روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب-بینام ایران (سیاوش ایراندوست) قسمت هشتم – تعالی جستن از دوگانگی امور واقع و شاخصها ممکن نیست
مسائلی که باید به جد بگیریم، مسائل مربوط به امور واقع هستند و گزاره های مربوط به آنها _ فرضیه ها، مسائلی که حل می کنند و مسائلی که پیش می کشند _ و شاخصهای بهبود امور واقع تغییرپذیر و سیاستها و تدبیرهای لازم برای احتراز از دیکتاتوری و ستمگری و ایستادگی در برابر آنها و کاهش بدبختیهای قابل اجتناب که باید در دستور کار سیاست گذاری اجتماعی قرار گیرد.

رها کردن مسائل واقعی به خاطر مسائل غیرواقعی و موهومی راز زندگی و «رازدانی» روشنفکرمآبی عرفانی یکی از مطمئن ترین راههای نابود ساختن عقل است. زندگی دارای راز و معنایی پنهان در خویش نیست که ما آن را کشف کنیم، بلکه زندگی همان معنایی را دارد که ما خود به زندگیمان می دهیم. به اختیار ماست که تصمیم بگیریم هدف و مقصودمان در زندگی چه باید باشد و غایات و هدفهای خویش را بر آن پایه تعیین کنیم. توسل به خرافه ی «رازدانی و روشن فکری»، زاییده ی ترس از پذیرش مسئولیت تصمیمها در زندگی و راهی برای گریز از مسئولیت پذیری فردی است. پناه بردن به رازورزی و رازدانی زندگی، یکی دیگر از بسیاری کوششها برای غلبه بر دوگانگی بین واقعیتها و تصمیمها _ و تعالی جستن از دوگانگی امور واقع و شاخصها _ می باشد.



تور مسافرتی و مهاجرتی روشنفکرمآبی دینی

دکتر سروش در بخش «نتیجه گیری» در پایان مقاله ی «رازدانی و روشن فکری» کتاب «رازدانی و روشن فکری و دین داری» _ «مجموعه ی معرفت شناسی - 2 ، دکتر عبدالکریم سروش ، مؤسسه ی فرهنگی صراط» _ پس از نگاهی به تئوریهای روشنفکری نحله های مختلف فکری نتیجه گیری کرده است: [ ... چرا مانهایم طبقه ی روشن فکر را «شناور» کرده است؟ برای آن که این ایراد مارکسیستی را بر او نگیرند که «ما کسی را نمی توانیم روشن فکر بشناسیم، مگر اینکه کارگر باشد». ... راه حلی که پیدا کرده است، این است که در جامعه قشر بی طبقه ای هست که نه کارگر است و نه بورژوا. اعضای این قشر، همان روشن فکرانند که به اصطلاح آلفرد وبر، «روشن اندیشان به هم ناپیوسته ی جامعه» نام می گیرند و کارشان این است که پیوسته نسبت به طبیعت پویای جامعه و کلیت آن، حساس و گوش به زنگ باشند. ...

... حق این است که روشن فکری نگاهی از بن و از بالا را می طلبد. و همین موجب تضادی در منزلت اجتماعی روشن فکران می گردد. لکن این تضاد نه از جهت دو طبقه شدن یا بی طبقه شدن روشن فکران است، بلکه از جهت جمع «صورت و معنا» و «غفلت و هوشیاری» است و حل آن، با بی طبقه خواندن روشنفکر نیست. بلکه با کسب هاضمه ای فراخ است که آدمی را صبر بر رازدانی ببخشد و در عین علم، عمل را از او نستاند و بلکه غم خواری را در او فزونی بخشد و این البته، بیش از آن که در فلسفه و علم بحثی یافت شود، در تجربه ی عرفانی پیدا خواهد شد.

