کشمکش بر سر عصمت-رامین کامران


من در تحلیل هایی که تا به حال در بارهُ حکومت اسلامی نگاشته ام بارها بر چند نکته تأکید کرده ام: یکی اینکه حکومت فعلی برای اثبات برخورداری خویش از پشتیبانی الهی محتاج معجزه است؛ دیگر اینکه اقتدار مذهبی-سیاسی که خمینی برای ایرانیان به ارمغان آورده بدون عصمت پا در هواست؛ آخر هم اینکه قابلیت روحانیان شیعه که عمدهُ تحصیلاتشان در زمینهُ فقه انجام شده، برای جوابگویی به احتیاجات کلامی (نه فقهی) نظام کم است. هرسهُ اینها را می توان به روشنی در بحث هایی که اخیراً بر سر «یاعلی گویی» خامنه ای و نیز عصمت وی در گرفته، شاهد بود. از مورد نخست شروع بکنیم که کوتاه است و در حد شوخی، تا بعد برسیم به دومی که اساسی است و می تواند پیامدهای مهمی داشته باشد.







معجزه



حکومت اسلامی (مثل هر حکومت مذهبی دیگر) برای مؤید شمردن خویش به تأیید الهی دو راه در پیش پا داشته: اول با معین کردن جا و مقام خویش در سیر کلی که قرار است مشیت الهی برای تاریخ بشر معین نموده باشد و دوم معجزه، یعنی دخالت خارق العاده و موضعی خدا در صحنهُ تاریخ. راه اول به روی او بسته بوده زیرا بینش تاریخی شیعی که از غیبت کبری تا آخرالزمان را در بر می گیرد، اساساً جا به حکومت روحانیان نمی دهد؛کسی که خود بخواهد وظایف مهدی موعود را بر عهده بگیرد و حکومت عدل الهی بر پا سازد نمی تواند از این بینش استفاده کند.



می ماند معجزه که آن هم گذشته از ممکن بودن یا نبودنش، مشکلات خاص خود را به همراه میاورد. روحانیان شیعه که قرن هاست از کند و کاو در الهیات بازمانده اند و به جای همهُ این سخنان به فقه پرداخته اند، به یکی از خطوط اساسی (و شاید بتوان گفت مهم ترین خط) تحول گفتار مذهبی در عصر جدید توجه نکرده اند و آن نو شدن تفسیر منابع مذهبی در جهت استعاره و مجاز است. به عنوان مثال ادعای اینکه خداوند جهان را حقیقتاً «در چند روز» خلق کرده است، پذیرفتنی نیست و آنهایی که به معقول نمودن مطلب و اقناع پیروان توجه دارند، مدت هاست برای این قبیل سخنان تفسیرهای نوین یافته اند.



البته با وجود تمام تحولات عصر جدید و مدرن شدن گفتارهای دینی، در هر مذهبی جایی، ولو کوچک، برای امور خارق العاده یا به عبارت دیگر معجزه باقی مانده است تا مؤمنان جهان را به کلی خالی از تقدس نپندارند. ولی این امر هم به نوبهُ خود مشمول بازبینی گشته. معجزه قرار است مدرک قانع کنندهُ تأیید الهی باشد ولی دامنهُ معجزات که قاعدتاً باید به حساب به قدرت لایزال الهی، بی حد باشد و بتواند هر امری را شامل گردد، در عمل این وسعت را ندارد و از چارچوب حکایات قدیمی که از مذاهب چندین قرن پیش به ما ارث رسیده است، فراتر نمی رود. فهرست معجزات در همهُ مذاهب بسیار محدود است و به زمان شکل گرفتن آنها بازمی گردد و در عمل نمی توان چیزی به آن اضافه نمود.



ولی به هنگام انتخاب یکی از اجزای این فهرست «معجزات مجاز» نمی توان هرکدام را به دلبخواه برگزید. تفسیر نوین که از متون مذهبی شروع می شود، در حقیقت تمامی نشانه های تقدس را شامل می گردد و به نوبهُ خود فهرست معجزات قابل استفاده را محدود می سازد. در این دوران فقط می توان سراغ «معجزاتی» رفت که تفسیر یکجانبه نداشته باشد. البته روشن است که معجزه، بنا بر تعریف، نباید به طریق صرفاً علمی قابل توجیه باشد چون در این صورت اصلاً معجزه نخواهد بود. ولی اگر در دوران باستان میشد هر قصه ای، حال هر قدر خارق العاده، نقل کرد و مردم را به باور آن فراخواند، در این دوران فقط می توان سراغ اموری رفت که تفسیر دوجانبه داشته باشد، یعنی هم بتوان به دخالت تقدس تعبیرش کرد و هم به اتفاق، و لااقل بتوان به نوعی در صف انتظار توضیحات علمی جایش داد، نوعی معجزه که به قول فرنگی ها (mild) باشد. اگر می بینیم که امروز در عموم مذاهب عملاً به جز شفادهی از معجزهُ دیگری صحبت نمی شود، فقط به این دلیل نیست که از دوران باستان در صدر فهرست معجزات جا داشته و طالبانش در بین خیل مؤمنان بسیارند، از این جهت است که همیشه جایی هم برای توضیح علمی احتمالی ولو در آینده، باز می گذارد و تک توضیحه و خلاف صریح هر شناخت علمی نیست نیست تا واکنش تند برانگیزد.



