موضع امروز لیبرال ها در صحنهٌ سیاست ایران -رامین کامران
بسیاری از كسانی كه با ما تماس میگیرند نظرما را در باب دیگر گروه های سیاسی جویا میگردند و از امكان نزدیكی و احیاناً ائتلاف ما با آنها میپرسند. طبعاً با این فكر كه چون برای رهایی ایران نیروی بسیار لازم است باید گروه های پراكندۀ اپوزیسیون را گرد هم آورد تا توان كافی برای یكسره كردن كار فراهم گردد. به همین خاطر تصمیم گرفتیم تا از همکاران خودمان خواهش کنیم تا به این پرسش کلی پاسخ دهند و برداشت خود را از موضع گروه ما در صحنۀ سیاست ایرن معین نمایند.
ایران لیبرال

صورت اولیۀ این مقاله متأسفانه و به دلیل اشتباه خود من به صورتی در سایت منتشر شد که گویی موضع همگی همکاران این سایت است در صورتیکه فقط نظر شخصی من بود. اینک صورت تصحیح شدۀ آنرا که انتقادات برخی از دوستان دور و نزدیک نیز در آن ملحوظ شده است و کوشش شده تا موجد سؤتفاهم نگردد، در اختیار خوانندگان میگذارم.
رامین کامران



موضع امروز لیبرال ها در صحنۀ سیاست ایران

ائتلاف و نیرو
از این شروع کنیم و ببینیم که آیا ائتلاف به خودی خود مترادف نیرومندی است یا نه. برای این کار باید درابتدا سه پدیده را از هم تمیز داد: «گروه سیاسی» «نیروی سیاسی» و «مردم ایران». آنهایی كه ائتلاف را چارۀ اصلی كار میشمرند دوتای اول را مترادف هم فرض میكنند و از آنجا كه تصور مینمایند هر بخش ملت ایران سهم گروهی است چنین نتیجه میگیرند كه اگر همۀ گروه های سیاسی گرد هم بیایند كل مردم ایران در پشت آنها بسیج خواهند شد و قادر به براندازی نظام خواهند گشت. برای ادامۀ درست بحث باید این دو فرض را حلاجی كنیم.
اول از همه اینكه «گروه سیاسی» مترادف «نیروی سیاسی» نیست. نه فقط به این دلیل كه گروه های با نام و بی عضو فراوان است بل از آنجا كه گروه های صاحب عضو و صاحب سازمان هم هیچگاه صرفاً با نیروی اعضأ و سازمان خودشان موجد اثر نمیشوند. اگر انتخاباتی در كار باشد كه باید رأی دهندگان را جمع و جو كرد و پای صندوق كشید چون نیروی اصلی كه نثار هر گروه میشود و به آن امكان شركت در حكومت میدهد شمار رأی دهندگان است. اگر هم كه اصلاً رأیی و انتخاباتی در كار نباشد كه هیچ. باز هم باید برای در دست گرفتن حكومت مردم را به میدان فراخواند و با اتكای به توان آنها عمل كرد. به هر حال هیچگاه مردمی كه «نیروی» لازم برای عمل سیاسی را تشكیل میدهند عضو و پیرو دائم گروهی كه این برنامۀ عمل را عرضه مینماید نیستند و مدام در چارچوب آن یا به میل آن فعالیت نمیكنند.
دوم اینكه نمیتوان چنان فرض كرد كه بین این و آن گروه اجتماعی با آن و این گروه یا مشرب سیاسی رابطه ای ثابت برقرار است، مثلاً هر كس كارگر است یا كم درآمد است به احزاب چپ رأی میدهد یا هركس در طبقات بالا و مرفه جا دارد محافظه كار است و از این قبیل. گاه جامعه شناسی انتخابات چنین گرایش های ثابتی را مییابد و مورد بحث هم قرار میدهد ولی تصور این ثبات بیشتر از نظریه پردازی ایدئولوژیك سرچشمه میگیرد تا از سنجش واقعیت.
نكته در این است كه بر خلاف آنچه كه بعضی ایدئولوژی ها به اذهان القأ میكند، سهم هیچ گروه و فكر سیاسی از مردم جامعه ثابت نیست و نمیتوان قبل از وقوع امر گفت كه چه كسی دنبال چه فكری خواهد رفت یا سر از چه گروه سیاسی درخواهد آورد. ممكن است از نظر آماری این یا آن گروه اجتماعی در بین طرفداران یك گروه سیاسی بیشتر دیده شوند ولی بین این دو رابطۀ یکسره و جبری نیست. نمیتوان چنین فرض كرد كه فلان گروه اصولاً مشتریان ثابتی در جامعه دارد و به اصطلاح صاحب سرقفلی است تا بگوییم با جلبش و یا با ائتلاف با آن مشتریانش را پشتوانۀ خویش كرده ایم. پشتوانه و سرمایۀ هر گروه مردمانی است كه عملاً گرد خود آورده است. میزان و تركیب این جمعیت ثابت نیست. این فراخی میدان عضوگیری در مورد برنامه های وسیع سیاسی از قبیل تغییر نظام سیاسی بارزتر است. اگر در مورد برنامه های حزبی بتوان ثباتی در ارتباط گروه های اجتماعی و احزاب پیدا كرد در برنامه ای به این وسعت سخت تر میتوان ارتباطی جست. هدف گردآوردن مردم حول برنامۀ تغییر نظام است نه تصمیم در بارۀ میزان مالیات های غیرمستقیم یا قانون آموزش اجباری یا میزان گمرك كالاهای وارداتی و از این قبیل.

از نفس ائتلاف چه كاری برمیاید؟
در اینجا برخی که وسعت برنامه و لزوم برقراری ارتباط مستقیم با مردم را میپذیرند باز دو برهان برای مفید بودن ائتلاف عرضه میکنند. یكی اینكه صرف تجمع میتواند حركت و دینامیسمی ایجاد كند كه مغتنم است و دیگر اینكه به هر حال صرف مخالفت با نظام موجود ایران برای همكاری كافیست و این خود مخرج مشتركی است كه میتوان بر اساسش كار كرد. یكی یكی به آنها بپردازیم.
اول از همه اینكه اگر هم ائتلاف همگانی حركتی ایجاد كند در حكم زدن جرقه ایست كه تداومش سوخت میطلبد. اعلام ائتلاف فقط ضربه ایست كه میتواند اثری موضعی در پی بیاورد نه حركتی دراز مدت. آنهایی این نوع ضربه را كارساز میدانند كه مبارزۀ سیاسیرا امری کوتاه مدت و ضربتی میشمرند. تاریخچۀ اپوزیسیون پر است از این کوششهایی که هیچکدام بیش از زمانن همان جرقه دوام نکرده است. صرف توجه به زمان هدر شده کافیست تاهر مبارزی را از تعقیب این روش بر حذر دارد.
ائتلاف اگر بر اساس نوعی همراهی اساسی صورت نپذیرد در هر قدم در معرض از هم پاشیدن قرار خواهد گرفت و اصولاً دینامیسم آن و حركتش به سوی تلاشی سیر خواهد كرد، مگر امری غیر از آن ضربۀ اولیه وارد كار شود وبه ائتلاف نوعی استقلال شخصیت سیاسی ببخشد و جلوی پاشیده شدن آنرا بگیرد. استقلال شخصیت نه به عنوان اینكه اعلامیه و شعار بدهد و پایش مهر بزند كه كار آسانی است و میبینیم كه همه هم بلدند، به این معنا كه تجمع از خود وحدتی بیابد. این وحدت هم به یك شكل پیدا شدنی است: پیدایش رهبری واحدی كه خود را وامدار هیچیك از اجزای اتحاد نداند و به نام كل آن عمل كند. یگانگی فكری و ایدئولوژیك كه ملاط استحكام این اتحاد بشود لازم است ولی الزاماً از آن وحدت عمل برنمیخیزد. وحدت عمل از رهبری نشأت میگیرد نه صرفاً از همفكری. به هر حال قوام یافتن اتحاد مستلزم وجود این هر دوست. اگر قرار فقط بر اتحاد حول شعار براندازی(كه شعار حداقل است) باشد امكان پیدایش رهبری واحد هست ولی باید دانست كه به این ترتیب یكی از بخشهای اتحاد بدون اینكه هیچگونه بحث و موافقتی در این باب صورت گرفته باشد از نظر ایدئولوژیك بر باقی مسلط خواهد شد.چون تعیین این مسئله که جانشین نظام فعلی چه چیزی خواهد بود در عمل بر عهدۀ رهبر خواهد افتاد و تصمیم او وزنه ای پیدا خواهد كرد كه متعادل كردنش از طرف دیگر اعضای اتحاد همیشه ممكن نیست. مضافاً به اینكه در این قبیل موارد و وقتی معیارهای انتخاب رهبر تابع معیارهای عقیدتی نباشد کار با چانه زدن پشت درهای بسته انجام خواهد شد و مستقر شدن یكی بر مسند رهبری بیش از بحث و ارزیابی از طریق زد و بندهای سازمانی صورت خواهد گرفت. آنچه كه در این میان كمرنگ خواهد شد هدف اصلی اتحاد است. اكثر ائتلاف های پرمدعایی كه زایششان را دائم شاهدیم به همبن ترتیب است كه به سرعت میمیرند و اثری از خود به جا نمیگذارد.

