روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب قسمت هفتم-ضد خرافه پرستی و قماربازی روشنفکرمآبانه- سیاوش ایراندوست
روشنفکرمآبی عرفانی دینی با ادعای «پیامبرواری» و «رازدانی و روشن فکری» می خواهد نزد شور و هیجانها و نیازهای باطنی مرموز ما مقبول بیفتد، و شهود عرفانی و «حدیث بندگی» و «قمار عاشقانه» را جایگزین عقلانیت انتقادی کند، و در جهت رسیدن به اهداف مرموز ضد مردمی، از قوای عرفانی و عواطف انسانی مردم سؤاستفاده می کند، و این نشان می دهد که پیگیری پیکار با سؤاستفاده های عظیم روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی از خوش باوری مردم، و مبارزه با تناقض گوییها و اصطلاح بافیهای سطحی آن، چقدر دشوار و در عین حال، چقدر لازم و فوری است. مضحکه ی روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی به اندازه ی کافی آسیب رسانده است. باید به آن خاتمه دهیم. باید بانگ برآوریم و سخن بگوییم، ولو به بهای اینکه با دست زدن به چیزی چنین ننگین، خودمان هم آلوده و چرکین شویم. دست کم باید به نسل جدید یاری داد تا از شر این کلاهبرداری روشنفکرمآبانه رها شود. «شهوترانی های فکری» و تقلبات وحشت انگیز گفتارهای روشنفکرمآبی عرفانی و غیرعقلانی تأثیری ویرانگر و آفت زا در اندیشه های اجتماعی و سیاسی مردم ایران باقی گذاشته است. « مبارزه ی پرقدرت با این نفوذ و تأثیر به هر مناسبت و در هر مقام، وظیفه ی هر کسی است که از توان داوری مستقل برخوردار است. زیرا اگر ما خاموش بمانیم، چه کسی سخن خواهد گفت؟ »

خرافه پرستی و قماربازی روشنفکرمآبانه
روشنفکرمآبان رازدان با روح درخشان پوسیدگی و کپک فضل فروشی و غلنبه گویی از طریق مراقبه ی عرفانی، به «راز» زندگی و ماهیت «غفلت» بشر پی برده اند و می کوشند بار مسئولیت زندگی را از دوش خودشان و پیروانشان بردارند و به دوش راز زندگی بگذارند. چنین کوششی نمودار چیزی است که معمولاً «خرافه پرستی» نامیده می شود. روشنفکرمآبانی خواستار وحدت عرفانی با راز موهوم و پیروی کورکورانه از رازدانی روشنفکرمآبی دینی هستند و بر آنند که منشأ اعمال و نحوه ی زندگی انسانها را نیات نهایی نیروهایی معرفی کنند که در عالم عرفان و کشف و شهود به این پیامبران دروغین _ روشنفکرمآبان اسلامگرای ایرانی _ آشکار می شود و سعی دارند به ما بپذیرانند که فقط کافی است غیبگوییها و رازدانیهای خردستیزانه ی روشنفکرمآبان دینی را باور کنیم تا همه چیز بر وفق مراد بگذرد و دیگر هیچ تصمیم اساسی از جانب ما لزوم پیدا نکند و سرخوش و سرمست به شکستن «جهان» و «مردن عارفانه» برسیم و فنا شویم تا خوش باشیم! دغلبازان رازدان روشنفکرمآب می خواهند بار مسئولیت «ساختن» و بهتر کردن «جهان» را از دوش ما بردارند، می خواهند بار مشقت زندگی _ بار آدمیت و مروت و عقل و مسئولیت _ را از دوش ما بردارند و سرنوشت زندگیمان را به خردستیزیهای رازدانانه و قماربازیهای عارفانه بسپارند.
خرافه پرستی «رازدانی و روشن فکری» با خرافه پرستی «اصالت تاریخ» تشابهات نزدیکی دارد. هر دو کوششهایی برای غلبه بر دوگانگی بین واقعیت و تصمیم و زاییده ی ترس از پذیرش مسئولیت تصمیمها در زندگی و گریز از فشار مسئولیتهای شخصی هستند. دکتر سروش به این تشابهات اذعان دارد، و در مقاله ی «رازدانی و روشن فکری» به تشابهات گزاف گوییهای احمقانه و خردستیزانه اش با سخنان اصالت تاریخی هگل اشاره می کند و خودش می داند که به «زبان ساختگی و تخصصی هگلی» سخن می گوید، اما چه کند که می خواهد خودش را به نمایش بگذارد و «با زبانی که هیچ کس نفهمد» سخن می گوید، فقط به این قصد که اثری شدید روی مخاطب بگذارد، و همین «فاسد ساختن زبان» است که مانع توجهش به حرفهای احمقانه ای است که می زند. سروش در توجیه نظریه ی احمقانه ی «غفلت» و «رازدانی و روشن فکری» می نویسد: [ «هگل هم که قهرمانان را بازیچه ی دست روح جبار و روان مطلق جهان می خواند، در عین گزاف گویی خردناپسندی که در سخنش بود، به وجهی از همین غفلت پرده بر می داشت. گویی او هم که به پشت سر خود نگاه می کرد، می دید که سیاستمداران و جنگ آوران و عالمان و مدیران پیشین، چه خون دل ها می خوردند تا کاری را از پیش ببرند و خود خبر نداشتند که نتیجه ی شوق ها و طرب ها یا زجرها و تعب هایشان چه از آب در خواهد آمد. در نوعی غفلت به سر می بردند و نمی دانستند چه دست های نهانی آنان را هدایت می کند. به راستی ما هم اگر بنگریم و ببینیم مبارزان صدر مشروطه در چه نزاع های داغی گرفتار بودند و چه آرمان ها داشتند و چه خون ها می دادند و می ریختند، بی اختیار، بر کارها و جنب و جوش هاشان نام غفلت یا بازی نمی نهیم؟ کم تر کسی آن روز می توانست ببیند که فردا چه زاده خواهد شد... بر همین قیاس عموم مردم _ به یک معنا _ سرگرم بازی اند. ...» ]
روشنفکرمآبی دینی برای حفظ فاشیسم اسلامگرایی سیاسی به خرافه پرستی اصالت تاریخ متوسل می شود، زیرا مابعدالطبیعه ی مبتنی بر اصالت تاریخ می تواند آدمیان را از بار مسئولیتهایشان خلاص کند. اگر شما بدانید که هر چه بکنید باز هم بعضی چیزها به هر حال روی خواهد داد، ممکن است به میل خود مبارزه با آن امور را ترک کنید و تسلیم مفاسد اجتماعی تحمیلی نظام سیاسی دیکتاتوری شوید و از مبارزه ی سیاسی برای پایان دادن به استبداد سیاسی دست بردارید و به خصوص از مسئولیت متلاشی ساختن فاشیسم اسلامگرایی سیاسی و استقرار نظم سیاسی لیبرال در ایران شانه خالی کنید. مسئولیت پذیری عقلی و اخلاقی، کابوس روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی است، و این کابوسش وحشتناکتر هم می شود که در نظام سیاسی دموکراسی لیبرال، از همه ی شهروندان انتظار مسئولیت پذیری شخصی می رود و زمینه ی انجام مسئولیتهای انسانی برقرار است. گرایش به «رازدانی» و گریز از مسئولیت پذیری شخصی در روشنفکرمآبی دینی به پشتیبانی ستیزش با هسته ی اصلی تجدد _ دموکراسی لیبرال _ واکنشی پیشگیرانه در مقابل آن است، و تجددستیزی و دغلبازیهای روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی بیشتر واکنشی است در برابر فشارهای تجدد و اینکه تجدد از هر کس مسئولیت شخصی می خواهد.
به کارگیری شیوه های مابعدالطبیعی فلسفه ی اصالت تاریخی هگل در عرفان دینی، خطرناکترین نوع روشنفکری هگل مآبی است، *« ... خطر هنگامی به اوج می رسد که مطلب باریک تر شود و همین تصور به لباس قسمی عرفان دینی در آید _ البته نه عرفان شاعر یا موسیقدان؛ عرفان روشنفکر هگل مآبی که معتقد شده افکار خود و پیروانش ملهم از سرچشمه ای خاص و، بنابراین، برخوردار از نیروی عرفانی و مذهبی ویژه ای است که دیگران از آن محرومند و اندیشه ی خویش را فیضانی از منبع فیض ایزدی می داند. »* و سروش با اینکه با اسم هگل مخالف است، اما سرانجام به خطرناکترین نوع روشنفکری هگل مآبی می رسد، و در مقاله ی «رازدانی و روشن فکری»، ادعای «رازدانی» و «پیامبرواری» مختص دسته ی روشنفکرمآبان دینی را که «عموم مردم» از آن «محروم» هستند، بارها تکرار می کند.
