خطر ایران - س. البرز
در گیر و دار نمایش انتخاباتی اخیر و حواشی آن که طبق روال معمول، بحث های رایج و تکراری را هر چند سال یکبار به صحنهٔ مجادلات سیاسی بازمی گرداند و آب و نانی هم برای کارشناسان زبده دو شبکه مشهور فارسی زبان فراهم می کند تا اظهار نظرهای ملال آورشان را چند باره به خورد ملت دهند، نکته ای اساسی جلب نظر می کرد که نیاز به وارسی دارد.



به دلایلی که همه می دانند، این بار ماجرا دو سرفصل اساسی داشت. اقتصاد و سیاست خارجی یا به عبارت دقیق تر روابط ایران با کشورهای غربی. اولی که تکلیفش روشن است. همه می گویند سالهاست که بیمار است و اخیراً در حال احتضار. راه حل هم که معلوم است: ادامه روشهای ابلهانه گذشته یا نهایتاً دور جدیدی از آزمون و خطا. اما موضوع دوم از دو جهت برجسته تر بود. یکی این که از جانب نامزدهای حکومتی به ابزاری برای جلب مشتری بدل شده بود و دیگری پرداختن تحلیلگران رسانه های فارسی زبان و رسانه های غربی به آن، که از نظر ابعاد تازگی داشت.



موضعگیری نامزدهای حکومتی در قبال روابط با غرب که تا حدودی قابل پیش بینی بود. گفتار و کردارشان شبیه تازه داماد هایی بود که وسط دعوای عروس و مادر شوهر گیر افتاده و نمی داند طرف عروس خانم را بگیرد یا مادر جان را. گاهی حرف های باب طبع رهبرشان را می زدند و گاهی هم از مدعیان غربی دلبری می کردند.



بعضی هم البته خود را در نقش ریش سفیدی جا می زدند که کافیست پا پیش بگذارد و نصیحتی به دو طرف دعوا بکند تا غائله ختم شود. کارشناسان خبره مواجب بگیر هم بعضی را در این امر توانا تشخیص می دادند و گاهی هم در کافی بودن سفیدی ریش بعضی دیگر شک می کردند.



این وسط کسی به اصل موضوع دعوا و اینکه چگونه ممکن است دو طرف با هم به توافق برسند اشاره ای نمی کرد. رسانه های غربی که خط سیرشان روشن است. نسخه های فارسی زبانشان هم موضوع را در سطح نگهداشته و به بازتولید گفتار و واژگان اولیای اروپایی و امریکایی بسنده می کردند و یا دست آخر برای اینکه کمی ادویه ایرانی هم به دستپختشان اضافه کنند، یک فصل دعوای حیدری-نعمتی بین کارشناسان هم چاشنی کار می کردند تا محصول دست اول جلوه کند.



دردآور البته ارجاع همگی به همان گفتاریست که ترجیع بند رسانه های غربیست یعنی خطر ایران. از آن بدتر اقبال آن در میان هم وطنان به این بهانه که در نشریات آزاد و توسط روزنامه نگاران یا خبرنگاران مستقل بیان شده و لاجرم قابل اعتماد و قابل قبول است. در این میان گاهی افرادی با هوشیاری و انصاف بیشتر، متوجه یکدستی رویه پرداختن به مطلب در میان اغلب رسانه های غربی شده و سعی در به چالش کشیدن این رویه دارند، اما به دلیل اسم و رسم دهان پرکن این رسانه ها، پیچیدگی دستگاه ارتباط جمعی غرب و البته تنبلی مخاطبان در وارسی حقایق، یا به همدستی با رژیم اسلامی متهم می گردند یا مبتلا به بیماری دائی جان ناپلئون معرفی می شوند.



تیتر تهدید هسته ای از جانب ایران عنوانی است که چند سال است در سخنرانی های دولتمردان غربی، روزنامه ها و رسانه های تصویری شان بطور مداوم تکرار می شود. کافیست معادل فرنگی این واژه را ‍ـ بقول امروزی ها-ـ گوگل کنید، نه تنها تا آخر عمرتان مطلب برای خواندن خواهید داشت بلکه بخش زیادی از اوقات فراغت آخرتتان هم پر می شود. عبارت آنقدر تکرار شده که ایرانیان بخت برگشته برای رفع تهدیدی که خودشان هم نمی دانند چیست و فقط شنیده اند که از جانب آنهاست، دست به دامن شیخ کلیدساز شده اند.



