روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب قسمت ششم – رازدانی و روشن فکری و پیامبرواری دروغین اسلامگرایان ایرانی
روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب
قسمت ششم – رازدانی و روشن فکری و پیامبرواری دروغین اسلامگرایان ایرانی
سیاوش ایراندوست

در این قسمت و دو قسمت بعدی، به بررسی «رازدانی و روشن فکری» روشنفکرمآبی دینی می پردازم. بحث مبسوط دکتر سروش در این باره در مقاله ی «رازدانی و روشن فکری» کتاب «رازدانی و روشن فکری و دین داری» _ «مجموعه ی معرفت شناسی - 2 ، دکتر عبدالکریم سروش ، مؤسسه ی فرهنگی صراط» _ آمده است. بررسی این گفتار قدیمی سروش را از آن جهت انتخاب کرده ام که بارزترین خصوصیات اینگونه روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی ایرانی را یکجا جمع آورده است. در بررسی انتقادی «رازدانی و روشن فکری»، برای اینکه در دام استفاده ی ابزاری و توجیهی دکتر سروش از بحث پیامبران نیافتم، به تفکیک از پیامبران ادیان، روشنفکرمآبان اسلامگرای ایرانی را با عنوان «پیامبران دروغین» نام می برم.

پیامبرواری دروغین روشنفکرمآبان اسلامگرای ایرانی
سروش در مقاله ی «رازدانی و روشن فکری» می نویسد: [ ... «پیامبران که غافل نیستند، باید غافلانه زندگی کنند و آنان که رازها را می دانند، باید هم چون بی خبران بنمایند و این همان چیزی است که از قبیل جمع اضداد است و برای انسانهای عادی و معمولی میسر نیست. پیامبران، جامع این دو مقامند و روشن فکران هم که پیامبروار، بار امانت و رسالتی را به دوش می کشند، باید حظٌی از این جمع اضداد داشته باشند. یعنی بی تناسب با علم خود زندگی کنند.»
... «غفلت، به معنایی که آوردیم، نظریه ای بسیار دراز دامن است و مولوی که در آن نکته سنجی های بسیار کرده است، اصل آن را از امام محمد غزالی آموخته است. وی که به صراحت می گوید ستون این جهان غفلت است و هوشیاری این جهان را آفت است...»
... «بازی دنیا، هم تماشاگر دارد و هم بازیگر. اما رازدان راستین کسی است که بتواند بین این دو مقام جمع کند. یعنی هم بازی کند و هم تماشا. و چنین کسی، البته نادر و پیامبر صفت است. عرفای رازدان، نتوانستند دو سوی این تضاد را با یکدیگر جمع کنند. لذا، تماشاچی شدند؛ در مقابل ارباب قدرت که بازیگر بودند.»
... «روشن فکری، به معنای دقیق کلمه، یک چنین چیزی است. یعنی رازدانی و در عین دریدن غفلت، در غفلت دیگران مشارکت کردن. و در عین نگریستن از بالا، پایین را هم پاییدن و البته این کار نه به صلاح همه کس است و نه در قدرت همه کس. چون اگر پرده ی غفلت دریده شود، زندگی که قوامش به غفلت است، تعطیل خواهد شد و راز در کف نامحرم خواهد افتاد. با این توضیحات باطل نیست اگر رسولان رازدان را هوشیارانی مقتدا و اسوه ی روشن فکران بدانیم و روشن فکری دینی را نوعی بازیگری تماشاگرانه، یا تماشاگری بازیگرانه، جمع صورت و معنا یا جمع مستی و ادب بشماریم. این امر، گرچه نادر و دشوار است، اما نه محال است و نه فوق طاقت انسانی.» ]
و این ادعای «رازدانی» و «پیامبرواری» برای روشنفکرمآبان اسلامگرا جرس اوج خطر است، توجیه فاشیسم اسلامگرایی سیاسی با توسل علنی به عرفان دینی، و این مدعیان با کنایه ی ملایمی که به محرومان از فیض الاهی می زنند، و تاخت و تازی که به وحدت روحی بالقوه ی آدمیان می کنند، به همان نسبت که خود را فروتن و پارسا و پرهیزگار و متدین می دانند، پرتظاهر و ریاکار و ضد مدارای دینی و دین هستند. و نامگذاری پیامبران دروغین برای روشنفکرمآبان اسلامگرای ایرانی را در نظرم درست جلوه می دهد. البته در اینجا بیشتر کاربرد تفکیکی آن مورد نظر است که انتقاداتم را بر روشنفکرمآبان اسلامگرا _ پیامبران دورغین _ وارد می کنم نه دیگران. این تفکیک بدان معناست که در این نوشته، بحثی در باره ی پیامبران ادیان و امامان شیعه مطرح نمی کنم و این تذکر را از آن جهت با تأکید می آورم که موضوع این نوشته، بررسی «رازدانی و روشن فکری» اسلامگرایان ایرانی است و انتقاداتم را بر روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان ایرانی وارد می کنم و به نظر من، دکتر سروش از گفتارهای دینی نبوت و امامت برای توجیه «رازدانی و روشن فکری» روشنفکرمآبان اسلامگرا سؤاستفاده کرده است. ( علاوه بر کاربرد تفکیکی، شاید نامگذاری پیامبران دروغین برای روشنفکرمآبان اسلامگرایی که ادعای «پیامبرواری» دارند، با دیدگاه دینی هم مطابقت داشته باشد که پیامبر اسلام آخرین پیامبر خداست. و بنابراین، هر کس پس از پیامبر اسلام، ادعای پیامبری یا راه و روش پیامبری کند، پیامبری دروغین یا پیامبرواری دروغین محسوب می شود. )
در مورد اینکه انتقاداتم را بر عرفان شاعران هم وارد نمی کنم، همینقدر بگویم که استفاده ی روشنفکرمآب عرفانی از عرفان شاعران در بحث معرفت شناسی، استفاده ای نابجا و اشتباه است که شاعر عارف در صدد دلیل تراشی و توجیه عقلی نیست، بلکه در عالم خیال، افراد مشخص و تجربه ها و حالتهای منحصر بفرد می آفریند، در حالی که روشنفکرمآب عرفانی می خواهد امر غیرعقلانی را با دلیل تراشی عقلاً توجیه کند. *« تفاوت فیلسوف عارف با هنرمند در همین است که هنرمند در صدد دلیل تراشی و توجیه عقلی نیست و به انتزاعات متوسل نمی شود، بلکه در عالم خیال، افراد مشخص و تجربه ها و حالتهای منحصر بفرد می آفریند. ... عارف می خواهد امر غیرعقلانی را با دلیل تراشی عقلاً توجیه کند. و در جای غلط به جستجوی اسرار می رود و به این سبب دست به چنین کاری می زند که در رؤیای یک کل جمعی و وحدت نخبگان و خواص است، چرا که قادر به مواجهه با تکلیفهای عملی و دشواری نیست که هر کس که فرد فرد آدمیان را غایت بالذات بداند، ناگزیر از مواجهه با آن تکالیف است. »* البته اگر هنرمند عارفی سعی کند که خارج از حوزه ی هنر و ادبیات، اصطلاحات عرفانی را به حوزه ی مجردات عقلی اطلاق کند، مسیر را اشتباه می پیماید و این عملکردش باید مورد انتقاد قرار گیرد. استدلالهای انتقادی را بر فیلسوف عارف و روشنفکرمآب عرفانی وارد می کنم و اگر شاعر و هنرمند عارفی علاوه بر فعالیتهای ادبی و هنری، به ایفای نقش فیلسوف عارف و یا روشنفکرمآب عرفانی بپردازد، در مورد عملکرد اخیرش، همان انتقادات وارد است.
