روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب قسمت پنجم – اسلام منهای اسلامگرایی سیاسی- سیاوش ایراندوست (بینام)
سلیقه ی خطرناکی که در عصر ما باب روز شده است، سلیقه ی کسانی است که استدلال ها را سرسری می گیرند و حتی از باب آزمایش هم به مدلول آشکار دلایل اعتنایی ندارند و هر استدلال را حمل بر انگیزه ها و گرایش های عمیق تر غیرعقلانی گوینده می کنند. این همان موضع جامعه کاوان است که کارل پوپر در فصل بیست و سوم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» مورد انتقاد قرار داده است، و موضع کسانی را که به جای رسیدگی به صحت استدلال، اول به سراغ انگیزه ها و موجبات ناخودآگاه در بوم اجتماعی متفکر می روند، غیرقابل قبول دانسته و از «جامعه شناسی معرفت» به شدت انتقاد کرده است. *« جامعه کاو مدعی است که تنها بعضی از روشنفکران می توانند گریبان خویش را از دست ایدئولوژی های تام رها کنند و از شر افکار ناشی از وضع طبقاتی خویش خلاص شوند. بدین ترتیب، جامعه کاو تصور وحدت عقلی بالقوه ی آدمیان را کنار می گذارد و دربست به مسلک غیرعقلانی تسلیم می شود. وقتی این نظریه صورت زیست شناختی نیز به خود می گیرد و اصل را بر این قرار می دهد که طبیعت حاکم بر همه چیز است و به شکل این تعلیم نژادی در می آید که «منشأ افکار ما خون ما یا نژاد ماست»، وضع از گذشته هم خراب تر می شود. اما خطر هنگامی به اوج می رسد که مطلب باریک تر شود و همین تصور به لباس قسمی عرفان دینی در آید _ البته نه عرفان شاعر یا موسیقدان؛ عرفان روشنفکر هگل مآبی که معتقد شده افکار خود و پیروانش ملهم از سرچشمه ای خاص و، بنابراین، برخوردار از نیروی عرفانی و مذهبی ویژه ای است که دیگران از آن محرومند و اندیشه ی خویش را فیضانی از منبع فیض ایزدی می داند. »* پس از جنایت های نژادپرستی فاشیسم هیتلری، سخن از خون و نژاد کم شده است و دشمنان آزادی و جامعه ی باز، به مواضع اولیه ی اصالت طبیعت و اصالت تاریخ و اصالت جمع قبیله ای و روح ملی قومی عقب نشینی کرده اند، اما در پایان قطعه ای که از پوپر نقل کردم، به موردی خطرناک تر از آن اشاره شده است که در جامعه ی فعلی ما آشکارا به صورت روشنفکرمآبی دینی خودنمایی می کند. این مدعیان با کنایه ی ملایمی که به محرومان از فیض الاهی می زنند، و تاخت و تازی که به وحدت روحی بالقوه ی آدمیان می کنند، به همان نسبت که خود را فروتن و پارسا و پرهیزگار و متدین می دانند، پرتظاهر و ریاکار و ضد مدارای دینی و دین هستند. علاوه بر نتیجه گیری از طریق استدلال های جنبی مطرح شده در این مقدمه، در قسمت چهارم روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب، این نتیجه از طریق استدلال های اصلی نیز حاصل شده بود. ... اسلام سیاسی روشنفکرمآبان اسلامگرا تباه کننده ی اسلام مؤمنان واقعی و روحانیان شایسته ی این نام است و روشنفکرمآبان اسلامگرا پیامبرانی دروغین هستند. اسلام سیاسی اسلامگرایان و اسلام رحمانی (و یا غیر رحمانی) دولتی که اسطوره سازی اسلام سیاسی را به جای مسئولیت دینی توصیه می کند، با اسلام مؤمنان واقعی متضاد هست. اسلامگرایان با سؤاستفاده از ایمان صادقانه ی خداپرستی مؤمنان واقعی، در صدد توجیه دغلبازی ها و تبهکاری های سیاسی خودشان هستند و احساسات پاک مذهبی مؤمنان واقعی را در پای اسلامگرایی و سلاح اسلام سیاسی خود قربانی می کنند و این چنین مذهب را هم به تباهی می کشانند. اسلامگرایان قدرت طلب دغلباز و تبهکار سیاسی با آلت دست کردن مذهب برای رسیدن به قدرت سیاسی و آوردن مذهب از حوزه ی حیات خصوصی مردم _ که می تواند فردی یا جمعی باشد _ به صحنه ی قدرت طلبی سیاسی با مذهب و اسلام دشمنی می کنند. و در واقع، مذهب ستیزان جامعه ی ایران و تباه کنندگان اسلام و مذهب مردم، اسلامگرایان اصولگرا و اصلاح طلب هستند. ...

