روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب قسمت اول – دغلبازیهای اسلامگرایان اصلاح طلب در آیینه ی دغلبازیهای رسانه های بیگانه- سیاوش ایراندوست بینام / ایران
در قسمت اول، به بررسی دغلبازی و نمایشهای تحلیلگری اسلامگرایان اصلاح طلب می پردازم و از سیاستهای مزورانه و تحلیلهای مرموزانه و دغلبازیهای رسانه ای بی بی سی و صدای آمریکا و دیگر رسانه های بیگانه و غیربیگانه ی اجاره ای اسلامگرایان انتقاد می کنم و بار دیگر بر نادرستی سیاستهای رسانه های بیگانه و تقلب توأم با تظاهر به بیطرفی که می کنند، تأکید می کنم. سیاستهای خارجی دولتهای قدرتمند، هنوز در رؤیای دوران خوش استعماری گذشته شان سیر می کند و بر بی بی سی و صدای آمریکا حرجی نیست که موظف هستند منافع صاحبانشان را برآورده کنند. به هر حال معلوم نیست مرثیه سراییها و روضه خوانیهای این رسانه ها در همدردی و همراهی با اسلامگریان اصلاح طلب بر سر مزار اصلاحات تا کی ادامه خواهد یافت، اما آنچه مسلم است این است که این مرده اصلاح طلبی دیکتاتوری، با مرثیه سرایی بی بی سی و صدای آمریکا هم زنده نخواهد شد، نه به این خاطر که زنده شدن مرده با مرثیه و زاری ممکن نیست، بلکه به این خاطر که نظام دیکتاتوری حاکم نیز قادر به زنده کردن دوباره ی این مضحکه ی سرگرم کننده نیست، و مردم ایران دیگر با این همه بلایایی که سرشان آمده، حاضر به باور کردن دوباره ی این دروغ اصلاح پذیری حکومت دیکتاتوری و دلخوش و مسحور و فریفته شدن به این سراب خیالی نیستند. بنابراین بی بی سی و صدای آمریکا و اسلامگرایان اصلاح طلب بهتر است هر چه زودتر مراسم عزاداری و گریه کنان برای مرگ اصلاحات نظام دیکتاتوری را خاتمه دهند و خودشان را برای تشریفات مراسم عزاداری با شکوه تری بر سر مزار نظام جمهوری دیکتاتوری مقدس اسلامی ایران آماده کنند. به نظر می رسد این رسانه ها هیچ علاقه ای به پرداختن به مسائل واقعی دموکراسی و آزادیخواهی ندارند و شاید در آینده، لفاظیها و مغلق گوییهایشان را به طریقی دیگر پی بگیرند تا بر ثابت قدمی شان در مغلق گویی و دغلبازی و مسخ کردن دموکراسی خواهی و آلت دست کردن حقوق بشر و آزادیخواهی، خدشه ای وارد نشود و در این مورد هم صحبتی از غیراخلاقی بودن کارشان نمی کنم، که به هر حال صاحبان اصلی شان، خود نیز اذعان دارند و نشان داده اند که برایشان نفت خیلی با ارزشتر از اخلاق است.

تمثیل تشبیهی تحریفی
اگر چند برنامه ی تحلیل سیاسی را از رسانه های تلویزیونی و رادیویی اجاره ای بشنوید، و یا برخی نوشته های سیاسی را در سایتهای گوناگون بخوانید، حال از خاطره گویی برخی تحلیلگران سیاسی بگذریم، راه دیگری که برخی از به اصطلاح کارشناسان تحلیل سیاسی برای باجگیری از عواطف خواننده در پیش می گیرند استفاده از مثالهای دور و دراز برای توجیه حرفهای سیاسی خودشان هست. جایی که استدلال عقلانی کم یافت شود و مدعیان سیاست ورزی همه ی همتشان را برای جلب عواطف و احساسات مردم به کار بگیرند، به نظر می رسد چاره ای جز خاطره گویی و حماسه سرایی و به کار بردن انواع استعاره های ادبی و تمثیلهای گوناگون و غیرمربوط نیست. اول از همه به وضوح بگویم که این انتقاد من بر تحلیلها و نوشتارهای سیاسی برخی روشنفکرمآبان مغلق گوی ایرانی است و این انتقاد به هیچ وجه بر ادبیات و تذکره نویسی و خاطره نویسی وارد نیست. با اینکه خاطره نویسی جزء پژوهش علمی محسوب نمی شود و در این زمینه یادآوری عاطفی گذشته بر تحلیل عقلانی آن می چربد، اما استفاده از خاطرات سیاستمداران و دیگران برای یافتن داده های عینی تاریخی از میان آنها و سنجش واقعیتهای تاریخی از دید افراد گوناگون و استفاده از این موارد در پژوهشهای تاریخی و تحلیل عقلانی گذشته مغتنم و مفید است. استفاده از مثال نیز می تواند برای درک عینی جریان امور مفید باشد و استفاده ی سنجشگرانه از این موارد برای تحلیل عقلانی واقعیتهای جامعه و مقایسه ی انتقادی شرایط مفید است. اما مشکل اینجاست که مثالهای تاریخی و سیاسی جای استدلالهای عقلانی را بگیرند. گرچه استفاده ی دغلبازان از تشبیه تمثیلی برای توجیه موقعیت فعلی و دادن تصویر توهمی مثبت از فعالان سیاسی شان برای توجیه اشتباهات و بی کفایتی هایشان، روش نخ نمایی است اما مثل اینکه همچنان بر دغلبازی تحلیلگران اسلامگرای رسانه ها مؤثر می افتد. با اینکه روش مقایسه بین دو موقعیت تاریخی با بررسی انتقادی و یافتن نقاط قوت و ضعف و استفاده از تجربه ی تاریخی برای پیشبرد جریان مبارزه می تواند مفید باشد، ولی دشمنان آزادی و دموکراسی نیز توانسته اند این روش را با دستکاری برای توجیه تبهکاریهایشان، زیاد به کار بگیرند و در این زمینه می توان گفت که استفاده ی موضعی سنجشگرانه ی عقلانی از تمثیلهای تشبیهی و برخورد انتقادی ابطال پذیرانه با این موارد روش مناسبتری است تا بدینوسیله شاید زمینه ی سؤاستفاده ی دغلبازان سیاسی که همه چیز را به هم و خودشان و تبهکاران سیاسی را به آزادیخواهان واقعی تشبیه می کنند، کمتر شود.
در روزهای اولیه ی حصر خانگی آقایان موسوی و کروبی، آقای احمد سلامتیان تحلیلگر اصلاح طلب پای ثابت اکثر تحلیلهای سیاسی مربوط به ایران بی بی سی، حصر خانگی آقای موسوی را در تحلیلی در بی بی سی به زندان و تبعید دکتر مصدق تشبیه کردند. البته ایشان در همان برنامه و در توضیح این تشبیه فرمودند که استدلالهای تشبیهی، ضعیفترین نوع استدلال هستند، مثل اینکه ایشان به کم هم قانع هستند و همین که موقعیت موسوی را _ حتی با ضعیفترین شکلش و خلاصه هر جوری که شده _ به موقعیت شخصیت بزرگی چون دکتر مصدق تشبیه کنند، برایشان کافی است که حداقل این شبهه ی ضعیف دموکرات بودن موسوی را به ذهن بینندگان بی بی سی القا کنند. در مورد اینکه استدلال تشبیهی، استدلال بسیار ضعیفی است، حق با ایشان است و این استدلال بیشتر در شعر و ادب و استعاره ها کاربرد دارد. اما ضغیف بودن این نوع استدلال نباید بهانه ای شود که وجه تشابه را نیز رعایت نکنیم که در این صورت استدلال تشبیهی نه ضعیف که غلط است و به اصطلاح قیاس مع الفارق است، همانند استدلال تشبیهی غلطی که آقای سلامتیان به کار بردند. از این مورد که بگذریم، چندی پیش آقای هوشنگ امیراحمدی در پارازیت صدای آمریکا، پوپولیسم هسته ای احمدی نژاد را به زعم خودشان به نهضت ملی شدن نفت به رهبری دکتر مصدق تشبیه کردند. البته ایشان، با گستاخی تمام، از نهضت ملی شدن نفت تحت عنوان پوپولیسم نفتی مصدق، نام بردند و این استاد دلقک به جای اینکه از اشتباهاتش یاد بگیرد، بار دیگر در پرگار بی بی سی، با گستاخی شرم آور همین کشفیات تشبیهاتی شان را تکرار کردند. از گستاخی این یکی نیز بگذریم یا نگذریم، باید بگویم که سال قبل نیز یکبار این دغلبازیهای بی بی سی را به صاحبانش تذکر داده بودم (1) . به هر حال باز هم این تذکر را تکرار می کنم که این تشبیه کردن های اسلامگرایان اصلاح طلب و اصولگرا به بزرگمرد استقلال و آزادی ایران از همان قبیل کاری است که اسلامگرایان اصلاح طلب با سکولاریسم می کنند، صاحب شدن آنچه که به مخالفانشان تعلق دارد. اینها همیشه دست گدایی شان از بابت فکری و سیاسی پیش مخالفان دراز بوده است، فقط وقاحت این را داشته اند که بعد از جیب بری به کل منکر قضیه بشوند و ادعا کنند که اسلام خود از اول همه چیز داشته است.
دغلبازان سیاسی از تشبیه نادرست دو یا چند مثال تاریخی برای توجیه دغلبازی و موقعیت فعلی فعالیت سیاسی خودشان استفاده می کنند و برای این کار مجبور به جعل و تحریف واقعیتهای تاریخی هستند. به هر حال زمانی که قرار باشد این دغلبازان چیزی را توجیه کنند، بهترین وسیله برایشان، پناه بردن به عواطف و هیجانات توجیه شوندگان و باجگیری عاطفی از افراد است و با مرثیه سرایی و حماسه سرایی و داستانسرایی عرصه را بر استدلالهای عقلانی و سنجش انتقادی تنگ می کنند تا بتوانند به هدفهای مرموز خود که در پشت هدفهای به ظاهر آزادیخواهانه پنهان کرده اند، برسند. علاوه بر همه ی اینها، برخی از همین تحلیلگران آشفته بازار، از مثال نقض برای درستی مدعاهای خود استفاده می کنند! (مثال نقض در استدلال برای ابطال فرضیه به کار می رود). در این مورد شیوه ی کارشان بدین طریق است که با ابطال فرضیه ی خودساخته ی دیگری با استفاده از مثال نقض به درستی فرضیه ی مورد نظر خود می رسند، در حالی که ابطال یک فرضیه دلیل درستی فرضیه ی دیگر نیست و ممکن است هر دو فرضیه باطل باشند. اینها در تحلیلهایشان با تناقض گوییهای شرم آور و لفاظیهای پوچ و عقیم، از روی هر ارتباط منطقی نیز می پرند، غافل از اینکه واقعیت سخت تر از آن است که بتوان منطق واقعیتها را نادیده گرفت و در عمل به موفقیتی مستحکم و مفید رسید. در سخن کانت که در پایین می آورم، برای اینکه با دغلبازیهای تمثیلی مربوط به نمونه های اسلامگرایان و روشنفکرمآبان مغلق گوی ایرانی مطرح شده در این نوشته مطابقت داشته باشد، باید «درایتی تیز» را به «درایتی متوسط» و «مخیله ای جسور» را به «مخیله ای مسخ شده» تغییر داد، که سلسله مراتب رعایت شود (روشنفکرمآبان دغلباز و لفاظان پرگوی ایرانی در مرتبه ای بسیار پایین تر نسبت به دغلبازان غربی مورد خطاب این سخن، قرار دارند).
کانت: « درایتی تیز برای گزینش تمثیلها و مخیله ای جسور در استفاده از آنها، با توان بسیج عواطف و هیجانها به هم در آمیخته تا خاطر را به هدفی که دارد جلب کند، هدفی که پیوسته در پرده ی راز است. این عواطف به آسانی با اندیشه های توانمند و ژرف یا دست کم اشارات عمیقاً پر معنا مشتبه می گردد و توقعاتی بر می انگیزد بیش از آنچه در نزد قوه ی داوری خالی از سودا و سود موجه است. ... مترادفات جای بیان علت را می گیرد و حکایات رمزی به عوض حقایق عرضه می شود. »