عبارت که منشأ آن اسناد امنیتی ایالات متحده و اسرائیل است، چندین سال است که به همه رسانه هایشان نشت کرده و هرجا حرفی از ایران هست باید گریزی به آن زده شود تا تنور گرم بماند. اما اگر ذهن را از این بمباران رسانه ای دور کنیم و به این ترکیب سه کلمه ای نگاه کنیم لااقل سه سؤال منطقی به ذهن میرسد: ۱ ـ از نظر چه کسی یا کسانی ایران یک تهدید هسته ای برای دنیاست؟ ۲ ـ به چه دلیل؟ ۳-ـ اگر پاسخ سئوالهای اول و دوم این گزاره را تائید میکرد، برای کاهش یا رفع این تهدید چه باید کرد؟



تصادفاً در هیچ یک از رسانه های نامدار و دانه درشت غربی و رونویس فارسی آنها اصلاً به این پرسشها پرداخته نمی شود. گاهی اگر در رسانه ای نیمچه مستقل، یکی از این سؤالها طرح شود، پاسخ همان داستانهای کلیشه نقل شده توسط همکارانشان در جراید دیگر است. گویی یک جواب استاندارد ساخته شده و دائم توسط افراد گوناگون به اشتراک گذارده می شود.



برای یافتن پاسخهای دقیق و قابل اعتماد، ابتدا باید مرجعی قابل اتکا برای پاسخ یافت. اما شاید بد نباشد که ابتدا بفهمیم چگونه چنین عبارتی متولد می شود و در سطح دستگاه ارتباط جمعی مانند باکتری تکثیر می شود و آنقدر تکرار می شود تا برای همه باور پذیر شده و سپس بصورت یک فاکت از آن استفاده شود. برای آن لازم است کاوشی بکنیم در نظم موجود در دستگاه ارتباط جمعی دنیای غرب، روند شکل گیری و دگرگونی آن و رویکرد دولتها در استفاده از این ابزار. برای این منظور مرجع را ایالات متحده قرار می دهیم به چند دلیل روشن: اول آنکه وزن این کشور در مناسبات سیاسی و اقتصادی دنیای مدرن با بقیه کشورها فاصله بسیار دارد و هزینه های نظامی ـ تسلیحاتی و نفوذ و دخالت آن در دیگر کشورها رتبهٔ اول در دنیاست. دوم آنکه به دلایل پیش گفته معمولاً حرف آخر را در مجادلات بین المللی می زند و نفوذ بسیار روی سازمانهای بین المللی مانند سازمان ملل، بانک جهانی و صندوق بین المللی پول دارد و در آخر دستگاه رسانه آن از نظر گستردگی، سرمایه و نفوذ بین المللی و تعداد مخاطب با دیگر رقبا فاصله بسیار داشته و اکثر اروپائیان دنباله رو آنها هستند. سررشته مطلب را می شود از ابتدای شکل گیری ایالات متحده پی گرفت اما برای خلاصه کردن گفتار، از یکی از نقاط عطف ماجرا شروع می کنیم.



بازمی گردیم به دوره دوم ریاست جمهوری ویلسون ، بیست هشتمین رئیس جمهور ایالات متحده از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱. ویلسون، اولین رئیس جمهور دمکرات ایالات متحده در قرن بیستم که اولین دوره حکومتش با آغاز جنگ جهانی اول هم زمان بود، با اعلام بی طرفی آمریکا در جنگ جهانی اول، از وارد شدن ایالات متحده به جنگ جلوگیری کرد. سیاستی که با اقبال بسیار مردم هراسناک از جنگ روبرو شد. ستاد انتخاباتی او در دور دوم، در نوامبر ۱۹۱۶ از همین مطلب استفاده کرده و با شعار او ما را ازجنگ نجات داد توانست بر رقیب جمهوری خواه چیره شده و برای بار دوم سکان اداره کشور را بدست او بسپارد.



پس از انتخاب مجدد ویلسون در ابتدای سال ۱۹۱۷، آتش جنگ در اروپا بالا گرفت. چند امپراطوری قدیمی اروپا در آستانه فروپاشی قرار داشت و علاوه بر فقر و ویرانی گسترده، جغرافیای سیاسی جدیدی در اروپا در حال شکل گرفتن بود.

حمله یکجانبه آلمان به کشتی های حامل کالا و مسافر که از امریکا عازم بریتانیا بودند و همچنین درز کردن تلگرامی که در فوریه ۱۹۱۶ توسط وزیر خارجهٔ امپراطوری آلمان آرتور زیمرمن به سفیر آلمان در مکزیک فرستاده شده بود و در آن از مکزیک برای حمایت از آلمان در جنگ و اشغال ایالات متحده دعوت شده و در عوض قول باز پس دادن سه ایالت جنوبی امریکا به مکزیک داده شده بود، شرایط را برای ویلسون تغییر داد. همچنین توصیهٔ مشاوران کاخ سفید برای بدست آوردن سهمی از بازار و اقتصاد تشنه و ویران اروپای آینده، تمایل ویلسون به دخالت در جنگ را افزایش داد. او تصمیم به دخالت در جنگ به حمایت از متفقین داشت اما برای این کار نیازمند تائید کنگره و مهمتر از آن حمایت افکار عمومی بود. مردمی که چند ماه قبل از آن، با شعار ضد جنگ او را در مقام ریاست جمهوری ابقا کرده بودند.