برخی روشنفکرمآبان عرفانی با استفاده از «مشاهدات عرفانی» شاعران عارف ایرانی و اسطوره سازیهای عرفانی و با منتقل ساختن احساس منحصر بفرد و خارج از دایره ی کلیات عقلی بودن مناسبات شخصی به حوزه ی کلیات و مجردات _ حوزه ای که اختصاصاً متعلق به علم است _ و مثال زدن تجربه های عرفانی شخصی خویش و به کار بردن انواع استعاره های ادبی و اصطلاحات عرفانی، سعی در ارائه ی تحلیل کلی جامعه شناختی دارند! که چنین تحلیلهای روشنفکرمآبانه در بهترین حالت منجر به لفاظیهای پوچ می شود و اکثر اوقات منجر به شیفتگی عرفانی و تصور رازدانی و تکبر روشنفکرمآبی و توهم همه چیزدانی و ارائه ی تحلیلهای فاشیستی و تاخت و تاز به وحدت عقلی بالقوه ی آدمیان می شود و لجاجت و پافشاری بر سر موضع اشتباه و عدم یادگیری از خطاهای خود و دیگران، منجر به سؤفهم های عمیق و افزایش خطاهای شناختی این قسم عارفان جامعه شناس! می شود. و به کارگیری این قسم شناختهای بیهوده، باعث مغشوش کردن عقل و افرایش اغتشاش فکری و سردرگمی و معطل کردن مردم می شود.
روشنفکرمآبان رازدانی عرفانی دینی با توسل به عواطف انسانی و قوای عرفانی ما می خواهند ما را مسحور کنند و بفریبند. در اینکه روشنفکرمآبان اسلامگرای ایرانی با دغلبازیهای رازدانی و غیبگویی شان و با سؤاستفاده از عرفان دینی توانستند ما را فریب دهند، شکی نیست. با وساطت همین پیامبران دروغین به جهنم نظام دیکتاتوری اسلامی رسیده ایم. و با تجربه ی زندگی جهنمی تحت حکومت مشتی جنایتکار خطرناک اسلامگرا، کارکرد اصلی روشنفکرمآبان اسلامگرا برایمان روشن شده است، روشنفکرمآبان اسلامگرا، دلالها و واسطه گران اختلاط شوم سیاست و مذهب هستند. فاشیسم اسلامگرایی سیاسی با عناصری از عرفان و دین و با تظاهر و تزویر و دروغگویی و کنایات ملایم روشنفکرمآبان اسلامگرا تزئین و تبلیغ و توجیه می شود. سروش در معجون فاشیسم اسلامگرایی جدید، علاوه بر عناصر عرفانی و دینی، عناصر اخلاقی و «اسلام اخلاقی» اش را زیاد کرده است، خصوصاً اینکه در تزئینش فقط از «اسلام اخلاقی» استفاده کرده است، تا ظاهرش با معجون قبلی، که با عرفان دینی و مکاشفات عارفانه و خیالبافیهای روشنفکرمآبی «پیامبرواری» مرحوم شریعتی و دیگر روشنفکرمآبان اسلامگرا، تزئین و تبلیغ شده بود، تفاوتی داشته باشد.
سروش، سالها پس از ملایم نشان دادن دیکتاتوری فاشیستی ساخته ی خمینی، که برخلاف توجیه گریها و تبلیغات تلطیف کننده ی روشنفکرمآبان اسلامگرا از همان آغاز تثبیت قدرتش توسط دولت موقت بازرگان، بسیار خشن و بیرحمانه بود، و پس از سالها فراز و نشیب توجیه فاشیسم اسلامگرایی نظام دیکتاتوری اسلامی، آن را در باره ی اسلامگرایان باقی مانده در طبقه ی حاکم دیکتاتوری چنین صورتبندی کرد: «وحوش ولایت ... البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری، درندگی شان را افزون تر کرده بود. چون به نام خدا می دریدند. چون دریدن را نه بازیچه، نه حق بلکه تکلیف خود می دانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین اند. آنها هم قتل و غصب و تجاوز را تکلیف خود می دانند و برای آن «حجت شرعی» دارند و همین آنانرا خطرناک تر می کند.» و البته همین صورتبندی در باره ی اسلامگرایان رانده شده از طبقه ی حاکم دیکتاتوری اسلامی هم صادق است، که در دوران ولایت خمینی و بقیه ی دوران حضورشان در طبقه ی حاکم دیکتاتوری، از توانایی اعمال و «تدارکات» فاشیسم اسلامگرایی سیاسی برخوردار بودند و پس از آن هم، با دغلبازیهای مذبوحانه، تئوری فاشیسم اسلامگرایی جدیدی را از طریق رسانه های بیگانه تبلیغ می کنند. این است «بار امانت و رسالت» رازدانی و روشن فکری و پیامبرواری دروغین اسلامگرایان ایرانی.