پرتظاهری و پرگویی و گریز به دامان عرفان دینی
[ ... عبدالکریم سروش، نواندیش دینی، فیلسوف، نظریه پرداز، متکلم، شاعر و مترجم ایرانی است. ... او نظریات خودش را کلام جدید می‌نامد و مرام کلامی خود را نو معتزلی می‌داند. وب‌گاه بی‌بی‌سی فارسی در گزارشی وی را مناقشه برانگیزترین روشنفکر دینی و یکی از تاثیرگذارترین متالهان شیعی نزدیک به سه دهه اخیر ایران و رهبر جریان روشنفکری اصلاح‌طلب ایران ‌دانست. ... پس از انقلاب فرهنگی او به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی درآمد. بسیاری ستاد انقلاب فرهنگی را متهم به اخراج اساتید و دانشجویان و بستن دانشگا‌هها می دانند ولی سروش همواره این سخنان را تکذیب کرده است. او در ابتدا از حامیان روح‌الله خمینی بود و در اوایل شکل‌گیری جمهوری اسلامی ایران چند منصب رسمی داشت؛ او سپس از این مناصب کناره گرفت. در دهه ۷۰ به جلسات سخنرانی او توسط انصار حزب الله حمله می‌شد و او از تدریس در دانشگاه محروم شد. پس از آن او به آمریکا مهاجرت کرد. وی به تدریس اسلام و اندیشه سیاسی در «دانشگاه جورج تاون» آمریکا مشغول است. در جریان حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران سال ۱۳۸۸ او به انتقاد شدید از جمهوری اسلامی پرداخت و در نامه‌هایی به سید علی خامنه‌ای و مراجع تقلید به انتقاد شدید پرداخت. عبدالکریم سروش همواره کوشیده است تا تأویلی جدید از اسلام را ارائه کند. دیدگاه‌های او همواره مخالفتهایی را در بین روحانیان برانگیخته است. در سال ۲۰۰۹، مجلهٔ فارین پالیسی وی را هفتمین روشنفکر مردمی جهان معرفی کرد.
... طباطبایی سروش را به دلیل خلط مباحث و کلی‌بافی نقد می‌کند. منتقدانی هم از پایگاه فلسفه غرب مانند محمدرضا نیکفر (فیلسوف پدیدارشناس) و جواد طباطبایی (فیلسوف سیاسی) به انتقاد از سروش پرداخته‌اند. «عدم انسجام منظومه فکری عبدالکریم سروش»، «تکیه او بر ذات‌باوری»، «درک ناراست‌اش از مفاهیم بنیادی فلسفه سیاسی» و نیز «الهیات مسیحی» از جمله انتقادات آنان است. گرچه سروش به انتقادات ناقدان سنتی و مذهبی‌اش پاسخگو بوده است ولی حتی یک مقاله در پاسخ بدان‌ها ننوشت. ... (نقل از ویکی پدیا) ]
گرچه سروش به انتقادات ناقدان سنتی و مذهبی پاسخگو بوده است، به منتقدانی از «پایگاه فلسفه غرب» _ که «عدم انسجام منظومه فکری عبدالکریم سروش»، «تکیه او بر ذات‌باوری»، «درک ناراست‌اش از مفاهیم بنیادی فلسفه سیاسی» و نیز «الهیات مسیحی» از جمله انتقادات آنان است _ پاسخگو نبوده است. علاوه بر آن، سروش به استدلال های منتقدان دیگری که اصطلاح بافی های سطحی و مغلق گویی ها و تناقض گویی هایش را گوشزد می کنند، اعتنایی نشان نمی دهد. در هر صورت، از دیدگاه اغلب رسانه های خارج از ایران، سروش نواندیش دینی برجسته ی اسلام است و بیشتر تحلیلگران رسانه های مذکور و سایر نواندیشان دینی در این زمینه توافق نظر دارند و شخصیت دینی و عرفانی ایشان را برجسته می دانند. همچنین باید افزود که سروش اسلامگرایی مدرن و برجسته است که در آثارش به سنت اسلافش، مذهب و سیاست را در هم می آمیزد، و روش تحریف و چرخانیدن امور به نقطه ی مقابلشان را در آمیختن گفتارهای مذهبی با نظریه های سیاسی و مغشوش ساختن فضای فکری سیاسی جامعه به کار می گیرد و با ژست رازدانی دیندارانه ی روشنفکرانه و پرگویی های مغلق و شعبده بازی های لفظی تظاهر به خردگرایی می کند و با دست اندازی در مسلک عقلانی نقدی، از فروتنی عقلی خاص این مسلک به سود مسلک غیرعقلانی و عرفانی خویش سؤاستفاده می کند و سعی دارد مسلک غیرعقلانی و عرفانی خویش را مسلک عقلانی نقدی جلوه دهد و این تقلبی وحشت انگیز در گفتارهای آشفته ی ایشان است.
سروش با بی توجهی به استدلال های جدی منتقدان، همچنان به پیچیده گویی ها و شعبده بازی های لفظی و تناقض گویی های مسلک غیرعقلانی و عرفانی روشنفکرمآبی دینی ادامه می دهد. صرفنظر از اینکه منتقد چه کسی باشد، باید به استدلال های انتقادی مطرح شده توجه کرد و درستی یا نادرستی آنها را بررسی کرد. روش جامعه شناسان معرفت که اختلاف نظر را به پای ایدئولوژی های تام می نویسند، هم کاربرد آسان دارد و هم وسیله ی تفریح محسوب می شود، اما به وضوح اساس عقلی مباحثه را نابود می کند و سرانجام ناگزیر به مسلک غیرعقلانی و عرفان می انجامد.
با وجود این خطرها، در اینجا نمی خواهم که از تفریح مقابله به مثل و بازی با چنین روشی محروم شوم و از تلافی با اتخاذ همان موضع صرفنظر کنم. تذکر می دهم که روش این تفریح مقابله به مثل بر مبنای انتقاد جدی نیست، انتقاد بنیادی من در جهتی به کلی متفاوت سیر می کند. چون استدلال های انتقادی اصلی را در قسمتهای قبل «روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب» مطرح کرده ام و پس از خلاصی از شر این تفریح، در ادامه ی این قسمت نیز مطرح خواهم کرد، مبنای این تلافی را بر استدلال های جنبی قرار می دهم که استحکامش به واکنش طرف مورد انتقاد بستگی داشته باشد که در صورت جدی گرفتن استدلال های انتقادی جدی، این پایه ی جنبی فرو بریزد. همچنین توجه داشته باشید که کارل پوپر چنین موضعی را در مورد نویسنده ای که یا اصلاً استدلال نمی کند یا دلایلش به وضوح ارزش رسیدگی ندارد، تا حدی قابل توجیه می داند. اگر هیچ کوششی برای جدی گرفتن استدلال های جدی به کار نرود، آنگاه به عقیده ی پروفسور پوپر، حق با ماست که نه تنها طرف را به غیرعقلانی مسلکی متصف سازیم، بلکه با اتخاذ همان موضع جامعه کاوانه نسبت به روش او، در صدد تلافی بر آییم. به هرحال این تلافی جایگزین استدلال های انتقادی جدی نیست و یقیناً اسباب تأسف خواهد بود اگر با تفریح مقابله مثل و تفنن جامعه کاوی روشنفکرمآبان عرفانی و غیرعقلانی، این روش مبتذل بیش از پیش باب روز شود.