همراهی ایدئولوژیك
به اینجا كه رسیدیم عده ای میگویند كه بسیار خوب اصلاً پایۀ كار را باید بر همان همفكری و همراهی گذاشت و از آنجا که امروزه همه از دمكراسی و حتی لائیسیته دفاع میكنند بنابراین جایی برای تفرقه نیست و باید گرد هم آمد و با همگامی كار نظام اسلامی را یكسره كرد. در اینجا هم باید به مطلب دقت داشت و فقط در بند شعار و ظاهر امر نماند. این همفكری ظاهری را قدری شكافت تا مسئله روشن بشود.
همۀ ما به تناسب سن تصویری از جابجایی مدهای ایدئولوژیك در ایران داریم، امری كه در حقیقت تابعی بوده از تحولات تاریخ سیاسی دنیا و به هیچوجه خاص كشور ما نبوده و نیست. طی دو دهۀ منجر به انقلاب اسلامی چپگرایی ضد لیبرال و فرهنگ مداری اسلامی مدهای غالب فكری در ایران بود و غلبۀ این دو مكتب ضددمكراسی در جهت دادن به حركت انقلابی مردم ایران سهم عمده داشت. این رواج بدان معنا نبود كه هر كس هر چه میگفت و هر تحلیلی عرضه میكرد در قالب جزمی این دو ایدئولوژی جا میگرفت، برخی البته چنین میگفتند و میكردند ولی از این گروه معدود گذشته هركس در زمینۀ تاریخ و اجتماع و سیاست نظری ابراز میكرد حرفش رنگی، هرچند رقیق، از این دو مكتب فكری كه گاه با هم مخلوط نیز میشد، داشت. به عبارت عامیانه همه «یك هوا چپ میزدند» و از اصالت فرهنگ بومی كه بیشتر در اسلام خلاصه اش میكردند سخن میگفتند. این دو ایدئولوژی به دو دلیل مجزا از دور خارج شد، یكی با فروریختن دیوار برلن و دیگری با رفع شبهۀ مردم ایران و از طریق تجربۀ حكومت اسلامی. پس از افول این دو نوبت لیبرالیسم شد كه دوباره بعد از گذشت بیش از نیم قرن در ایران هم مثل باقی دنیا اعتبار قدیم خویش را بازیافت. این مد شدن چیزی بر اعتبار اساسی آن كه به هر صورت ثابت بود و برخاسته از حرمت نهادن به مقام انسان و حفظ حقوق طبیعی وی، نیافزود ولی به هر صورت رواجش را روز به روز بیشتر كرد و نزد مردمی كه بعضی شان روزگاری تصور میکردند «لیبرال» فحش است، مقبولش ساخت. به همین دلیل امروز هر كس میخواهد سخنش خریداری داشته باشد صحبت از لیبرالیسم میكند یا برخی مضامین لیبرال را وارد گفتار خویش میسازد ولی باید دید این مدعیان واقعاً لیبرالند یا محض جلب مشتری چنین ادعا میكنند. اول باید از بابت ایدئولوژیك آنها را سنجید، سپس گفتار تاریخی شان را ارزیابی كرد و در نهایت نوع سازماندهی شان را وارسید. وقتی با این ابزار ساده به سراغ گروه هایی برویم كه ادعای لیبرال بودن دارند و نامزدان ائتلاف به شمار میایند، بهتر خواهیم توانست اعتبار شعارشان را بسنجیم. عجالتاً بگوییم كه فكر لائیك هم كه روزبروز بین مردم ایران مقبول تر شده باید به همین ترتیب سنجید و نباید هر ادعایی را در باب آن پذیرفت.
ممکن است برخی این کارها را به سختگیری عقیدتی حمل کنند و بگویند که نباید مو را از ماست کشید. ولی باید دقیقاً بدانیم چگونه ایرانی میخواهیم: ایرانی آزاد و مرفه و امن و مستقل یا نه. دوم اینکه آگاه باشیم كه تحقق اینها در سایۀ هر نظامی ممكن نیست و در این باب باید بسیار روشن سخن گفت و قاطع عمل كرد. سوم اینكه در نهایت باید اینرا نیز بدانیم که خواست دمكراسی لیبرال و بخصوص لائیسیته است كه حكومت اسلامی را سرنگون خواهد كرد و باید در استفاده از این سلاح با دقت عمل کنیم. این رواج لیبرالیسم كه مدتیست برای همه محسوس است ولی هنوز تمامی وسعتی را كه باید پیدا نكرده است دیر یا زود به حدی توسعه خواهد یافت كه نظام اسلامی را ساقط كند. با شروع تزلزل این حكومت همه به طرف لیبرالیسم گرایش نشان خواهند داد و به تناسب موضع سیاسی فعلی شان دیر یا زود به آن خواهند رسید. آنچه كه برای پیروز كردن مبارزه مهم است این است كه ابتكار عمل در دست افرادی بماند كه جداً به این مشرب اعتقاد دارند وگرنه نمیتوان با پرسنل سیاسی غیرلیبرال فكر دمكراسی را در ایران پیروز ساخت. برای این كار افرادی لازمند كه بدانند دمكراسی چیست و آنرا جداً بخواهند و حاضر به فداکاری در این راه باشند. هدف گردآوردن اینهاست که آیندۀ دمکراسی ایران را رقم خواهند زد.