راز «رازدانی» و افسونگری روشنفکرمآبان اسلامگرا چیست؟
سروش در بخشی از مقاله ی «رازدانی و روشن فکری» می نویسد: [ «این رازدانی، که عین مهاجرتی طولی در عالم عرفان و معرفت است (در مقابل مهاجرت عرضی که پر خواندن و پر دانستن و پر آزمودن است)، رازدانان را مشفق و غمخواز نیز می گرداند و این خود از صفات هر روشن فکر صاحب رسالت است. وقتی او می بیند که نابینا و چاه است، زندان و زندانی است و بیرون زندان عرصه ای فراخ و دل گشاست، وقتی راه زنان و دشمنان و دیوان و سلامت ربایان را می بیند که در عزم ربودن سرمایه و سلامت خلقند، از بانگ زدن و دریغ خوردن و غیرت ورزیدن و عتاب دیدن، خویشتن داری نمی تواند کرد؛ در عین اینکه می داند این بانگ ها فقط تار و پودهایی اندک از پرده ی ستبر غفلت را می جنبانند یا می گسلانند. آخر آدمی ببیند که ساده لوح ظاهر بینی در چنگ جمعی سودجوی نا به کار گرفتار آمده که بدو اظهار چاکری و مودت می کنند و در باطن بر او می خندند و بانگ نزند که چرا از عاشقان راستین خود رو بر تافته ای و بدین منافقان دل نهاده ای؟ ... و آدمی ببیند که ماری در دهان خفته ای می رود و جان او را می ستاند و آن خفته را نجنباند و ندواند تا مار را از امعا و احشای او بیرون افکند؟ ...» ]
سروش این عبارات را در حالی گفته بود که «راه زنان و دشمنان و دیوان و سلامت ربایان» اسلامگرا، سلامت و جان بسیاری از ایرانیان را به فرمان اولین سردسته ی جنایتکاران اسلامگرا _ خمینی _ گرفته بودند و سروش و یاران اسلامگرای رازدانش، «عافیت جویانه و حق ستیزانه» بانگی بر جنایات امام عزیزشان نزده بودند و غیرتی نورزیده بودند. و سروش پس از سالها همچنان در این جنایتکار تاریخ دنبال «آدم شخصاً خوب» و در نظام دیکتاتوری اسلامی ساخته ی خمینی دنبال «یکی از نماد های بارز دمکراسی و جمهوریت» می گشت. «معرفت» جنایت پرور اسلامگرایی سیاسی با چنین ترفندهای «رازدانی» رشد می کند. این است دغلبازی رازدانی روشنفکرمآبی دینی. آیا «رسالت» پیامبرواری دروغین روشنفکرمآبان دینی، چیزی جز تقلبات و توجیه ها و دروغگویی های این رازدانان اسلامگراست؟ و عبارات سروش چقدر درخور امروز اسلامگرایان اصلاح طلبی است که با «ظاهربینی در چنگ جمعی سودجوی» نومحافظه کار غربی گرفتار آمده اند و دلقکان رسانه های آنها شده اند، در حالی که در «باطن» بر این رازدانان اسلامگرا می خندند و آخر آدم غافل، «بانگ نزند» که راز وحدت ارتجاع صلیبی با ارتجاع اسلامگرایی چیست؟
راز «رازدانی» و افسونگری روشنفکرمآبان اسلامگرا چیست؟ آیا راز افسونگری روشنفکرمآبان اسلامگرا، چیزی جز خردستیزیهای این دانایان راز است؟ چرا دانستن راز خردستیزیهای روشنفکرمآبان اسلامگرا «نه به صلاح همه کس است و نه در قدرت همه کس»؟ آیا راز «رازدانی» روشنفکرمآبان اسلامگرا، دست شستن این روشنفکرمآبان دینی دانای راز از عقل است؟ چرا راز دغلبازیهای روشنفکرمآبانی که بر عقل شوریده اند، نباید در کف ما «نامحرمان» بیافتد، ولی افتادنش در کف دسته ی سودجوی نومحافظه کار غربی اشکالی ندارد؟ ( ... روشنفکران رازدانی دینداری اسلامگرایان اصلاح طلب «دغدغه ی سازگار کردن میوه‌های معرفتی جدید با مبانی عرفانی را دارند» و «در پروژه ی روشنفکری دینی که اساساً به دیده ی عنایت نگریستن به محصولات دنیای جدید از مقدمات این پروژه است» به نسبت آن با عرفان می پردازند و این دغدغه ها در همان حال که سرگرم رقص با بادکنکها و مسائل متورم اسلام سیاسی در بزم شیادیهای سیاستهای خارجی بیگانگان هستند، مغزشان را جولانگاه خود ساخته است. ولی جنونشان مصلحتی است _ مصلحت نظام دیکتاتوری اسلامگرایی در آن نهفته است. در پس دغلبازی های رسانه های بیگانه و آشفتگی های ظاهری روشنفکرمآبان دینی، منافع مادی نامشروع بیگانه و مصلحت برقراری جهنمی دیگر در ایران _ نظام دیکتاتوری اتوریتر اسلامگرایی _ نهفته است. ... )
«رازدانی و روشن فکری» روشنفکرمآبان اسلامگرای ایرانی سفسطه ای غیبگویانه و شورش بر عقل است، و ملت ایران سالهاست که تاوان سفسطه های غیبگویانه و رازدانی های روشنفکرمابآن اسلامگرا را در جهنم فاشیسم اسلامگرایی سیاسی حاکم بر ایران می پردازد. روشنفکرمآب عرفانی از سر ناچاری و با حالت هیستریکی آمیخته به کشش و وازنش، «محصولات دنیای جدید» را می پذیرد. و همین حالت هیستریکی و گریز از تحمل فشار تجدد و مسئولیت پذیری فردی، موجب می شود که هم از «محصولات دنیای جدید» استفاده می کند و هم آنها را در مقابل اسطوره ی عرفان بهشت وحدت قبیله ای و خیالبافی رازدانی عرفانی، کم ارزش جلوه می دهد و با سؤاستفاده از «محصولات دنیای جدید»، به دغلبازیهای «رازدانی و روشن فکری» و مکر طغیان در برابر خردگرایی و تناقض گوییهای گستاخانه، و شورش بر عقل روی می آورد.