آیا دکتر سروش که با زرنگی خود را از بیشتر استدلال های انتقادی جدی کنار می کشد، مانند روشنفکرمآبان عرفانی تصور می کند که بین کسانی که هنوز روحشان قوای عرفانی خویش را باز نیافته و آنان که روحشان مجهز به چنین قواست، زبان مشترک وجود ندارد؟ تصور می کنم که حق داشته باشم که سروش را به غیرعقلانی مسلکی متصف بسازم و به پیروی از روش جامعه شناسان معرفت، غفلت سروش را از جدی گرفتن استدلال های جدی نشانه ای از تمایل وی به مشرب روشنفکرمآبان غیرعقلانی تشخیص دهم که سرخوردگی یا حتی یأسشان از عقل و چاره یابی عقلی بر مشکلات اجتماعی، به صورت گریز به دامان عرفان دینی بروز می کند.
در مورد فرو ریختن پایه ی این تلافی تفننی جنبی به نظر می رسد که این کار مستلزم فرو ریختن پایه ی اصلی دغلبازی اسلام سیاسی روشنفکرمآبی دینی نیز باشد که در صورت جدی گرفتن استدلال های انتقادی جدی، ناگزیر باید تناقض گویی های روشنفکرمآبی دینی که منجر به اصطلاح بافی های پوچ دموکراسی دینی و سکولاریسم اسلامی و تناقضاتی از این دست و تجمع استدلال های متضاد و متناقض در هم و لفاظی های خالی از محتوا برای توجیه آن تناقضات شده است، کنار گذاشته شود و چنین به نظر می رسد که دوام پایه ی این تفریح جنبی و پایه ی دغلبازی اسلام سیاسی روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب با هم به «وحدت عرفانی» رسیده اند!
به هر حال، سروش با لجاجت و پافشاری عبث بر درست جلوه دادن اشتباهات فاجعه بار ناشی از دغلبازی های اسلام سیاسی و توجیه تناقض گویی ها و شیادی ها و جنایت های اسلامگرایان «در پرتو بسط تاریخی آن» ، سیاست را محل عشق ورزی های عرفانی خویش و جستجوی وحدت از دست رفته ی قبیله ای اسلامگرایی پنداشته است و از افسانه پردازیهای توهمی و خیالپردازی های شخصی و تجربه های شخصی وحدت عرفانی خویش به وحدت دموکراسی و دین، سکولاریسم و اسلام، خمینی جنایتکار خطرناک و «آدم شخصا خوب»، و ... رسیده است و در تلاشی خستگی ناپذیر همه چیز را در هم می آمیزد و با سحر کلام خویش _ تناقض گویی ها و خیالبافی هایش _ سعی دارد تماشاگران را به حالت خلسه ببرد و با لفاظی های پوچ و پرگوییهای مغلق و تردستیهای منطقی و دغلبازی ها و بدلکاری های ماهرانه و سؤاستفاده از خستگی ذهنی تماشاگرانی که سعی می کنند هر طوری شده چیزی از این تناقض گویی ها و اصطلاح بافی های ملقلق بفهمند، عقل را خوار و مغشوش می سازد تا بتواند با «خیالبافی های صرف»، «مهملات»، «توهمات» و «ادعای سطحی شناخت همه ی چیزها» و با تحریف و چرخانیدن امور به نقطه ی مقابلشان به شیوه ی دیالکتیکی «وحدت متقابلان» به وحدت عرفانی مورد نظرش برسد و از همین دیدگاه و در گمخانه های عرفانی پر از پیچ و خم و پر از اشباح سلوک های وحدت عرفانی گذشتگان، وحدت یافتن دموکراسی و دین و سکولاریسم را در بزم دغلبازی های رسانه های بیگانه جشن می گیرد. و در این راستا، اسلامگرایان اصلاح طلب در رسانه های بیگانه «دیوانه وار می کوشند تا ببینده ی ساده دل را گیج و مبهوت کنند و بفریبند».
روشنفکران رازدانی دینداری اسلامگرایان اصلاح طلب «دغدغه ی سازگار کردن میوه‌های معرفتی جدید با مبانی عرفانی را دارند» و «در پروژه روشنفکری دینی که اساساً به دیده ی عنایت نگریستن به محصولات دنیای جدید از مقدمات این پروژه است» به نسبت آن با عرفان می پردازند و این دغدغه ها در همان حال که سرگرم رقص با بادکنکها و مسائل متورم اسلام سیاسی در بزم شیادیهای سیاستهای خارجی بیگانگان هستند، مغزشان را جولانگاه خود ساخته است. ولی جنونشان مصلحتی است _ مصلحت نظام دیکتاتوری اسلامگرایی در آن نهفته است. در پس دغلبازی های رسانه های بیگانه و آشفتگی های ظاهری روشنفکرمآبان دینی، منافع مادی نامشروع بیگانه و مصلحت برقراری جهنمی دیگر در ایران _ نظام دیکتاتوری اتوریتر اسلامگرایی _ نهفته است.