مقصود از جبهه چیست
در اینجا برخی خواهند پرسید که با در نظر گرفتن آنچه كه بالاتر آمد این چگونه جبهه ای که قرار است راه بیافتد چگونه جبهه ای خواهد بود و چه كسی قرار است در آن شركت كند.
اول از همه اینكه این جبهه باید نه فقط حول برانداختن نظام فعلی بلكه بر اساس موافقت در باب جایگزین آن كه باید نظامی «دمكراتیك و لیبرال و لائیك» باشد، شكل بگیرد. محور این جبهه اعتقاد به دمكراسی لیبرال و لائیك است، به سابقۀ تاریخی آن تکیه دارد و صاحب سازماندهی انعطاف پذیری است كه با این ایدئولوژی سازگار باشد.
باید توجه داشت كه اتحاد استراتژیك آن است كه بر سر هدف صورت بپذیرد نه وسیله، اتحادی كه فقط متوجه به براندازی نظام فعلی باشد فقط صورت تاكتیكی خواهد داشت و طبعاً بردش محدود خواهد بود. ممكن است ائتلافی تاكتیكی در جایی لازم بیافتد (البته نه به طور مطلق و انحصاری) ولی باید به تفاوت آن با اتحاد استراتژیك آگاه بود.
دیگر اینكه مقصود از درست كردن جبهه ایجاد ائتلاف بین احزاب و احیاناً وحدت سازمانی نیست. مقصود در درجۀ اول ایجاد شبكه ایست از افراد و گروه های طرفدار آن جایگزینی كه گفتیم و آماده برای عمل كردن در راه دستیابی بدان. شکی نیست که سازمانها و گروه ها نیز باید در این جبهه جا بگیرند و اعضای آنرا سازمان بدهند ولی هدف از تشکیل جبهه در نهایت جلب کردن افراد بیشتر به سوی مبارزه است و نه فقط جمع آوردن سازمانهایی که در این راه فعالیت میکنند.
طبعاٌ سازماندهی جمعی و جبهه ای انواع و اقسام دارد ولی در هیچ حالت نمیتواند به اندازۀ سازمان حزبی منسجم و منضبط باشد. در جبهه نرمشی هست که در حزب نیست و به همین خاطر نمیتوان اجزایش را با انضباط حزبی به کار واداشت و از آنها همان اندازه هماهنگی چشم داشت که در حزبی واحد. هماهنگی بین اعضای این جبهۀ وسیه منطقاً در طول زمان بیشتر خواهد شد. نباید توقع داشت که همه از ابتدا با ضرباهنگ یکسان با یکدیگر همکاری کنند. هیچ لزومی ندارد كه اجزای این شبكه از ابتدا هماهنگی كامل و ضرباهنگ عمل یكسان داشته باشند.
مسئلۀ رهبری هم باید کمابیش به همین صورت حل شود. اصرار بر اینکه از ابتدا رهبری با اختیارات گسترده سررشتۀ کار را در دست بگیرد با منطق تشکیل جبهه نمیخواند. لازم نیست رهبری از ابتدای كار به طور كامل متمركز و منتظم شود. به همان نسبت كه مبارزه جلو برود و نیاز به هماهنگی و رهبری متمركز برای همه هویدا گردد این دو بیشتر شكل خواهد گرفت. هیچ لزومی ندارد كه قبل از دور گرفتن چرخ مبارزه این كار انجام بپذیرد زیرا احتمال اینكه كار پیش از وقت به عاقبت بد ختم بشود بسیار است، خلاصه اینكه قصد ایجاد جبهۀ واحد است نه درست کردن حزب فراگیر یا ائتلاف شتر گاو پلنگ.
این را هم اضافه کنم که رهبری فقط به اعلام شدن نیست كه شكل میگیرد كما اینكه میبینیم بسیاری میكنند و نتیجه ای هم از این كار نمیگیرند جز ملول كردن مردم و بدبین كردن آنها نسبت به مبارزان. مایۀ اصلی شكل گیری رهبری داشتن هدف روشن و استراتژی درست است و نیز داشتن امكانات برای حركت دادن مبارزه و به انجام رساندن آن. اگر این اسباب فراهم نباشد ادعای رهبری راه به جایی نمیبرد و جز افزودن بر اغتشاشی كه اپوزیسیون به درجات مختلف و از روز اول با آن درگیر بوده است، ثمری نخواهد داشت.
عضوگیری گروه ها قرار نیست از بین اعضا یا طرفداران دیگر گروه ها صورت بگیرد و «قُرزدن» عضو در محیط بسته ائتلاف را تقویت نمیکند، باید نگاه را متوجه به تودۀ مردم ایران کرد و بخصوص جوانانی كه تا به حال عضو هیچ گروه سیاسی نبوده اند و گرفتار بار ایدئولوژی هایی هم كه از دور خارج شده ولی هنوز میراثشان اسباب زحمت است، نیستند. برای كسب نیرو باید به منبع اصلی آن كه ملت ایران است رجوع کرد نه به گروه هایی كه قرار است خود افرادی را گرد آورده باشند و اكثر اوقات فقط مدعی داشتن نیرو هستند.

مبارزات گروهی و جنسی و صنفی
در اینجا مسئله ای مطرح میشود كه بسیار حائز اهمیت است: آیا تمامی افرادی كه در ایران به نوعی فعالیت سیاسی دارند و یا لااقل مستعد این كار هستند آماده اند كه حول شعار كلی تغییر رژیم گرد بیایند یا نه؟ این سؤال به نوعی در صدر مشروطیت و در نهضت ملی و در انقلاب 1357 هم مطرح بود. در مشروطیت ضعف ایران كه تحت فشار دول قدرتمند در معرض نابودی قرار گرفته بود مردم را مستعد درخواست دگرگونی اساسی در شیوۀ مملكتداری كرده بود ولی جرقۀ انقلاب با طلب تغییر نظام سیاسی زده نشد، با درخواست اجرای عدالت در موردی محدود آغاز گشت و كم كم به تعویض چارچوب اساسی تعیین معنا و اجرای عدالت کشید. در نهضت ملی البته آزادیخواهی نقش اساسی داشت ولی آنچه كه مردم را گرد هم آورد ارادۀ استیفای حقوقشان از شركت نفت و كوتاه كردن دست خارجی از سیاست ایران بود. در انقلاب اسلامی نیز دیگر بار خواست عدالت و استقلال ایران موجد حركت شد وگرنه ایجاد حكومت اسلامی كه از نیمۀ راه بر گردن مردم گذاشته شد خواست اولیۀ آنها نبود.
امروز هم مبارزان با موقعیتی كمابیش مشابه درگیرند. خوشبختانه معنای نظام سیاسی جدید لیبرال برای مردم ایران بسیار روشن شده است و این مسئله هم كه عدالت مذهبی اسمی است بی مسما و باید خودش و فكرش كنار گذاشته شود تا مردم بتوانند از عدالت واقعی برخوردار گردند نیز به همچنین. ولی این نكته هم هست كه هر گروه اجتماعی به تناسب موقعیت خویش و مشكلاتش خواستهایی از حكومت دارد كه در درجۀ اول در پی آنهاست و همیشه هدفی ورای به دست آوردن آنها برای خویش قائل نیست.
طبیعی است كه در این شرایط باید برای ترویج هر چه بیشتر این فكر كه مشكل اصلی مردم ایران مسئلۀ نظام سیاسی است، كوشید ولی در ضمن باید به این هم نظر داشت كه هیچیك از موارد اختلاف موجود بین مردم و حكومت فعلی را نمیباید به قیمت مسئلۀ نظام سیاسی عاطل گذاشت. نیروی سیاسی كه این حكومت را ساقط خواهد كرد از همین اختلافات روزمرۀ گروهی و به عبارتی «صنفی» مردم با حكومت تأمین خواهد گشت.
از بین این اختلافات تا به حال سه تا بیش از باقی جلب نظر كرده است، یكی مسئلۀ زنان، دیگر دانشجویان و آخر كارگران. توجه ناظران به این سه كانون اختلاف هیچ مایۀ حیرت نیست چون این گروه ها در موارد بسیار با بیان خواستهایشان چرخ تغییرات اجتماعی را به حركت درآورده اند و منشأ تغییرات عمده شده اند. باید به خواستهای گروهی و صنفی توجه داشت و بر لزوم رسیدگی به آنها تأکید نمود ولی نباید فراموش کرد که بیان صرف این خواستها و حتی به نتیجه رسیدن مبارزاتی را كه در راه به دست آوردن آنها انجام میگیرد برای تحقق هدف اساسی خود كه تغییر نظام سیاسی است، كافی نیست. زنان با درخواست برابری حقوق، كارگران با درخواست شرایط بهتر كار و زندگی و بالاخره دانشجویان با خواستهایی كه بیش از آن دو دیگر متوجه به تغییر نظام است راه دگرگونی بنیادین سیاسی را باز میكنند و به همین دلیل باید از آنها به طور جدی پشتیبانی كرد. ولی باید از این خواستها فراتر رفت زیرا اگر چنین نكنیم هر امتیاز موقتی كه بتوانیم از حكومت بگیریم به سرعت قابل لغو خواهد بود و هر پیشرفتی كه بدون رسیدن به هدف نهایی انجام بگیرد در معرض باطل شدن با ضدحملۀ حریف قرار خواهد داشت.
در یك كلام فرا رفتن از خواستهای گروهی و صنفی، حال در هر سطح از كلیت هم كه مطرح گردد، لازمۀ طرح و اجرای استراتژی درست است كه بدون آن پیروزی ممكن نیست. ماندن در حد این شعارها به حكومت امكان میدهد كه با نرمشی تاكتیكی تمام نیرویی را كه حول آنها بسیج شده است، در صورت لزوم با نرمش و عقب نشینی موقت، بی اثر كند یا لاقل از كارآیی آن بكاهد.
نكته در این است كه هیچكدام این مبارزات اجتماعی که هر كدام دینامیسم خود را دارد و متوجه به اهدافی بسیار مهم و گاه حیاتی است، الزاماً منتظر پیدایش حركتی سیاسی كه بتواند آنها را در بر بگیرد نمیماند و راه خود را میرود. اگر موضع سیاسی درست و در بر گیرندۀ این خواستها به مبارزان این حركتها عرضه نگردد و اگر آن حركت سیاسی كه باید همۀ آنها را در دل خود جا بدهد به راه نیافتد احتمال هدر رفتن این نیروها بسیار خواهد بود. نهضت تغییر نظام سیاسی ایران نقطۀ اوج و محل تكمیل شدن این حركتهای اجتماعی است. نقطه ای كه نبردهای گوناگون و پراكنده با هم پیوند پیدا میكند و معنای كامل خویش را در چارچوبی جامع باز می یابد.