سروش با اسم هایدگر هم مخالف است. اما بد بودن فلسفه ی قماربازی برای دیگران است، نه برای سروش که می تواند برخی از مقولات اساسی آن را با کلماتی دیگر و با استفاده ای نابجا از عرفان شاعرانه در این بخش از «مجموعه ی معرفت شناسی – 2» بیان کند. سروش در مقاله ی «رازدانی و روشن فکری» می نویسد: [ «... اما بینایان، آنانند که به بودن در این صندوق وقوف دارند و بتوانند بیرون بایستند و از بیرون در آن بنگرند. صندوق و یا زندان بودن این جهان، برای اهل غفلت (یعنی آنان که در این زندان آراسته و یا صندوق فاخر و مجلل به سر می برند)، محسوس و ملموس نیست. صحن زندان چنان فراخ است و دیوارهای آن چنان دور است که کمتر کسی آنها را می بیند و لمس می کند و مصلحت معاش و معاد کثیری از مردم در آن است که ندانند در زندانند و بل که اگر راز را هم بشنوند که در زندانند، باز چنان که باید آن را باور نمی کنند و در نمی یابند و در رفتار فردی و جمعی شان تفاوتی نمی افتد. دعوت به سوراخ کردن زندان، و یا «مردن عارفانه»، معنایی ندارد جز باور کردن آن راز و زندگی بر وفق آن ... و چند تن را می شناسید که این راز فاش شده را شنیده یا باور کرده باشند؟ قصه ی بسیاری از رازهای دیگر، همین گونه است. خوش منظر ها و نیک نگر ها و روشن اندیش ها و رازدان ها، همان ها هستند که به این راز ایمان آورده اند ... و همین جا می توان دانست که آزادی، در اصطلاح عارفانی چون مولانا، مطلقاً به معنای آزادی های دموکراتیک امروزین نیست (در عین کمال حرمتی که به این آزادی ها باید نهاد). از نظر کسی چون او، آزادی با رازدانی و زندان شناسی مساوی و مرادف است. کسی آزاد است که ماهیت زندان عالم طبیعت را شناخته باشد و در عین زندگی در این عالم، برای خروج از مضایق آن بکوشد و در عین هم گامی با زندانیان و تحمل ترش رویی و انکار ایشان، آنان را به شکستن زندان و رهایی از آن بخواند و بکشاند. ...» ]
( قبل از بررسی انتقادی «مردن عارفانه»، نظر شخصی ام را در مورد آن می گویم که اگر قرار بر انتخاب باشد، من مبارزه برای کسب آزادیهای دموکراتیک را ترجیح می دهم و باید دانست که آزادیهای دموکراتیک مطلقاً به معنای «آزادی، در اصطلاح عارفانی چون مولانا» نیست. رکن آزادیهای دموکراتیک، آزادی سیاسی است و مبارزه برای برقراری آزادی سیاسی را بدین دلیل انتخاب می کنم که پیش شرط مسئولیت پذیری فردی و به کارگیری آزادانه و کامل عقل انسانها در حیات فردی و اجتماعی شان برای خودرهایی از راه کسب دانش و «ساختن» و بهتر کردن «جهان» برای زندگی انسانهاست. پس من با «شکستن» عارفانه ی «جهان» مخالفم. و فکر می کنم رهایی از رازورزی و رازدانی موهوم عرفانی و رهایی از عرفان بهشت وحدت قبیله ای و رهایی از شر خرافات و تابوهای قبیله ای از طریق کسب علوم عقلی بشری و به کارگیری عقلانیت انتقادی در جامعه ای که آزادی سیاسی در آن برقرار هست، ممکن است. )
به نظر سروش: «دعوت به سوراخ کردن زندان، و یا «مردن عارفانه»، معنایی ندارد جز باور کردن آن راز و زندگی بر وفق آن ... و چند تن را می شناسید که این راز فاش شده را شنیده یا باور کرده باشند؟ قصه ی بسیاری از رازهای دیگر، همین گونه است. خوش منظر ها و نیک نگر ها و روشن اندیش ها و رازدان ها، همان ها هستند که به این راز ایمان آورده اند ...» و پس از احترام تعارفی کاملش به آزادیهای دموکراتیک با توجه به «صندوق و یا زندان بودن این جهان» در نظر سروش «کسی آزاد است که ... در عین همگامی با زندانیان ... آنان را به شکستن زندان و رهایی از آن بخواند و بکشاند.» پس کسانی آزاد هستند که «جهان» را بشکنند و از «جهان» رها شوند و «عارفانه» بمیرند. مشخص نیست که شکستن «زندان عالم طبیعت» و «جهان»، حتی اگر با «مردن عارفانه» ممکن هم باشد، جز ارضای هیستریک واکنش در برابر فشار تمدن با تحقق نابودی کامل آن، چه دستاوردی برای بشریت و بهتر کردن زندگی انسانها دارد. هر چند سروش به تشابه «گزاف گویی خردناپسندی» سخنانش با فلسفه ی وجودی هایدگر اذعان نکرده است، اما در فلسفه ی عملی زندگی یا «وجود» هایدگر، فرد آدمی هنگامی «وجود متعین» دارد که «خودِ خویشتن باشد و آزادی شورانگیز داشته باشد تا با خودآگاهی و دلهره ی کامل، بمیرد.» فلسفه ی وجودی هایدگر، فلسفه ی زندگی ای است که معنای راستین آن «فرو پرتاب شدن به دامان وجود و رانده شدن به سوی مرگ است.» و به گفتن نیاز ندارد که این فلسفه های «مردن عارفانه» و «فرو پرتاب شدن به دامان وجود»، فلسفه های قماربازان هست، نمونه ی اعترافات حلقه ای از «روشنفکران رازدانی» است که از عقل و انسانیت دست شسته اند. و انتظار هم دارند که دیگران همانند آنها بر عقل و وحدت عقلی آدمیان شورش کنند و «این راز فاش شده» و غیبگوییهایشان را باور کنند. و «روشن اندیش ها و رازدان ها، همان ها هستند که به این راز ایمان آورده اند» و «رازدان ها» همانها هستند که به خرافه پرستی «رازدانی و روشن فکری» و قماربازی «مردن عارفانه» و شکستن «جهان»، باور دارند.
در اینجا مقصود این نیست که سروش از اندیشه های هایدگر استفاده کرده است، بلکه بیان تشابه مطلب است. در اینکه، قمارهای عاشقانه و عارفانه و فناپذیری عرفانی، از اجزای عرفان هست و عرفان و ادبیات عرفانی در ایران و شرق و غرب قدمتی دراز دارد، تردیدی نیست. اما ترکیب دیالکتیکی مابعدالطبیعی رازورزیهای عرفانی در اندیشه های اجتماعی و سیاسی از طریق فلسفه های اصالت ماهیت رشد کرده و در فلسفه های «وجودی» به اوج رشد تکاملی خویش و قله های پوچی رسیده است و بزرگ شمردن چنین فلسفه های تباه کننده در ایران کار سید احمد فردید است که به طور مستقیم از اندیشه های هایدگر استفاده می کرد. فردید و پیروانش، فلسفه ی هایدگر را برای تجددستیزی و توجیه فاشیسم اسلامگرایی حاکم به کار می بردند و این قابل درک است که وجودی «ضعیف و کله خشک» _ فردید _ اندیشه های یک فیلسوف «کاملاً تهی و فاشیست» _ هایدگر _ را برای توجیه تجددستیزی فاشیسم حاکم به کار ببرد. اینکه سروش با اندیشه های «پریشان» فردید مخالفت کرده است، کاری مثبت و قابل تحسین است. اما سروش، همین کار را در مورد دغلبازیهای خودش فراموش کرده است و به طریقی دیگر در صدد توجیه فاشیسم اسلامگرایی سیاسی حاکم بر آمده است.
