اگر هم نسبت به ایران تهاجمی بود، در برابر روسیه حالت تدافعی داشت و هدفش دفاع از هندوستان بود ـ اکتشاف نفت که ارزش خود ایران را در چشم انگلستان بالا برد مال بعد است. دولتمردان ایرانی طی این دوران بسیار سخت موفق به حفظ کشور شدند، البته به بهای واگذاردن انواع امتیازات ارضی و غیر از آن. بر خلاف آنچه که در افواه رایج است مشکل بنیادی ایران بی قابلیتی حکامش نبود، ناتوانی خودش بود. کشور از تحولات جهان عقب مانده بود و در معرض زورگویی قدرتمندان بود. بهبود وضع کشور فقط تغییر حکام را نمی طلبید، مستلزم تغییر سامان سیاسی و اجتماعی آن بود که با انقلاب مشروطیت آغاز گردید.

دو قرارداد پی در پی
حضیض ضعف ایران قرارداد ۱۹۰۷ بود که کشور را به دو منطقهُ نفوذ تقسیم کرد و تکمله اش در جنگ جهانی اول که میرفت تا به تقسیم خاک کشور بین دو همسایه ای بیانجامد که متحد جنگی شده بودند. آنچه این طرح را بر هم زد اعتراض مجلس و تکاپوی ایرانیان نبود، انقلاب اکتبر بود که ناگهان سیاست یکی از دو حریف را، لااقل به مدتی که برای ایرانیان بسیار گرانبها بود، فلج کرد و تغییر داد. آلمانها در قرارداد برست لیتوسک (مادهُ ۱۰) لغو قراداد ۱۹۰۷ و خروج نیروهای روسی از ایران را گنجاندند و اولین فصل مرگ سیاست تزاری را رقم زدند. اما فلج روسیهُ قبلی و شوروی تازه تأسیس، انگلستان آن زمان را دچار این توهم ساخت که میتواند ایران را به حوزهُ نفوذ خویش ضمیمه کند و در موقعیت تحت الحمایگی قرار دهد. خیال باطل بود و قرارداد ۱۹۱۹ که بیان رسمی آن بود، نتوانست به کرسی بنشیند. کرزن که طراح قرارداد بود به یمن عقد شدن آن توانست جای بالفور را در وزارت خارجه بگیرد ولی با شکست طرحش از رسیدن به نخست وزیری محروم ماند و باقی عمر سیاسیش را در مقام ریاست مجلس اعیان طی نمود.
عقد قرارداد ۱۹۱۹ و نارضایی ایرانیان از آن و مخالفت شوروی که مایل نبود شریک دیروز تقسیم ایران را برندهُ بازی ببیند و حضور مستقیم انگلیس را در مرزهای جنوبی خویش شاهد باشد و البته در شرایطی که هنوز پایهُ انقلاب اکتبر محکم نشده بود، تمایل و توان چندانی هم برای جنگیدن با انگلستان نداشت، فرصتی برای نزدیکی استقلال خواهان ایرانی و بلشویک های روسی ایجاد کرد که حاصلش قراداد ۱۹۲۱ بود که برای دو طرف پیروزی بزرگ دیپلماتیک بود. معروف ترین فصل این قرارداد (فصل ششم) این حق را برای شوروی محفوظ میداشت تا در صورتی که نیروهای ثالثی به خاک ایران دست اندازی کنند یا خاک این کشور را پایگاه تعرض به شوروی قرار دهند و ایران نتواند خود این نیروها را مهار نماید، به ایران قشون وارد کند و پس از رفع خطر این نیروها را از ایران بیرون ببرد.
برداشتی که از این ماده در میان عوام رواج داشت و ظاهراً هنوز هم دارد این است شوروی به این ترتیب برای دخالت در ایران زمینه سازی کرده بوده و استقلال این کشور را متزلزل ساخته بوده است. داستان این نبود و همرامی دو طرف در الحاق این ماده انگیزه های متفاوت داشت. هدف دیپلماتهای ایرانی بیطرف ساختن ایران در رقابت دو قدرت شوروی و انگلستان بود در شرایطی که ایران خود نمیتوانست با اتکای به نیروی خود این بی طرفی و استقلال را تضمین نماید. از سوی دیگر، بلشویک ها در شرایطی که نه برنامه و نه نیروی کشورگشایی داشتند و در موضع تدافعی افتاده بودند، تمایل داشتند در موقعیتی که خود نمیتوانند در ایران بمانند، بیطرفی این کشور را، البته با ضمانت حق دخالت در صورت خدشه دار شدن آن، بپذیرند و به این ترتیب پای رقیب را هم از این کشور ببرند. دو طرف که هردو از قرارداد منتفع میشدند، به این ترتیب انگلستان را در برابر عمل انجام شده قرار دادند.