مبارزات حقوق بشری
در لزوم احترام به حقوق بشر شکی نیست و مأخذ قرار گرفتن آن در نگارش قانون اساسی آینده یكی از معیارهای اساسی پایه ریزی درست دمكراسی در ایران خواهد بود. طبعاً مساعی سازمانها و كوشندگان حرمت به حقوق بشر را كه با همت و پشتكار چشمگیر برای برای حفظ حقوق اولیۀ مردم ایران میكوشند، باید ارج نهاد ولی به این نكته نیز باید آگاه بود و نظر دیگران را نیز به آن جلب نمود كه حقوق بشر فقط در نظامهای دمكراتیك میتواند به طور جدی مورد احترام قرار بگیرد. درخواست حرمت نهادن بدانها در حكومتهای استبدادی البته میتواند به بهبود موقعیت مردم این كشورها مدد برساند منتها قادر به حل اساسی مشكل آنها نیست. دنباله و غایت منطقی درخواست احترام به حقوق بشر در ایران طلب دمكراسی لائیك در این كشور است. اولی را خواستن و از مبارزه در راه دومی طفره رفتن كاریست غیرمنطقی و ناقص و تصور اینكه مسئلۀ حقوق بشر امریست غیرسیاسی و احیاناً اخلاقی و باید خارج از مسئلۀ نظام سیاسی حل و فصل بشود به كلی گمراه كننده است و اسباب گمراهی مردم.


گروه های موجود در صحنۀ سیاست ایران
گروه های بسیاری در سیاست ایران در بیرون و درون این مملكت فعالیت میكنند. لیبرال دمکراتها محور فكری روشنی دارند پس باید ببینیم دوری و نزدیكی گروه اخیر نسبت بدانها چه صورتی دارد. روشن است كه این نزدیكی نسبی را باید در درجۀ اول به تناسب اشتراك در سه شاخص ایدئولوژی (دمكراسی، لیبرالیسم و لائیسیته) اندازه گرفت، مسئلۀ روایت تاریخی از تحولات ایران معاصر در مرحلۀ بعد قرار میگیرد و شیوۀ سازماندهی در مرحلۀ آخر. آنهایی كه خواستار از هم پاشاندن ایران هستند از این بحث بیرون هستند. قبل از پرداختن به باقی مسئله این نكته را روشن كنم که لیبرالیسم سیاسی بر لیبرالیسم اقتصادی مقدم است، هم از بابت تاریخی و هم منطقی. از بابت تاریخی به این دلیل که لیبرالیسم در درحۀ اول مکتبی سیاسی بوده است و از بابت منطقی به این دلیل که آزادی سیاسی جامع ترین و اساسی ترین آزادی هاست و اگر در کار نباشد باقی آنها، از جمله آزادی اقتصادی، در معرض مخاطرۀ دائم است. مقدم شمردن لیبرالیسم سیاسی به معنای اعتقاد نداشتن به لیبرالیسم اقتصادی نیست، برعکس، چون این هر دو ملازم هم است. مقصود این است كه از آنجا که سیاست در درجۀ اول اهمیت قرار دارد اتفاق نظر بر سر لیبرالیسم سیاسی است كه لازمۀ نزدیكی با دیگر گروه هاست نه اشتراك عقیده در باب لیبرالیسم اقتصادی. عدم دخالت دولت در امر اقتصاد اصل است چون بیشترین تولید ثروت به این ترتیب است که حاصل میگردد ولی میبینیم که عملاً در هیچ کجای دنیا کار بر این قرار نیست. نیست چون گاه حفظ دمکراسی چنین دخالتی را ایجاب میکند. تعدیل ثروت هم انگیزۀ اقتصادی صرف ندارد چون معمولاٌ بازده اقتصادی را پایین میاورد ولی شاهدیم که به دلایل مختلف در همه جا انجام میگیرد.
با نظر به معیارهایی که شمرده شد به ترتیب خانواده های سیاسی ایران را از نظر میگذرانیم.