آوردن مراحل سلوک عرفانی به عرصه ی اندیشه های ساماندهی حیات اجتماعی، جز جنون مصلحتی چیز دیگری را هم می رساند، اینکه سرخوردگی یا حتی یأس روشنفکرمآبان دینی از عقلشان و چاره یابی عقلی برای مشکلات اجتماعی، به صورت گریز به دامان عرفان بروز می کند و این دغلبازان در راستای سیاست تبهکاران، با مغشوش ساختن عقل و تباه کردن زندگی اجتماعی، «رسالت» دارند تا جامعه را به سمت نابودی سوق دهند. در هر صورت، خواننده نباید یکسره تحت تأثیر شور و شوق «مردن عارفانه» در رازدانی روشنفکرمآبی دینی قرار گیرد که روشنفکر رازدان ما در زمان ارائه ی گفتار «رازدانی و روشن فکری»، از توجیه گران قدرت فاشیستی نظام دیکتاتوری اسلامی محسوب می شد و البته اراده ی معطوف به قدرت دیکتاتوری و فاشیسم اسلامگرایی سیاسی، همچنان در روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان ایرانی زنده است و اسلامگرایان رانده شده از طبقه ی دیکتاتوری حاکم با حیله گریهای مذبوحانه و تظاهر به بشردوستی و کمکهای «جمعی سودجوی» نومحافظه کار غربی، در خیال برقراری جهنم اسلامی دیگری در ایران _ نظام دیکتاتوری اتوریتر «دموکراسی» دینی فاشیستی «اخلاقی» اسلامگرایی _ هستند، و چنین می نماید که «مردن عارفانه» را برای ما «نامحرمان» می خواهند، همچنانکه اسلامگرایان ایرانی در دیکتاتوری فاشیستی جمهوری اسلامی، بسیاری از دگراندیشان ایرانی را به کام مرگ فرستاده اند. ( و هنوز برخی از ما آنقدر خوش باوریم که دروغهای جدید اسلامگرایی روشنفکرمآبان رازدان را باور می کنیم و در اینکه دروغگویی و جنایت پروری دو عنصر اصلی اسلامگرایی سیاسی است، تردید می کنیم و حتی از اینکه اسلامگرایان حاکم بر ایران آشکارا دروغ می گویند، اظهار تعجب می کنیم! گویی که از جنایتکاران و آدمکشان خطرناک اسلامگرا، انتظار راستگویی داریم. یافتن دروغهای اسلامگرایان حاکم بر ایران، گوارای رسانه های بیگانه باد که همچنان در تلاش برای فریب دادن ما با دروغهای جدیدی هستند. مجموعه ی گسترده ی دروغهای اسلامگرایان رانده شده از طبقه ی حاکم دیکتاتوری و تشبثات بشردوستی دشمنان آزادی و انسانیت، در سیاهچاله ی فکری رسانه های بیگانه تجمیع می یابد. برخورد دو سیاهچاله ی خلأ فکری اسلامگرایان مانده در طبقه ی حاکم دیکتاتوری و اسلامگرایان رانده شده از طبقه ی حاکم دیکتاتوری، منجر به «انفجار» نظام دیکتاتوری اسلامی و فروپاشی فاشیسم اسلامگرایی سیاسی می شود. دروغگویی عنصر اصلی اسلامگرایی سیاسی هست، که با حمایت قدرت و خشونت بیرحمانه، منجر به تبهکاریها و جنایتکاریهای بیشمار اسلامگرایان می شود و از اینکه جنایت پروران و تبهکاران اسلامگرا، سخن راستی بگویند، باید اظهار تعجب کنیم. هرگونه اسلام سیاسی و دخالت دین در سیاست، کاملاً غلط و متظاهرانه است و بسیاری از ناراستی ها و ناکامی های نظری آن با دروغهای بیشمار کوچک و بزرگ لاپوشانی می شود. )

روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی، بیماری فکری جامعه ی ماست
بررسی گفتار «رازدانی و روشن فکری» سروش را از آن جهت انتخاب کرده ام که بارزترین خصوصیات روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی ایرانی را یکجا جمع آورده است. و روشن است که توجیه فاشیسم تنها کار یک نفر نیست و حتی افراد مخالف هم، فردید با بلاهت «فرهی» وجودی و سروش با دغلبازیهای رازدانانه، در توجیه فاشیسم اسلامگرایی سیاسی حاکم و دلربایی از حاکم فاشیست، از همدیگر سبقت می گرفتند و هر کدام از روشنفکرمآبان ایرانی، در حد بضاعت خویش و به شیوه های گوناگون، در صدد همراهی با موج فاشیسم برآمده بودند. همچنین باید افزود که تأثیرات فلسفه های وجودی و دغلبازیهای عرفانی رمانتیستهای غربی در روشنفکرمآبی عرفانی دینی و تبلیغ فاشیسم اسلامگرایی و تجددستیزی مرحوم شریعتی و پیروان راستینش با وضوح بیشتری آشکار است.
سروش هم از مرتجعین اسلامگرا و هم از روشنفکرمآبان اسلامگرا کسب فیض کرده است. ابزار توجیه تمامیت خواهی اسلامگرایی در خزاین مرتجعین اسلامگرا موجود بود و سروش نحوه ی استفاده از این ابزار را قبل از آشنایی اش با مفاهیم آزادی و خردگرایی، در مکتب مرتجعین اسلامگرا آموخته بود. و پس از کسب مهارتهای توجیه گری استبدادخواهی اسلامگرایی، با اندیشه های فیلسوفان خردگرای غربی آشنایی یافته و در صدد مکر طغیان علیه خردگرایی برآمده است. همچنین روشنفکرمآبان تجددستیز اسلامگرای ایرانی هم در بسیاری موارد، ابزارهای مدرن طغیان علیه آزادی و خردگرایی و دستاوردهای عقلی تمدن غربی را از خود غربیها _ رمانتیستهای غربی _ اخذ کرده بودند و سروش هم آنها را از تناقض گوییها و خیالبافیهای همین روشنفکرمآبان دینی مانند شریعتی اخذ کرده است.
روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی، بیماری فکری جامعه ی ماست و به رغم لفاظیهای پوچ و پرگوییهای خالی از محتوا و اصطلاح بافیهای سطحی، به سبب نفوذ در اندیشه های اجتماعی و سیاسی، مرضی خطرناک است. اینگونه روشنفکرمآبی در ایران، از نمونه های زهوار در رفته ی شیفتگی رمانتیکی و طغیان علیه خردگرایی، و تقلیدهای ناشیانه در این زمینه ها از پسمانده های دست هزارم فلسفه های غربی اصالت ماهیت، اصالت تاریخ، تاریخ گرایی، نسبی گرایی فرهنگی، و مخلوطی از تقلبات، توجیه ها و دروغهای روشنفکرمآبانه است. البته هر قدر هم در مورد رابطه ی تشابهات خردستیزیهای روشنفکرمآبان ایرانی با خردستیزیهای رمانتیستهای غربی، نظراتم را با جسارت بیان بکنم، هیچ یک از این اظهارات، نباید موجب بالا رفتن مقام روشنفکرمآبان غیرعقلی ایرانی به حدی بیش از استحقاقشان شود که در سطحی بسیار پایین تر قرار دارند؛ و اندیشه های مبتذلشان در زمینه ی تشابهات خردستیزیهایشان، تقلیدی از پسمانده های اندیشه های رمانتیستهای غربی ضد خردگرایی عصر روشنگری اروپا، و شیوه های دغلبازیشان نیز تقلیدی از شیوه های دست چندم دغلبازیهای برخی از رمانتیستهای غربی هست، و حداکثر ابتکار و اصالتشان اینکه یا اراجیف و مزخرفات را به اصطلاح خودشان «بومی» کرده اند، و یا اینکه پسمانده های شیوه های دست هزارم دغلبازیهای رمانتیستهای غربی را در زمینه هایی مزخرف تر به کار بسته اند.
گرچه روشنفکرمآبی دینی تنها نمونه ی روشنفکرمآبی غیرعقلانی ایرانی نیست، فاجعه بار ترین نمونه ی آن هست و تنها ویژگی برجسته ی روشنفکرمآبی غیرعقلانی ایرانی را که نکبت عقب ماندگی فکری فراوانش است، به برجسته ترین شکل نشان می دهد، و اینگونه روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی اگر به لحاظ پیامدهای منحوس آن نبود که نشان می دهد به چه سهولت دلقکانی روشنفکرمآب می توانند یک نسل را به فساد فکری بکشانند که آزادی از استبداد مدرن را در تجددستیزی اسلامگرایی بجویند و اینکه با واسطه گری این دلقکان روشنفکرمآب «رازدان»، فاشیسم اسلامگرایی سیاسی به قدرت رسیده و ملتی را به بند استبداد مدرن دیگری کشیده است و بعد از مصیبتها و فجایع فراوان ناشی از دلالیها و دغلبازیهای این دلقکان روشنفکرمآب، با طرح اینکه «حوادث را در پرتو بسط تاريخی آن بايد ديد»، با وقاحت و گستاخی تمام در صدد توجیه دغلبازیهای روشنفکرمآبان اسلامگرا برآمده اند، اساساً ارزش بررسی نداشت.