تا به حال از این داستان های شفادهی به خامنه ای هم نسبت داده بودند که البته کسی اعتنایی به آنها نمی کرد ولی ظاهراً در این میان کسی به فکر افتاده که به او ترفیع درجه بدهد و داستان سخنگویی به محض تولد را در میان آورده که جز به دخالت تقدس نمی توان تعبیرش کرد و به این ترتیب کار را خراب کرده است. اینکه حکایت چه اندازه با اطلاع خود او یا ابتکار مسئولان روابط عمومی اش سر هم شده معلوم نیست، احتمالش کم به نظر میاید ولی همین سکوت تأیید آمیزی که بدرقهُ داستان شده صاحب علّه را در معرض طعنه و کنایهُ معاندان و بخصوص مورد عنایت طنزپردازان قرار داده است که همه شاهدیم.



البته این احتمال هم هست که حکایت یا علی گویی مقدمه ای بوده برای معصوم شمردن رهبر. اگر اینطور بوده باشد باز هم نمونه ای خواهد بود از خام دستی روحانیان مستقر بر قدرت. به یک دلیل ساده: عصمت خود در حکم دخالت تقدس در جهان خاکی است و ماهیتاً از جنس اعجاز. اگر کسی به آن اعتقاد داشت و پذیرفتش که دیگر حاجت به معجزه نخواهد داشت. قاعدتاً برای اثبات معجزه معجزه رو نمی کنند وگرنه داستان تا الی ماشاالله ادامه خواهد داشت… به علاوه کسی که بخواهد (چنانکه پایین تر خواهیم دید) در درجهُ عصمت تخفیف بدهد دست به دامن معجزهُ کالیبر بالا نمیشود.







اختلاف بر سر عصمت



خمینی اقتدار سیاسی را در مذهبی تحلیل برد و اختیارات جامعی برای ولی فقیه قائل شد و برای بقیه به ارث گذاشت که در نهایت محتاج اتکا به عصمت بود. مدتها گذشت و حکام اسلامی چنان رفتار کردند که گویی واجد عصمتند ولی از آوردن اسم آن احتراز میکردند تا گرفتار مشکل نشوند. اما از آنجا که کار باید در نهایت روال منطقی خود را پیدا میکرد، بالاخره صحبت از عصمت رهبر هم در میان آمد و موجد واکنش گردید. سه روحانی: محمد یزدی و محمدتقی مصباح یزدی و احمد علم الهدی هرکدام به نوعی و از زاویه ای به مسئله پرداختند تا نقصی را که از ابتدا در مشروعیت رهبر وجود داشت رفع نمایند. هر سه هم، چنانکه منطق گفتار مذهبی شیعه اقتضا میکند، کار را با ارجاع به امام زمان انجام دادند. طبعاً اصلاحگرایان نیز در جبههُ مقابل مقابل یک روحانی رو کردند (عبدالرحیم سلیمانی اردستانی) که به جنگ این سه یا به عبارت دقیقتر، رهبری برود. مواضع دو طرف به دلیل دعوا متفاوت است ولی یک وجه اشتراک اساسی دارد که به آن هم خواهیم رسید.



از تفاوت شروع کنیم. حلقهُ مدافعان ولی فقیه با احتیاط تمام عمل کرده است، چون از عصمت تعریفی حداقلی (به معنای درجهُ عصمتی که به رهبر نسبت داده شده) عرضه نموده که تا حد امکان از شدت واکنش مخالفان بکاهد و مطلب را برای همگان قابل قبول بکند. به هر صورت روشن است که عصمت در مورد پیامبر در بالاترین درجهُ انسانی است و همین طور که در سلسله مراتب مذهبی پایین بیاییم، منطقاً باید از حدت آن کاسته گردد. در بین سه مدافع خامنه ای، یزدی محدودترین و قابل استفاده ترین تعریف را عرضه کرده چون گفته عصمت خامنه ای در این حد است که اگر وی در شرف ارتکاب خطای بزرگی بود که به امت لطمه می زد، امام زمان دخالت می کند و جلویش را می گیرد. به این ترتیب عصمت رهبر نه فقط به معنای الهام گیری مداوم و مثبت نیست، بلکه حتی در وجه منفی و منقطع خود نیز محدود است زیرا از این دید دخالت امام زمان در تصمیمات رهبر صرفاً در موقعی صورت می پذیرد که مؤمنان در معرض نزول بلای بزرگی باشند.