( دیکتاتوری اتوریتر نوکر بیگانه گزینه ی مناسبی برای چپاول سرمایه های ملی کشورها در نظرات چپاولگرانه ی نومحافظه کاران آمریکا به حساب می آید و این خیالشان پس از عدم اطمینانشان از توانایی ادامه ی وحشیگریهای جنگی شان و اشغال نظامی و روی کار آوردن نظام دیکتاتوری اتوریتر با مترسکی جوان _ فرزند مترسک سابق انگلیسی ها و آمریکایی ها _ در ایران، با رؤیای اسلامگرایان اصلاح طلب در مورد اصلاح نظام دیکتاتوری توتالیتر اسلامی به دیکتاتوری اتوریتر اسلامی به وحدت رسیده است، البته هزینه ی آن هم که دادن عنان دغلبازی های رسانه های تبلیغاتی شان در باره ی ایران به دست اسلامگرایان اصلاح طلب بود، نسبت به هزینه ی وحشیگریهای اولی بسیار کمتر نیز بود، و این هیاهو ها و غلنبه گویی ها و پرگویی های پوچی که سومی جای دومی گرفته، از طریق رسانه های اولی به راه انداخته، ناشی از همان وحدت خیال اولی و رؤیای سومی است که به هرحال به نظر اولی و سومی از هیچ بهتر است، مترسک و طرفدارانش هم که هر چه اولی کوکشان کند. )
*« پیروان مسلک غیرعقلانی نیز به عقل متوسل می شوند ولی تعهدی به این کار احساس نمی کنند. هر وقت خواستند، دست به دامان عقل می برند؛ هر وقت نخواستند، ترک عقل می گویند. اما تنها موضع اخلاقاً صحیح، موضع کسانی است که تصدیق دارند، چه با خودشان و چه با دیگران، باید به عنوان موجوداتی متعقل رفتار کنند. »* حمله ی دیگرم به مسلک غیرعقلانی روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب، حمله ای اخلاقی است. دکتر سروش با سؤاستفاده از اندیشه های فیلسوفان خردگرا تظاهر به خردگرایی را چاشنی مسلک غیرعقلانی روشنفکرمآبی دینی می کند و با چرخانیدن اندیشه ها و صورتبندی های فیلسوفان خردگرا _ مانند صورتبندی کارل پوپر از دموکراسی _ به نقطه ی مقابلشان در صدد تحریف اندیشه های مسلک عقلانی نقدی و تعالیم خردگرایان بر می آید و همین خطر مسلک روشنفکرمآبی عرفانی و غیرعقلانی اسلامگرایان اصلاح طلب را دو چندان می کند و لزوم مقابله ی جدی با گسترش این گونه تقلبات وحشت انگیز فکری و تناقض گویی ها و اصطلاح بافی های سطحی _ مانند دموکراسی دینی و سکولاریسم اسلامی و ... _ را ضروری می سازد.
سؤتفاهم نشود، من هیچ دشمنی و عنادی با عرفان دینی ندارم، فقط با روشنفکرمآبان خردستیز مخالفم و این نوشته در جهت پیکار با سؤاستفاده ها و دغلبازی های سیاسی روشنفکرمآبان خردستیز از عرفان دینی هم هست. آنکه از نابردباری مذهبی هواداری می کند من نیستم. ادعای من فقط این است که ایمان به عقل و مسلک عقلانی و بشردوستی و انسانگرایی می تواند در جهت برقراری نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک در کشور ایران توسط مردم ایران و بهکرد زندگی و کار ایرانیان به کار بیفتد. در موضع عقلانی، وحدت عقل بشر تصدیق می شود.

اسلام منهای اسلامگرایی سیاسی
مباحث دینی خارج از نفس تقدس، برای بقا ناگزیر باید به مباحث عقلانی میدان بدهد. عقلانی شدن دین به معنای عقلانی کردن تقدس نیست، نفس تقدس خردناپذیر است و در نهایت مرجع تعیین كننده ی درست دینی و به تبع وحدت مذهبی جز خود تقدس نمی تواند باشد. از بابت تجربه ی بنیادی تقدس هیچ مذهبی نمی تواند عقلانی باشد و از بابت سامان دادن به آنچه كه از این تجربه مستفاد می شود هر مذهبی می تواند. راه اصلی ایجاد وحدت مذهبی، وحدت در گفتاری است که در باب تقدس عرضه می گردد و ساماندهی گفتار وحدت بخش، استفاده از عقل را می طلبید. این راه اول ورود عقل به حیطه ی گفتار (نه تجربه ی) مذهبی است و قدم اول عقلانی شدن مذهب تمایز عصمت از حاكمیت و تحدید عصمت و اقتدار مذهبی است. طریق دومی كه عقل از آن به حوزه ی مذهب نفوذ می كند راه سازماندهی است و سازماندهی امری عقلانی است. حذف اتوریته ی سازمان یافته ی مذهبی نفس اتوریته را از بین نمی برد، فقط با بلاتكلیف گذاشتنش راه را برای تصاحب ناحق آن باز می كند. بهترین مثال این امر، شیادی خمینی و اسلامگرایانش از اتوریته ی مذهبی است كه ایران را به روز امروزش انداخته است.