روشنفکرمآبان رازدانی عرفانی دینی با توسل به عواطف انسانی و قوای عرفانی ما می خواهند ما را مسحور کنند و بفریبند. در اینکه روشنفکرمآبان اسلامگرای ایرانی با دغلبازیهای رازدانی و غیبگویی شان و با سؤاستفاده از عرفان دینی توانستند ما را فریب دهند، شکی نیست. با وساطت همین پیامبران دروغین به جهنم نظام دیکتاتوری اسلامی رسیده ایم. و با تجربه ی زندگی جهنمی تحت حکومت مشتی جنایتکار خطرناک اسلامگرا، کارکرد اصلی روشنفکرمآبان اسلامگرا برایمان روشن شده است، روشنفکرمآبان اسلامگرا، دلالها و واسطه گران اختلاط شوم سیاست و مذهب هستند. فاشیسم اسلامگرایی سیاسی با عناصری از عرفان و دین و با تظاهر و تزویر و دروغگویی و کنایات ملایم روشنفکرمآبان اسلامگرا تزئین و تبلیغ و توجیه می شود. سروش در معجون فاشیسم اسلامگرایی جدید، علاوه بر عناصر عرفانی و دینی، عناصر اخلاقی و «اسلام اخلاقی» اش را زیاد کرده است، خصوصاً اینکه در تزئینش فقط از «اسلام اخلاقی» استفاده کرده است، تا ظاهرش با معجون قبلی، که با عرفان دینی و مکاشفات عارفانه و خیالبافیهای روشنفکرمآبی «پیامبرواری» مرحوم شریعتی و دیگر روشنفکرمآبان اسلامگرا، تزئین و تبلیغ شده بود، تفاوتی داشته باشد. ( شاید «راز» روشنفکرمآبی اسلامگرایی به این مضمون باشد: طبق رسم دغلبازی و عدم پذیرش مسئولیت در روشنفکرمآبی اسلامگرایی، پس از فجایع بسیار ناشی از فاشیسم اسلامگرایی، جنایتهای نظام دیکتاتوری و «حوادث را در پرتو بسط تاريخی آن» ببینید، و روشنفکرمآبان رازدان اسلامگرا که دلالی برقراری فاشیسم اسلامگرایی را بر عهده دارند، هیچگونه مسئولیتی در خصوص دغلبازیهایشان ندارند. )
همچنین باید در نظر داشت که جستن رد مستقیم شیوه های دست چندم دغلبازیهای رمانتیستهای غربی در مورد روشنفکرمآبان اسلامگرایی چون شریعتی کار مشکلی نیست که به صورت مستقیم و با افتخار و با ذکر نام رمانتیست غربی دست چندم به این کار مبادرت کرده است، این کار در مورد روشنفکرمآبان اسلامگرایی چون سروش پیچیده می نماید که در ظاهر به مخالفت علنی با نمونه های شاخص رمانتیستهای غربی می پردازد و در عمل برخی شیوه های اصلی دغلبازی همانها را _ هر چند به صورت دست چندم و در زمینه ای دیگر _ به کار می گیرد و با تظاهر به خردگرایی رد گم می کند و حتی در به کار بردن آن شیوه های دغلبازی، چنان جسارتی پیدا می کند که با استفاده از آنها، اندیشه های فیلسوفان خردگرای غربی متأخر را که چنین شیوه های رسوای دغلبازی رمانتیستهای غربی را افشا کرده اند، تحریف می کند و به نقطه ی مقابلشان می چرخاند و برای دغلبازی و توجیه گری خویش به کار می گیرد.
در ویکی پدیا در باره ی سروش آمده است: «... از سوی دیگر تأثیرات آشکار سروش از فلسفه ی علم و فلسفه ی سیاسی کارل پوپر سبب می‌شد به عنوان یکی از منتقدان مسلمان مارکسیسم در ایران پس از ۱۳۵۷ جلوه‌گر شود.» سؤاستفاده ی سروش از استدلالهای انتقادی مستحکم فیلسوفی لیبرال _ کارل پوپر _ علیه مارکسیسم در مقابله با چپگرایان ایرانی برای توجیه فاشیسم اسلامگرایی سیاسی در اوایل حکومت دیکتاتوری اسلامی، نشانگر کلاهبرداری روشنفکرمآبانه ی سروش و عدم پایبندی سروش به شرافت علمی هست. و این غیر از بیشرفی سیاسی مرتجع اعلای اسلامگرا بود که گروههای چپگرای سال 57 هم در به قدرت رسیدن اسلامگرایان با طرفداری از «دیکتاتوری نعلین» خمینی بدیشان یاری رسانده بودند، و امامشان هم پاداش همکاریشان را با حذفشان داد.
در هر صورت، سؤاستفاده از فیلسوف لیبرال و خردگرا _ کارل پوپر _ برای توجیه فاشیسم اسلامگرایی، نهایت درجه ی بیشرفی علمی سؤاستفاده کننده را نشان می دهد. ( شاید در اینجا ذکر این خاطره ی پوپر قابل تأمل باشد: *« ... از دام مارکسیستی گریخته بودم. پس از آن به بررسی کاملاً انتقادی مارکسیسم پرداختم. به دلایل مختلف _ و عمدتاً به این دلیل که نمی خواستم فاشیسم را تشویق کرده باشم _ نتایج این بررسی ها را 26 سال بعد، در کتاب جامعه ی باز و دشمنان آن منتشر کردم. ... »* این کتاب در سال 1945 منتشر شد. و در قسمت پنجم فصل دوازدهم همان کتاب آمده است: *« البته اگر هدف، نوشتن تاریخ ظهور توتالیتاریسم بود، می بایست از مارکسیسم شروع کنم، زیرا فاشیسم خود از بعضی جهات در نتیجه ی فروپاشیدگی معنوی و سیاسی مارکسیسم پدید آمد. _ همین حکم در مورد رابطه ی بین لنینیسم و مارکسیسم هم صدق می کند. _ اما چون مسئله ی عمده ای که با آن سر و کار دارم مذهب اصالت تاریخ است، می خواهم بررسی مارکسیسم را به عنوان خالصترین شکل اصالت تاریخ که تاکنون ظهور کرده به بعد موکول کنم و نخست به فاشیسم بپردازم. ... »* )
همچنین «تأثیرات آشکار سروش از فلسفه ی علم و فلسفه ی سیاسی کارل پوپر»، موجب مطرح کردن انتقادات مستحکم کارل پوپر از فلسفه ی اصالت تاریخی هگل و فلسفه ی وجودی هایدگر نیز می شد، اما به نظر می رسد که بیشتر برای خودنمایی صورت گرفته است که سروش به محتوای استدلالهای پوپر بی توجهی نشان می دهد. سروش در برخی موارد بدون توجه به پشتوانه ی استدلالی اندیشه های لیبرال و آزادیخواهانه ی پوپر، نتیجه ی استدلالهای پوپر را بر می دارد و به مطالبی که به کلی با آن بیگانه است، پیوند می زند. و در مواردی دیگر، با نهایت دغلبازی و مکاری و گستاخی، استدلالهای اسلامگرایانه ی خود را در ظرف استدلالی مسلک عقلانی نقدی می ریزد و با جیب بری از لیبرالها و خردگرایان، اندیشه های آنان را با خامدستی در خدمت اسلامگرایی اش قرار می دهد، و خیال می کند که می شود همه چیز را با هم مخلوط و مغشوش کرد، همچنین از شیوه های مسلک عقلانی نقدی برای توجیه عقلی ایمان و تجربه ی عرفان دینی سؤاستفاده می کند که شخص غیرعقلانی مسلک می خواهد چیزی را که قابل توجیه عقلی نیست، عقلاً توجیه کند.