واکنش جبههُ مقابل که دو حکایت یاعلی گویی و عصمت را با هم حلاجی کرده، بسیار ساده است. داستان اول را با حکایات منسوب به پیامبران مقایسه کرده تا نتیجه بگیرد کرامتی که به خامنه ای نسبت داده شده از اعجاز انبیاء هم بالاتر است و او را در حد خدا، یا حتی بالاتر، قرار می دهد! حرف البته درست نیست و در حد باقی مطالبی است که اصلاح طلبان در حق خامنه ای می گویند و اگر عطسه هم بکند نتیجه میگیرند ادعای الوهیت کرده… ولی ادعاهایی از قبیل سخنگویی در بدو تولد چنین واکنشهایی را ناگزیر میسازد و جا برای شکایت نمیگذارد.



پهلوان اصلاح طلبان در درجهُ اول تعریفی از عصمت را پایهُ کار قرار داده که سنتی است و به عبارتی «حداکثری» و در حد پیامبر و ائمه، تا بر اساس آن ادعاهای طرفداران خامنه ای از بن ویران کند و کوشش آنها را در راه نسبت دادن عصمت به رهبر، با خرد شمردن او در این مقایسه، مردود بشمارد. از این گذشته عصمت را پایهٌ اطاعت بی چون و چرا شمرده و اسباب تحکیم دیکتاتوری خامنه ای به حسابش آورده. به علاوه در این میان لازم دیده دو کلمه هم از کلیسای کاتولیک بگوید و آخوندهای ایران را از رفتن به راه چنان استبدادی بر حذر بدارد! در مورد این هشدار آخر یک کلمه بگویم و بروم سر باقی مطلب. مدتیست صحبت کردن از استبداد کلیسا و انکیزیسیون قرون وسطی… به صورت یکی از مضامین ثابت گفتار اصلاح طلبان درآمده! جداً اسباب حیرت و مایهُ خنده است کسانی که همگی از زیر عبای خمینی بیرون آمده اند، سی سال است که با ملت ایران چنین رفتار کرده اند و هنوز هم ایرادی به نظام اسلامی ندارند، وقتی می خواهند از استبداد مذهبی حرف بزنند بروند سراغ مسیحیت قرون وسطی! باید گفت آقا جان یک آینه بجور که خودت را ببینی یک عینک که دیگران را، خلاصه اینکه فکری به حال خودت کن!



برگردیم به اصل مطلب. بر خلاف آنچه اصلاح طلبان محض توجیه موقعیت خود شهرت می دهند، عصمت رهبر مذهبی به این معنا نیست که باید دیگران از وی اطاعت بی چون و چرا بکنند. شاید در مورد پیامبر و ائمه بتوان گفت که عصمتشان (که از دیدگاه مؤمنان در حد اعلاست) آنها را در موقعیتی قرار میدهد که به تنهایی حرف بزنند و تکلیف دین و دینداران را روشن کنند ولی در مواردی که درجهُ عصمت تخفیف پیدا می کند، صاحب عصمت (که الزاماً فرد واحد هم نیست) تنها مرجعی نیست که حرف می زند، مرجعی است که «حرف آخر» را می زند. اقتدار مذهبی با عصمت است که قاطعیت پیدا می کند و قادر به ایجاد و حفظ وحدت می شود. از این بابت بین مذهب و فرضاً سیاست تفاوتی نیست چون در این هر دو زمینه، بحث و گفتگو (به هر شکل که صورت بپذیرد) بالاخره باید در جایی ختم شود و تصمیمی گرفته شود و کار به اجرای آن برسد. بحث بی پایان در این دو حوزه جایی ندارد. در یکی این تصمیم نهایی به اعتبار حاکمیت گرفته میشود و در دیگری به اتکای عصمت، هیچ مانعی هم نیست که تصمیم مزبور به صورت جمعی گرفته شود و با رأی، ولی از گرفتنش گزیر نیست. عصمت و حاکمیت هر دو در درجهُ اول ضامن وحدت است و اگر نباشد واحد مذهبی یا سیاسی از هم میپاشد. اطاعت بی چون و چرا مربوط است به نظام اسلامی و توتالیتر فعلی که فدائیان ولی فقیه و این اصلاح طلبانی که در میانهُ دعوا خود را آزادیخواه جا میزنند، در دفاع از آن همزبان و همنفسند. اینکه گروه دوم میخواهد همه چیز را به گردن خامنه ای بیاندازد و رژیم را تطهیر کند امر دیگری است.







اتفاق نظر بر سر ولایت



وجه اشتراک اساسی دو طرف در این است که هر دو از اقتدار مذهبی، یا به قول خودشان ولایت، وسیعترین برداشت ممکن را دارند و سیاست را هم مشمول آن می دانند. اختلاف نظرشان در باب درجهُ عصمت موجب نگشته است تا در گسترهُ اختیارات ولی فقیه (که مذهب و سیاست را به یکسان شامل می گردد) اختلافی پیدا کنند. تکلیف فدائیان رهبر که روشن است، اما جالب تر موضع آخوند اصلاح طلبی است که به جنگشان رفته است. او آمده و جمله ای از نهج البلاغه از قول امام اول و خطاب به مسلمانان نقل کرده که «من در حکم خدا با شما مشورت نمی کنم اما در امور حکومتی همه چیز را با شما مشورت می کنم» ولی به جای اینکه از مطلب فوق تمایز دو
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=560