در هر صورت، راز «رازدانی» و افسونگری روشنفکرمآبان اسلامگرا هر چه باشد، مهم دریافت این نکته است که اگر در جایی ادعای «رازدانی» برای عده ای خاص پذیرفته شود که سنجش آن «نه به صلاح همه کس است و نه در قدرت همه کس» و بدین طریق، «رازدانی» و عملکرد «رازدانان»، از نقد و سنجش و کنترل و نظارت عمومی مصون شمرده شود، در این فضای خرافی «رازدانی» و افسونگری قبیله ای، جنایتکاران بزرگی سر بر می آورند، جنایتکاران بزرگی که خود را منجی بشریت می پندارند، و برخی از این جنایتکاران بزرگ در کنار رازدانان دیگر، با عنوان «ارباب معرفت قصه» ستایش می شوند.

امتناع جنون آمیز از تحمل بار تجدد
سروش در بخشی از مقاله ی «رازدانی و روشن فکری»، پس از نقل داستانی کوتاه از مولوی، می نویسد: [ «پیام داستان روشن است. نشان می دهد که همه کس نمی تواند رازدان باشد و چنان زندگی کند که گویی رازی نمی داند. رازدانی، و در عین حال، زندگی غافلانه از راز، شیوه ی پیامبری است ...» ] و در ادامه پس از چند سطر نثر و چند بیت شعر، می نویسد: [ «دانشمندی که در آزمایشگاه سرطان شناسی به تحقیق مشغول است و با این کار خدمت بزرگی به بشریت می کند ... اگر هر روز بنشیند و از خود بپرسد « فلسفه و غایت کار من چیست؟ چه کسی این نقش را در هستی به عهده ی من نهاده است؟ ... اصلاً مرض چیست؟ درمان چرا باید کرد؟ و ... »، از کار باز خواهد ماند. ولی او و کسان بسیاری چون او، چنان در کار خود غوطه ورند که مجالی برای این اندیشه ها ندارند و این همان بازیگری غافلانه است. در هر لحظه، تجدید مطلع کردن، و همه چیز را از نو وارسی کردن و مبادی و غایات امر را در نظر آوردن، عین خروج از بازیگری و ورود به تماشاگری است. ...» ]
«فلسفه و غایت» زندگی چیست؟ آیا زندگی رازی دارد که فقط روشنفکرمآبان رازدان می توانند آن را بدانند؟ رازی که سروش دانایی آن را برای روشنفکرمآب دینی رازدان ادعا می کند، چیست؟ این رازدانی و رازورزی چیست که بنا بر نظر سروش «نه به صلاح همه کس است و نه در قدرت همه کس. چون اگر پرده ی غفلت دریده شود، زندگی که قوامش به غفلت است، تعطیل خواهد شد و راز در کف نامحرم خواهد افتاد.» و اگر چنین هست، آیا این راز و رازدانی فقط در ذهن روشنفکرمآب رازدان وجود دارد؟ چنین می نماید که راز ادعایی برای روشنفکرمآبی رازدانی، امری ذهنی و وابسته به ذهنیت «رازدانی» روشنفکر دروغین می باشد تا چیزی عینی و مربوط به «جهان واقعیت». و تا این راز ادعایی ذهنی روشنفکرمآب رازدان صورتبندی و از این طریق به جهان خارج از ذهنش منتقل نشود، ارزیابی آن امکان پذیر نیست و این روشنفکرمآب غیبگو می تواند هر ادعا و توهمی را درباره ی آن مطرح کند و در این صورت آیا راز و «رازدانی و روشن فکری» ادعایی، در جهان واقعیت اهمیتی دارد؟ و به عبارت دیگر تا این راز در «کف نامحرم» قرار نگیرد و به وسیله ی «نامحرم» قابلیت آزمون و سنجش نداشته باشد، آیا «نامحرم» حق ندارد که چنین رازی را زاییده ی توهمات ذهنی روشنفکرمآب رازدان بپندارد؟
آیا راز زندگی فقط نزد دسته ی روشنفکرمآبان اسلامگرا روشن شده است و اعضای این دسته ی کوچک به راز و معنای پنهان زندگی پی برده اند و نمی توانند بگویند که این راز چیست تا مبادا در دست ما نامحرمان _ محرومان از فیض الاهی _ بیافتد؟ آیا روشنفکرمآبان رازدان به توهم دسته جمعی «رازدانی و روشن فکری» گرفتار شده اند؟ آیا ما نامحرمان باید مسحور و مبهوت غیبگویی های فلسفی درخور دانایان راز شویم؟ آیا باید در مقابل افسونگری رازدانی روشنفکرمآبان اسلامگرا منفعل باشیم تا ما را مسحور و افکارمان را مغشوش سازند؟ آیا نباید با چنین رازدانی های مسحور کننده به پیکار برخیزیم؟ آیا راز پوشی و راز داری روشنفکرمآبان رازدان برای اینست که می دانند که این راز با نقد و سنجش «نامحرم» در برخورد با واقعیتها به آسانی باطل می شود؟ و آیا راز و رازدانی روشنفکرمآبانه پوچ و باطل است؟ آیا ما نامحرمان باید این راز موهوم را باور کنیم؟ آیا راز و رازدانی روشنفکرمآبان اسلامگرا و غرض فلسفه های درخور دانایان راز، به زحمت فهمیدنشان می ارزند؟ *« باید با آنگونه نظامهای مابعدالطبیعی که می خواهند ما را مسحور و افکارمان را مغشوش سازند، به پیکار برخیزیم. البته در مورد نظامهای غیر مابعدالطبیعی و ضد مابعدالطبیعی نیز اگر چنین تمایل خطرناکی بروز دهند، باید به همان سان عمل کنیم. اما به نظر کارل پوپر، یکباره نمی توان به این کار دست زد. باید زحمت تحلیل نظامها را نکته به نکته بر خود هموار کنیم. باید نشان دهیم که می فهمیم غرض نویسنده چیست ولی ضمناً آشکار سازیم که غرض او به زحمت فهمیدنش نمی ارزد. همه ی این نظامهای جزمی و بویژه فلسفه های درخور دانایان راز، به این ویژگی ممتاز می شوند که ستایشگران و هوادارانشان منتقدان را به «نفهمیدن» متصف می کنند؛ چنین کسان فراموش می کنند که تنها در مورد جمله های حاوی مضامین پیش پا افتاده و فاقد اهمیت، فهمیدن لزوماً باید به موافقت بینجامد، و در کلیه ی موارد دیگر، شخص می تواند بفهمد و در عین حال مخالف باشد. »*

در بخشی از مقاله ی «رازدانی و روشن فکری»، به فاصله ی چند بیت شعر و چند سطر نثر قبل از داستان کوتاه مذکور می خوانیم: [ ... «گویی این دنیا آخوری است که همه ی فنون طب و مهندسی، مصروف حفظ و اصلاح آخور و آخورنشینان می شود.» ] و در ادامه ی این نثر، سروش شعری از مولوی می آورد که مضمونش همان است و پس از آن می نویسد: [ «از لحن تحقیرآمیز این سخن که بگذریم، مغز کلام مولوی قابل تصدیق است. علم ما در خور جهانی است که در آن زندگی می کنیم و زندگی ما هم درخور علمی است که به این جهان داریم.» ... ] گرچه سروش از لحن تحقیرآمیز سخن می گذرد، من در اینجا کمی مکث می کنم و قطعه ای از کارل پوپر نقل می کنم و بعد می گذرم. *« ... پیرو مسلک عقلانی نقدی از جهت دیگری هم می تواند بر پیرو مسلک غیرعقلانی چیره شود، چه ممکن است استدلال کند که شخص غیرعقلانی مسلک که این همه به خود می نازد که (برخلاف دانشمند که هرگز از سطح امور پایینتر نمی رود) اسرار ژرفتر جهان را محترم می شمارد و درک می کند، در واقع نه احترامی برای این اسرار قائل است و نه درکی از آنها دارد و پیوسته به دلیل تراشیهای بی ارزش خرسند است. آیا اسطوره جز برای این است که امر غیرعقلانی با دلیل تراشی توجیه شود؟ کدام یک از این دو حرمت اسرار را بیشتر نگاه می دارد: دانشمندی که همت خویش را گام به گام وقف کشف اسرار می کند و همیشه آماده برای پذیرفتن واقعیتهاست و همواره می داند که حتی بزرگترین توفیقش جز پله ای دیگر در گذرگاه آیندگان چیزی نخواهد بود، یا عارفی که آزادانه هر چه دلش خواست می گوید چون ترسی از محک تجربه ندارد؟ تازه با وجود این آزادی مشکوک، باز هم عارف کاری جز تکرار بی پایان مکررات ندارد. همیشه حدیث از همان اسطوره ی بهشت گمشده ی قبیله ای است و همان امتناع جنون آمیز از تحمل بار تمدن. ... »*
عرفان یا رازورزی نوعی واکنش در برابر فرو ریختن جامعه ی بسته است و می توان آن را گریزی به آغوش رؤیای بهشت توصیف کرد، بهشتی که وحدت قبیله ای در آن به صورت حقیقت لایتغیر و لایزال متجلی می شود. در تکیه ی مبالغه آمیز بر «فلسفه و غایت» زندگی و رازورزی کشف راز زندگی و گرایش به عرفان، نوعی فوران هیستریکی وجود دارد و راز اقبال به «رازدانی» و رازورزی، در همین هیستری و هیجان شدید واکنش نسبت به فشار تجدد نهفته است. هم بیانگر احساسات کسانی است که از فشار تجدد رنج می برند و هم دست توسل به سوی آنان دراز می کند.