دغلبازیها و تردستیهای منطقی
به نظر می رسد که تا امروز میدان مانور دغلبازان وسیعتر از آزادیخواهان واقعی بوده است که این مسئله را می توان علاوه بر جنبه های خارجی و منافع غیرمشروع قدرتهای بزرگ و هدفهای در پرده ی راز که در پشت آزادیخواهی و حقوق بشر پنهان کرده اند، از درون نیز سنجید. در این سنجش، چیزی که بیش از همه جلب توجه می نماید حکایت از مشکل تا امروزی غلبه ی هیجانات و عواطف بر عقلانیت انتقادی است. علاوه بر آن، مسئله ای که به دغلبازان میدان بیشتری برای مانورنمایی می دهد، سؤاستفاده از منطق صوری است. در منطق صوری به صورت تفکر پرداخته می شود، نه به ماده و محتوای آن. و با در نظر گرفتن پیش فرض فلسفی منطق که «زبان ظرف کامل تفکر است» در منطق صوری به جای «تفکر» ، «زبان» محور بررسی است و به عبارت دیگر، در منطق صوری ظرف جای مظروف را می گیرد. منطق به ما اطلاعی در باره ی جهان نمی دهد بلکه فقط وسایلی برای توصیف جهان درست می کند (2) . با در نظر گرفتن پیش فرض فلسفی منطق که زبان ظرف تفکر است، چون زبان عادی ما بیشتر تابع عواطف و احساسات است تا عقلانیت انتقادی، همین موضوع به دغلبازان فرصت سؤاستفاده از منطق و استنتاج را در علوم انسانی می دهد. متأسفانه فلسفه در بسیاری موارد از سبک تفکر به سبک ادبی تبدیل شده است. عده ای هم تخصص پیدا کرده اند که حرفهای کافه ای را مغلق و پر مدعا سر هم کنند و به خورد مردم بدهند و برای خود مرید جمع کنند. روش فلسفی برای بررسی تفکر، «عقل نظری» خوانده می شود. اسلامگرایان از استدلالهای صوری برای توجیه دغلبازیهایشان سؤاستفاده می کنند و با تردستیهای منطقی، دغلبازیهای خود را دموکراسی خواهی جا می زنند و اهداف مرموز ضد آزادی و غیرانسانی خود را در پشت تظاهر به منطقی و واقع بین و مسالمت جو بودن، پنهان می کنند. این دغلبازان تناقضات را در استدلالهایشان آزادانه به کار می گیرند و بدین طریق از مقدمه های واپسگرایانه و اسلام سیاسی و فاشیسم دینی با تناقض گویی و دو پهلو گویی و تردستیهای منطقی و شعبده بازیهای لفظی، به نتیجه ی دمکراسی خواه و آزادیخواه بودن (یا شدن) اسلامگرایان اصلاح طلب و ممکن بودن مهملاتی مانند دموکراسی دینی و سکولاریسم اسلامی می رسند. بر پایه ی مقدمات کاذب نیز می توان نتایجی به دست آورد، اگر مقدم نادرست باشد، ترکیب شرطی صرفنظر از ارزش تالی آن درست است، و اگر هم مقدم و هم تالی نادرست باشند، ارزش ترکیب شرطی و دو شرطی از نظر منطقی درست است. بنابراین هر چند برخی روابط منطقی گزاره های ترکیبی اصلاح طلبان با در نظر گرفتن مورد اخیر، از نظر روش منطق محض درست است، زیرا بیشتر مقدمه ها و نتیجه گیریهای آنها نادرست هستند. اما درست نشان دادن منطقی با مقدمه های کاذب و نتایج نادرست و تردستیهای منطقی، ارزشی در جهان واقع ندارند، بلکه ضد ارزش هستند و معیارهای مسئولیت و صداقت فکری و نیز سلاست زبان را پایین می آورند و از عواطف انسانی و هیجانات و احساسات مردم سؤاستفاده می کنند. در مردم همیشه تمایلی وجود داشته که دنبال اکسیر فلسفه بروند و نسخه ای برای درمان همه ی دردها مطالبه کنند. چون هرگز چنین اکسیری وجود ندارد، و پیروان مسلک عقلی سنجیده، نبود این اکسیر را با صراحت اعلام می کنند، عواطف و احساسات برخی از مردم را خوش نمی آید و از اعلام غیرممکن بودن رؤیای خیالی شان در جهان واقع، سرخورده می شوند و به جای پذیرش واقعیت و روی آوردن به سنجش عقلانی و پیروی از مسلک عقلانی نقدی، در توهمات خویش همچنان بر جستجوی کیمیا اصرار می ورزند و عاقبت سر از دکان فیلسوفان غیبگوی ضد عقلی در می آورند و این دغلبازان اجناس بنجل غیبگویی و پیشگویی تاریخی، سرنوشت تاریخی قومی، دموکراسی دینی و سکولاریسم اسلامی و ... را به جای کیمیا به این افراد، البته با رضایت خاطر خودشان، قالب می کنند. برخی از افراد در صدد این بر نمی آیند که ببینند چه عیب و خطایی در دلایل طرف وجود دارد. در عوض، دربست پیرو فلان نظریه ی با ابهت می شوند. اگر این گرایش به صورت ویژگی روشنفکران در بیاید، اسباب تأسف بیشتر است و نشانه ی اضمحلال ملاکهای فکری و زوال حس مسئولیت عقلی خواهد بود. در واقع دغلبازان حرفه ای و اسلامگرایان اصلاح طلب حرفه ای _ برخی از آنها در دانشگاه های اسلامی! آمریکا و انگلیس استاد هم هستند _ با احاطه ای که بر منطق دارند، «بیرون کشیدن خرگوشهای طبیعی واقعی از کلاههای مابعدالطبیعی محض» برایشان کار ساده ای است و حتی کار بعضی از آنها فقط همین تردستیهای منطقی و شعبده بازیهای لفظی است و البته برای شعبده بازیهای لفظی شان از هیجانات شخصی و احساسات عرفانی بهره می برند. بر این تردستیهای منطقی روشنفکرمآبان ایرانی، سؤاستفاده از دیالکتیک را نیز اضافه کنید. ترکیب تردستیهای منطقی و روش دیالکتیکی اسلامگرایان _ تحریف و چرخانیدن امور به نقطه ی مقابلشان – در شعبده بازیهای اصلاح طلبان، تماشاگران را به هیجان آورده و مسحور می کند و برای بر هم زدن حواس تماشاگران، داستانسرایی ها و حماسه سازیها و مدیحه سراییهای دور و دراز نیز همزمان در برنامه ی شعبده بازی ارئه می شود و علاوه بر رسانه های خودشان و سایتهای گوناگون، از رسانه های تصویری صدای آمریکا و بی بی سی، شعبده بازیها و تردستیهای تحلیل سیاسی روشنفکرمآبان دغلباز و پرگو برای تماشاگران پخش می شود.
برای جلب تماشاگران بیشتر، برنامه های تفریحی نیز از کانالهای بی بی سی و صدای آمریکا پخش می شود، هرچند که مستندها و برنامه های تفریحی بی بی سی قابل تقدیر هم است، صدای آمریکا از فرصت تفریح اندکش برای پرداختن به پیشگوییهای مزخرف آخر زمانی _ نوسترداموس _ و دامن زدن به آشفتگیها و هیجانات مذهبی استفاده می کند و این کارش نیز قابل نکوهش است. تلویزیون بی بی سی از ابتدا و به طور سیستماتیک دوستدار اسلامگرایان اصلاح طلب بوده است. دوران خاتمی بهترین دوران رابطه ی جمهوری اسلامی با انگستان بود و شیرینی مزه ی این رابطه هنوز از زیر دندان طمع سیاستمداران انگلیسی نرفته است. طبعاً کیفیت اداره ی تلویزیون بی بی سی که در عین تظاهر به بیطرفی و انعکاس اخبار روز و تهیه ی برنامه های سرگرم کننده، مبلغ دسته ی اسلامگرایان اصلاح طلب بوده و هست، به تبلیغ موضع سیاسی این دسته کمک می کند. در صدای آمریکا هم جابه جایی پشتیبانی از سلطنت طلبان به اصلاح طلبان ناگهانی و به صورت سربازخانه ای انجام شد و سیاسی - خبری بودن مطلق تلویزیون آمریکا که تنوع بی بی سی را ندارد، آن را به صورتی بی پرده در معرض دید همگان قرار داد و زننده اش کرد. بی اعتنایی به آزادیخواهان واقعی و لیبرال دموکراتها و سوسیال دموکراتها و تظاهر به ندیدن آنان از سوی هر دو دستگاه انجام می گیرد و اسباب مزاحمت است ولی نقش تعیین کننده ندارد. مثل اینکه هیچ تمایلی هم برای مطرح کردن اندیشه های آزادیخواهان واقعی ندارند و به نظر می رسد مزاحمتشان دراز مدت خواهد بود و تا باشند از همین حرفهای قلابی تحویل همگان خواهند داد. به خصوص که آزادیخواهان واقعی از خود رسانه ای در این حد قدرت ندارند، مشکلی است که باید با آن ساخت ولی البته نباید از گوشزد کردن نادرستی سیاست این رسانه ها و تقلب توأم با تظاهر به بیطرفی که می کنند، به آنها و دیگران خودداری کرد. باید با گوش انتقادی به حرفهای آنها گوش کنیم و حواسمان باشد که در خدمت هر چه باشند در خدمت منافع ملی ایران نیستند. به هر حال هر دو دستگاه روی اسب مرده شرط بندی کرده اند و دیر یا زود ناچار به تغییر موضع خواهند شد. در مورد آمریکا لابد باز بی مقدمه و ناگهانی ولی در مورد انگلستان احتمالاً با ظرافت و در عین حال با اشکال بیشتر. فرصت برای تماشا هست. ( لیبرال دموکراتهای واقعی ایران، از پیروان مصدق هستند و خواستار براندازی نظام سیاسی موجود ایران و جایگزینی آن با نظامی دمکراتیک و لیبرال و لائیک هستند و سوسیال دموکراسی شاخه ی چپ نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک است. در اینجا این توضیح را اضافه کنم که سلطنت طلبانی که دور رضا پهلوی جمع شده اند و نام لیبرال دموکرات مشروطه خواه بر خود گذاشته اند، هیچکدامش نیستند، طرفدار و ستایشگر کودتاگر علیه مشروطیت _ رضاخان قزاق _ هستند و با سابقه ی تاریخی مشروطه کشی و آزادی کشی ها و دیکتاتوری استبدادی که از آن طرفداری می کنند، ضد نظام سیاسی دموکراسی لیبرال هستند. به تفکیک از دغلبازیهای سکولاریسم اسلامی و دموکراسی دینی اسلامگرایان، این هم نوع دیگری از دغلبازی و تبهکاری و مکاری مذبوحانه است، لیبرال استبداد طلب و لابد مشروطه خواه ضد مشروطه و آزادیخواه ضد آزادی و دموکرات ضد دموکراسی و ستایشگر کودتای 28 مرداد آمریکایی - انگلیسی علیه برقراری دموکراسی لیبرال در ایران. همان نام سلطنت طلب استبداد طلب دیکتاتوری خواه برایشان مناسب است. )
گفتارهای اسلامگرایان اصلاح طلب به رغم بعضی کنایات و تمایلات ملایم به حقوق بشر، پر از خطاها و تردستیهای منطقی است و ظاهر آن برای مسحور کردن و فریفتن شنونده و خواننده با به کاربردن انواع و اقسام اسطوره های دینی و تمثیلهای داستانی و حماسه سراییهای توهمی و بعضی ظرافتها و باریک بینیهای روضه خوانی همراه با تحریفها و تفریحهای عرفانی آراسته شده است. شیوه ی کار آنها در برخی موارد که نیاز به ظرافت بیشتری است، اینطور است که از نقطه ای که آزادیخواهانه می نماید شروع می کنند و با روش دیالکتیکی چرخانیدن و تحریف امور به راه ادامه می دهند و سرانجام به نتیجه ی فاشیستی شان می رسند که از ابتدا قصد توجیهش را داشتند. از اندیشه های آزادیخواهانه ی اصلاحگری اجتماعی لیبرالیسم شروع می کنند و با روش دیالکتیکی چرخانیدن و تحریف نظام دیکتاتوری به دموکراسی و چرخانیدن فرهنگ به سیاست، به اصلاح پذیری نظام دیکتاتوری حکومت اسلامی می رسند. آنها در یک زمان، سه چیز را نمی توانند از هم تمیز دهند یا می فهمند و خود را به نادانی می زنند و همه چیز را با هم مخلوط می کنند: 1. اسلام مذهب است، مذهب نوعی از فرهنگ و متعلق به بخشی از جامعه بشری است. 2. دموکراسی نظام سیاسی است. 3. سیاستهای رسیدن به اهداف فرهنگی یکپارچه، سیاستهای نظامهای دیکتاتوری است. ( باید توجه داشته باشیم که هیچ لازم نیست سیاستهای کثیف، حتماً هدفهای کثیفی نیز داشته باشد. ممکن است با حسن نیت آغاز شود. مثلاً هدفهای اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی یکپارچه که اغلب با ظاهری آراسته و فریبنده عرضه می شوند اما در عمل سیاستهای رسیدن به چنین هدفهای یکپارچه ای به بهای مرگ آزادی _ هم آزادی اندیشه و هم آزادی طلب حقیقت _ تمام می شوند و مرگ آزادی به معنای مرگ عقلانیت و شرف آدمی است. )
برای حل عملی مشکل منطقی تشخیص صداقت فکری از دغلبازی، باید بیشتر به منطق واقعیتها توجه کنیم و سعی کنیم ظرف تفکر را به سمت سلاست بیشتر و عقلانیت انتقادی و سنجش واقع گرایانه سوق دهیم (3) . گرایش به نثر روشن و مفهوم نه فقط نشانه ی سلامت رابطه با زبان است بلکه نشانه ی سلامت فکری هم هست. نوشته های مغلق و ناروشن البته در زمینه ی ادبیات و شعر می تواند جالب باشد و حتماً در ادبیات و شعر مجاز است ولی کار فکر و تحلیل امر دیگریست و مغلق گویی و نویسی در این دو زمینه بی مورد است. همچنین به یاد داشته باشیم که نثر سلیس و استادانه ی کلاسیک فارسی نثر سعدی است.