ملی ها
دایرۀ اول دایرۀ كسانی است كه خود را وارث و پیرو مصدق میشمارند.متأسفانه ارتباط گروه های لیبرال با یکدیگر همیشه آسان نیست. آنچه آنها را به هم نزدیك میكند حرمت به مشروطیت و مصدق است ولی تفاوتهای بسیار هم بینشان هست که هم برمیگردد به تاریخچۀ فعالیت آنها و هم به برخی مسائل عقیدتی.
جبهۀ ملی مطلقاً موفق نشد تا از مجال بسیار محدودی كه در اوایل سالهای چهل شمسی یافت برای قدرتگیری و تثبیت موقعیت خویش استفاده نماید. این عدم موفقیت فقط زادۀ فشار حكومت شاه نبود. جبهه در آن زمان نتوانست تصمیم بگیرد كه «جبهه» است یا «حزب» و خیال دارد خواستار اجرای قانون اساسی باشد یا در همان وضعیت نیم بند در انتخابات شركت كند و وقتی تصمیمش را گرفت كه حزب بشود نه فقط عده ای را كه در نهضت ملی حق ریشه داشتند از خود راند (كه شاخص ترین آنها خلیل ملكی و گروهش بودند) بلكه حتی قادر به عرضۀ برنامۀ حزبی هم نشد تا موضع خویش را در صحنۀ سیاست درست روشن كند. نه توانست از نیروی دانشجویان كه قدرت اصلیش بودند استفاده كند و نه هیچ گروه اجتماعی دیگری را به سوی خود بكشد. عقب ماندن از اصلاحات بدون دمکراسی شاه ابتکار عمل در زمینۀ اصلاحات اجتماعی را که تا آن زمان در دستش بود از جبهۀ ملی گرفت.
در این سالهای سرنوشت ساز كه در حقیقت فرجام بحران بعدی و انقلاب 1357 در آن رقم خورد، جبهۀ ملی حتی نتوانست پرچم استقلال طلبی را كه مصدق برافراشته بود در دست خود نگاه دارد و در نهایت این مضمون اساسی را به خمینی وانهاد كه توانست با اعتراض به مصونیت حقوقی مستشاران آمریكایی آنرا تصاحب كند و سرمایۀ آینده اش سازد. این سستی در حقیقت از زمانی عیان شده بود كه الهیار صالح اعلامیه ای مبتنی بر قبول دكترین آیزنهاور صادر كرد و نظریه پردازی سیاسی ـ تبلیغاتی را كه دولت آمریكا چند سال قبل دستمایۀ ساقط كردن مصدق كرده بود در حیرت همگان به رسمیت شناخت.
مهمترین نقطۀ مثبت كارنامۀ جبهۀ ملی در آن سالهای بحرانی احتراز از هر گونه نزدیكی با جنبش طرفداران خمینی بود. پیوند با لیبرالیسم و فكر جدا نگاه داشتن حساب خود از مذهب و مذهبیان هنوز در دل كسانی كه از سید كاشی بدترین ضربه ها را خورده بودند جایی داشت كه مانع شد تا همه چیز خود را در آن مخمصه ببازند.
ولی این باخت كامل بالاخره در جریان انقلاب 1357 واقع شد و شكست پانزده سال قبل را تكمیل كرد. مورد اختلاف بعدی مربوط است به بختیار كه پرچم آزادیخواهی و لائیسیته را بلند كرد و نه فقط از سوی سنجابی و فروهر كه در سطح رهبری جبهه قرار داشتند بلكه حتی از طرف بسیاری از طرفداران این گروه هدف ناجوانمردانه ترین حملات قرار گرفت و به قیمت همراهی اینها با خمینی از این امام نورسیده شكست خورد. كوشش در درست جلوه دادن رفتار مدعیان راه مصدق كه به سوی خمینی رفتند از یکدست شدن روندگان راه مصدق جلوگیری میکند. اگر مقاومت در برابر خمینی را راه درست بشماریم كسانی كه در آن بحبوحه درست عمل كردند غلامحسین صدیقی و شاپور بختیارند و همین دو بودند كه با ایستادن در برابر خمینی آبروی وراث مصدق را خریدند. نادیده گرفتن این حقیقت یعنی مقدم شمردن بستگی های عاطفی بر ضوابط سیاسی، لوث كردن تفاوت مقاومت در برابر خمینی و همكاری با او، از دست نهادن یكی از سرمایه های عمدۀ سیاسی پیروان مصدق و در نهایت دورخیز كردن برای شكست های بعدی.
این اختلاف نظرها در بارۀ وقایع تاریخی در حقیقت برخاسته از اختلاف عقیدتی است. مسئله بر سر این است كه تعریف ما از استقلال ایران چیست. میخواهیم به عنوان زیردست و خدمتگزار این یا آن قدرت بزرگ زندگی كنیم یا خود برای خود تصمیم بگیریم. اگر چنین خیالی نداریم بهتر است كه صریح این موضع را بیان كنیم و از هر نوع صلاح اندیشی كوته بینانه كه فقط در چشم آدمهای ساده لوح ظاهر سیاستمداری میگیرد اجتناب كنیم.
دوم اینكه آیا خواستار دمكراسی لیبرال هستیم یا نه. اگر پاسخ مثبت باشد باید الزامات این كار را بپذیریم و در درجۀ اول این امر را كه كار انتخاب نظام سیاسی كدخدامنشی برنمیدارد، باید قاطعاً خواست و جداً گرفت و به مخالفان هم امتیازی نداد. این با نرمخویی برخی از پیروان مصدق نمیخواند ولی یا باید منطق كار را پذیرفت، یا شرایط مبارزه را قبول کرد و یا باخت را. در این وضعیت به سبك افرادی در حد درایت بازرگان به اسلامی ها گرایش نشان دادن، یا مثل بعضی دیگر خود را گرفتار رودبایستی بیمورد با گروه های چپگرا كردن و از این هر دو بدتر دنبال دسته ها سلطنت طلب و در حقیقت طالبان حكومت اتوریتر راه افتادن، كار بی عاقبت است و در حد استعفاست از لیبرال بودن. میتوان چنین انتخابی كرد ولی دیگر بستن خود به مصدق موجبی نخواهد داشت.
سوم مسئلۀ لائیسیته است. اگر بعد از پنجاه سال به نوع موضعگیری مصدق در باب مذهب توجهی نكنیم و نخواهیم ببینیم كه او از نه فقط از تظاهر به بیطرفی بروجردی و نه تنها از مخالفت صریح امثال بهبهانی كه خمینی یكی از ابواب جمعیش بود، بلكه حتی از سید كاشی كه در ابتدا با نهضت ملی همراه بود، شدیدترین ضربه ها را خورد و تازه به این هم توجه نكنیم كه خود خمینی با ساده لوحان ملی ـ مذهبی چه كرد و از آنها چگونه استفاده ای نمود و با تمام این احوال بخواهیم با مذهب و مذهبیان گرم بگیریم نمیتوانیم توقع داشته باشیم كه كسی ما را از بابت سیاسی جدی بگیرد. اگر كسی طالب اسلام باشد منطقی است كه به سراغ عمده فروش این كالا برود نه به دكانی كسی كه با آب بستن در جنس اصلی خرده فروشی باز كرده است.
آخر از همه مسئلۀ انتخاب بین حزب و جبهه هم هست. امروز برخی گروه ها كه اصلاً ساختار جبهه ای ندارند از نام «جبهۀ ملی» استفاده میکنند. این تا اندازه ای میراث جبهۀ ملی دوم است كه بالاتر ذكرش رفت ولی به مرور زمان وسعت گرفته است و با تعددی همراه شده که به مبارزه لطمۀ جدی میزند. در صحنۀ سیاست از كلمات توقع معجزه نباید داشت. مهمتر از این، برقراری دمكراسی در مملكت ایران كار یك حزب نیست و باید همۀ افرادی كه انتخابهای سیاسی متفاوتی دارند ولی در مورد اعتقاد به دمكراسی لیبرال و لائیك همعقیده هستند در جبهه ای گرد بیایند تا كار به انجام برسد. این جبهه است که ایران را آزاد خواهد کرد، به یمن قدرت و وسعتش نه نامی که دارد.
در حقیقت موضعگیری باید هم متوجه به موقعیت تاریخی فعلی باشد و هم در جهت احتراز از خطاهایی حرکت کند كه پیروان راه مصدق در چند دهۀ پیش مرتكب شد ند و فرصتهایی را كه برای برقرار كردن دمكراسی در ایران داشتند از دست دادند، فرصتهایی كه بزرگترینشان در سال 1357 فوت شد.