بار تجدد، فشاری است محصول کوششی که زندگی در دنیای متجدد دائماً از ما می طلبد. ثمره ی جد و جهد برای پیروی از عقل و چشم پوشیدن از دست کم بعضی نیازهای عاطفی اجتماعی و سرپای خود ایستادن و مسئولیت قبول کردن است. ما باید این فشار را تحمل کنیم زیرا بهایی است که باید در ازای هر افزایشی در دانش و شناخت و عقل و انصاف و همکاری و همیاری بپردازیم. ما باید شهامت به خرج دهیم و از عقل خویش استفاده کنیم، ما باید بار مسئولیت پذیری فردی و آزادی و استقلال فردی و اصالت فرد را بپذیریم زیرا بهایی است که باید برای انسان بودن بپردازیم. ( وجه اصلی تجدد در باب رابطه ی انسانها با یکدیگر در حیات اجتماعی که جامع آن در قالب نظام سیاسی و اجتماعی تعیین می گردد، دموکراسی لیبرال هست. و اساس دموکراسی لیبرال بر عدالت مبتنی بر اصالت فرد و آزادی سیاسی و حقوق شهروندی برابر و حفاظت از آزادیهای فردی و اجتماعی شهروندان است. وجود نهادهای اجتماعی برای حفاظت آزادی نقد و سنجش و آزادی اندیشه و آزادی مردم ضروری است، و امنیت و عدالت و آزادی و پیشرفت قائم به حفظ اینگونه نهادهای دموکراتیک هست. *« اخلاق بشردوستی، خواهان تعبیری تساوی طلبانه و مبتنی بر اصالت فرد از عدالت است؛ مراد از عدالت، از نظرگاه کلی بشر دوستانه، چیزی از این دست است: (الف) توزیع برابر بار شهروندی، یعنی آنگونه محدودیتها که در زندگی اجتماعی در مورد آزادی لازم است؛ (ب) سلوک مساوی با شهروندان در برابر قانون، البته به شرط آنکه (ج) قوانین خود ترجیح یا تبعیضی در مورد هیچ شهروند یا گروه یا طبقه ای قایل نگردند؛ (د) بیطرفی محاکم عدلیه؛ و (ه) برخورداری از سهم مساوی نه تنها از بار بلکه از مزایایی که هر شهروند به علت عضویت در یک کشور می تواند دریافت کند. »* )
باید ابعاد مختلف مسئله ی تجدد را به شکل جامع در نظر داشت. سه وجه تجدد، در باب رابطه ی انسان با طبیعت، با دیگر انسانها و با مابعدالطبیعه است. نمی توان از حل یكی از بخشهای این مسئله ی چند جانبه چشم پوشید و انتظار برخورداری جامعه از جمیع مواهب تجدد و پیشرفتهای علمی و فنی و توسعه ی اقتصادی و رفاهی را داشت. تا جایی که خواست روشنفکرمآب عرفانی مربوط به خودش هست، ایرادی بر او نیست، اما روشنفکرمآب عرفانی حق ندارد که خواست رابطه ی سنتی با مابعدالطبیعه و سیطره ی آن بر کل جامعه را بر انسانهای دیگر تحمیل کند. روشنفکرمآبان عرفانی از دستاوردهای تکنیکی رابطه ی انسان با طبیعت و مواهب تکنولوژیهای محصول تجدد استفاده می کنند، اما از رابطه ی سنتی انسان با مابعدالطبیعه دفاع می کنند و در رؤیای بازگشت به وحدت قبیله ای و حاکمیت تابوهای قدرتهای ماوراءالطبیعی هستند، و سیطره ی این رابطه ی سنتی با مابعدالطبیعه را بر رابطه ی انسانها با یکدیگر می خواهند، از همین رو در صدد ستیز با هسته ی اصلی تجدد _ دموکراسی لیبرال _ برمی آیند، حداکثر اینکه برخی از آنها به حلیه گری در مقابل آن می پردازند و لفظی از آن گرفته و ستیزه جویی خویش با آن را در پشت اصطلاح بافی موهوم «دموکراسی دینی» می پوشانند، و از همه گستاخانه تر اینکه می خواهند امکانات دولت مدرن و تکنولوژیهای مدرن برای برآورده کردن خواست ارتجاعی آنها به کار گرفته شود. روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی، بیماری فکری جامعه ی ماست و به رغم لفاظیهای پوچ و پرگوییهای خالی از محتوا و اصطلاح بافیهای سطحی، به سبب نفوذ در اندیشه های اجتماعی و سیاسی، مرضی خطرناک است.
گرچه در گفتار «غفلتی» که سروش آورده است، به دانایی و توانایی محدود بشر اذعان شده است، ولی این اذعان نه برای رو آوردن به فروتنی عقلی و پیروی از مسلک عقلانی نقدی و آگاهی به محدودیتها و توانایی های همه ی افراد بشر، بلکه برای توجیه «رازدانی و روشن فکری» عده ای خاص است. و از طرفی دیگر، دستاوردهای عقلی بشر را در مقابل آن راز و رازدانی موهوم، کم ارزش می شمارد. و این نکته ی اساسی را نادیده می گیرد که گرچه عقل قادر مطلق نیست ولی جز به کارگیری عقل و بهره گیری از همان دانایی ها و توانایی های محدود بشر، هیچ راه دیگری برای افزایش دانایی ها و توانایی های بشر و پیشرفت دانش و بهتر کردن زندگی وجود ندارد.
جالب توجه است که دکتر سروش آگاهی موهومی به مسائل غیرواقعی راز زندگی و «رازدانی» روشنفکرمآبی عرفانی دینی را ارج می نهد و کار دانشمندان و پرداختن به مسائل واقعی و اساسی را «بازیگری غافلانه» محسوب می کند. اینها نشان دهنده ی این نکته ی اساسی است که رها کردن مسائل واقعی بخاطر مسائل غیرواقعی و موهومی راز زندگی و رازدانی روشنفکرمآبی عرفانی یکی از مطمئن ترین راههای نابود ساختن عقل و دست شستن از عقلانیت است. بنابراین آنچه در این باره باید آموخت، درست نقطه ی مقابل افسون «رازدانی» است که سروش می خواهد به «روشنفکران» بیاموزد. و باید مراقب باشیم که هیچگاه مسائل غیرواقعی و موهومی را به جد نگیریم. زندگی دارای راز و معنایی پنهان در خویش نیست که ما آن را کشف کنیم، بلکه زندگی همان معنایی را دارد که ما خود به زندگیمان می دهیم. به اختیار ماست که تصمیم بگیریم هدف و مقصودمان در زندگی چه باید باشد و غایات و هدفهای خویش را بر آن پایه تعیین کنیم.