وقتی غیرقابل حذف بودن اتوریته ی مذهبی با تقسیم كار اجتماعی همراه شود موجد پدید آمدن گروهی متخصص می گردد كه «روحانیت» نامیده میشود. به هر حال علاوه بر ایمان مذهبی و خارج از نفس تقدس دینی، برای دعوت مردم احتیاج به حرف هایی بود که قادر به تشریح و توجیه مسائل و اقناع دیگران باشد و روحانیون مذهبی واژگان و دستگاه استدلالی لازم این کار را از فلسفه وام گرفته اند. عقل با مشخص کردن حدود مذهب و سازماندهی عقلانی آن برای عملکرد در حوزه ی معین مربوط به خودش و جلوگیری از دخالت آن در دیگر حوزه های حیات فردی و اجتماعی انسان ها، به کارگیری آزادانه و کامل عقل انسان ها در حیات فردی و اجتماعی شان یاری می رساند که آزادی سیاسی پیش شرط آن است و آزادی سیاسی در ایران با براندازی نظام دیکتاتوری اسلامی از طریق انقلاب سیاسی توسط مردم ایران و برقراری نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک به شکل جمهوری ایران قابل دستیابی است. نباید از یاد برد که در یک کشور غیردموکراتیک، تنها راه دستیابی به اصلاحات معقول، سرنگونی حکومت دیکتاتوری و ایجاد چارچوب دموکراتیک است و تنها دموکراسی چارچوبی نهادی برای انجام اصلاحات بدون خشونتگری و با استفاده از عقل در امور سیاسی به دست می دهد. (۱)
طریق دومی كه عقل از آن به حوزه ی مذهب نفوذ می كند راه سازماندهی عقلانی آن است که سروش به طور اساسی با آن مشکل دارد که می گوید: «اسلام نیازی به صنف روحانی ندارد.» و چنین به نظر می رسد این «نواندیش دینی، فیلسوف، نظریه پرداز، متکلم، شاعر و مترجم ایرانی» با مدرن شدن مذهب _ یا به عبارت دقیق تر، منطبق شدن مذهب و دستگاه مذهبی با الزامات جامعه ی دموكراتیک و لیبرال _ فاصله ی زیادی دارد.
نظریه ی سروش در مورد روحانیت، از این جهت خطرناک است که +« دستفروش های تقدس بسیارند و هر جا مشتری باشد بساط خود را به سرعت می گسترند و کارشان از هر آخوندی بی حساب و کتاب تر است. »+ و بدین ترتیب راه برای سؤاستفاده های بیشتر دغلبازان سیاسی از مذهب و احساسات مذهبی مردم و آلت دست کردن مذهب برای رسیدن به مقاصد سیاسی، بازتر هم خواهد شد. سروش نیازی به صنف روحانی نمی بیند، زیرا نقش درست و مشخص روحانیت در کارکرد معین مذهب در جامعه را مزاحم ادامه ی دغلبازی های اسلام سیاسی شیادان و تبهکاران اسلامگرا می بیند.
دستفروش های تقدس هم که از روشنفکرمآبان دینی که اسلامگرایی خودشان را تافته ای جدا بافته می پندارند و افکار خودشان را برخوردار از نیروی عرفانی و مذهبی ویژه ای تصور می کنند تا جن گیرها و فالگیرها و رمال های دولت جمهوری اسلامی گسترده است. ( از نوع غیرسیاسی هم که عارف فراوان هست و مرتاض هم که چند تایی از جایی وارد می کنیم. تازه برای تزئین همه شان هم که شده از نوع غیرسیاسی غربی هم مانند وین دایر و آنتونی رابینز دعوت می کنیم تا از حیرت و راز موفقیت در یک شب برایمان بگویند تا قوای عرفانی غربی و شرقی مان را یکجا تکمیل بکنیم و عقل را هم باز چند سال دیگر به مرخصی بفرستیم! ) سؤتفاهم نشود، من هیچ دشمنی و عنادی با عرفان ندارم، فقط با روشنفکرمآبان خردستیزی _ که با سؤاستفاده از قوای عرفانی و شور و هیجانها و احساسات انسانی، به وحدت عقلی بالقوه ی انسان ها می تازند _ مخالفم و مانند پیروان مسلک عقلانی نقدی، به یگانگی افراد بشر از لحاظ عقلی ایمان دارم.
سردمدار نظریه ی «اسلام منهای روحانیت» که اسلام را نه به عنوان مذهب بلکه به عنوان سلاح سیاسی برای مبارزه می دانست، مرحوم شریعتی بود که نقش ایشان در آمیختن گفتارهای سیاسی با مذهبی و سؤاستفاده از عرفان دینی و رواج مغلق گویی و تناقض گویی بارز است و مقامش در اغتشاش فکری و پایین آوردن معیارهای مسئولیت و صداقت فکری روشنفکران ایرانی، برجسته است که سبب گمراهی بسیاری از مبارزان سیاسی شدند که زحمات و فداکاری هایشان در مبارزه با نظام دیکتاتوری اتوریتر پهلوی، منجر به روی کار آوردن دیکتاتوری توتالیتر اسلامی خمینی و به قدرت رسیدن شیادان اسلامگرا شد. در سال ۲۰۰۳ ، سروش علمدار نظریه ی «روحانیت منهای اسلام» _ به مدعای خودش، برعکس تز شریعتی و درآوردن آن از حالت پیش بینی به تحلیل شرایط واقع شده تاکنون _ شد. لابد سروش فکر کرده که اگر اسم نظریه ی خطایی را برعکس کند، نظریه ی درستی حاصل می کند، در صورتی که هر دو نظریه ی شریعتی و سروش در مورد روحانیت، خطا و اشتباه است. اولی از مذهب، وسیله ای سیاسی ساخت و نه تنها گفتارهای سیاسی ایرانیان را مغشوش ساخت، بلکه برای رسیدن به منظور خویش به مسخ کردن دین و مذهب و حتی به دستکاری آن برای تطبیق با نظریه های سیاسی دیگران و انطباق آن با تجربه های عرفانی شخصی خودش نیز همت گماشت. و دومی که نقش و مقام اولی را بر عهده گرفته و کارکرد آن نقش و مقام را با زمانه تطبیق داده و دغلبازی را گسترش داده، سعی دارد این سلاح ساخته شده ی اسلام سیاسی را برای دغلبازی های سیاسی جدیدتری از مذهب به کار بگیرد. البته نیّت اولیه ی روشنفکرمآبان دینی نه مسخ کردن مذهب، بلکه مسخ کردن دستاوردهای عقلی علوم اجتماعی و سیاسی بشر است، و سروش می خواهد گفتارهای حقوق بشر و سکولاریسم و دموکراسی را در جامعه ی ایران به بیراهه بکشاند. اما سروش با این کار، مذهب و نقش روحانیان واقعی مذهب و کارکرد اجتماعی مشخص آنها را مختل می کند و این چنین با آلت دست کردن مذهب برای رسیدن به مقاصد سیاسی، اسلام را نیز مسخ می کند و کار را به جایی می کشاند که اسلام را دینی سکولار معرفی می کند. [ اوت ۲۰۰۴ سروش: اسلام نیازی به صنف روحانی ندارد. عبدالکریم سروش متفکر و نظریه پرداز مسلمان در تازه ترین گفتار خود از بی نیازی اسلام به روحانیت سخن گفته و اسلام را دینی سکولار معرفی کرده است. عبدالکریم سروش سال گذشته نیز از اسلام بدون روحانیت سخن گفته بود. ...