چپگرایان
در مورد «چپگرایان» باید گفت كه این گروه یا هنوز معتقد به دیكتاتوری پرولتاریا و جامعۀ بی طبقه هستند كه در این صورت نزدیکی بین آنها و لیبرال ها ممکن نیست. تنها نكاتی كه ممكن است آنهارا به هم نزدیك نشان دهد یكی مخالفت است با نظام اسلامی و دیگر نقد مذهب ولی نه لائیسیته. در مورد لائیسیته نزدیكی نمیتوانند داشته باشند چون حكومتهای توتالیتر كمونیستی كمر به نابودی مذهب میبندند تا ایدئولوژی خود را جانشینش سازند و كارشان به لائیسیته كه محدود شدن نقش مذهب و نه از بین رفتن آن است، ربطی ندارد. لائیسیته عین آزادی مذهبی است چون هیچگاه برای مذهب جایگزین عرضه نمیكند. روشن است كه آزادی مذهبی، مثل دیگر آزادی ها در دیكتاتوری پرولتاریا جایی ندارد.
در مقابل بخشهایی كه كلاً از فكر ضد دمكراسی بریده اند مخاطب لیبرال ها هستند. این گروه كه بخش اعظم چپگرایان ایران را در بر میگیرد در حقیقت انتخابی جز سه خانوادۀ دیگر سیاسی ایران ندارد، یا باید به سوی اسلامگرایان برود و جزو ابواب جمعی «اصلاح طلبان» دربیاید كه میبینیم برخی درآمده اند و مدتهاست در جرگۀ مبلغان امثال خاتمی و رفسنجانی قرار گرفته اند؛ یا باید به طرفداران حكومت اتوریتر روی بیاورد كه باز هم عده ای كرده اند و میبینیم راه توده ای های قدیم را ادامه داده اند كه تا جوان بودند توده ای بودند و وقتی به سن عقل میرسیدند در پی وزیر شدن میرفتند؛ راه آخر كه منطقی ترین راه است آمدن به سوی لیبرال هاست. منطقی ترین چون هم رنگ سیاسی شان محفوظ میماند، هم آزادی كامل فعالیت سیاسی خواهند داشت و از همۀ اینها گذشته به سوسیال دمكراسی ایران كه قوام یافتنش برای تحكیم دمكراسی این مملكت نه فقط ضروری كه حیاتی است مدد خواهند رساند. لازم نیست اضافه كنم كه هرچند بین آنها و لیبرال ها كشمكش ایدئولوژیك و برخورد قلمی بسیار بوده از جانب این گروه هیچگاه با سلب آزادیشان اجحافی در حق چپگرایان نشده است چه رسد به زندان و اعدام كه آن دو گروه دیگر هیچگاه از آنها دریغ نكرده اند. چپگرایان ایران تا بحال در هیچ بحران تاریخی طرف لیبرال ها را نگرفته اند به این حساب كه دمكراسی شان بورژوآیی است و خودشان چنین اند و سیاستشان چنان است و هر بار با موضعگیری ضمنی و گاه صریح راه آن دو خانوادۀ دیگر را برای قدرت صاف كرده اند و طبعاً هر بار هم خودشان هم اولین قربانیان این روش بوده اند.
اولین مانعی كه سبب میشود دستۀ اخیر با صراحت به طرف لیبرال ها نیایند دلبستگی های پیشین است كه باعث میگردد تمایلی به كاربرد صفت لیبرال نداشته باشند و بكوشند تا برای دمكراسی مرجعی چپگرا و از ماركسیستها یا شبه ماركسیستهای سابق بجویند تا از خانوادۀ ایدئولوژیكشان به كلی نبرند. ولی این امر، هرچند موضعگیری های آنها را تؤام با نوعی پیچیدگی میكند، در نهایت مانع مهمی برای همكاری نیست. چون همانطور كه بالاتر اشاره شد آنچه اهم است وجه سیاسی لیبرالیسم است و آنجایی كه اشتراك نظر بر سر این یكی موجود باشد هیچ مشكلی برای همكاری با كسانی كه به هر حال به نوعی سوسیال دمكرات محسوب میگردند نیست. این روشن است كه دمكراسی تك حزبی نداریم و برای هر دمكراسی حداقل دو حزب لازم است كه طبعاً یكی از آنها گرایش چپ خواهد داشت.
مانع دومی هم هست كه باید امیدوار بود رفع شود و آن عبارت است از دیرپایی بعضی مضامین گفتار چپ ضد دمکراسی كه علیرغم بی اعتبار شدن هستۀ مركزی و سیاسی این گفتار دوام كرده. مهمترین آنها عبارت است از مسئلۀ كثیرالمله شمردن ایران و پافشاری بر حقوق «خلقها». در حفظ حقوق اساسی اقلیت ها كوچكترین تردیدی نیست ولی فدرالیسم نه وسیلۀ این كار است و نه اصلاً مفیدش به حال آن. دفاع از تمامیت ارضی و وحدت ملی ایران هم كه فرض مسئله است. در ایران یك دولت داریم و یك ملت، وجود و تعریف ملت تابع دولت است و ملت بی دولت نداریم. اگر كسی فكر میكند حكومتی از نوع جمهوری اسلامی یا نظام آریامهری بهتر از عهدۀ حفظ حقوق اقلیت ها برمیاید كافیست فقط دست روی دست بگذارد، اگر تصور میكند كه خود میتواند با شعارهایی از قبیل آزادی خلقهای ایران احقاق حق اقوام و مذاهب مختلف را بكند و مردم را بسیج كند و از پس جمهوری اسلامی بربیاید كه این گوی و این میدان.

