درخانه ی دکتر صدیقی پس از انقلاب-حسن بهگر
پس از آن که مهدی بازرگان حکم نخست وزیری اش را از دست شیخ رفسنجانی گرفت و کینه خمینی که از شتافتن میلیونی مردم به مزار مصدق در احمد آباد شعله ور شد ه بود ، دروغ های آشکار و شاخداری به مصدق بست برای بسیاری اشکار شد که راه انقلاب به ترکستان است؛ بسیاری به خانه ی پیرفرزانه دکتر صدیقی می شتافتند که این پیر فاجعه را در خشت خام دیده بود و ما آن روز در آینه دق می دیدیم .

بسیاری از وطنخواهان هر هفته در خانه ی او گرد می آمدند؛ دکتر صدیقی اغلب سخن نمی گفت ولی بسیاری بودند که به بررسی اوضاع و رویدادهای سیاسی می پرداختند و همواره یکی دو نفری میداندار بودند و با شدت و حدت حرف می زدند ولی چیزی در قلب من می گفت که این حرف ها راه به جایی نمی برد و ما قافیه را باخته ایم ؛ اما پیرمرد صبورانه ساکت بود و شنونده .

چندی نگذشت که عرصه بر مخالفان و ملیون تنگترشد، دکتر صدیقی را تهدید کردند که جلسات باید برچیده شود.

دیگر خانه استاد که می توانست خانه ی امیدی باشد با تهدیداتی که می شد نه امن بود نه به مصلحت؛ اما به بهانه دیدار نوروزی ، اول هر سال به خانه اش می رفتیم . یادم هست که در یکی از ملاقات ها که باب صحبت را در مورد کتاب های زنده یاد سعیدی سیرجانی که فروش پیدا کرده بود باز کردیم او از حافظه قوی و غریب سعیدی سیرجانی گفت و نثر دلپذیرش و حتا بیاد آورد که او یکی از اشعارش را که برای وی سروده بود پس از گذشت سالیان تلفنی برای وی از حفظ خوانده بود.

در یکی ازهمین دید و بازدیدها یکی از بازاریان ریش سفید جبهه ملی که همواره نقش موثری در بازار داشت به نمایندگی از چند نفر از بازاریان دیگر که به آنجا آمده بودند از اوضاع نابسامان بسیار شکوه و گلایه کرد که روز به روز بدتر می شود و باید کاری کرد و از استاد خواهش نمود که بیایند و جلو بیفتند تا شاید حرکتی ایجاد شود.

همه بیاد داشتند که جبهه ملی دوم مرهون پیشگامی دکتر صدیقی بود و از جلسه ای در خانه ی وی آغاز شده بود.

استاد که همواره آرام و شمرده حرف می زد ناگهان منقلب شد و فریاد برآورد :

« آقا ! مگر شما نبودید که به نمایندگی از بازار آمدید منزل من و گفتید نخست وزیری را قبول نکن ؟

من که از هیاهوی حزب الله که شب و روز روبروی خانه ام فریاد می زدند و یااز ترس شکستن شیشه های خانه ام نبود که از آن طفره رفتم.»

پیرمرد بازاری با تلخی دریافت که آری استاد راست می گوید و پاسخی نداشت و ناچار ساکت شد و درخود شکست. از عجایب روزگار این بود که این مرد محترم بازاری ضمن علاقه شدید به آیت الله شریعتمداری و همکاری با ایشان در شورای انقلاب نیز عضویت داشت و خیلی زود هم از آن شورا استعفا کرد.

----

این مطلب نخستین بار در علم و جامعه چاپ آمریکا- سال 1373 خورشیدی درج شده بود که با اصلاحاتی آورده شده است.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=693