تشبث به عواطف انسانی و تظاهر به آزادیخواهی
حیله ی تشبث به عواطف انسانی و پنهان شدن در پشت هدفهای آزادیخواهانه و تظاهر به دموکرات بودن، ظاهراً برای تبهکاران و دغلبازان سیاسی با موفقیت همراه بوده است، کما اینکه هنوز هم برخی افراد، دغلبازی اصلاح پذیر نشان دادن حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران را باور دارند و اسلامگرایان اصلاح طلب را دموکراسی خواه! می پندارند و دلقکهایی همچون محمد خاتمی را بزرگ می شمارند و سخنان اخیر خاتمی را _ مبنی بر اینکه رهبر جنایتکار و نظام جنایت محور جمهوری اسلامی و مردم آزادیخواه ایران، ظلمهایی را که بر هم رفته، عفو کنند _ سیاست ورزانه به حساب می آورند. به هر حال دغلبازی همراه با پر رویی و بی شرمی تا این حد، کار هر کسی نیست، بزدلی و قدرت پرستی می خواهد و محمد خاتمی. در مورد اینکه در تاریخ، تاکنون میدان مانور دغلبازان و مغلق گویان و تبهکاران سیاسی وسیعتر از آزادیخواهان واقعی بوده است، قضیه از این نظر نیز جالب توجه است که شاید حقیقت مطلب را در باره ی تاریخ روشن می کند. منظور نه تنها واقعیت جدی گرفته شدن اینگونه دلقکهاست _ واقعیتی که شاید بیش از آنکه رسوایی آور باشد مضحک است _ و نه تنها اینکه برخی تبهکاران سیاسی و جنایتکاران به صورت قسمی بت و معبود در می آیند و در رسانه ها و نوشته های غالباً ملالتبار مورد تجلیل قرار می گیرند؛ ( سلطنت طلبان هنوز از کودتاچی و جنایتکاری چون رضاخان قزاق به عنوان بنیانگذار ایران نوین یاد می کنند و تلاشها و زحمات انقلابیون مشروطه خواه در تغییر نظام سیاسی ایران را به پای کودتاگر علیه مشروطیت و نابود کننده ی زحمات و فداکاریهای مشروطه خواهان می نویسند. و اسلامگرایان، جنایتکاری چون خمینی را پاس می دارند و در کتابهای مختلف درسی در مدارس ایران، چرندیات این امام دروغگو و شیاد را به عنوان پند بزرگان جا می زنند و در دانشگاه آزاد اسلامی رفسنجانی، وصایای امام جنایتکار درس اجباری است و در رسانه ی سبز اصلاح طلبان، مزخرفات این تبهکار را به عنوان پند امام پخش می کنند. ) و بالاخره نه تنها مقصود این امر واقع وحشتناک است که دغلبازان سعی می کنند تبهکاران سیاسی مکار را هم سطح آزادیخواهان واقعی جا بزنند. غرض همچنین این است که این دغلبازان و تاریخ نویسان مداح تبهکاران سیاسی که قادر نیستند فکر را از خیالبافی و حتی خوب را از بد تمیز بگذارند، گستاخی را به جایی می رسانند که اعلام می کنند تاریخشان در باره ی ما قضاوت می کند. اما پیداست که با توجه به روضه خوانیها و مدیحه سراییهایی که می کنند، تنها چیزی که می تواند مورد قضاوت قرار گیرد علاوه بر دغلبازیهای خودشان و جنایتهای تبهکاران سیاسی شان، هیاهو برانگیزیها و غلنبه گوییهایی است که این به اصطلاح روشنفکران پر مدعای مغلق گو در تقلب فکری و مغشوش کردن عقل و گمراه کردن مردم به کار می گیرند. ظاهراً این دغلبازان وراج نمی توانند آزادیخواهی و دموکراسی را از جنایتکاری و دیکتاتوری تشخیص دهند و با این درک بالای شان، ادعای واقع بینی و میانه روی دارند و برایمان از رسانه های تمام اسلامگرا و نیمه اسلامگرا، اعلامیه ی آشتی کنان و سکوت می فرستند.
و البته بزرگترین مشکل آزادیخواهان واقعی در مقابله با دشمنان آزادی همیشه این بوده است که به قول کارل پوپر:
« کسانی که بر آزادی شوریده اند همیشه به این شیوه و حیله متشبث بوده اند که: «باید از عواطف سود جست نه اینکه نیروی خود را در کوشش بی فایده برای نابود کردن آن به هدر داد». ارجمندترین اندیشه های بشردوستان اغلب با هیاهو مورد تصویب و تحسین غدارترین دشمنانشان واقع شده است و این دشمنان توانسته اند از این راه در لباس دوستی و همپیمانی به اردوی بشردوستان نفوذ کنند و تفرقه و اغتشاش بیفکنند. به یاری این روش رخنه زنی و تفرقه اندازی و اغتشاش افکنی در اردوی بشردوستان، کم کم ستون پنجمی از روشنفکران در آن اردو ایجاد شد که چون عمدی نداشت و ندانسته عمل می کرد، دو چندان مؤثر می افتاد. »