سلطنت طلبان
در مورد طرفداران حكومت اتوریتر كه عملاً وراث نظام آریامهری هستند هم كه باز تكلیف روشن است. دستۀ شاه اللهی ها كه اصلاً میلی به طرف لیبرال ها ندارند و انصافاً این محبت دوجانبه است. از بابت ایدئولوژی اختلاف دو گروه بارز است. سرمایۀ سیاسی این افراد همان گفتار سست و سرهم بندی شدۀ دورۀ قبل از انقلاب است و روشن است كه اصلاً تحمل گفتار لیبرال را در بارۀ اینكه مملكت مال مردم است و كسی حق ندارد كشور را ملك طلق خود و ارث پدرش به حساب بیاورد، ندارند. از اصل نظام سیاسی گذشته مسئلۀ سلطنت هم مطرح میگردد كه البته برای این گروه اصلی و از نظر هر کس که متوجه به ماهیت نظام سیاسی باشد جنبی است. طرفداری از جمهوری هم به نوبۀ خویش همانقدر برای هواداران حكومت آریامهری غیرقابل تحمل است كه خواستاری دمكراسی و گاه حتی بیشتر از آن.
از بابت گفتار تاریخی هم باز دلیل مخالفت دو گروه بسیار روشن است. گروه اخیر لیبرال ها را بخصوص به خاطر مصدق و مقابله اش با حكومت شاه دشمن میدارند. داستانهایشان هم در باب اینكه مملكت داشت كمونیستی میشد و... برای همه آشناست. تنها موردی كه بین لیبرال ها و شاه اللهی ها اختلافی نیست مورد دكترین سازمانی است. چون آنها نه سازمان دارند ونه دكترینش را و همین جمع شدن دور وارث تاج و تخت برایشان كافیست. ولی گروه دیگری هم در بین وارثان آریامهر پیدا شده كه به پیروی از مد روز مایل است خود را لیبرال و دمكرات و آزادیخواه معرفی كند تا بلكه اعتباری كسب نماید و فعالیت بسیاری هم برای قبولاندن این حرف به دیگران میكند. مشكل با گروه اخیر ظریف تر است و وسیعتر. ظریفتر است برای اینكه گفتارشان مقداری به لیبرالیسم آمیخته است، وسیعتر است چون از بابت سازمانی هم حرفی (البته ناپذیرفتنی) برای گفتن دارند.
البته شعار لیبرالی دادن در دسترس همه است حق همه هم هست ولی البته دیگران نیز همان اندازه حق دارند كه چنین گفتاری را محك بزنند. بارزترین شاخص بی اساسی مدعاهای آزادیخواهانۀ گروه اخیر اصرار در پیوند زدن آن به گفتار تاریخی آریامهری است و ارج نهادن سابقۀ تاریخی حكومت اتوریتر در ایران. اصرارشان در حمله به مصدق همانقدر در علاقۀ آنها به رضا شاه و محمدرضا شاه ریشه دارد كه در طمعشان به تصاحب صفت لیبرال. چون میدانند كه كوچكترین سهمی از سابقۀ یك قرنۀ لیبرالیسم ایران كه مصدق شاخص ترین نماد آنست به آنها نمیرسد و تا نام و راه او هست كسی لیبرال بودن آنها را جدی نمیگیرد.
از بابت گفتار تاریخی البته این گروه انقلاب مشروطیت را ارج مینهند، احتمالاً به این دلیل كه علیه قاجاریه انجام شد ولی آنجایی كه پای مصدق در میان بیاید تفاوتی با شاه اللهی ها ندارند و از بابت بختیار نیز به همچنین. نوآوری اصلی در گفتار تاریخی گروه اخیر احتمالاً كوشش در اتخاذ سند از نوشته ها و گفته های طرفداران مصدق است برای وصله پینه كردن انتقاداتی كه متوجه به او باشد و بتوان به عنوان نقد سیاسی از موضع لیبرال به همه عرضه اش داشت تا بلكه خریداری بیابد.
از نظر سازمانی سرمایۀ اصلی این گروه همان حزب رستاخیز است كه انصافاً بعد از توده بدنام ترین حزب تاریخ معاصر ایران است چون هدفش این بود كه چیزی بشود نظیر احزاب كمونیستی كه خود نشانۀ برد آرمانخواهیش بود ولی در نهایت آن شد كه دیدیم و این هم خود میزان قابلیت گردانندگانش را نشان داد. به هر حال شمار قابل توجهی از همین گردانندگان هستند كه امروز برای عرضۀ گفتار شبه لیبرال جلو افتاده اند ولی نتوانسته اند از بابت سازماندهی از همان قالب كمابیش اداری حزب رستاخیز بیرون بیایند. بزرگترین موفقیتشان در این راه تكرار همان روش قدیم حكومت آریامهریست یعنی گرد آوردن چپگرایان برای دفاع از مواضع اتوریتر. در حزب ایران نوین و مردم جز این نبود، در رستاخیز هم در بر همین پاشنه میچرخید. این نوع سازماندهی اداری ـ سیاسی فقط به درد حكومتهای اتوریتر میخورد كه ایدئولوژی جاندار ندارند تا حزب را با ملاطش به هم بچسبانند و به جای آن حول اطاعت از رهبری و بر اساس نوعی سلسله مراتب اداری سر پا نگهش میدارند. به هر صورت این نوع سازماندهی اصلاً به كار اصلی آزادیخواهان كه كوشش برای براندازی است نمیخورد.

اسلامگرایان
گروه آخر طبعاً اسلامگرایان را شامل میگردد كه تكلیفشان با لیبرال ها روشن است. آنها هویت سیاسی خویش را درجۀ اول و به بارزترین شكل از نفی انقلاب مشروطیت و تبعاتش كسب میكنند و روشن است كه لیبرال ها را، بحق، بزرگترین دشمن خود میشمارند. بدیهی است كه این عداوت دوجانبه است و اصلاً هدف اصلی خواستاران دمکراسی لیبرال ساقط كردن آنهاست. اختلاف این دو گروه عمیق ترین است چون هم از بابت ایدئولوژی كاملاً در نقطۀ مقابل یكدیگر قرار دارند، هم از بابت روایت تاریخی، از بابت سازمانی هم كه تفاوت بسیار است. فقط باید در نظر داشت كه این گروه نقداً صاحب اختیار دستگاه دولت است و به این ترتیب و با در نظر گرفتن این مسئله است كه باید با آن طرف شد.
نظام توتالیتر اسلامی كه نقطۀ اوج تسلطش بر جامعۀ ایران همزمان با جنگ ایران و عراق بود و امكان نداشت كه بدون جنگ بتواند تا این اندازه در تحقق طرح ایدئولوژیك خود پیش برود، با برقراری صلح به سراشیب ضعفی افتاده كه نهایت آن نابودیش خواهد بود. حكومت كه به هر قیمت در پی حفظ حیات خویش است، ظرف این مدت توانسته است با بهره برداری از ساده لوحی بعضی و همدستی برخی دیگر ضعف خویش و عقب نشینی هایی را كه ناگزیر به آنها تن در داده است به حساب اصلاحات بگذارد. در حقیقت اصلاحاتی كه سردمداران رژیم مدعی آن بوده اند چیزی نبوده و نیست جز تقلید ناموفق لیبرالیسم. رفسنجانی كوشید تا از بابت اقتصادی از این مشرب تقلید كند و خاتمی از بابت سیاسی، ولی چنانكه منطقی بود هیچكدام در این راه موفقیتی كسب ننمودند چون لیبرالیسم با حكومت مذهبی سنخیتی ندارد و رفتن به سوی یكی بریدن از دیگری را ایجاب مینماید.
در این وضعیت كه نظام اسلامی برای مردن منتظر گوركن است. چند شاخص تحولات آن جلب نظر كرده است. یكی مسئلۀ قدرت گرفتن سپاه. نظام اسلامی در عین فاشیستی بودن این تفاوت عمده را با فاشیسم های اروپایی داشته است كه در آن عامل نظامی یا شبه نظامی غلبه نداشته. با صعود احمدی نژاد به مقام ریاست جمهور و پررنگ شدن نقش سپاه برخی چنین حدس میزنند كه رژیم به سوی نظامی شدن سیر خواهد كرد و امكان دارد كه نظامیان روحانیان را كنار بزند و صاحب اختیار كل شوند. در عین قبول سنگین شدن وزنۀ نظامیان كه در باب آن هم كم اغراق نشده است، وقوع این امر را محتمل نیست. نظام اسلامی بر اساس ایدئولوژی خاصی بنا شده است كه اختیاردارش روحانیان هستند. كنار زدن گروه اخیر در حكم بریدن از ایدئولوژی و تغییر نظام خواهد بود، البته نه به سوی دمكراسی بلكه به طرف نوعی حكومت اتوریتر.
سیاست سركوب رژیم كه از روز اول بیمۀ عمر آن بوده است با مختصر پست و بلند تا به امروز ادامه داشته است و به تناسب امكانات حكومت و میزان مقاومت جامعه تغییر كرده. از پایان جنگ به این طرف حكومت ناچار شده در برابر جامعه عقب بنشیند ولی این امر باعث نشده كه از سركوب صرف نظر كند چون چنین تصمیمی بر عمرش نقطۀ پایان خواهد نهاد. آنچه كه حكومت كرده این است كه هر بار با بسیج امكانات و به تناسب موقعیت زهرچشمی از مردم بگیرد تا از حمله به قلب قدرت حكومتی بازشان دارد.
اختلافات جناحی داخل رژیم را نباید به آن حد جدی گرفت كه تغییر نظام به بسط و شدت گیری آنها موکول شود و به جای راه انداختن حركت مردمی به این خیال نشست كه حكومت بدون زحمت مخالفانش سقوط كند. به همین دلیل هر نوع طرفداری از این و آن جناح را كه برخی را به سیاهی لشكر بی جیره و مواجب حكومت فعلی تبدیل كرده است، مضر است و به جای یاری رساندن به تغییر نظام به تثبیت آن مدد میرساند.
در این وضعیت نباید هیچ چشم امید به دول خارجی دوخت و تصور کرد كه این فشارها كه همه به قصد امتیازگیری از حكومت اسلامی و نه بهبود وضع مردم ایران یا دستیابی آنان به دمكراسی بر جمهوری اسلامی وارد میشود، بتواند بر روند مبارزه با حكومت تأثیر مثبت خواهد گذاشت. هر فشاری كه به تحریك احساسات ناسیونالیستی مردم ایران منجر گردد خواه و ناخواه آنها را به سوی پشتیبانی از حكومت سوق خواهد داد چنانكه تا به حال داده است. جنگ ایران و عراق بارزترین نمونۀ این واكنش انگیزی بود و دعوای بر سر اتم نمونۀ آخر آن است. اگر خمینی آن یكی را نعمت الهی میشمرد وارثانش این دومی را دستاویز تقویت حكومت كرده اند.