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2004/08/040822_mj-soruosh-islam-secular.shtml
( در بخش «دیدگاه های شما» در لینک بالا، نظرات خوانندگان نیز ثبت شده است که استدلال های انتقادی جدی و مستحکم عرضه شده در اغلب نظرات درج شده در این بخش، نشان می دهد که نظریه ی سروش در مورد روحانیت و سکولاریسم واهی است. در این بخش، یک روحانی از قم در ضمن نظرش بیان کرده است: « ... اصولاً در مذهب ما تشیع دین و سیاست فقط در عصر امام معصوم یکی است و در عصر غیبت اصلاً روحانیت و دین نباید در سیاست دخالت کنند ... » ) ]
سروش با سکولار خواندن اسلام، زمینه را برای سؤاستفاده ی دوباره ی اسلامگرایان قدرت طلب و دغلباز از مذهب برای رسیدن به مقاصد سیاسی شان، این بار در قالب سکولاریسم اسلامگرایی! آماده می کند. جدایی دین از دولت جزء به سرانجام نرسیده ی تجدد در ایران است. اسلامگرایان برای مهار کردن این خواست اساسی و درست مردم ایران که به معنای خواست براندازی نظام دیکتاتوری اسلامی نیز هست، طبق شیادی های همیشگی شان، پسوند اسلامی را به آن چسباندند و سکولار اسلامی شدند. اگر دینی به امور دنیوی بپردازد و بخواهد حیات این جهانی مردم را خارج از حوزه ی خاص مذهب سامان بدهد «سکولار» خواهد شد که در حکم دنیوی شدن و به تناسب فاصله گرفتنش از امور معنوی است. کسی که برای دین اهمیت قائل باشد، بار منفی فرآیندی را که دین را دنیوی یا سکولار می خواهد و تقدس آن را تحلیل می برد، در نظر می گیرد و به دنیا آلوده شدن دین و سؤاستفاده از آن توسط دغلبازان سیاسی را نمی پذیرد. و اسلامگرایان اصلاح طلب که برای مقاصد شوم سیاسی و منافع نامشروع خویش اهمیت قائلند نه برای دین، این عیب دنیوی کردن دین و سکولار خواندن آن را نادیده می گیرند و سعی دارند دین اسلام را وسیله ی تبهکاری های سیاسی و اقتصادی جدیدشان قرار دهند. در واقع، روشنفکرمآبان دینی اسلامگرایان اصلاح طلب با سکولار خواندن اسلام و آلت دست کردن دین اسلام برای رسیدن به مقاصد سیاسی، ضد دین اسلام هستند و دوباره به همان نتیجه می رسیم ... اسلام سیاسی روشنفکرمآبان اسلامگرا تباه کننده ی اسلام مؤمنان واقعی و روحانیان شایسته ی این نام است و روشنفکرمآبان اسلامگرا پیامبرانی دروغین هستند. ... اسلامگرایان قدرت طلب دغلباز و تبهکار سیاسی با آلت دست کردن مذهب برای رسیدن به قدرت سیاسی و آوردن مذهب از حوزه ی حیات خصوصی مردم _ که می تواند فردی یا جمعی باشد _ به صحنه ی قدرت طلبی سیاسی با مذهب و اسلام دشمنی می کنند. ...