ولی انگلستان که به این ترتیب ناچار شده بود تا پسماندهُ نیروهای خویش را از ایران خارج سازد، توانست با کودتای سید ضیاء و رضا خان دولتی در ایران روی کار بیاورد که منافعش را حفظ نماید. سید ضیاء که اصلاً طرفدار قرارداد ۱۹۱۹ بود و رضا خان هم که او را پس زد تمایلی به ایستادن در مقابل انگلستان نداشت. شوروی بدون اینکه چیز زیادی به دست بیاورد از میدان حذف شد ولی حضور انگلستان هم دیگر صورت قدیم را نداشت و تهدید مستقیمی متوجه رقیب نمیکرد.

کوشش برای موازنهُ منفی
در جنگ جهانی دوم که این دو کشور متحد شدند و ایران را به عنوان راه ارتباطی برگزیدند و همزمان به کشور ما حمله کردند و به سبک قدیم اشغالش نمودند، بازی دوباره از سر گرفته شد. حکایت آذربایجان هم که در خاطر همه هست. استالین که نمیخواست این بار مفت و مجانی ایران را ترک کند و با پیروزی در جنگ امپراتوری بزرگی هم ساخته بود، با اتکای به قدرت خود و «محض موازنه» خواستار نفت شمال شد و حزب توده را هم که کارگزارش بود، به دفاع از این خواست واداشت. در اینجا استنکاف ایران از دادن امتیاز بود که باعث ماندن نیروهای شوروی در خاک ایران شد و بحرانی ایجاد کرد که در نهایت به تدبیر قوام حل شد. یادآوری کنم که تقسیم ایران به دو منطقهُ نفوذ یا حتی دو پاره کردن آن الزاماً از دید انگلستان که از قدیم با روسیه از این معامله ها داشت، امر غیر قابل پذیرشی نبود ـ نفت جنوب برایش محفوظ میماند. ولی آمریکا الزاماً به چنین راه حلی علاقه نداشت. به هر حال اگر هم آمریکا به ایران نیرو میاورد کار باز احتمالاً به نوعی به تقسیم کشور میرسید، همانطور که بعدها معمول شد و از طرف دو ابرقدرت در اطراف و اکناف دنیا انجام شد. به هر حال مورخان بسیار بر این نکته انگشت نهاده اند که در هیچ سند رسمی اثری از تهدید ترومن برای نیرو آوردن به ایران برای صف آرایی در مقابل استالین، موجود نیست. نیروهای نظامی بلوک غرب عملاً پشتوانهُ مانور قوام بودند نه عامل مستقیم خروج ارتش شوروی.
آنچه به طور جدی دوباره تعادلی را که مترادف استقلال کشور بود، در ایران برقرار کرد، ملی شدن صنعت نفت بود و بیرون راندن انگلستان. مصدق که سالها شاهد ضعف ایران بود و سنگینی بهایی که این کشور با تعقیب سیاست موازنهُ مثبت برای آن پرداخته بود، قاطعاً سیاست موازنهُ منفی، یعنی حذف امتیازات دو بلوک شرق و غرب را که جایگزین دو همسایهُ قدرتمند شمال و جنوب شده بودند، در دستور کار قرار داد تا استقلال کشور را با بیرون بردنش از منازعات دو بلوک و امتیاز ندادن به هیچکدام آنها، تضمین نماید. این راه حل الزاماً از دید شوروی نامطلوب نبود چون هرچند مستقیماً چیزی نصیب وی نمیساخت، امتیازات طرف مقابل را حذف میکرد. دیدیم که وقتی دولت ایران امتیاز شیلات را هم بعد از منقضی شدن مدتش، تمدید نکرد و شیلات را ملی نمود، صدایی از آن طرف بلند نشد.
در دوران مصدق که خواهان تضمین استقلال کشور بود باز قرارداد ۱۹۲۱ به تحکیم موقعیت ایران مدد رساند چون در منصرف ساختن انگلستان از وارد کردن نیروی نظامی به ایران نقش عمده بازی کرد ـ حتی آمریکایی ها نیز اینرا به متحد خویش یارآوری کردند. ایدن هم در عوض در مقابل متحدان آمریکایی بر این نکته تأکید میورزید که نباید روی پیوستن مصدق به بلوک غرب حساب کرد زیرا ایرانی ها دویست سال است که میکوشند سیاست بی طرفی اتخاذ کنند. هر دو طرف حق داشتند و وقتی توانستند به کودتا دست بزنند که مرگ استالین در اراده و قابلیت عمل شوروی خلل ایجاد نمود.