تفریح ملالتبار رسانه ای و گستاخی اسلامگرایان
در این میان پرگوییها و لفاظیهای میان تهی برخی مجریان و تحلیلگران و نویسندگان رسانه ها نور علا نور است. اینگونه پرگوییهای خالی از محتوا، فقط مختص «اصلاح طلبان» نیست، در برخی «انحلال طلبان» هم هست. در پرگوییها و نظرورزیهایی که در باره ی همه چیز دارند، می خواهند همه ی مسائل گوناگون را با صدور یک حکم متوازن آشتی دهند و در تظاهرهایی که به دموکراسی خواهی می کنند نهایت سعی خود را می کنند که جانب انصاف نسبت به همه رعایت شده باشد و قزاق زاده و سلطنت طلبانش و اسلامگرایان و طرفدارانشان و دیگران نرنجند و خلاصه همه دور هم شاد باشند و این چنین دموکراسی هم خود به خود از افسانه ها ظهور کند و به جمع شاد یاران بپیوندد. برخی دیگر نیز آرمیده بر زین بی بی سی به بازی با رنگها روی می آورند و بعد از این همه جنایت نظام دیکتاتوری مطلقه ی ولایت فقیهی اسلامی علیه انسانهای ایرانی، از سفیدی دموکراسی و سیاهی دیکتاتوری و خاکستری نظام جمهوری دیکتاتوری اسلامی ایران سخنها می رانند و بطن تحولات جنایات اسلامگرایان حاکم را به رنگ خاکستری نقاشی می کنند و مداد رنگی سبز آن یکی در مهد کودک اسلامی انگلیس و آمریکا جا مانده است. و در برنامه ی تفسیر چالش سفره، از هر مهمان از راه نرسیده پرسیده می شود که نظام جمهوری اسلامی چیست؟ از کجا آمده است؟ به کجا می رود؟ و در این آمدن و رفتن چه چیزهایی گیر سفره ی آمریکا می آید؟ و آخر هم جمهوری اسلامی، مردمسالاری دینی است یا دیکتاتوری؟ و حقوق بشر برای انسان خوب است یا نفت برای آمریکا؟ و فرصت برنامه کم است و صدای آمریکا رسانه ای آزاد است. ( برای رعایت حق ابداع، باید بگویم مبدع این بازی خاص با رنگ خاکستری، آقای سعید برزین تحلیلگر بی بی سی و محل ابداع آن در برنامه ی «صفحه ی 2 آخر هفته» بی بی سی و زمان نهم ژوئن 2011 بود و مبدع بازی با سفره نیز آقای چالنگی مجری تفسیر خبر صدای آمریکاست. ) به هر حال بازی با کلمات و بازی با رنگها و ... کاربرد آسان دارد و وسیله ی تفریح تحلیلگران سیاسی و مجریان رسانه ای هم شده، هر چند این نوع تفریح برایم ملالتبار و کسالت آور است، اما این سبب نمی شود که از بازی با چنین روشی در این پاراگراف محروم شوم. البته روش این پاراگراف بر مبنای قسمی تلافی توأم با هشدار به پاداش مغلق گوییهای رسانه های مذکور و تلافی توأم با کلوخ اندازی به پاداش سنگ اندازیهای تحلیلگران رسانه های مذکور _ با علم کردن اسلامگرایان اصلاح طلب در برابر دموکراسی خواهان و آزادیخواهان واقعی _ است. با لزوم تأکید بر سنجش واقع گرایانه و عقلانیت انتقادی در مقابل چنین روشهای متقلبانه ی تحلیلگران دغلباز، البته لذت بردن از تفریح مقابله به مثل محدود به عنوان تکنیک بدل و موضعی اشکالی نخواهد داشت اگر فقط برای هشدار باشد و همیشه راه مباحثه ی انتقادی و سنجش عقلانی را برای آموختن از اشتباهات خود و دیگران باز بگذارد.
اصلاحگری اجتماعی با به کار بستن روشهای تدریجی مسالمت آمیز و سازش متقابل دولت و نهادهای مدنی، در نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک امکان پذیر است و کسانی که اینها را در قالب نظام فاشیستی مذهبی حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران جستجو می کنند، در جای اشتباه به جستجو می پردازند و بر خلاف ادعاهایشان، نه میانه رو هستند و نه واقع بین. این افراد تفاوت نظام دیکتاتوری و دموکراسی را نمی بینند و نمی توانند واقعیتهای خشونت آفرین و فاجعه های وحشتناک نظام فاسد ساخته ی خمینی را ببینند و ادعای واقع بینی دارند. پیرو خط امام و رهروی نظام دیکتاتوری هستند و ادعای میانه روی دارند. قادر نیستند فکر را از خیالبافی و خوب را از بد تمیز بگذارند، و نمی توانند دیکتاتوری را از دموکراسی تشخیص دهند و ادعای شورای رهبری جنبش سبز را دارند، اما در واقع شورای متوقف کردن جنبش مردم ایران را دارند. اسلامگرایان اصلاح طلب با سابقه _ با سابقه ی بیشتر در این حرفه ی دغلبازی _ در روی کار آوردن و ادامه ی حیات این نظام جور و جهل و جنایت، این نظام دیکتاتوری اعمال کننده ی خشونتهای فاجعه بار و جنایتهای وحشتناک بر مردم ایران، نقش اساسی داشته اند و امروز ادعای مبارزه ی مسالمت آمیز دارند. آنها نمی خواهند قبول کنند که جدایی دین از دولت، لازمه ی دموکراسی و ضامن آزادی مذهبی و آزادی عقیده و آزادی بیان همه ی شهروندان کشور است. اسلامگرایان اصلاح طلب با اندیشه های توتالیتر اسلامگرایی و لفاظیهای خالی از محتوا، تظاهر به دموکرات بودن می کنند و مخالفان اندیشه های خشونت پرور اسلامگرایی و طرفداران جدایی دین از دولت را با گستاخی به خشونت طلبی متهم می کنند و خود ادعای مسالمت آمیزی و عدم خشونت دارند. خشونت آفرینانی که در نظام ساخته و پرداخته شان، انسانهای بیشماری فقط به خاطر عقیده شان کشته شده اند، و امروز ادعای میانه روی و مسالمت جویی دارند. این دغلبازیهای تسامحی، وسیله ی تحلیل و تفریح تحلیلگران دغلباز رسانه های تمام اسلامگرا و نیمه اسلامگرا شده، و اسلامگرایان اصلاح طلب با اینگونه گفتارهای تسامح با مشتی جنایتکار حاکم و مسالمت مصلحتی _ مصلحت نظام فاسد ساخته ی خمینی در آن نهفته است _ فجایع و جنایتها و خشونتهای وحشتناک رژیم ددمنش جمهوری اسلامی بر مردم ایران را توجیه می کنند و بر عمر نظام دیکتاتوری اهریمنی جمهوری اسلامی می افزایند و اعلامیه ی آشتی کنان و بیانیه ی تظاهرات سکوت می دهند. و کارشناسان «گفتگوی تمدنها» و روشنفکرمآبان «اهل تساهل و تسامح» ، اینگونه روضه خوانیهای رسانه ای و نمایشها و خیمه شب بازیهای اصلاح طلبی نظام دیکتاتوری را به شکوفایی فکری و گسترش آگاهی تعبیر می کنند و گسترش بیشتر اینگونه لاف و گزافهای میان تهی و لفاظیهای بی سر و ته را برای پیشبرد امر رؤیایی دغلبازی شان مفید ارزیابی می کنند و با ارزیابی اینکه به هر حال از هیچ بهتر است، این روشنفکرمآبان گستاخ منتظرند تا از میان این همه دغلبازیهای سیاسی و شعبده بازیهای لفظی و تردستیهای منطقی شان، سرانجام دموکراسی موعود بر فراز شانه شان بنشیند. کلام شوپنهاور را به یاد می آورم «فلسفه مورد سؤاستفاده قرار گرفته است _ از جانب دولت آلت دست شده است و از جانب دیگر، وسیله ی سودجویی. آیا می توان به راستی باور کرد که حقیقت همچون محصولی فرعی از این طریق آشکار شود؟» و می پرسم آیا می توان به راستی باور کرد که دموکراسی واقعی همچون محصولی فرعی از این طریق حاصل شود؟ دموکراسی خواهی و آزادیخواهی مورد سؤاستفاده قرار گرفته است. از جانب سیاستهای خارجی دولتهای آمریکا و انگلیس، آلت دست شده است و از جانب تبهکاران سیاسی و روشنفکرمآبان مغلق گوی ایرانی، وسیله ی سودجویی و دغلبازی و لفاظی. آیا می توان به راستی باور کرد که دموکراسی واقعی همچون محصولی فرعی از این طریق حاصل شود؟