مسائلی که باید به جد بگیریم، مسائل مربوط به امور واقع هستند و گزاره های مربوط به آنها _ فرضیه ها، مسائلی که حل می کنند و مسائلی که پیش می کشند _ و شاخصهای بهبود امور واقع تغییرپذیر و سیاستها و تدبیرهای لازم برای احتراز از دیکتاتوری و ستمگری و ایستادگی در برابر آنها و کاهش بدبختیهای قابل اجتناب که باید در دستور کار سیاست گذاری اجتماعی قرار گیرد. در زمینه ی فکری و عقلانی چیزی که اهمیت قاطع دارد اندیشه ی افزایش دانش و نزدیکتر شدن به صدق یا راستی است. هر گزاره به شرطی راست است که مطابق با واقع باشد و به شرطی از گزاره ای دیگر به راستی نزدیکتر است که دقیقتر با واقع مطابقت کند. *« تنها غایتهای مهم فکری عبارتند از صورتبندی مسائل، ارائه ی نظریه ی موقت برای حل آنها و بحث انتقادی در باره ی نظریه های رقیب. و بحث انتقادی ارزش فکری آنها را به عنوان راه حلهایی برای مسئله ی مورد نظر، بر حسب صدق یا نزدیکی آنها به صدق ارزیابی می کند. صدق _ مطابقت با واقع _ اصل اصلی ناظم در نقد نظریه هاست و توان نظریه ها در پیش کشیدن پرسشهای تازه و به دست دادن راه حل آنها اصل دیگری است. »*

می دانم که هیچ نمی دانم
آیا بر خاطر رازدانی جناب دکتر سروش فاش است که انتقاداتم از رازدانی روشنفکرمآبان دینی، از سر غفلتم و محرومی ام از فیض الاهی «رازدانی» و «پیامبرواری» روشنفکرمآبان اسلامگراست؟ من می دانم که هیچ نمی دانم و آینده بسیار باز است. و این سؤالات و سخنان همه برای این است که بگویم چرا از راز «رازدانی و روشن فکری» ادعایی سروش سر در نمی آورم. همین احساس را در مورد راز بقیه ی گفتارهای ملقلق اسلامگرایان دارم. نمی فهمم با این همه تناقض گوییها و اصطلاح بافیهای سطحی دموکراسی دینی و اسلام حکومتی اخلاقی و حقوق شهروندی اسلام رحمانی سبز و ... می خواهند چه چیز را برسانند. مردم ایران در نظام جمهوری اسلامی، واقعیتهای فاجعه بار اسلام سیاسی و دخالت دین در سیاست را تجربه کرده اند. نمی فهمم چرا روشنفکرمآبان اسلامگرا از واقعیتها روی بر می تابند و همچنان به خیالپردازیهای بیهوده ی آشتی فاشیسم اسلامگرایی سیاسی با دموکراسی ادامه می دهند. نمی دانم راز خیالبافیهای ابلهانه ی اسلامگرایان و تناقض گوییهای گستاخانه شان چیست. نمی دانم راز پرگویی و دغلبازی شان چیست. البته به احتمال قوی تقصیر از آنان نیست، از من است که از حلقه ی دانایان راز و از خواص «رازدانی و روشن فکری» اسلامگرایان ایرانی نیستم و البته بسیاری دیگر هم در همین وضع هستند. «رازدانی و روشن فکری» اسلامگرایان ایرانی، مردم ایران را به دو بخش تقسیم می کند: عده ی انگشت شماری برگزیده ی روشنفکرمآب «پیامبروار» رازدان اسلامگرا و عده ی کثیری «نامحرم» و سرگشته و حیران. اما با وجود این سرگشتگی، اینقدر می توانم بگویم که، تا جایی که می بینم، اسلام سیاسی سبز و جدید روشنفکرمآبان اسلامگرا و گفتارهای اسلامگرایی «اخلاقی»، دیگر آن مرقع چهل تکه ی قدیم با چند وصله ی نو نیست و اکنون بیشتر مانند بقچه ی وصله پینه هایی به نظر می رسد که به زور از آن کنده باشند.

*« آینده بسیار باز است و به ما بستگی دارد، به همه ی ما بستگی دارد، به آنچه من و شما و بسیاری مردم دیگر می کنند، امروز، فردا، پس فردا، به آنچه ما می کنیم بستگی دارد، به دیدگاههای ما و خواستهای ما بستگی دارد، به امیدها و بیمهای ما، به اینکه جهان را چگونه می بینیم، و به اینکه چگونه فرصتهای آینده را ارزیابی می کنیم. این بدین معنی است که ما مسئولیت بزرگی به عهده داریم، و این مسئولیت، حتی بزرگتر می شود وقتی که این حقیقت را درک کنیم که: ما هیچ نمی دانیم، یا بهتر بگویم، آنچه می دانیم آن قدر کم است که می توانیم به راحتی آن مقدار دانش را هیچ تعریف کنیم، زیرا آنچه می دانیم در مقایسه با آنچه باید بدانیم تا تصمیمهای درست بگیریم، هیچ است. ... ما باید با احتیاط مسیر جلوی پایمان را احساس کنیم، همانگونه که سوسکهای خاکی می کنند؛ و با کمال فروتنی، در جستجوی حقیقت بکوشیم. ما باید از بازی کردن نقش پیامبرانی که همه چیز را می دانند دست برداریم و این بدین معنی است که ما خودمان باید تغییر کنیم. »* ( در این نوشته، تمامی قطعه های داخل ستاره ها، عبارتهایی از پروفسور کارل پوپر می باشد. )
مسئولیت اصلی روشنگری آن وظیفه و مسئولیتی است که موجب می شود فیلسوفان و روشنفکران در نقش پیامبران ظاهر نشوند. و مایه ی تمایز رویکرد روشنگری از رویکرد پیامبرانه، تفاوت اساسی در زبان و کلام آنهاست. روشنگر واقعی تا آنجا که ممکن است، ساده می نویسد، زیرا می خواهد فهمیده شود. روشنگر واقعی همیشه با روشنی، سادگی و صراحت سخن می گوید. *« ... جنبش روشنگری به این دلیل به سادگی زبان و روشن نویسی اهمیت می دهد که روشنگر و خردگرای واقعی هرگز قصد مجاب کردن کسی را ندارد. روشنگر واقعی نمی خواهد کسی را متقاعد کند، زیرا آگاه هست که حتی خودش نیز ممکن است در اشتباه باشد. جنبش روشنگری همواره برای استقلال فردی و فکری دیگران آن چنان اهمیت فراوانی قائل است که نمی خواهد در مسائل مهم آنها را مجاب کند، بلکه تلاش می کند مخالفت