به این ترتیب ایران دوباره در ردهُ دولتهای دست نشاندهُ غرب قرار گرفت و این موقعیت با پیوستنش به پیمان سنتو تحکیم گشت. این را هم یادآوری بکنم که سنتو فقط دفاع از بخش جنوبی و نفت خیز ایران را تضمین میکرد، نه دفاع از تمامیت ارضی کشور را. طبعاً نیروهای ملی و استقلال خواه که با کودتا از قدرت رانده شده بودند، با عضویت آن در این پیمان مخالف بودند ولی صدایشان به جایی نمیرسید. آمریکا که هر جا میخواهد نفوذ داشته باشد پایگاه نظامی تأسیس میکند با فرستادن شصت هزار مستشار کل کشور را تبدیل به پایگاه نظامی خود کرده بود، البته به خرج اهل محل.
این وضعیت برقرار بود تا انقلاب اسلامی که بساط نفوذ آمریکا را برچید. طبعاً شوروی از این امر با خرسندی استقبال کرد و آمریکا هم، در آرزو و به خیال بازگشتی که هنوز هم از سرش بیرون نرفته است، به ناچار آنرا پذیرفت. استقلال عمل ایران میتوانست برای دو ابرقدرت پذیرفته باشد، آنچه مایهُ تنش بود پیوستن کشور به یکی از دو بلوک بود.

احتیاج متقابل
امروز که دیگر صحبت از دو بلوک نیست. روسیه و ایران دیگر مرز مشترک ندارند و یک رشته دولتهای نوپا در بینشان قرار گرفته اند که از این هر دو بسیار ضعیفترند و مانع اصطکاک دو همسایهُ بزرگ. موضع امروز روسیه که تدافعی است بسیار به موضع دولت کمونیستی در هنگام انعقاد قرارداد ۱۹۲۱ شبیه شده. پس از سقوط شوروی غربی ها به روسیه اطمینان داده بودند که اصلاً در صدد گسترش دامنهُ پیمان ناتو نیستند ولی همه شاهد بودیم که تا حد ممکن جمهوری های تازه تأسیس را عضو این پیمان کردند و هنوز هم در پی گسترش حوزهُ پیمان، به رغم روسیه، هستند. این هم مرز شدن عملی با آمریکا برای روسیه بسیار ناگوار است زیرا نه فقط حوزهُ نفوذ آن، بلکه حاشیهُ امن این کشور را به شدت کاهش میدهد. روشن است که بیطرف بودن ایران، یعنی قرار نگرفتنش تحت سیطرهُ آمریکا، برای روسیه امتیاز و در همه حال مطلوب باشد. ضمیمه کردن ایران به حوزهُ نفوذ خویش نه در توان روسیهُ فعلی است نه در برنامه اش ولی حفظ بیطرفی ایران برایش مطلوب و حتی حیاتی است. در مقابل، بلوک غرب، بخصوص پس از سقوط شوروی، در موضع تهاجم قرار گرفته و شاهدیم که این سیاست در خاورمیانه چه صورتی پیدا کرده است.
این وضعیت از دید ایران که میتواند از پشتیبانی روسیه برای حفظ استقلال خویش در برابر تهاجم بلوک غرب ـ به بهانهُ اتم یا هر چیز دیگر ـ مطمئن باشد، بسیار مغتنم است. طبیعی است جبههُ مقابل که چندین دهه خواسته در ایران هر چه میخواهد بکند و هنوز هم سودای احیای بساط پیشین را در سر میپرورد، اصلاً از این وضع ناراضی باشد و دائم «علیه امپریالیسم» روسی تبلیغ بکند، دیدیم که طی اعتراضات جنبش سبز هم بسیار در القای شعارهای ضد روسی و ضد چینی کوشا بود. من نمیدانم که و کجا در ایران این شعارها را سرداده است. همان موقع هم نوشتم که بسیار عجیب است جنبش اعتراضی در کشوری پیدا بشود و شعارهای داخلیش (رأی من کو و غیره) در چارچوب قانون اساسی مملکت بگنجد و شعارهای سیاست خارجیش این اندازه رادیکال باشد. چنین چیزی در کجای دنیا دیده شده که در ایران طبیعی به حساب بیاید و اسباب تعجب هیچکس هم نشود.