باید توجه داشت که عقلانی شدن دین به معنای عقلانی کردن تقدس و ایمان و عرفان دینی نیست، نفس تقدس خردناپذیر است و در نهایت مرجع تعیین كننده ی درست دینی و به تبع وحدت مذهبی جز خود تقدس نمی تواند باشد. عقل در ساماندهی وحدت در گفتاری که دین در باب تقدس عرضه می کند و هماهنگ ساختن بخشهای مختلف گفتارهای دینی با یکدیگر و مشخص کردن حدود حوزه ی مذهب و تحدید عصمت و اقتدار مذهبی و سازماندهی عقلانی آن برای عملکرد در حوزه ی معین مربوط به مذهب و جلوگیری از دخالت آن در دیگر حوزه های حیات انسانها وارد می شود، و کارکرد اجتماعی مشخص مذهب برای مؤمنان را با پذیرش الزامات جامعه ی آزاد و دولت دموکرات لائیک، از سیاست جدا می سازد. عقلانی شدن دین در درجه ی اول مستلزم جداسازی آنچه اساساً به دین مربوط نیست از گفتار دینی است، و سپس مطابقت دادن گفتار مذهبی (نه منشأ یا تجربه ی عرفانی دینی) با عقل. و باید توجه داشت که مطابقت دادن با عقل به معنای توجیه عقلی گفتارهای مابعدالطبیعه ی دینی نیست، بلکه خواسته های گفتارهای دینی از مؤمنان و کارکرد اجتماعی مشخص مذهب برای مؤمنان، باید تابع عقل باشد، زیرا عقل انسان را در قبال اعمال خویش و پیامدهای آن اعمال در جامعه مسئول می شناسد.

مکر طغیان علیه عقلانیت انتقادی
دغلبازی و سؤاستفاده ی روشنفکرمآبان دینی از اندیشه های عقلانی فیلسوفان خردگرا برای توجیه عقلی ایمان و عرفان دینی و امور خارج از حوزه ی مجردات عقلی، مکر طغیان در برابر خردگرایی است و اوج این مکر و حیله گری هنگامی فرا می رسد که سروش در همان حال که به مجامله در باره ی عقل نقاد مشغول هست و به آوایی بلندتر از هر کس دیگر در باب عقلانیت انتقادی و مقبولیت اندیشه های فیلسوفان خردگرا سخن می گوید، بیباکانه ترین چرخش دیالکتیکی مابعدالطبیعی را به کار می گیرد و با تحریف و چرخانیدن تعالیم فیلسوفان خردگرایی چون کارل پوپر به نقطه ی مقابلشان، به ناخردپیشگی و مسلک عرفانی و غیرعقلانی روی می آورد و با جمع مسلک عرفانی و غیرعقلانی با مسلک عقلانی، قسمی «سنتز عرفانی» درست می کند و بدین وسیله در صدد توجیه عقلی ایمان و عرفان دینی بر می آید و به ترکیب دیالکتیکی مابعدالطبیعی گفتارهای دینی و عرفان دینی با علوم عقلی بشری و مغلطه های تطبیق «معرفت شناسی معرفت دینی» و ایمان دینی بر پایه ی عقلانیت انتقادی و پرگوییهای «بسط و قبض تئوريک شريعت» و خیالبافیهای «رازدانی و روشن فکری» و «فلسفه ی سیاست در اسلام» و اصطلاح بافیهای «اسلام سکولار» و «دموکراسی دینی» و «اسلام حکومتی اخلاقی» و ... می پردازد.
به کارگیری روشهای شناخت علمی در «معرفت شناسی معرفت دینی» که خارج از حوزه ی علم قرار دارد، جز خلط مبحث، و پوشاندن دغلبازیهای روشنفکرمآبی دینی با ظاهر علمی، کارکرد دیگری ندارد و اینگونه دغلبازیهای روشنفکرمآبانه و ترکیب دیالکتیکی گفتارهای مابعدالطبیعه ی دینی و عرفان دینی با علوم عقلی بشری، عکس عقلانی شدن دین است که عقلانی شدن دین در درجه ی اول مستلزم جداسازی آنچه اساساً به دین مربوط نیست از گفتار دینی است. ترتیب گفتار عقلانی در باره ی هر مذهب مترادف تحدید حدود مذهب و معین كردن مرز اعتبار گفتار مذهبی است. بیرون رفتن مذهب از علم و سیاست در حكم ادای دین خرد است و عقلانی شدن (یعنی بهتر شدن) خود مذهب نه تضعیفش. آن گفتار مذهبی كه از زوائد خلاص شود تضعیف نشده و حتی اهل مذهب بایستی این پیراستن را آراستن آن بدانند.
در همان حال که سروش در طریقت رازورزی روشنفکرمآبی دینی، مسلک عقلانی را به ضد آن می چرخاند، زمینه ی سؤاستفاده از گفتارهای دینی را برای توجیه رازدانی روشنفکرمآبی اسلامگرایی فراهم می آورد و با رد گم کردنهای پی در پی با تظاهر به عقلانیت انتقادی و مکر طغیان علیه آن، لفاظیهای میان تهی و خالی از محتوایش را به عنوان اندیشه های ژرف جا می زند و بیننده ی ساده دل را مسحور و مفتون می کند و می فریبد، و در اینگونه شعبده بازیهای لفظی، به کار بردن انواع و اقسام اشعار عرفانی و روایات اسلامی و مدیحه سراییهای دور و دراز و مغلق گوییهای مسجع برای پنهان ساختن اندیشه های ارتجاعی روشنفکرمآبی دینی زیر تلی از الفاظ ملقلق مؤثر می افتد.
روش سروش در معرفت شناسی عرفان نیز از همین قماش است. تجربه ی دینی در نظر سروش شامل تجربیات عارفانه و شهودی از دین است و سروش، وحدت عرفانی را به خیل خاطره های به جا مانده از عارفان ایرانی و طریقتهای عرفانی گذشتگان اطلاق می کند و از این راه، آنها را به اجزای سازنده ی بقچه ی فلسفی ـ عرفانی خویش مبدل می سازد و با سؤاستفاده از اندیشه های فیلسوفان خردگرا، تظاهر به خردگرایی را نیز چاشنی مسلک عرفانی و غیرعقلانی خویش می کند و با مکر طغیان علیه عقلانیت انتقادی و ملغمه سازی از ایمان دینی و عقل نقاد و عرفان، دستاورد «معرفت شناسی» روشنفکرمآبی دینی اینگونه عرضه می شود که به نظر سروش: «در مراتب بسيار بالا ايمان يک قمار است. در مراتب پايين است كه ايمان يک داد و ستد است يعنی به شخص مؤمن متدين ساده می گويند كه نماز بخوان تا ثوابش را ببری. گناهی نكن تا عذاب نبری. اينها هم مطلوب و ممدوح است. اما اگر ما بخواهيم كه با ديده نقاد عقل به حوزه معرفت و ايمان دينی نظر كنيم، البته بايد عنصر جهش و اراده و دلبستگی و توكل و اميد را منظور كنيم و بدون آن، ايمان و يقينی در عرصه دين حاصل نخواهد شد.»
و این چنین است که سروش از طریق روشنفکرمآبی عرفانی دینی، ایمان دینی را به سطح «قمار» می رساند و معنویت دینی را به سطح سوداگری تنزل می دهد. و با اینگونه ارجگزاری روشنفکرمآبانه، مؤمنان غیر«ساده» را به سطح قماربازان می رساند، و روشن هست که «قمار» عارفانه و معامله ی «ساده» و اینگونه «معرفت شناسی» روشنفکرمآبانه و دغلبازانه و قماربازانه، به درد «معرفت دینی» هم نمی خورد. «جهش» سروش، جهش دیالکتیکی مابعدالطبیعی است که تناقض را به کار می گیرد و در افاضات قمارشناسی اش اینگونه توجیهش می کند که «كار عقل تراشيدن ادله ی معارض و مخالف است» و گستاخانه تر اینکه «جهش» قماربازی اش را نیز به نام عقلانیت انتقادی توجیه می کند، اما آنچه در «معرفت شناسی» و «جهش» قماربازی سروش مشخص هست مکر طغیانش علیه عقلانیت انتقادی است که ستیزش با عقل را سعی دارد در پشت تظاهر به عقل گرایی بپوشاند و اینکه با سؤاستفاده و دغلبازی از اندیشه های عقلانیت انتقادی، به نبرد غیرمستقیم علیه عقلانیت انتقادی برخاسته است و با مکر و نیرنگ در صدد تحریف عقل به شور و هیجان و «قمار عاشقی» برآمده است. روشن است که خطر اینگونه دغلبازیها و مکاریهای دشمنان آزادی علیه عقل بیشتر از حمله ی مستقیم دشمنان آزادی و عقل است.