پایان قسمت اول
( در همین جا قسمت اول «روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب» به پایان رسید. )
*******************************************************************************


یادداشتها

(1) متن ایمیل سر گشاده ی تذکر به بی بی سی چنین بود :
[ تذکر به بی بی سی ( 21 آوریل 2010 )
چند روز پیش در برنامه ی صفحه ی 2 بی بی سی انگلیس، کارشناس برنامه آقای محمد کمالی برای توجیه سرسختی ایران در برنامه ی هسته ای آن را به ملی شدن نفت در دولت مصدق تشبیه کرد. برای تذکر به این برنامه تا خیال نکند که زرنگی کرده و با استفاده از آزادی بیان خودشان توانسته تاریخ مملکتی را به سخره بگیرد متن زیر ( ) را از دکتر رامین کامران قرض می گیرم که جواب این جور لفاظیها را قبلاً بهتر و دندان شکن داده اند تا بلکه دندان طمع استعمارگران خارجی و دزدان داخلی نیز در این میان بشکند. لازم به یادآوری است اگر چنین رسانه هایی ادعای آزادی بیان دارند باید پاسخ این گونه سخن پراکنی ها را در برنامه شان با دعوت از لیبرال دموکراتهایی چون دکتر رامین کامران بگیرند. البته به نظر بعید می آید که انگلیس و آمریکا با آن سابقه درخشانشان در مقابل دکتر مصدق امروز بتوانند از پیروان واقعی آن مرد بزرگ در برنامه هایشان استفاده کنند و شاید برایشان بهتر باشد که کسی از جنس اسلامگرا های نو _ اصلاح طلبان _ از دکتر مصدق طرفداری کند که در اینصورت هم آقای کمالی حق دارند! که این دوران اتم را با دوران مصدق مقایسه کنند! و در این وسط کسی از نیرنگها و دغلبازیها و دزدیهای انگلیس در دوران قبل از مصدق و نیز از کودتای آمریکا حرفی به میان نخواهد آورد.