پارادوکس روشن فکری در مکاتبی چون مارکسیسم، نشان می دهد که روشنفکران، یعنی آگاهان مسئول، از منزلتی دوگانه برخوردارند. هم باید بازیگر باشند، هم تماشاگر. و جمع این دو کار دشواری است؛ علی الخصوص اگر این کار را بخواهند بر اساس تئوری های سست و موهوم انجام دهند. ...

نظریه ی غفلت، که اکابر عارفان مسلمان، و در صدر آنان ابوحامد غزالی، کشف و ابداع کرده اند، حامل و حاوی گوهر ارج مند روشن فکری دینی است و به خوبی از رازی پرده برمی دارد که روش فکران پیوسته به دانستن آن نیازمند بوده اند. اما و هزار اما، این راز را در مکتب پیامبران رازدان باید آموخت و همراه آنان به معراج باید رفت، اما دوباره به میان خلایق باز باید گشت و با آنان هم نشین و هم زیست گردید. بی عملی روشن فکرانه و رازدانه، مطلوب نیست. مهمترین آگاهی ای که روشن فکران را از دیگران جدا می کند، همین رازدانی است و مهمترین خلعتی که به آنان شرافت می بخشد، غم خواری رازدانانه ی آنان است؛ نه خواندن این رمان یا سرودن شعر یا نشستن در فلان محفل. مگر این وسائط، کمکی به رسیدن به آن غایت کنند. هم چنان که عالم دین بودن، گرچه با روشن فکر دینی بودن قابل جمع است، اما البته عین آن نیست. شریعتی که می گفت روشن فکران وارثان پیامبرانند، سخنش را می توان چنین فهمید که روشن فکران رازدانانی هستند که در عین تماشاگری، بازیگرند. در غلتیدن به هر یک از دو طرف بازیگری و تماشاگری، آفت روشن فکر دینی است که با اسوه گرفتن انبیاء درمان خواهد شد. این رازها را در مکتب رسولان الهی، در عرفان و در معارف درجه ی دوم می توان آموخت؛ همچنانکه درس شرح صدر و زیستن غافلانه و رازدانانه را باید از رسولان الهی یاد گرفت. رسالت روشن فکری جز در ظل هادیت و نبوت هادیان الهی، که صالح ترین آموزگاران رازآلود و کامیابترین جامع غفلت و هوشیاری اند، میسر نیست.

نظریه ی غفلت، یک جا هم راز حیات را فاش می کند و هم کلید رسالت روشن فکران و آگاهان پیامبران بشری را به دست می دهد. ...

... به طور خلاصه، رازدانی مهمترین آگاهی لازم برای روش فکر است و گوهر روشن فکری، عبارت است از شرح صدر، آگاهی به راز زندگی غفلت آمیز مردم، و غم خواری برای آنان. و روشن فکر موجود ذوحیاتینی است که به راز غفلت در این عالم پی برده باشد و بتواند چنان زندگی کند که هم در میان اهل غفلت باشد و هم از آنان نباشد و در چنان صراط باریکی حرکت کند و نلغزد. ... ]

به نظر سروش «آنچه به حقیقت مقوم روشن فکری است، مهاجرت در طول، یعنی رفتن از معرفت درجه ی اول به معرفت درجه ی دوم است. و به تعبیر دیگر، بیرون یا بالاتر از منزل پیشین ایستادن و در آن نظر کردن.» روشنفکرمآب دینی با «غفلت» درمانی و «زندان» کاوی، به تزکیه ی خویشتن و «شکستن زندان» می پردازد و با مهاجرتی طولی و عرفان درمانی، خودش را به سطح بالاتری می رساند و از آن سطح، به «معراج» می رود و دوباره به میان «خلایق» باز می گردد و «در ظل هادیت و نبوت هادیان الهی»، به «جامع غفلت و هوشیاری» می رسد.