«معرفت شناسی» محیرالعقول سروش مانند قمار، مولود یأس از عقل و نومیدی از احساس مسئولیت است. لفاظیهای پوچ روشنفکرمآبی دینی سروش نتیجه ی منطقی «معرفت شناسی» مکر طغیان او علیه عقلانیت انتقادی است که توجیه عقلی و تبیین علمی گفتارهای مابعدالطبیعه ی دینی و استفاده از روشهای معرفت شناسی علمی برای تبیین امور خارج از حوزه ی علم، منجر به تناقض گوییها و «خیالبافیهای صرف» و «ادعای سطحی شناخت همه ی چیزها» و «جزم گرایی بی حاصل» می شود. و نظرورزی ما هنگامی که میدان «تجربه» را ترک می کند، هیچ شأن علمی نمی تواند داشته باشد. ( منظور از «تجربه»، تجربه ی «همگانی» به معنای مشاهده و آزمایش است، نه تجربه به مفهوم سیر باطنی یا وجدانیات «خصوصی» هنری یا دینی. بنیان عقلانیت انتقادی بر اجتناب از تناقض و سنجش عقلانی و حذف انتقادی خطاهاست و انتقاد اساساً جز این نیست که یا به تناقضی در ذات فلان نظریه اشاره شود یا به تناقضی که بین آن نظریه و بعضی از واقعیات تجربی موجود است، و تناقض ناروا و اجتناب پذیر است و باید از میان برداشته شود. )

روشنفکرمآبی ساختگی و زایش و افزایش لعنتی آن
روشنفکرمآبی دینی با مکر طغیان در برابر خردگرایی و ترکیب دیالکتیکی مابعدالطبیعی گفتارهای دینی با علوم عقلی بشری در صدد فراهم ساختن «چوبهای زیر بغل تازه» برای برهانهای مابعدالطبیعه ی دینی برآمده است، و سروش به خیال خویش با وصله پینه های بقچه ی فلسفی ـ عرفانی روشنفکرمآبی دینی، در معرفت شناسی علمی «معرفت دینی» و ایمان و عرفان دینی، باب پیشرفتی را گشوده است. اما هیچ پیشرفتی در «علم ساختگی» مابعدالطبیعی دیده نمی شود، فیزیک پیشرفت می کند اما متافیزیک یا مابعدالطبیعه پیشرفت نمی کند. در فیزیک، «معیار درست» برای سنجش پیشرفت وجود دارد که همان آزمایش و عمل است. ایراد آشکار به دستگاههای مابعدالطبیعه ی نظری این است که پیشرفتی که برای آنها ادعا می شود، مانند هر چیز دیگر در باره ی آنها، خیالی است. این ایراد بسیار قدیمی است و سابقه ی آن به بیکن و هیوم و کانت می رسد و از جمله در کتاب کانت، پیشگفتار [بر هر مابعدالطبیعه ی آینده]، این سخنان در باره ی پیشرفت ادعایی مابعدالطبیعه دیده می شود: « بدون شک بسیاری کسان، مانند خود من، نتوانسته اند به رغم این همه مطالب ظریف که در ظرف این گذشته ی دراز در باره ی این موضوع نوشته شده است، حتی یک بند انگشت پیشرفت در این علم ساختگی پیدا کنند. البته ممکن است ببینیم نکته ای جدید به فلان تعریف افزوده شده یا برای فلان برهان علیل چوبهای زیر بغل تازه فراهم گشته و بدین سان، مرقع چهل تکه ی مابعدالطبیعه وصله ای نو خورده یا طرح آن تغییر یافته است. ولی آنچه دنیا به آن نیاز دارد این نیست. دنیا از اظهارات مابعدالطبیعی خسته شده است و می خواهد ... معیارهای قطعی در دست داشته باشد تا بدان وسیله پندارهای دیالکتیکی ... را از حقیقت تشخیص دهد. »
در مورد پرگوییهای بی سر و ته و تجمع هولناک گفتارهای ضد و نقیض روشنفکرمآبان دینی نمی خواهم این واقعیت را پنهان کنم که از کتابهایشان بیزارم، و ناگزیر از قرض گرفتن کلام کانت هستم که به نظرم درخور موقع و مناسب برای گفتارهای مابعدالطبیعی روشنفکرمآبان دینی ایرانی هم هست، البته باید سلسله مراتب رعایت شود که در مرتبه ای بسیار پایین تر نسبت به گفتارهای فیلسوفان مابعدالطبیعی غربی مورد خطاب این سخن قرار دارند: « نمی خواهم این واقعیت را پنهان کنم که به لاف و گزافهای پر باد و نخوت چنین کتابهای آکنده به حکمت و فرزانگی که امروزه باب پسند است، نمی توانم جز به دیده ی بیزاری و حتی نفرت بنگرم. زیرا کاملاً قانع شده ام که طریقی که انتخاب شده خطاست و روشهای پذیرفته شده قطعاً بر این نادانیها و حماقتها و خطاها به نحو پایان ناپذیر خواهد افزود و حتی نابودی کامل تمام این دستاوردهای موهوم امکان ندارد به قدر این علم ساختگی و زایش و افزایش لعنتی آن زیانمند باشد. » ( فیلسوفان غیرعقلی و اهل اصالت ماهیت و رمانتیستهای غربی متأخر از جهت اینکه، به رغم اعتراضات شدید کانت، جرأت داشته اند با بی اعتنایی به استدلال، به تأسیس دستگاههای مابعدالطبیعی پرابهت مبادرت کنند، رهین منت هگل هستند. *« هگل وقتی که روش دیالکتیک خود را ارائه می دهد نظرش به کانت معطوف است که در حمله ای که به مابعدالطبیعه کرده بود، کوشیده بود نشان دهد تمام این نظرورزیها غیر قابل دفاع است. هگل هرگز در صدد رد کانت بر نیامد، بلکه سر تسلیم فرود آورد ولی نظر او را به نقطه ی مقابل آن تحریف کرد و چنین بود که «دیالکتیک» کانت، یعنی حمله ی او به مابعدالطبیعه، به «دیالکتیک» هگل، یعنی ابزار اصلی مابعدالطبیعه تبدیل شد. »* و با زایش و افزایش لعنتی این قسم مابعدالطبیعه ی تاریخ و سرنوشت و باب پسند شدن چنین لاف و گزافهای پر باد و نخوت آکنده به حکمت و فرزانگی، «عصر نادرستی و تقلب» و «عصر بی مسئولیتی» شروع شد. همچنین نظر کارل پوپر در باره ی ابزارهای مدرن طغیانگران علیه آزادی چنین است: *« تقریباً کلیه ی مفاهیم مهم توتالیتاریسم امروزی مستقیماً از هگل به ارث رسیده است که، به قول زیمرن، «زرادخانه ای از جنگ افزارهای فراخور نهضتهای استبدادی» فراهم آورد و حفظ کرد. با اینکه بیشتر این سلاحها ساخت خود هگل نبود و فقط به دست او از خزاین جنگی قدیمی طغیانگران همیشگی علیه آزادی بیرون کشیده شد، ولی بی گمان با کوششهای او چنین سلاحها دوباره بیرون آمد و در کف مریدان امروزش قرار گرفت. »* در این باره می توانید به فصل دوازدهم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» نوشته ی کارل پوپر، ترجمه ی عزت الله فولادوند، رجوع کنید. )

روشنفکرمآبان دینی که با ترکیب دیالکتیکی مابعدالطبیعی گفتارهای دینی و علوم عقلی بشری، در پی ساختن مبادی عرفانی جدید و توجیه عقلی ایمان و عرفان دینی و سازگاری مبادی عرفانی قدیم با «محصولات دنیای جدید» از طریق چسباندن وصله و پینه های نو به مرقع چهل تکه ی نظرورزیهای مابعدالطبیعی و عرفانی در دستگاه فکری روشنفکرمآبی ادعایی شان _ مانند «دستگاه سروش» و ... _ هستند، افراد زیادی را به گمراهی می کشانند و با ساختن نظامهای عرفانی و پر رمز و راز روشنفکرمآبی دینی آکنده به رازدانی و دغلبازی و پرگویی و کلاهبرداری روشنفکرمآبانه و اصطلاح بافیهای گمراه کننده، استعدادهای بسیاری را با مسائل لفظی تباه می کنند و از مسائل واقعی خردگرایی و آزادیخواهی و دموکراسی خواهی منحرف می کنند و با تشبث به عواطف انسانی و تظاهر به بشردوستی در اردوی بشردوستان نفوذ می کنند و با دغلبازی و سؤاستفاده از اندیشه های آزادیخواهی و دموکراسی خواهی، در در اردوی بشردوستان تفرقه و اغتشاش می افکنند و نیروی بشردوستان را به تحلیل می برند، و به یاری این روش رخنه زنی و تفرقه اندازی و اغتشاش افکنی در اردوی بشردوستان، کم کم ستون پنجمی از طرفدارانشان در آن اردو وارد ساخته اند که عملکرد این گروه اخیر به این خاطر که ندانسته عمل می کنند و عمدی ندارند، دو چندان مؤثر واقع می شود. آیا تقلب و تزویر و حقه بازی و توجیه گری و غیبگویی و افسون روشنفکرمآبانه و گریز از مسئولیت پذیری فردی از «صفات هر روشن فکر صاحب رسالت» اسلامگراست؟ حتی اگر در مورد برخی از پیروانشان هم چنین نباشد، «طریقی که انتخاب شده خطاست و روشهای پذیرفته شده قطعاً بر این نادانیها و حماقتها و خطاها به نحو پایان ناپذیر خواهد افزود» و حتی نابودی کامل تمام دستاوردهای موهوم روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی ایرانی امکان ندارد به اندازه ی این روشنفکرمآبی ساختگی و زایش و افزایش لعنتی آن زیانمند باشد.