( "_ شما می دانید که جمهوری اسلامی سالهاست دولتمردان اروپایی و آمریکایی را در رابطه با پرونده ی هسته ای به بازی گرفته است. به نظر شما این وضع تا چه وقت می تواند ادامه داشته باشد؟ آیا به راستی هدف بازی دادن آمریکا و اروپاست یا گرفتن تضمین امنیتی؟
دکتر رامین کامران : من تصور نمی کنم هدف زعمای جمهوری اسلامی فقط بازی دادن کسی باشد. آنها وقتشان را صرف این نوع تفریحات نمی کنند مگر سودی ببرند. از وقتی برنامه ی اتمی آنها از پرده برون افتاد و دولتهای غربی و در رأس آنها آمریکا تصمیم گرفتند تا از این بهانه برای تضعیف جمهوری اسلامی استفاده بکنند حکومت هم خویش را مصروف فروختن برنامه ی اتمی خود به مردم ایران کرد تا از آن مضمونی ناسیونالیستی بسازد و پشتیبانی مردم را جلب نماید. متأسفانه در این کار، یعنی جا زدن «مصلحت نظام» به جای «منافع ملی» ، موفق هم شد و وضعیتی ایجاد کرد که مخالفان خارجی و داخلی خود را در تنگنا گذاشت. دول خارجی دیدند که نمی شود به این راحتی در مبارزه ای که ملتی پشتیبان آن است پیروز شد و داخلی ها هم گرفتار این شدند که چه موضعی بگیرند، به طور غیرمستقیم از حکومت اسلامی دفاع بکنند یا با زحمت زیاد حساب خود را هم از حکومت و هم از دول خارجی جدا کنند.
حکومت و شخص احمدی نژاد از این موقعیت کمال سؤاستفاده را کرده اند و روشن است که به این راحتی هم از آن دست برنخواهند داشت چون میدانند اگر برنده شوند امتیاز بزرگی را نصیب خویش کرده اند و حتی اگر هم با زور از میدان به در شوند اعتبار مبارزه را خواهند برد و نقش مدافع منافع ملی را که قربانی قدرتهای بزرگ شد بر عهده شان خواهد افتاد. میبینید که چقدر میکوشند خود را به دروغ به مصدق مانند کنند، در نهایت و در صورت شکست هم باز این کار را خواهند کرد. به هر صورت بهتر از هر کسی میدانند که بزرگترین چهره ی تاریخ معاصر ایران مصدق است نه امثال خمینی. تشبیه خود به او از همان قبیل کاری است که با سکولاریسم می کنند، صاحب شدن آنچه که به مخالفانشان تعلق دارد. اصلاً اینها همیشه دست گدایی شان از بابت فکری و سیاسی پیش مخالفان دراز بوده است فقط وقاحت این را داشته اند که بعد از جیب بری به کل منکر قضیه بشوند و ادعا کنند که اسلام خود از اول همه چیز داشته است. "
http://www.iranliberal.com/Maghaleh_ha/Ramin_Kamran/mosahebeh%20ba%20Rkamran.htm )

اما از بی بی سی و دیگر رسانه ها که بگذرم، می رسم به هدف اصلی ام از این نگارش این ایمیل و آن هشدار از دام و مصیبتی است که روشنفکران همه چیز دان هگل مآب با استدلالهای هگل وارشان _ مغلق گوییها و اصطلاح بافیهای سطحی _ خرد انسانی را نابود می کنند و انرژی را که انسانها بایستی صرف پیشرفت فنی و توسعه ی حقوق انسانی کنند باید صرف بازیابی عقل برای انجام و از سر گیری دوباره ی امور عادی و ساده ی زندگی کنند. برای مقابله با مغلق گوییهای روشنفکران ایرانی و با توجه به مشکل اصلی گذار جامعه ی ایران از توتالیتاریسم به دموکراسی از افکار و مقاله های پر محتوای دکتر رامین کامران استمداد می گیرم که صریح و واضح و قاطع هستند و به خوبی پایه های توتالیتاریسم مدرن ایرانی را شکافته اند. لازم به ذکر است که من از داخل ایران این ایمیل را می نویسم و دکتر رامین کامران را فقط از مقاله هایشان در سایت ایران لیبرال می شناسم. ]


(2) [ « ... عقاید مبتنی بر اصالت ماهیت، منتهای تضاد را با روشهای علم امروز دارند، منظورم علوم تجربی است نه ریاضیات محض. اولاً گرچه در علوم از هیچ کوششی برای یافتن حقیقت فروگذار نمی کنیم، ولی از این امر واقع نیز آگاهیم که هرگز نمی توانیم از دست پیدا کردن به حقیقت یقین حاصل کنیم. از سرخوردگیهای فراوان گذشته پند گرفته ایم که هرگز نباید متوقع قطعیت باشیم. همچنین آموخته ایم که بطلان نظریه های علمی ما نباید موجب یأسمان شود، زیرا در بیشتر موارد می توانیم با اطمینان بسیار تعیین کنیم که کدام نظریه از دیگری بهتر است. بنابراین، می توانیم بدانیم که در حال پیشرفتیم، و دانستن این نکته برای بیشتر ما، بر باد رفتن پندار دستیابی به قطعیت و یقین را جبران می کند. به سخن دیگر، می دانیم که نظریه های علمی ما همیشه باید فرضیه تلقی شوند، اما در بسیاری موارد مهم می توانیم پی ببریم که آیا فرضیه ی جدید بر فرضیه ی قدیم برتر است یا نیست. این بدان سبب است که اگر دو فرضیه با هم تفاوت داشته باشند، ناگزیر به پیش بینی های متفاوت خواهند انجامید و این پیش بینی ها را اغلب می توان از راه آزمایش به آزمون گذارد. بر پایه ی چنین آزمایشهای حساس گاه می توانیم بفهمیم که نظریه ی جدید به نتایج خرسند کننده منتهی می شود حال آنکه نظریه ی قدیم فرو میماند. پس ممکن است چنین بگوییم که در راهی که در طلب حقیقت پیموده ایم، پیشرفت علمی را جانشین یقین علمی کرده ایم. مؤید این نظر در باره ی روش علمی، سیر تحولی علم است، زیرا علم، برخلاف تصور ارسطو، با فراهم آمدن تدریجی اطلاعات دایره المعارف گونه در باره ی ماهیات به نشو و نما نمی رسد، بلکه از راهی بمراتب انقلابی تر رشد می کند و به یاری اندیشه های جسورانه و با آمدن نظریه های تازه و بسیار غریب _ از قبیل این نظریه که زمین مسطح نیست و «فضای متریک» مسطح نیست _ و با برافتادن نظریه های قدیم، به پیشرفت نائل می گردد.
این نظر در باره ی روش علمی بدان معناست که در علم، شناخت یا معرفت به مفهومی که افلاطون و ارسطو در نظر داشتند و به مفهومی که مستلزم قطعیت باشد، وجود ندارد. ما در علم هرگز دلیل کافی در دست نداریم که معتقد شویم به حقیقت دست یافته ایم. آنچه معمولاً «شناخت یا معرفت علمی» نام می گیرد، قاعدتاً معرفت به آن مفهوم نیست؛ اطلاعاتی است در باره ی فرضیه های مختلف رقیب و اینکه هر یک از بوته ی آزمون چگونه بیرون آمده است؛ یا به اصطلاح افلاطون و ارسطو، اطلاعاتی است راجع به جدیدترین گمان علمی که از همه بهتر آزمون را گذرانده است. نظر مورد بحث همچنین بدان معناست که در علم _ البته به استثنای ریاضیات محض و منطق _ از برهان خبری نیست. فقط علوم تجربی است که در باره ی جهانی که در آن زندگی می کنیم اطلاعی به ما می دهد. اگر «برهان» به معنای استدلالی باشد که تا ابد حقیقت نظریه ای را مسجل می کند، در علوم، برهان وجود ندارد، آنچه وجود دارد بطلان نظریه های علمی است. ریاضیات محض و منطق نیز که برهان می پذیرند، به ما اطلاعی در باره ی جهان نمی دهند بلکه فقط وسایلی برای توصیف جهان درست می کنند. از این رو، «قضایای علمی تا جایی که به جهان حس و تجربه راجع می شوند، باید قابل رد و ابطال باشند؛ و هر جا قابل رد و ابطال نباشند، به جهان حس و تجربه راجع نمی شوند.» اما گرچه برهان هیچ نقشی در علوم تجربی ایفا نمی کند، استدلال هنوز در آن علوم سهمی دارد و این سهم لااقل به قدر مشاهده و آزمایش از اهمیت برخوردار است. »