ویلسون اقدام به تاسیس کمیته ای کرد که بعدها کمیته ارتباط جمعی نام گرفت. با دعوت از نخبگان رسانه ای آن زمان ادوارد برنایز و والتر لیپمن و تخصیص بوجه ای گزاف از آنها خواست برای تغییر افکار عمومی به سمت حمایت از مداخله امریکا در جنگ، وارد عمل شوند. این اولین بار بود که پروژه ای با هدف جهت دهی افکار عمومی با بودجه و حمایت دولت ایالات متحده بطور سازمان یافته طرح ریزی می شد.

جزيیات طرح و عملکرد تیم برنایز برای کسانی که علاقه به مطالعه بیشتر دارند در اسناد دولتی امریکا و آثاری که بعدها خود او منتشر ساخت موجود است. بطور خلاصه باید گفت که پروژه بسیار موفق بود. او با بمباران تبلیغاتی توانست ظرف فقط چند ماه چنان احساسات ضد آلمانی در مردم ایجاد کند که مصرف اجناس آلمانی در امریکا به یک گناه تبدیل شد. مردم چنان نفرتی نسبت به آلمان پیدا کردند که حتی ارکسترهای فیلارمونیک فیلادلفیا و بوستون و سایر ارکسترهای بزرگ آن روزگار در امریکا، آثار آهنگسازان آلمانی و حتی آثار بتهون را از برنامهٔ اجراهای سالانه خود حذف کردند. برنایز با روشی غیر مستقیم ذهن امریکاییان را برای جنگ با آلمان و اتحاد با دشمنان آلمان یعنی بریتانیا و فرانسه آماده کرد. ویلسون در پایان ماه آوریل از کنگره درخواست صدور فرمان جنگ کرد و ایالات متحده رسماً در کنار متفقین قرار گرفت.



ویلسون به دلیل موفقیت چشمگیر این پروژه، کمیته ارتباط جمعی را حفظ کرد و برنایز تا پایان جنگ در کنار او بود و یکی از دو نفری بود که او را در کنفرانس صلح پاریس همراهی کرد.



پس از پایان جنگ، برنایز تجربیات موفقش را به حوزه کسب و کار نیز گسترش داد و تا آغاز دهه نهم زندگی اش، همچنان بعنوان یکی از بزرگترین و با نفوذترین مشاورین تبلیغاتی کمپانی های غول پیکر امریکایی فعالیت می کرد. تقریبا همه دانه درشت های کسب و کار ایالات متحده زمانی مشتری او بوده اند. یکی از کارهای مشهور او در حوزه تبلیغات، شکستن تابوی سیگار کشیدن زنان در جامعهٔ دهه ۲۰ امریکا بود. او بازار فروش دخانیات را برای شرکتهای تولید سیگار دو برابر کرد و موجی که از طریق مد و سینما ایجاد کرد، سیگار را برای سالها گوشه لب هنرپیشگان زن امریکایی نشاند.



ادوارد برنایز دانش آموختهٔ روزنامه نگاری بود و مطالعات وسیعی هم در حوزه روانشناسی اجتماعی داشت. مطالب زیادی درباره تأثیر گرفتنش از عقاید گوستاو لوبن فرانسوی و ویلفرد تراتر انگلیسی ذکر شده و نسبت خانوادگی اش با زیگموند فروید (برنایز خواهرزاده فروید بود) نیز دستمایه مطالعات زیادی در ریشه یابی عقایدش شده که البته بیشتر در حد افسانه پردازی است یا لااقل من نتوانستم دلیل و مدرک محکمی در تأیید یا رد آنها پیدا کنم. ولی از آثار و نوشته هایی که از او باقیست به راحتی می توان دریافت که بیشتر عقایدش با پروژه های متعدد و موفقی که در شکل دهی افکار عمومی اجرا کرده پیوند دارد.



او در یکی از مهمترین آثارش پروپاگاندا که در ۱۹۲۸ منتشر کرد می گوید: ما در پروژه هایی که انجام دادیم آموختیم که اقلیت نخبه می تواند از طریق دستکاری در واقعیت، تبلیغات و کنترل اخبار، رضایت و موافقت مهندسی شده جامعه را کسب کند و این وظیفه اقلیت نخبه است که برای نفع عمومی و منافع ملی این کار را انجام دهد.



مشابه این گفتار را میتوان در فصلهای گوناگون این کتاب و همچنین در کتاب مهم دیگری از او با عنوان تبلور افکار عمومی دید.



همکار او والتر لیپمن هم در کتابش با عنوان افکار عمومی می گوید: یک روش هنرمندانه جدید در اعمال دمکراسی ابداع شده که می توان آن را هنر ساختن رضایت و موافقت عمومی نامید. این شیوهٔ بسیار مهم و مؤثری در روند دمکراسی است چرا که دیگر لازم نیست مردم در روند دمکراسی شرکت داشته باشند بلکه فقط می توانند نظاره گر باشند و برای حفظ منافع آنها و منافع ملی، این وظیفه ما [اقلیت نخبه] است که به جای آنها این کار را انجام دهیم.



نتایج چشمگیری که از تجارب برنایز و همکارانش بدست آمد، تئوری آنها و تکنیکی را که استفاده کردند به سرعت در دو عرصه سیاست و اقتصاد بسط داد. کنترل ذائقه مردم
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=841