این از اسلامگرایانی كه بر سر كارند. میمانند آن گروهی كه به مرور زمان سعی كرده اند به سبك برخی طرفداران آریامهر برای خود هویتی لیبرال جعل كنند. گروه اخیر كه اسمی هم برای خود دركرده در حقیقت كوشیده تا با استفاده از وجه اسلامی شخصیت خود در شرایطی كه گفتار تبلیغاتی نظام موجود شبهۀ اسلامی بودن فرهنگ ایران را ترویج مینماید و به افراد كم فرهنگ و سست بینش این تصور را القأ میكند كه آیندۀ ایران هرچه باشد اسلامی خواهد بود، برای خود اعتباری ناحق كسب نمایند. روشن است كه این افراد هر قدر هم تظاهر به لیبرال بودن بكنند به دلیل اصرارشان بر حفظ شئونات اسلام هیچگاه نخواهند توانست لائیسیته را قبول كنند و این بزرگترین مشكل ایدئولوژیكی است که با لیبرال ها دارند. ولی اصولاً لیبرال بودن آنها از اصل مخدوش است به این دلیل كه نمیخواهند دست مذهب اسلام را از حوزۀ حكومت كوتاه كنند. حكومت مذهبی هم هیچگاه نمیتواند آزادمنشی ملازم با لیبرالیسم را بپذیرد چون از اصل دخالت در حوزه هایی از حیات را تجویز میكند كه لیبرالیسم به اختیار افراد وامیگذارد. از اینها گذشته مسئلۀ روایت تاریخی هم هست. بی ارج یا كم ارج شمردن مشروطیت و در مقابل ارجمند شمردن انقلاب اسلامی یا احیاناً هم ارز شمردن آنها، گریز از هرگونه نگرش انتقادی بر واقعۀ اخیر و طبعاً كجتابی با نمایندگان فكر و عمل لیبرال نیز در جای خود برای هر نوع نزدیكی با آنها ایجاد مشكل میكند. آخر از همه اینرا هم باید گفت كه اعضای این گروه اصولاً هیچگاه تمایلی به براندازی نشان نداده اند و آنچه كه میخواهند به نوعی «اصلاح» حكومت فعلی است كه اصلاً چند و چونش را هم هیچگاه درست روشن نكرده اند. گرد آمدن آزادی و حكومت مذهبی كه از دید آنها فرض مسئله است منطقاً ناممكن است چون برابر شمردن پیروان مذاهب مختلف در آن ممکن نیست. به هر حال چه این گروه بپذیرند و چه نه حیات آنها بسته است به حیات نظام اسلامی. تا وقتی این نظام برجاست وجودی دارند و از جانب ساده لوحان اعتنایی به آنها میشود ولی وقتی نظام فعلی مرد و اسلام غلیظش را به جهان دیگر برد برای اسلام رقیق آنها هم مشتری باقی نخواهد ماند.
از بابت سازمانی هم كه روشن است هیچ نوع نزدیكی بین لیبرال ها و آنها ممكن نیست. گروه اخیر بیش از هر چیز متكیست به بخشی از شبكۀ مافیایی ـ سیاسی اسلامگرایان داخل ایران و كمابیش جناحی یا خرده جناحی است نظیر باقی عناصر نظام موجود. بنابراین تصور اینكه میتواند به كار فروكشیدن رژیم بیاید نابجاست. حتی میتوان گفت كه هر نوع نزدیكی سازمانی با این دسته در حكم مربوط شدن با بخشی از حاكمیت اسلامی است و افتادن در طاس لغزندۀ طرفداری از این و آن جناح.
تنها بخشی كه از بدنۀ اسلامگرایان كنده شده و به مرور تمایل خویش را به لیبرالیسم و لائیسیته نشان داده است گروه جوانان و دانشجویانی است كه به مرور زمان و به مدد سلامت ذهن جوانی و درگیر نبودن در توجیه اشتباهات دیروز، كم كم راه خود را پیدا كرده است و بالاخره دیر یا زود به همان گفتاری خواهد رسید كه لیبرال ها مدتهاست عرضه میكنیم. پیوستن آنها به لیبرال ها نه تنها منطقی بلکه بسیار مفید و حتی خوش یمن است چون نشان بازگشت سلامت ذهن سیاسی است به ایران.

جمعبندی
باید ایجاد شبكه ای نمود از طرفداران دمكراسی لیبرال و لائیك، شبكه ای كه به مرور و توسعه و بالا رفتن فعالیتش تمركز پیدا خواهد كرد. روشن است كه میزان نزدیكی لیبرال ها به افراد و گروه های مختلف در اصل با ارجاع به چارچوب عقیدتی لیبرال، پشتوانۀ تاریخیش در ایران و نوع سازماندهی كه با آن مطابق باشد صورت خواهد پذیرفت. هر کس حائز هر سه شرط باشد به لیبرال ها خواهد پیوست. با آنهایی هم كه فقط بخشی از این سه را میپذیرند به هر حال میتوانند نوعی اشتراك محدود با لیبرال ها داشته باشند. با گروهی هم كه هیچكدام از این سه را نمیپذیرند نزدیکی ممکن نیست. اگر از جرگۀ اسلامگرایان باشند كه هیچ، اگر خارج از آن باشند ممكن است تحت شرایطی بشود با آنها اتحاد تاكتیكی برقرار ساخت ولی در هر حال تفاوت نظر استراتژیك خود را با آنها نباید از یاد برد. باز هم یادآوری میكنم كه براندازی نیروی زیاد میخواهد. ولی نیرو صرفاً با ائتلاف فراهم نمیشود از اقبال مردم میاید. این اقبال هم به عرضۀ فكر درست است و مردم حول آن است كه جمع میشوند نه دور ائتلافی كه اصلاً معلوم نیست بنیادش بر چیست. كاری كه گروه های مختلف میكنند به وجود آوردن نیرو نیست، منتظم كردن آن و جهت دادن به آن است. این كارها باید فقط در جهت برقراری نظام لیبرال و لائیكی صورت بگیرد كه مردم ایران از مشروطیت تا به امروز در صدد دستیابی بدان هستند. فرصت خیالپردازی به سر آمده و جایی هم برای سستی نیست.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=674