زندگی دارای راز و معنایی پنهان در خویش نیست
روشنفکران دروغینی ادعای «رازدانی» و «پیامبرواری» می کنند، شاید به این دلیل که از آنها انتظار رود تا خود را به عنوان پیامبران و افشاکنندگان اسرار تاریک زندگی، جهان، انسان، تاریخ و هستی نشان دهند. در این مورد نیز وجود تقاضا، متأسفانه عرضه را در پی خود می آورد. روشنفکرمآبان دینی، پیامبرانی دروغین هستند و راز و رازدانی روشنفکرمآبانه پوچ و باطل است. برخلاف این قسم رازورزی و «رازدانی و روشن فکری» که به دامان رؤیاها و فلسفه های غیبگویانه و لفاظیهای پوچ می گریزد و به طور عقلی و فکری خالی از احساس مسئولیت است، علم جدید، عقل و فکر ما را به قواعد آزمونهای علمی مقید می کند. هر گزاره به شرطی صادق است که مطابق با واقع باشد و به شرطی از گزاره ای دیگر به صدق نزدیکتر است که دقیقتر با واقع مطابقت کند. فرضیه های علمی را می توان به محک آزمون نتایج عملی زد. دانشمند در رشته ی خود مسئول چیزی است که می گوید. می توان او را از ثمره ی کارش شناخت و از این راه حسابش را از حساب پیامبران دروغین جدا کرد. روش علم _ روش نقدی یا سنجیده ی از میان بردن خطاها _ مستلزم این است که به نظریاتمان نقادانه و به عنوان چیزی خارج از خودمان نگاه کنیم و در این سطح، نظریات معتقدات ذهنی ما نیستند، بلکه حدسهای عینی ما در باره ی «جهان واقعیت» هستند و ماییم که بدین طریق، مفهوم و قصد و معنا و غایت وارد زندگی و تاریخ و طبیعت و جهان می کنیم. بدون فرض «وجود جهان واقعیتی مستقل از وجود ما» سنجش فرضیه ها و آزمودن حدسهای عینی و کوشش برای تطابق دادن آنها با واقعیات خارج از ذهن ما از طریق آزمونها و حذف انتقادی خطاها و در نتیجه جستجوی حقیقت ناممکن می گردد. «جهان واقعیت» و واقعیات وجود دارند و ما از طریق فرضیه های علمی می توانیم به توضیحهای کافی از واقعیات نزدیک و نزدیکتر شویم؛ اسرار ماده و طبیعت و جهان به وسیله ی علم با ارائه ی فرضیه های علمی از طریق حدسهای جسورانه ی مهار شده به وسیله ی انتقادهای شدید شامل آزمونهای شدید کشف می شود نه با ادعای «رازدانی و روشن فکری» و نه به وسیله ی رازورزی و عرفان.
راز و رازدانی روشنفکرمآبانه پوچ و باطل است و رازی نهفته در بطن زندگی وجود ندارد. هیچ معنای ویژه و نهفته ای در بطن زندگی نیست. *« معنای زندگی امری نهانی و فطری در طبیعت ما نیست که باید به دست ما کشف شود، بلکه زندگی همان معنایی را دارد که ما خود به زندگیمان می دهیم. ما می توانیم از راه اعمالی که انجام می دهیم، از راه کار و تلاشمان، از راه مؤثر بودنمان، از راه نوع نگاهی که به زندگی یا به انسانهای دیگر یا به پیرامون و دنیا داریم، به زندگیمان معنا ببخشیم. یعنی معنای زندگی را انسان تعیین می کند، نه برعکس. بدین ترتیب پرسش در باره ی معنای زندگی تبدیل به پرسشی اخلاقی می شود. این پرسش را می توان این گونه طرح کرد: من چه کارها و وظایفی را باید به عهده بگیرم تا زندگی ام معنا داشته باشد؟ یا به زبان کانت: «چه باید بکنم؟» ایده های کانت در باره ی آزادی و استقلال فردی، و نیز ایده ی او در باره ی تکثرگرایی اجتماعی، که در اساسش فقط از رهگذر ایده ی تساوی همه ی انسانها در برابر قانون، و نیز توجه به آزادی انسانهای دیگر، محدود می شود، بخشی از پاسخ این پرسش است. اینها ایده هایی هستند که همچون ایده ی خودرهایی از راه کسب دانش می توانند به معنادار شدن زندگی ما کمک کنند. ... »* ( در این نوشته، تمامی قطعه های داخل ستاره ها، عبارتهایی از پروفسور کارل پوپر می باشد. )
زندگی دارای راز و معنایی پنهان در خویش نیست، و فیلسوفان عارف و روشنفکرمآبان رازدانی که مدعی اند به معنای پنهان زندگی پی برده اند و راز زندگی را کشف کرده اند، دچار خودفریبی پلیدی شده اند. هیچ معنای فطری نهفته و رازی در بطن زندگی نیست. ما خودمان به زندگی، هدف و معنا می دهیم، به اختیار ماست که تصمیم بگیریم هدف و مقصودمان در زندگی چه باید باشد و غایات و هدفهای خویش را بر آن پایه تعیین کنیم. ما می توانیم خودمان به زندگی معنا دهیم، معنایی در شأن انسان و رسیدن به آزادی و استقلال فردی، خودرهایی از راه کسب دانش، احترام به آزادی انسانهای دیگر و تکثرگرایی اجتماعی، مبارزه ی سیاسی برای برقراری دموکراسی لیبرال و لائیک در ایران و تلاش برای استقرار جامعه ی باز در ایران. راست است تاریخ هدف و غایتی ندارد، اما می توانیم هدفهای آزادی و عدالت واقعی را که برگزیده ایم، هدف آن قرار دهیم. تاریخ معنایی ندارد ولی می توانیم به آن معنا بدهیم. *« تعیین معنا برای تاریخ یعنی اینکه ما نه تنها تلاش کنیم برای زندگی فردی خود هدف و وظیفه ای تعیین کنیم، بلکه به زندگی سیاسیمان، و به زندگی خود در مقام انسانهای سیاسی اندیش، و به ویژه در مقام انسانهایی که تراژدی بی معنای تاریخ برایشان قابل تحمل نیست، محتوا بدهیم و آن را فراخوان تلاشمان به منظور بارآورتر و پرمعناتر ساختن تاریخ آینده تلقی کنیم. ... درسی که تکرار و یادآوری آن همواره ضروری است، این است که ایمان و اعتقاد کور بدبختی و شرارتی است که همواره در تضاد با اهداف جامعه ای کثرت گرا و باز قرار دارد. و ما موظف هستیم با تعصب و خشک اندیشی از هر نوع و به هر شکل که باشد مبارزه کنیم، حتی زمانی که اهداف آن، از نظر اخلاقی، کاملاً درست و مورد پذیرش ما باشد. خطر تعصب و خشک اندیشی، و نیز وظیفه ی ما در مقابله و مبارزه با آن، یکی از مهم ترین درسهایی است که ما می توانیم از تاریخ بیاموزیم. ... چنین به نظر می رسد که نقد اجتماعی کاملاً وابسته به شرایط معینی است، یعنی نقد اجتماعی تنها در جایی همراه با موفقیت است که در آن انسانها یاد گرفته اند به نظرهای دیگران احترام بگذارند و در تعیین اهداف سیاسی خود متواضع باشند و دقت لازم را به عمل آورند؛ در جایی که انسانها یاد گرفته باشند که هر گونه تلاش به منظور تحقق بهشت روی زمین، ممکن است به راحتی زمین را به جهنمی برای همه ی آنها بدل سازد. ... می توان اهدافی عالی تعیین کرد و موفق نیز شد، فقط مشروط به اینکه این اهداف کثرت گرایانه باشند، به این معنا که به آزادی و افکار و عقاید سایر انسانها و نیز گوناگونی و تفاوتهای آنها توجه لازم را داشته باشیم. بنابراین، این امکان وجود دارد که ما به تاریخمان معنا بدهیم. ... نتایج نشان می دهند که انتقاد رمانتیستها از کانت و روشنگری اش بسیار سطحی است. رمانتیستها آرای کانت و روشنگری را به عنوان افکاری ساده لوحانه به تمسخر می گرفتند، زیرا به نزد کانت و پیروان