غیبگویی های رازدانانه و تناقض گوییهای خردستیزانه ی روشنفکرمآبان اسلامگرا، شاخص «رازدانی و روشن فکری» شان است. سروش با جمع تماشاگری رازدانی و بازیگری عملگرا در «روشن فکر دینی» به یگانگی رازدانی و عملگری بر اساس خیالبافیهای «سست و موهوم» و مزخرف «نظریه ی غفلت» می رسد و با عروج و پرشی ناگهانی از سطح زندگی عرفی و امور واقع به «آسمان هفتم»، با ارائه ی «رازدانی و روشن فکری و پیامبرواری»، به صورتی مبهم و مسحور کننده از دوگانگی امور واقع و شاخصها تعالی می جوید و در وجود روشنفکر رازدان پیامبروار دو سر آن را به هم رسانده و «جمع این دو کار دشوار» را به وحدت نائل می کند و پس از «مهاجرتی طولی در عالم عرفان و معرفت» و مسافرتی «عمودی» _ با بلیت رفت و برگشت رایگان به «معراج» _ از «آسمان هفتم» به سطح زندگی عرفی در میان ما نامحرمان و غافلان می افتد و مریدانش را با وعده ی پیامبرواری و به معراج بردنشان مسحور می کند. رازدانی و روشن فکری و پیامبرواری روشنفکرمآبی دینی سروش به توهم یگانگی امور واقع و شاخصها در زندگی «غم خواری رازدانانه ی» روشنفکرمآبان اسلامگرا منجر می شود. کامیابی روشنفکرمآبان رازدان در آن است که «وارثان پیامبران» شوند و راز زندگی خلایق را با کلید تاریخی دینی بگشایند. سروش با شعبده بازیهای لفظی و ترفندهای دغلبازانه، روشنفکرمآبان اسلامگرا را به مقام «پیامبرواری» می رساند. روشنفکرمآبان اسلامگرای ایرانی، پیامبرانی دروغین هستند و «رسالتی» مرموز دارند که «خلایق» را مفتون و شیفته ی آیین قبیله ای رازدانی و دغلبازی شان بکنند. رازورزی و رازدانی روشنفکرمآبان اسلامگرا مانند قمار، مولود یأس از عقل و نومیدی از احساس مسئولیت است. امیدی است بی ارزش و ایمانی است بی بها، تلاشی است برای اینکه یقین زاییده ی «قمار عارفانه» و رازدانی دروغین این پیامبران دروغین _ روشنفکرمآبان اسلامگرا _ جای امید و ایمان ناشی از شور و شوق اخلاقی و بی اعتنایی به کامیابی را بگیرد.

رفتن از مبارزه برای برقراری اسلامگرایی به توجیه آن پس از به قدرت رسیدن فاشیسم اسلامگرایی، رفتن از روشنفکرمآبی دینی شریعتی به روشنفکرمآبی دینی سروش است. سروش در توانایی لفاظی و خیالبافی و دغلبازی بهره بردن از دیگر مکاتب فکری به نفع اسلام سیاسی _ علیرغم تفاوت دو مکتب فکری سوءاستفاده شده _ به شریعتی مدیون است. برخلاف سوءاستفاده ی شریعتی از برخی اندیشه های مارکسیسم، سروش با تحریف برخی اندیشه های لیبرالیسم و چرخاندن آنها به نقطه ی مقابلشان، و اختلاط اندیشه های ارتجاعی اسلامگرایی در اندیشه های آزادیخواهانه، دغلبازیهای روشنفکرمآبانه می کند. سروش با تناقض گوییها و مغلق گوییهای مسجع و با بافتن اصطلاحات مزخرفی مانند «دموکراسی دینی» کشف کرده است که فاشیسم اسلامگرایی همان دموکراسی است! به شرط اینکه روشنفکرمآبان دینی «هم باید بازیگر باشند، هم تماشاگر» و با جمع بازیگری فاشیستی در تماشاگری رازدانانه بر اساس خیالپردازیهای عرفانی به «جامع غفلت و هوشیاری» و وحدت عرفانی دموکراسی و فاشیسم اسلامگرایی سیاسی برسند. فاشیسم به عرفان متوسل می شود تا نزد شور و هیجانهای ما مقبول بیفتد. اینگونه طریقتهای وحدت عرفانی سروش در اختلاط دین و سیاست، در بیشتر موارد همراه است با صحنه آرایی های عرفانی قرائت و تفسیر اشعاری چند از مولانا و تکرار بی پایان مکررات اسطوره ی بهشت گمشده ی قبیله ای. و کز نیستان تا روشنفکرمآبان عرفانی را ببریده اند، در تاوانش ما را به خاک سیاه بنشانده اند.