بسیاری از روحانیان واقعی و متولیان سنتی مذهب می دانستند و نیز با فاجعه ی حکومت اسلامی خمینی شیاد تجربه کردند که دخالت دین در سیاست، به ضرر دین هم تمام می شود و سروش و مریدانش، متولیان سنتی مذهب و روحانیان واقعی را مزاحم دغلبازی های سیاسی سؤاستفاده از مذهب برای رسیدن به مقاصد شوم سیاسی شیادان اسلامگرا می بینند که دم از نیاز نداشتن اسلام به صنف روحانی و حذف روحانیت به خاطر فاجعه ی حکومت اسلامی خمینی می زنند، در صورتی که چیزی که باید حذف شود دغلبازی های سیاسی اسلامگرایان (روحانی و غیر روحانی) از دین اسلام و دخالت دین در سیاست و سؤاستفاده ی سیاست از دین است. دخالت دین در سیاست و سؤاستفاده ی سیاست از دین با جدایی کامل دین و روحانیت از دولت قابل رفع است و استقلال اقتدار مذهبی از اقتدار سیاسی شرط مهم این کار است و لازم است که پس از براندازی حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران، جدایی دین از دولت در قانون اساسی جمهوری ایران _ با نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک _ ضمانتهای اجرایی مستحکمی داشته باشد، ولی باید دست روحانیت را در اداره ی مذهب باز بگذارد. وقتی دین و سیاست از هم جدا شود، روحانیت به اداره ی امور دین خواهد پرداخت و شغل و مشغولیت روحانیت در جامعه معین است ولی دیگر جایی برای دغلبازی های سیاسی اسلامگرایی نخواهد بود که علت وجودی این دلالی دغلبازانه _ اختلاط شوم سیاست و دین _ با جدایی دین از دولت، از بین می رود و بدین ترتیب دلالهای واسطه گر اختلاط سیاست و دین، شغل دلالی شان را از دست خواهند داد و باید از دغلبازی اسلامگرایی سیاسی دست بردارند که به دنبال شغلی آبرومند بروند. برای حفظ دموکراسی آینده ی ایران لازم است که اراده ی سیاسی مردم از طریق دولت، دکانهای دلالی دغلبازی اسلامگرایی سیاسی و سؤاستفاده ی سیاست از دین را ببندد. باید ابعاد مختلف مسئله ی تجدد را به شکل جامع در نظر داشت. سه وجه تجدد، در باب رابطه ی انسان با طبیعت، با دیگر انسانها و با مابعدالطبیعه است. نمی توان از حل یكی از بخشهای این مشكل چند جانبه چشم پوشید و چشمداشت برخورداری از جمیع مواهب تجدد را داشت. طرح نظری راه حل مشکل اختلاط دین و سیاست، در قالب لائیسیته است و لائیسیته در ایران با براندازی نظام دیکتاتوری اسلامی و برقراری نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک در ایران اجرا خواهد شد. (۲)



یادداشتها
(1) کارل پوپر در قسمت سوم فصل هفتم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» در ضمن توضیح فرق بین عنصر شخصی و عنصر نهادی می نویسد: *« دموکراسی چارچوبی نهادی برای اصلاح نهادها فراهم می آورد. امکان اصلاح آنها را بدون توسل به خشونتگری و، از این راه، امکان استفاده از عقل را در طراحی نهادهای جدید و تعدیل نهادهای قدیمتر به دست می دهد. ... در یک کشور غیردموکراتیک، تنها راه دستیابی به اصلاحات معقول، سرنگونی خشونت آمیز حکومت و ایجاد یک چارچوب دموکراتیک است. »* و در قسمت دوم فصل نوزدهم همان کتاب می نویسد: *« ... چنین نیست که من در همه ی احوال و در کلیه ی شرایط، مخالف انقلاب خشونتبار باشم. من هم مانند برخی از متفکران مسیحی قرون وسطا و دوران رنسانس که کشتن حاکمان جبار را جایز می دانستند، بر این باورم که واقعاً ممکن است در یک حکومت جابر و زورگو چاره ای جز این نباشد و در چنین احوال، انقلاب خشونتبار را باید موجه شمرد. ولی همچنین معتقدم که یگانه هدف هر انقلابی از این قسم باید تأسیس دموکراسی باشد؛ و غرضم از دموکراسی چیزی مبهم و دو پهلو مانند «حکومت مردم» یا «حکومت اکثریت» نیست؛ منظورم مجموعه ای از نهادهاست (بخصوص انتخابات عمومی، یعنی حق مردم برای برکنار کردن حکومتشان) که نظارت عامه بر حکمرانان و برکنار ساختن ایشان را امکان پذیر کند و به مردم تحت حکومت اجازه دهد بدون خشونتگری و حتی برخلاف خواست فرمانروایان، به اصلاحاتی که می خواهند دست یابند. به سخن دیگر، خشونتگری فقط تحت حکومت های جابر و زورگو موجه است که اصلاحات بدون خشونتگری را غیرممکن می سازند و یگانه هدف آن باید ایجاد شرایطی باشد که اصلاحات مسالمت آمیز در آن ممکن شود. »* و نیز رجوع کنید به یادداشت (۴) در قسمت دوم «روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب» که در این یادداشت مستقل، همچنین ویژگیهای کارکرد دموکراسی را از دیدگاه کارل پوپر از همان کتاب آورده ام.

(2) برای پیشبرد جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران و برقراری دموکراسی واقعی در ایران ضروری است که مبارزان آزادیخواه ایرانی و روشنفکران و فعالان سیاسی - اجتماعی، زبان آوری و اصطلاح بافی های خالی از محتوا و لفاظی های پوچ و عقیم اسلامگرایان اصلاح طلب و پرگویی ها و گزافه گویی های روشنفکرمآبان خردستیز پرمدعا و خیالپردازی های تحلیلگران رسانه های بیگانه را کنار بگذارند و برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات فراوان زاییده ی حکومت های دیکتاتوری بر ایران و مسائل عملی پیش روی مردم ایران و برای سرنگونی حکومت دیکتاتوری اسلامی به سنجش فرضیه های واقع گرایانه روی بیاورند و در جهت نقد عقلانی و ارزیابی منطقی و افزایش آزمون پذیری آن فرضیه