جنبش روشنگری، ایده های لیبرالیسم و ایده ی دموکراسی واقعیاتی به مراتب بیش از نوعی پدیده ی گذرای تاریخی بودند. و هنوز هم دوباره در باره ی زوال و از میان رفتن این اندیشه ها بسیار سخن می گویند. اما، به نظر پوپر، بهتر است به جای پیشگویی در باره ی زوال این اندیشه ها، برای بقا و ادامه ی آنها مبارزه شود. زیرا این ایده ها نه تنها توان ادامه ی حیات خود را به اثبات رسانده اند، بلکه خصلتی را هم که کانت در باره ی آنها بیان کرده بود از خود نشان داده اند: اینکه وجود نظام اجتماعی کثرت گرا، پیش شرط لازم هر گونه سیاستگذاری و هدفی است که فراتر از حال را نگاه می کند و برای تاریخ معنایی آگاهانه و انسانی در نظر می گیرد. ... نگاه انتقادی فلسفه ی روشنگری به تعصب و خشک اندیشی یا اعتقادات و ایمان کور فقط مربوط به نوع رفتار آنها نیست و ما آنها را فقط به دلیل اعمال و رفتارشان محکوم نمی کنیم. جنبش روشنگری حتی از این منظر که خودش دارای نگرش بهتری به زندگی است و در نتیجه، موفق تر به پیش می رود، به خشک اندیشی نگاه نمی کند. محکومیت جزم انگاری از جانب فلسفه ی روشنگری، بیشتر پیامد ایده ی کشف حقیقت از راه نقد اشتباهات است. و به نظر ما، چنین انتقادی از خود و این قسم خودرهایی فقط در فضا و محیطی کثرت گرا ممکن خواهد بود. ... »*
آزادی سیاسی در ایران با براندازی نظام دیکتاتوری اسلامی از طریق انقلاب سیاسی توسط مردم ایران و برقراری نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک به شکل جمهوری ایران قابل دستیابی است. هر ایرانی حق آزادی و امنیت شخصی و برخورداری از حقوق شهروندی برابر در جامعه ی کثرت گرای ایران را دارد. مسلم اینکه مردم ایران شایسته ی زندگی آزادانه در جامعه ی باز هستند، البته اگر ما روشنفکران «خائن به اذهان» _ به قول ژولیان بندا _ بگذاریم و از خودنمایی و فضل فروشی و فریبکاری و سوداگری و مغلق گویی و فاسد ساختن زبان و مغشوش ساختن افکار و افسونگری و دغلبازیهای «رازدانی» و «رسالت پیامبرواری» و تکبر روشنفکرمآبی و توهم همه چیزدانی، دست برداریم. آسیبهایی که ما روشنفکرمآبان رمانتیک و رؤیایی عرفانی و سرمست از خیالبافیهای ابلهانه و سفسطه های غیبگویانه، در گذشته وارد آورده ایم به راستی مشمئز کننده است. دست شستن از همه ی این دغلبازیها و «بی بند و باریهای فکری»، گرچه برای ما روشنفکرمآبان سودازده که به لفاظیهای مسحورکننده و افسونگری و فضل فروشی عادت کرده ایم و به نوعی آنها را ابزار توجیه گری و کارمان ساخته ایم، سخت به نظر می رسد، اما غیرممکن نیست. آزادی سیاسی پیش شرط مسئولیت پذیری فردی و انسانیت ماست. ما باید به صداقت فکری و روشنگری عقلی و تواضع اخلاقی روی آوریم. ما به اصطلاح روشنفکران، باید به عقل و انسانیت و اخلاق انسانی پایبند شویم و شهامت به خرج دهیم و از عقل خویش استفاده کنیم و مسئولیتهای خود را نسبت به بشریت و حقیقت بپذیریم و یکبار برای همیشه بدانیم که *« ما هرگز نمی توانیم به معصومیت و زیبایی ادعایی جامعه ی بسته بازگردیم. رؤیای ما از بهشت ممکن نیست روی زمین به حقیقت بپیوندد. به محض اینکه به عقل خویش متکی شویم و قوه ی نقد و سنجش خود را به کار گیریم، به مجرد اینکه احساس کنیم باید عهده دار مسئولیتهای شخصی شویم و در عین حال مسئولیت پیشبرد معرفت و دانش را نیز بر دوش بکشیم، دیگر نخواهیم توانست به وضعی بازگردیم که در آن بی چون و چرا در برابر جادوی قبیله سر بنهیم. برای کسانی که از میوه ی درخت معرفت بچشند، بهشت رخت بر می بندد. هر چه بیشتر برای بازگشت به عصر پهلوانی قبیله پرستی بکوشیم، این یقین بیشتر می شود که کارمان به دستگاه تفتیش عقاید و پلیس مخفی و گانگستر بازیهای رمانتیک خواهد کشید. از سرکوبی عقل و کتمان حقیقت شروع می کنیم و به ناچار به نابودی هر چه بویی از انسانیت برده است، آن هم به وحشیانه ترین و خشونتبارترین وجه، می رسیم. هیچ بازگشتی به وضع هماهنگی طبیعی امکان پذیر نیست. اگر بازگردیم، باید آن راه را تا انتها بپیماییم _ باید به حیوانات رجعت کنیم. این مسئله ای است که باید با صراحت و شهامت با آن روبرو شویم، هر چند چنین کاری نزدمان دشوار باشد. اگر در رؤیای بازگشت به عهد کودکی فرو برویم، اگر وسوسه شویم که به دیگران تکیه کنیم و از این راه خوش و خوشبخت شویم، اگر از کشیدن بار مشقت شانه تهی کنیم _ بار آدمیت و مروت و عقل و مسئولیت _ اگر هراس به دل راه دهیم و از این فشار تن بزنیم، آنگاه لااقل باید با درک روشن تصمیمی که در پیش داریم به خود نیرو ببخشیم. می توانیم راه رجعت به حیوانات را پیش بگیریم. ولی اگر بخواهیم انسان بمانیم، یک راه بیشتر نیست و آن راه ورود به جامعه ی باز است و بس. باید راهمان را به درون مجهولات و شبهات و ناایمنی ها ادامه دهیم و از هر چه در دایره ی عقل می گنجد استفاده کنیم تا به بهترین وجه، هم برای حصول ایمنی برنامه بریزیم، و هم برای آزادی. »*
باید هم برای حصول ایمنی برنامه بریزیم و هم برای رسیدن به آزادی، زیرا فقط آزادی ایمنی را تأمین می کند و عدالت هم بدون آزادی ممکن نیست. قدرت فکر و نیروی روشنفکران را نباید دست کم گرفت. روشنفکران تجددخواه و آزادیخواه دوران انقلاب مشروطیت را به یاد آوریم که بذر روشنگری و عدالتخواهی و تجددخواهی را در ایران پراکندند و مردم ایران با انقلاب شکوهمند مشروطیت، استبداد سنتی در کشورشان را پایان دادند و ایران را به راه تجدد انداختند. همچنین روشنفکران مسخ شده ی سال 57 را به یاد آوریم، روشنفکرانی رمانتیک که در همراهی روشنفکرمآبان دینی و با پذیرش سیادت مرتجعین اسلامگرا، تخم یأس عقلی و گریز به دامان عرفان دینی و تبلیغ فاشیسم اسلامگرایی سیاسی را پراکندند، و دیکتاتوری اسلامی جای دیکتاتوری پهلوی گرفته، ستیز با هسته ی اصلی تجدد _ دموکراسی لیبرال _ را ادامه داد. بنابراین، هیچ دلیلی نیست که برخی روشنفکران دیگر، روشنفکرانی روشن بین تر، روشنفکرانی به روشن بینی روشنفکران تجددخواه و آزادیخواه دوران انقلاب مشروطیت، روشنفکرانی روشنگر که شهامت استفاده از عقل خویش را دارند، سرانجام مردم ایران را بشارت ندهند که هیاهوهای دموکراسی ستیزی استبدادهای مدرن پهلوی و اسلامگرایی به راستی برای هیچ بود. و هیچ دلیلی نیست که مردم آزادیخواه ایران نتوانند به هرگونه استبداد سیاسی در کشورشان، با استقرار نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک به شکل جمهوری ایران، پایان دهند.


فوریه 2012
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=827