سیاست محل ارضای هیجانات عرفانی و وحدت عرفانی نیست

بیرون کشیدن اندیشه های عرفانی از شعر و عالم خیال به قصد واقعی جلوه دادن آنها، و تصور اینکه تحقق بخشیدن به چنین اندیشه های عرفانی در روابط اجتماعی و حیات سیاسی جامعه ممکن است، بسیار خطرناک و فاجعه بار است. سوءتفاهم نشود، من با عرفان در هنر و عالم خیال مخالف نیستم، با اختلاط عرفان در اندیشه های اجتماعی و سیاسی مخالف هستم. با هنرمند عارف و شاعر عارف مخالف نیستم، با فیلسوف عارف و روشنفکرمآب عرفانی مخالفم. روشن است که مخالفت و انتقادم از طریق قلم و بیان است و همانطور که به آزادی بیان همه ی افراد اعتقاد دارم، معتقدم که هیچ چیز هم مصون از نقادی نیست. من هیچ دشمنی و عنادی با عرفان ندارم، فقط با روشنفکرمآبان خردستیزی که با سوءاستفاده از قوای عرفانی و شور و هیجانها و احساسات انسانها، به وحدت عقلی بالقوه ی انسانها می تازند، مخالفم. و مانند پیروان مسلک عقلانی نقدی، به یگانگی افراد بشر از لحاظ عقلی و فی نفسه غایت بودن هر یک از افراد انسان، ایمان دارم. (1)

عرفان و رازورزی و گریز به آغوش رؤیای بهشت _ بهشتی که وحدت قبیله ای در آن به صورت حقیقت لایتغیر و لایزال متجلی است _ کوششی است برای امتناع از تحمل بار تجدد، و گریز از مسئولیت پذیری فردی، و تعالی جستن از دوگانگی امور واقع و شاخصها. و از آنجا که چنین چیزی در جهان واقعیتها ممکن نیست، تلاش برای بازگشت جامعه به بهشت گمشده ی قبیله ای با جنایتها و فجایع بسیاری همراه خواهد بود. *« ... ما هرگز نمی توانیم به معصومیت و زیبایی ادعایی جامعه ی بسته بازگردیم. رؤیای ما از بهشت ممکن نیست روی زمین به حقیقت بپیوندد. به محض اینکه به عقل خویش متکی شویم و قوه ی نقد و سنجش خود را بکار گیریم، به مجرد اینکه احساس کنیم باید عهده دار مسئولیتهای شخصی شویم و در عین حال مسئولیت پیشبرد معرفت و دانش را نیز بر دوش بکشیم، دیگر نخواهیم توانست به وضعی بازگردیم که در آن بی چون و چرا در برابر جادوی قبیله سر بنهیم. برای کسانی که از میوه ی درخت معرفت بچشند، بهشت رخت بر می بندد. هر چه بیشتر برای بازگشت به عصر پهلوانی قبیله پرستی بکوشیم، این یقین بیشتر می شود که کارمان به دستگاه تفتیش عقاید و پلیس مخفی و گانگستر بازیهای رمانتیک خواهد کشید. از سرکوبی عقل و کتمان حقیقت شروع می کنیم و به ناچار به نابودی هر چه بویی از انسانیت برده است، آن هم به وحشیانه ترین و خشونتبارترین وجه، می رسیم. ... »* و پس از فجایع بسیار درخواهیم یافت که تحقق بهشت خیالی و رؤیایی در جهان واقعیتها امکان پذیر ن
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=828