ها و افزایش بهره وری و اثربخشی و کارآیی اجرای آن فرضیه ها همت کنند. در راستای این که بررسی های انتقادی و سنجش های عقلانی و ارزیابی های واقع گرایانه ی آزادیخواهان ایرانی برای عملکرد صحیح و اقدامات درست برای آزادی ایران و برپایی و استواری دموکراسی واقعی در این کشور، متوجه زمینه های اصلی مسائل اساسی مردم ایران شود، بخشی از قسمت پایانی کتاب «یگانگی و جدایی، لائیسیته در ایران فردا» را برای یادآوری، همین جا می آورم: +« ... در جمع حدود استقلالی که روحانیت شیعه بدست خواهد آورد به چند عامل بستگی دارد. اول از همه اراده ی اقتدار سیاسی. ... این اراده باید در حد اعلا باشد و بکوشد تا اسباب استقلال روحانیت را به بهترین و بیشترین وجه فراهم بیاورد، چون این هم به نفع مردم است، هم لازمه ی جدایی است و هم حقوق مؤمنان و روحانیان را به عادلانه ترین وجه تحقق می بخشد. عامل دوم اراده ی خود روحانیان برای رفتن به این راه خواهد بود که حد و حدودش را از بیرون نمی توان تعیین کرد، فقط می توان به تواناییش امیدوار بود. عامل سوم هم اوضاع سیاسی، یعنی آمادگی مردم، همراهی روحانیان با الزامات حکومت دموکراتیک و لائیک و از این ها گذشته شرایط سقوط حکومت فعلی خواهد بود که طبعاً هر چه با خشونت کمتر واقع بشود به کار بیشتر مدد خواهد رساند. به هر صورت بهتر است اؤلیای نظام اسلامی هر چه زودتر بپذیرند که نظام ساخته ی خمینی از بابت اعتبار سیاسی و مذهبی و اجتماعی مرده است و هر چه زودتر به گور برود به نفع همه خواهد بود. این یکی تشییع جنازه ای نیست که بتوانند به کمک نیروهای امنیتی و چند لباس شخصی در آن اخلال نمایند. »+
+« ... در ظلم بیحدی که بدست اسلامگرایان بر مردم رفته شکی نیست و نباید از یادش برد ولی باید در عین خواستاری مجازات مسئولان، از انتقامجویی ... احتراز جست. ذلت مادی یا معنوی روحانیان به نفع هیچکس نیست چون همه به نوعی تاوان آن را خواهند پرداخت. ... لائیسیته نه خفیف کردن دین است و نه خفیف کردن روحانیان و نه خفیف کردن مؤمنان، جدایی است به معنای استقلال از ورای ترسیم مرز معقول. روحانیت هر چه باسوادتر، فهمیده تر، پیشرفته تر، منظم تر، سازمان یافته تر و مستقل تر باشد هم به لائیسیته کمک می کند و هم برای کل کشور بهتر است. ... نباید دیگران را پست خواست و پست کرد چون دامان همه به این پستی آلوده خواهد شد. ... قاطعیت در براندازی همانقدر لازم است که طرح درست و معقول برای تحقق و تداوم جدایی.
... در بند کردن یک گروه اجتماعی در حد روحانیت که دارای کارکردی روشن و ثابت است، معنای درستی ندارد. یا خود این گروه امکان خواهد داشت تا نقش اجتماعیش را به درستی بازی کند که استقلالش از اقتدار سیاسی شرط مهم این کار است، یا اینکه در پی ممانعت از فعالیت روحانیت، کارکردش بر عهده ی کسانی خواهد افتاد که صلاحیتشان از روحانیان برای این کار کمتر است و به دلیل اینکه توجه همه به محدود کردن گروه اخیر معطوف گشته، به طریقی نامنضبط و حتی خطرناک به انجام آن اقدام خواهد نمود. دستفروش های تقدس بسیارند و هر جا مشتری باشد بساط خود را به سرعت می گسترند و کارشان از هر آخوندی بی حساب و کتاب تر است. جدایی درست آنیست که راه را بر سودای حکومتگری روحانیان و نیز سؤاستفاده ی سیاست از مذهب ببندد، به طریقی بنیادی و منطقی، نه صرفاً به اتکای زور، ولی دست روحانیت را در اداره ی مذهب باز بگذارد. ...
... طلب کردن ذلت دیگران نه فقط ناشایست است بلکه در نهایت دامنگیر خود ما خواهد شد. گروه های عمده ی اجتماعی را با سیاست درست منضبط می کنند نه با زور پلیس، با منتظم کردن و آزاد گذاشتن آنها در انجام کارکردشان. در این شرایط اگر کسی از آزادی افراد و گروهها می هراسد اصلاً نباید پا در راه آزادیخواهی بگذارد و در نهایت اینکه جلوگیری از تجربیات تلخ گذشته با بروز واکنش دیر وقتی که به موقعش نشان نداده ایم، ممکن نمی گردد، با تحلیل درست و با عمل کردن به اقتضای شرایط صورت می پذیرد. باید آینده ی مملکت را در نظر گرفت و از خود دوراندیشی نشان داد. این مصیبتی که ما می کشیم و هنوز ختم نشده، از وابستگی دو اقتدار سیاسی و مذهبی به هم است و کشیده نشدن مرز معقول بین آنها. چاره ی کار ادامه ی این وضعیت با تغییر تعادل قدرت نیست، ختم آن است به طور روشن و قاطع. هر معضل بزرگ تاریخی یک فرصت بزرگ تاریخی نیز هست زیرا جستن چاره اش افق نوینی را در برابر ما می گشاید و توانمان را برای پیشرفت نو می کند. اینکه از فاجعه ی حکومت اسلامی راهی به سوی بهتر شدن باز کنیم یا فقط سر افکنده به گذشته باز گردیم، به اراده و آرمانگرایی خودمان بستگی دارد. »+
+« ... آنچه آمد نه برای راضی کردن اسلامگرایان به ترک مسالمت آمیز قدرت نوشته شده نه محض القای شبهه که چنین کاری ممکن است. تمامی این سخنان مربوط است به بعد از براندازی. برای رسیدن به این مرحله میباید اول نظام حاضر را ساقط کرد. براندازی شرط لازم جدایی است و خواست جدایی شرط موفقیت در براندازی. »+ ( کتاب «یگانگی و جدایی، لائیسیته در ایران فردا» نوشته ی دکتر رامین کامران در لینک در دسترس است. ) http://www.iranliberal.com/Maghaleh-ha/Barkamel.pdf

اکتبر ۲۰۱۱
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=825