« صادق بودن یک خبر گاهی ممکن است تبیین کند که چرا آن خبر به نظر ما بدیهی می نماید و چنین است در مورد «4 = 2 + 2» یا در مورد این جمله که می گوید: «خورشید هم نور تششع می کند و هم حرارت». ولی عکس قضیه صادق نیست. این واقعیت که جمله ای در نظر بعضی از ما یا حتی همه ی ما «بدیهی» می نماید _ به عبارت دیگر، اینکه بعضی از ما یا حتی همه ی ما به صدق آن اعتقاد راسخ داریم و کذب آن را نمی توانیم تصور کنیم _ دلیل نمی شود که آن جمله صادق باشد (واقعیت عدم توانایی ما برای تصورر کذب یک خبر، در بسیاری موارد فقط دلیل بر آن است که قوه ی تخیل ما نارساست یا به رشد کافی نرسیده است). یکی از بزرگترین اشتباهها این است که فلسفه ای به جای استدلال به هواداری از صدق یک جمله، به بداهت متوسل می شود. با این وصف، تقریباً تمام فیلسوفان پیرو اصالت تصور _ ایده آلیست _ دست به این کار می زنند. این نشان می دهد که فلسفه های مبتنی بر اصالت تصور غالباً چیزی نیستند جز منظومه ای از مدافعات در حمایت از بعضی عقاید جزمی. این بهانه معتبر نیست که بگوییم اغلب در وضعی هستیم که باید پاره ای جمله ها را فقط به دلیل بدیهی بودنشان بپذیریم. معمولاً مبادی منطق و روش علمی _ به ویژه «اصل استقرا» یا «قاعده ی یکسانی طبیعت» _ به عنوان نمونه ی خبرهایی ذکر می شود که از پذیرفتنشان چاره نداریم و بر پایه ی هیچ چیز مگر بداهت، قادر به توجیهشان نیستیم. ولی حتی اگر چنین بود، باز بهتر بود بی پرده می گفتیم قادر به توجیه نیستیم و به همین اکتفا می کردیم. حقیقت امر این است که اساسا نیازی به «اصل استقرا» نیست (رجوع کنید به کتاب پوپر: «منطق اکتشاف علمی»). در مورد «مبادی منطق» نیز بسیاری کارها شده است که نشان می دهد نظریه ی بداهت منسوخ است ( بسنجید بخصوص با دو کتاب کارناپ: «نحو منطقی زبان» و «مدخل معنا شناسی» ). »

« مهم است که بین برهان بالاخص و استنتاج منطقی به طور عموم، فرق بگذاریم. برهان، استنتاجی است که صدق نتیجه را به طور قطعی مسجل می کند. ... از ارسطو به بعد همیشه روشن بوده که هر استنتاجی، برهان نیست. استنتاجهایی در منطق وجود دارد که برهان به شمار نمی رود _ فی المثل، بر پایه ی مقدمات کاذب نیز می توان نتایجی بدست آورد. اینگونه استنتاجها برهان نیست. کارناپ استناج غیر برهانی را، «استخراج» می نامد (کتاب «نحو منطقی زبان»). جالب نظر است که پیش از او، کسی نامی به این استنتاجهای غیر برهانی نگذاشته بود. این امر نمایانگر دل مشغولی به برهان است، اشتغال خاطری ناشی از پیشداوری ارسطو دایر بر آنکه «علم» یا «معرفت علمی» باید تمام قضایایی را که با آن سر و کار دارد مسجل کند، یعنی یا اینگونه قضایا را به عنوان مقدمات بدیهی بپذیرد و یا به اثبات آنها اهتمام بورزد. اما وضع بدینگونه است که خارج از دایره ی منطق محض و ریاضیات محض، هیچ چیز را نمی توان به برهان ثابت کرد. استدلالها در علوم دیگر استخراج محض است، نه برهان. »
( نقل از فصل یازدهم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» نوشته ی کارل پوپر، ترجمه ی عزت الله فولادوند ) ]


(3) [ « خود ما بیش از آنکه پیرو عقل باشیم دستخوش عواطف و هیجاناتیم و زبانمان هم همین طور است؛ اما می توانیم بکوشیم اندکی بیشتر از عقل تبعیت کنیم و بیاموزیم که از زبان _ برخلاف گفته ی متخصصان رمانتیک تعلیم و تربیت _ نه به عنوان ابزار فرا تاباندن خویش و ابراز شخصیت، بلکه برای تبادل افکار به طرز عقلی استفاده کنیم. » « پیروی از مسلک عقلانی مستلزم وجود وسیله ای مشترک برای تفهیم و تفهم، یعنی زبان مشترک عقلی است و نسبت به چنین زبان نوعی تعهد اخلاقی ایجاد می کند. تعهد به حفظ معیارهای سلاست، تعهد به کاربرد زبان به وجهی که غرض از آن به عنوان وسیله ی استدلال محفوظ بماند، تعهد به بیان روشن و ساده، تعهد به استفاده از زبان به عنوان ابزار عقلانی داد و ستد اندیشه و اطلاعات مفید معنا، نه همچون وسیله ی «ابراز شخصیت» چنانکه بیشتر متخصصان آموزش و پرورش به آن زبان مغلق و رمانتیک و معیوب سخن می گویند. شاید این فرض معقول باشد که آنچه معمولاً «روح یک زبان» خوانده می شود، عمدتاً سنت جاری سلیس نویسی است که نویسندگان بزرگ وارد آن زبان کرده اند. البته در هر زبان به جز سلاست، میزانهای موروثی دیگری نیز هست، مانند سادگی و زینت کلام و ایجاز و غیره، ولی روشنی و سلاست مهمترین آنهاست و از این گذشته، یکی از مواریث فرهنگی است که باید به دقت حفظ شود. زبان یکی از مهمترین نهادها در زندگی اجتماعی است و کارکرد آن به عنوان وسیله ای برای تفهیم و تفهم عقلانی مشروط به سلاست و روشنی آن است. کاربرد زبان برای انتقال عواطف به مراتب کم اهمیت تر است، زیرا می توان بدون آنکه حتی کلمه ای گفته شود، بسیاری عواطف را منتقل کرد. از ویژگیهای هیستری رمانتیک عصر ما یکی این است که تقدم عقلی را متعلق به جمع می داند و تقدم عاطفی را به طور مبالغه آمیز از آن فرد و این دو را با هم در می آمیزد. این سبب شده که زبان وسیله ی «ابراز شخصیت» تلقی شود نه ابزار تفهیم و تفهم. بدیهی است این دو طرز فکر هر دو نشانه ی شورش بر عقل است. اتخاذ موضع عقلانی مستلزم تشخیص این معناست که آنچه مایه ی وحدت آدمیان می شود قابلیت ترجمه ی زبانهای مادری مختلف به یکدیگر است تا جایی که آن زبانها، زبان عقل باشند. در موضع عقلانی، وحدت عقل بشر تصدیق می شود. » ( در نوشته ی «دموکراسی واقعی یا مصنوعی» این مطلب را از کارل پوپر آورده ام. )

برخی راههای دیگر برای تشخیص صداقت فکری از دغلبازی را می توان خلاصه وار به صورت زیر یادآوری کرد:

باید بیشتر به منطق واقعیتها توجه کنیم. « عقل نظری محض هرگاه وارد زمینه ای شود که امکان مهار کردن آن به وسیله ی تجربه وجود نداشته باشد، در معرض این احتمال قرار می گیرد که به تناقضات یا «مسائل جدلی الطرفین» گرفتار شود و چیزهایی بیرون بدهد که کانت بی رودربایستی آنها را «خیالبافیهای صرف»، «مهملات»، «توهمات»، «جزم گرایی بی حاصل» و «ادعای سطحی شناخت همه ی چیزها» توصیف کرده بود. کانت می خواست نشان دهد که در مقابل هر «برنهاده» یا حکم مابعدالطبیعی می توان «برابرنهاده» یا حکم معارضی قرار داد. او معتقد بود که این هر دو حکم ممکن است از مفروضات واحدی بیرون بیایند و می توان هر دو را با شدت و ضعف مساوی از لحاظ «بداهت» ثابت کرد. به سخن دیگر، نظرورزی ما هنگامی که میدان تجربه را ترک می کند، هیچ شأن علمی نمی تواند داشته باشد، زیرا در برابر هر استدلال ناگزیر باید استدلال معارضی به همان قوت و اعتبار وجود داشته باشد. قصد کانت این بود که تا ابد جلوی «زایش و افزایش لعنتی» آثاری را که قلمزنان در مابعدالطبیعه بیرون می دادند، بگیرد. پوپر می نویسد: بدبختانه، اقدام کانت اثری بسیار متفاوت بخشید. تنها چیزی که کانت توانست از آن جلوگیری کند، مساعی قلمزنان در استفاده از دلایل معقول بود، و ایشان فقط از کوشش برای تعلیم دست برداشتند نه از سعی در شیفتن و مسحور کردن عامه ی مردم. » « هگل وقتی که روش دیالکتیک خود را ارائه می دهد نظرش به کانت معطوف است که در حمله ای که به ما بعدالطبیعه کرده بود، کوشیده بود نشان دهد تمام این نظرورزی ها غیر قابل دفاع است. هگل هرگز در صدد رد کانت بر نیامد، بلکه سر تسلیم فرود آورد ولی نظر او را به نقطه ی مقابل آن تحریف کرد و چنین بود که «دیالکتیک» کانت، یعنی حمله ی او به مابعدالطبیعه، به «دیالکتیک» هگل ، یعنی ابزار اصلی مابعدالطبیعه تبدیل شد. » ( این مسئله را در نوشته ی «تیشه بر ریشه ی دغلبازی» از دیدگاه کارل پوپر آورده ام. )

تناقض نارواست و باید از آن اجتناب کرد. نمی توان در همه چیز تضاد یافت. اگر چنین کنیم از هر مقدمه ای هر نتیجه ای می توانیم بگیریم. زیر بار این جور شوخی ها نباید رفت و آزادی ذهنی از کتب مقدس و رفتن به سوی فلسفه را نباید به این بها خرید، همه جوابگوی سنجش عقلانی هستند، استثنایی هم در کار نیست. پیروان مسلک غیرعقلی مقید به هیچ قاعده ای برای پرهیز از تناقض نیستند و از این راه بنیان مباحثه ی عقلی را بر می اندازند. ولی اگر لزومی به اجتناب از تناقض نباشد، هرگونه بحث و انتقاد در شمار محالات در می آید، زیرا انتقاد اساساً جز این نیست که یا به تناقضی که در ذات فلان نظریه اشاره شود یا به تناقضی که بین آن نظریه و بعضی از واقعیات تجربی موجود است. « هرگونه انتقاد عبارت از یادآوری برخی تناقضها و مباینتهاست و پیشرفت علمی عمدتاً در همین است که هر جا به تناقض برخوردیم، سعی کنیم آن را از میان برداریم. علم بر مبنای این فرض جلو می رود که تناقض ناروا و اجتناب پذیر است. »

باید دوگانگی بین امور واقع و شاخصها را بسنجیم و بتوانیم دوگانگی بین واقعیت و تصمیم را تشخیص دهیم. « بین امور واقع و شاخصها، تعارض یا لااقل تفاوتی وجود دارد و آنچه هست _ واقعیات _ ممکن است در قیاس با آنچه باید باشد _ شاخصها _ نقص و نارسایی نشان دهد. لیبرالیسم، مبتنی بر دوگانگی امور واقع و شاخصهاست به معنای اعتقاد به اینکه، خاصه در زمینه ی سیاست و قانونگذاری، همیشه باید در صدد یافتن شاخصهایی بهتر از پیش بود. » « همینکه دوگانگی بین واقعیت و تصمیم را تشخیص دهیم، طرز فکرمان نسبت به تصوراتی از قبیل «پیشرفت» نیز معین می شود. اگر گمان داشته باشیم که تاریخ در جهت پیشرفت سیر می کند و ما نیز ناگزیر باید پیشرفت کنیم، مرتکب اشتباهی شده ایم نظیر اشتباه کسانی که برای تاریخ قائل به معنا هستند و معتقدند به جای اینکه خود به تاریخ معنا بدهند، باید معنای آن را کشف کنند. پیشرفت یعنی حرکت به سوی مقصود، به سوی مقصودی که برای ما آدمیان از حیث انسان بودن موجود است. چنین کاری از «تاریخ» بر نمی آید؛ فقط از ما افراد بشر ساخته است که می توانیم با پایه گذاری و پاسداری از از آنگونه نهادهای دموکراتیک که آزادی و پیشرفت قائم به آنهاست به چنین حرکتی مبادرت کنیم. هر چه بیشتر به این نکته پی ببریم که پیشرفت وابسته به خود ما و مراقبت ما و مساعی ما و برداشت روشنمان از هدفهاست و به این بستگی دارد که چقدر در تصمیمهایی که می گیریم، واقع بینی به خرج می دهیم، بهتر از عهده ی حرکت به سوی مقصود بر می آییم. » ( دوگانگی امور واقع و شاخصها را از دیدگاه کارل پوپر در نوشته ی «دموکراسی واقعی یا مصنوعی» آورده ام. )

« چیزی که در سراسر این بحث اهمیت قاطع دارد اندیشه ی افزایش دانش و نزدیکتر شدن به صدق و راستی است. این فکر بداهتاً به همان روشنی تصور صدق است. هر گزاره به شرطی راست است که مطابق با واقع باشد و به شرطی از گزاره ی دیگر به راستی نزدیکتر است که دقیقتر با واقع مطابقت کند. گزاره ی الف از گزاره ی ب به صدق نزدیکتر است به این شرط و تنها به این شرط که مضمون صدقی آن افزایش یافته باشد بی آنکه به مضمون کذبیش افزوده شود. تصور «مضمون صدقی» گزاره ای مانند الف یعنی طبقه ی تمامی گزاره های صادقی که از الف لازم می آیند. و همچنین «مضمون کذبی» گزاره ی مزبور کمابیش معرف مضمون آن منهای مضمون صدقیش است. بنابراین، هیچ دلیلی نیست که نسبت به تصور نزدیکتر شدن به صدق یا پیشرفت دانش، شکاک باشیم. گرچه امکان اشتباه همیشه وجود دارد، در بسیاری موارد _ به ویژه در مورد آزمونهای حساس و قطعی برای انتخاب یکی از دو نظریه _ از اینکه آیا به صدق نزدیکتر شده ایم، تصور نسبتاً روشنی داریم. » ( این موضوع را در نوشته ی «ملت ایران آزادی و عدالت می خواهند» در قسمت بیان مطلق گرایی قائلان به لغزش پذیری از دیدگاه کارل پوپر آورده ام. ) کارل پوپر در ضمیمه ی اضافه شده در سال 1961 به کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» تحت عنوان «واقعیتها و شاخصها و صدق: انتقادی دیگر از نسبیگرایی» راه درمان بیماری فلسفی «گونه ای نسبیگرایی عقلی و اخلاقی» را مطرح کرده است. و نشان داده است که پاره ای از اقسام نسبیگرایی که هنوز باب روز است، نه تنها خطا، بلکه منسوخ است و جز بر خلط و اشتباهی منطقی _ یعنی متشبه ساختن معنای لفظ با ملاک صحت استعمال آن _ بر پایه ی دیگری استوار نیست، هر چند وسایل رفع این اشتباه از دهها سال پیش به آسانی در دسترس بوده است. ]


13 جولای 2011
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=821