آنها، یعنی انتقادشان، را برانگیزد. جنبش روشنگری نمی خواهد کسی را قانع سازد، بلکه می خواهد او را با تکانهای شدید بیدار و آگاه کند، می خواهد او را برای کسب آگاهانه ی عقیده و نظر برانگیزاند. شکل گیری آزادانه ی عقیده و نظر برای جنبش روشنگری بسیار با ارزش است. و این ارزش و اهمیت فقط به این دلیل نیست که ما به این ترتیب، یعنی از راه کسب عقیده ای آزاد، می توانیم به حقیقت نزدیک و نزدیک تر شویم، بلکه از جمله به این دلیل است که جنبش روشنگری اصل آزادی نظر و عقیده را به عنوان اصلی بنیادی می پذیرد و به آن احترام می گذارد. ... »* یکی از دلایل اینکه روشنگر واقعی نه می خواهد کسی را مجاب کند و نه حتی می خواهد او را متقاعد سازد این است که می داند بیرون از حوزه ی منطق و ریاضیات محض، هیچ اثباتی وجود ندارد. ( منطق و ریاضیات محض نیز که برهان اثباتی می پذیرند، به ما اطلاعی در باره ی جهان نمی دهند بلکه فقط وسایلی برای توصیف جهان درست می کنند. از این رو، « قضایای علمی تا جایی که به جهان حس و تجربه راجع می شوند، باید قابل رد و ابطال باشند؛ و هر جا قابل رد و ابطال نباشند، به جهان حس و تجربه راجع نمی شوند. » اما گرچه برهان هیچ نقشی در علوم تجربی ایفا نمی کند، استدلال در آن علوم سهم دارد و این سهم لااقل به قدر مشاهده و آزمایش از اهمیت برخوردار است. ... در این زمینه می توانید به یادداشتهای مستقل (2) و (3) در قسمت اول «روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب» رجوع کنید. ) خارج از حوزه ی ریاضیات پایه، استدلالهای ما هرگز جامع و بی خدشه نیست. ما همواره باید دلایل را سبک و سنگین کنیم و آنها را عاقلانه بسنجیم که کدام یک از دلایل بر دیگری برتری دارد و به صدق نزدیکتر است: دلایلی که در تأیید یا رد نظری اقامه می شوند. باید آگاهانه نقادی و سنجشگری و انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم و بدین ترتیب، حقیقت جویی ما و شکل گیری نظرها و عقایدمان رابطه ای مستقیم با آزادی ما برای تصمیم گیری دارند. و این تصمیم آزادنه است که یک عقیده را، از نظر انسانی، ارزشمند می سازد. *« جنبش روشنگری احترام و ارج نهادن به افکار و عقاید شخصی و آزادانه ی دیگران را از جان لاک برگرفت و آن را تکامل داد. ... بردباری و مدارای دینی نه تنها بیان خستگی مردم از جنگ و نیز متقاعد شدن آنان در مورد بی ثمری اعمال قهر و خشونت و ترور در حوزه ی دینی است، که قصد یکدست ساختن انسانها را داشت، بلکه حتی کاملاً برعکس، منتج از این شناخت درست است که یکدستی و تک صدایی اجباری دینی امری کاملاً بی ارزش است، یعنی اینکه برای ما تنها آن ایمان و اعتقاد دینی ارزشمند است که آزادنه انتخاب شده باشد. و این نظر ادامه و تکامل می یابد و سرانجام به آنجا منتهی می شود که واقعاً به تمام اعتقادات، یعنی به هر فردی و اعتقاداتش، احترام گذارده شود. و ادامه ی این روند رشد و تکامل به سخن ایمانوئل کانت _ که آخرین فیلسوف بزرگ جنبش روشنگری بود _ می انجامد، یعنی به رسمیت شناختن کرامت فرد انسان. منظور کانت در صحبت از ارزش انسان این بود که باید انسان و عقاید او محترم شمرده شود. ... »* ( اصالت فرد توأم با دیگرخواهی است، پیرو مسلک اصالت فرد می گوید: « آنچه به راستی اهمیت دارد افراد آدمی هستند، ولی غرض این نیست که خود من چندان اهمیتی دارم ». اصالت فرد توأم با دیگرخواهی هسته ی مرکزی نظریات اخلاقی بر آمده از تمدن بشری است. همان معنایی است که کانت می گوید: « همیشه بدان که افراد انسان هر یک فی نفسه غایتند و از ایشان صرفاً همچون وسیله ای برای رسیدن به غایات خویش استفاده مکن. » هیچ اندیشه ی دیگری نیست که در رشد اخلاقی آدمی از چنین قدرتی برخوردار شده باشد. )
تأکید می کنم که من هیچ دشمنی و عنادی با عرفان دینی ندارم، فقط با روشنفکرمآبان خردستیز مخالفم و این نوشته در جهت پیکار با سؤاستفاده ها و دغلبازیهای سیاسی روشنفکرمآبان خردستیز از عرفان دینی هم هست. آنکه از نابردباری مذهبی هواداری می کند من نیستم. ادعای من فقط این است که ایمان به عقل و مسلک عقلانی و بشردوستی و انسانگرایی _ توجه به ارزشهای انسانی و فی نفسه غایت بودن هر فرد و توان انسان برای شکوفا شدن با توسل به عقل و روش علمی _ می تواند در جهت برقراری نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک در کشور ایران توسط مردم ایران و بهکرد زندگی و کار ایرانیان به کار بیفتد. در موضع عقلانی، وحدت عقل بشر تصدیق می شود. همه ی انسانها عقل و شعور دارند و به کارگیری صحیح آن برای تضمین حیاتی شایسته در سطح فردی و سیاسی که پیشرفت به جهانی بهتر را اجازه دهد کفایت می کند. *« سنجش و نقادی، جزء شعور عادی است. شعور عادی حکم می کند که نظریات مبتنی بر شعور عادی را به محک نقد و سنجش بزنیم. علم حاصل و نتیجه ی اینگونه نقد و سنجش است. علم همان شعور عادی است که به خط جلی نوشته شده است. »* و هیچ نیازی به «رازدانی» و «پیامبرواری» روشنفکرمآبانه و سفسطه های درخور دانایان راز نیست.


ژانویه 2012
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=826