امروز صحبت از امپریالیسم روسی یا چینی در ایران معنا ندارد. در قفقاز یا تبت شاید بتوان از این حرفها زد ولی در ایران خیر. روسیه در موقعیتی نیست که روی ایران چنگ بیاندازد ولی در این موقعیت هست که به خاطر منافع خودش، از استقلال این کشور در مقابل فشار بلوک غرب و در رأس آن آمریکا که اگر دنیا را هم بخورد باز هل من مزید میگوید، دفاع نماید. تازه بدون اینکه قراردادی در کار باشد و صحبتی از ضمانت های اضافه، کمونیسم و حزب توده ای هم که دیگر در کار نیست. پیمان های بین المللی بیان رسمی موضع طرفهای قرارداد است و مبتنی بر منافعی که آنها برای خود قائلند. اگر قراردادی هم نباشد باز درک آنها از منافع خویش است که منطق عملشان را شکل میدهد. در موقعیت فعلی اگر روسیه خود را در موقعیتی ببیند که بخواهد از ایران امتیاز اضافی بگیرد به دلیل فشار بالای آمریکاست و اگر دولت ایران بتواند با غرب تنش زدایی کند، مجبور به دادن این حد امتیاز نخواهد بود ولی به هر صورت منطق روابط بین المللی منطق مقابله است و بده بستان است.

سخن آخر
زمانی به طعنه میگفتند که انگلستان منافع ثابت دارد و دوستان ثابت ندارد. پیش بردن سیاست خارجی در درجهُ اول تابع نیروست و جا برای چنین خرده گرفتنهایی ندارد. هر سیاست خارجی منطقی و معقول همین روش را تعقیب مینماید. توان ایران برای حفظ استقلالش در درجهُ اول تابع نیروی خود این کشور است و سپس موقعیت جهانی. از بین قدرتهای بزرگ جهانی آنی که نسبت به ما در موضع تهاجم است حریف بالفعل ماست و آنی که نسبت به ما چنین موضعی ندارد میتواند متحد رسمی یا طبیعیمان باشد. بلوک غرب از بدو شکل گیری تقریباً به طور مداوم نسبت به ما موضع تهاجم داشته و سالیان دراز کشورمان را تحت سیطرهُ خود گرفته است. موضع تهاجمی روسیهُ قبل از انقلاب اکتبر که در دورهُ استالین و برای مدتی محدود در ایران احیأ شد، مدتهاست جای خود را به تدافع در برابر آمریکا داده است و مرز مشترکی هم که دیگر بین ایران و روسیه در کار نیست.
امروز استقلال ایران، به معنای پیروی نکردنش از سیاست غرب، برای روسیه امتیازی بسیار ارزشمندی است و همانطور که روزی قرارداد ۱۹۲۱ با این کشور برای ما مغتنم بود و راهی برای خروجمان از رقابت دو بلوک و تضمین استقلالمان گشود که متأسفانه به دلیل روی کار آمدن دولتهای دست نشانده، نتوانستیم از آن درست استفاده بکنیم، امروز هم میتوانیم از موضع روسیه بهره ببریم. نکته این است که بهرهُ مزبور تا به حال نصیب جمهوری اسلامی شده که البته از قدرتهای خارجی مستقل است ولی از ملت خودش هم مستقل است.
مصدق در ابتدای تنشهای مربوط به نفت و در مخالفت با اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی گفت که این کار مثل این است که بخواهیم محض حفظ تعادل، دست دوم کسی را که یک دستش را قبلاً قطع کرده اند، از بدنش جدا نماییم، به جای این کار باید بکوشیم تا دست اولش را هم به او باز گردانیم. گذشت سالیان ذره ای از اعتبار سخن وی نکاسته است. آن سیاست خارجی که منافع ملی ایران را تضمین نماید و به مردمانش فرصت زندگی آزاد بدهد، هنوز همان موازنهُ منفی است، چه بین دو قطب و چه بیشتر و از قدیم تا به امروز تغییر نکرده. هدف ایران دوستان علاوه کردن آزادی است بر استقلال موجود، نه از دست دادن استقلالی که به بهای بسیار گران انقلاب اسلامی به دست آمده است، به سودای آزادی موهومی که بیگانگان و خدمتگزاران محلی شان به ما وعده میدهند.

۱۵ سپتامبر ۲۰۱۳
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=995