لیبرالیسم قلب- رامین کامران
تا اینجا چند بار در همین سایت در بارهُ سکولاریسم و تفاوت آن با لائیسیته و لزوم احتراز از رفتن به دنبال شعارهای مبهم و چندپهلو، مطلب نوشته ام. در آن مورد کار تمایز نسبتاً روشن بود چون دو کلمهُ متفاوت برای بیان دو عقیدهُ شبیه به هم به کار گرفته میشد. اینجا کمی ظریف تر است چون کلمهُ واحد لیبرالیسم ، از دو دیدگاه و در دو گفتار با ساختار متفاوت به کار میرود و شبههُ نزدیکی این گفتارها را ایجاد میکند که نادرست و حتی خطرناک است.
مدتیست که نوع خاصی از لیبرالیسم در بین ایرانیان به بازارآمده است. ترکیب این جنس بسیار ساده است: اقتصادمحور است و اصلاً خارج از این حوزه را درست نمیبیند تا بخواهد حرف دندانگیری راجع به آن بزند؛ در آن چندان صحبتی از دولت نیست و اصولاً این نهاد را مزاحم فرض میکند و به هر صورت خیلی قابل اعتنایش نمیشمرد؛ جنبهُ نظری آن به بزرگان لیبرالیسم آنگلوساکسن محدود میگردد و لاک و میل مهمترین مراتب را در آن حائزند، از اینها میرسیم به متفکران بزرگ اقتصاد لیبرال، بخصوص در قرن بیستم (فون میزس، هایک، فریدمن…) که اگر هم آمریکایی و انگلیسی نبوده اند، نزد این دو ملت قدر دیده اند؛ بی اعتنایی به تاریخ هم یکی دیگر از مشخصه های این لیبرالیسم است. صحبتی از تاریخ نیست، نه در زادگاه افکار عرضه شده و نه در ایرانی که قرار است پذیرای آن باشد.
این کالا بیشتر در چند سایت که شباهت بسیار طراحیشان حکایت از خویشاوندی سازمانی آنها میکند، عرضه میگردد و البته در داخل ایران هم یکی دو نماینده پیدا کرده است. تبلیغ هم برای این سایتها بسیار است و هم برای آن یکی دو نفر که دلال هایی نیز در خارج دارند تا برایشان بازاریابی کنند و دورشان بگردانند.

دمکراسی و لیبرالیسم مترادف نیست
بسیاری هنگام سخن گفتن یا نوشتن در بارهُ «دمکراسی لیبرال» فقط یکی از اجزای این ترکیب را به کار میبرند و همه هم به تجربه و به یاری بافتار متن درمی یابند که سخن از دمکراسی یا لیبرالیسم تنها در میان نیست بلکه مقصود جمع این دوست. ولی باید در ابتدا و برای روشن شدن موضوع، این دو را از هم جدا کنیم تا معلوم شود که این دو مترادف هم نیست و حضور یکی از آنها نمی بایست همیشه نشانهُ حضور دیگری تلقی گردد و نباید در این زمینه بی دقتی به خرج داد.
دمکراسی که بیان آزادی سیاسی است، در ساده ترین شکل عبارت است از حق برابر شهروندان در تصمیمگیری سیاسی برای جمع، روشی که به قاعدهُ رایج، رأی اکثریت را مبنای کار قرار میدهد، حاصل آنرا مترادف تصمیمگیری همگان میگیرد و تبعیت از آنرا برای همه لازم میشمرد. نکته در این است که نفس دمکراسی برای این اختیار اکثریت حدی تعیین نمیکند. ولی همه میدانیم که حتی تحت عنوان دمکراسی نمیشود همه حقی برای اکثریت قائل شد، زیرا در این صورت حوزهُ اختیار دولت «دمکراتیک» بیحد خواهد شد و هیچ کس در برابر آن امانی نخواهد داشت؛ در چنین وضعیتی آزادی از بین خواهد رفت زیرا فرد به کلی مقهور جمع خواهد گشت. لیبرالیسم مشهورترین و رایج ترین ایدئولوژی برای محدود کردن اختیار دولت است و اگر سابقهُ دمکراسی به جهان باستان میرسد، لیبرالیسم متعلق به عصر جدید است. این ایدئولوژی آزادی را اصل میگیرد و حفظ آنرا اهم امور میشمرد و طالب دخالت هر چه کمتر دولت در امور مختلف اجتماعی (و نه فقط اقتصاد) است. موضع کلی لیبرالیسم تأکید بر آزادی است ولی میکوشد با نفی دخالت دولت به آن دست بیابد و در نتیجه اگر دولتی در کار نباشد، موضوعیت ندارد.
در حقیقت دمکراسی و لیبرالیسم هر دو به نام آزادی عمل میکنند، منتها از دو دیدگاه مختلف. آیزایا برلین متفکر انگلیسی برای تفکیک این دو از اصطلاح آزادی مثبت (برای دمکراسی و شرکت در تعیین سرنوشت جمعی) و آزادی منفی (برای مشخص کردن حوزه ای که دولت حق دخالت در آنرا ندارد) استفاده کرده است. ریشه تمایز به قرن نوزدهم و بنژامن کنستان بازمیگردد ولی امروزه این زوج مثبت و منفی است که عملاً همه جا برای تفکیک دو وجه آزادی به کار گرفته میشود. آنچه ما دمکراسی لیبرال میخوانیم از تعادل این دو آزادی زاده شده و حذف هر کدام آنها معادل نابودی این نظام و از بین رفتن کل آزادی است. این یکی از ظرافتهای درک آزادی اجتماعی است که اصولاً دوگانه و حتی دوپهلوست و اگر نه نوعی تضاد، لااقل نوعی تنش در دل خود دارد.

لیبرالیسم ایدئولوژی است، علم نیست
اینکه لیبرالیسم در خدمت آزادی است نباید ماهیت ایدئولوژیک آنرا از دید ما پنهان بدارد و باعث شود تا در ارزیابی امکاناتش دچار خطا بشویم. ما برای اندیشه و عمل سیاسی محتاج چارچوبی نظری هستیم. ایدئولوژی این نقش را ایفا میکند، و اگر ناچار از به کار بردنش هستیم به این دلیل ساده است که معضلات سیاسی راه حل علمی ندارد، راه حلی که به طور قاطع و جهانشمول بتواند مورد قبول همگان باشد و جایی هم برای اختلاف سلیقه باقی نگذارد. ایدئولوژی ممکن است ادای علم را دربیاورد ولی در هیچ صورت علم نیست. بنا بر این باید همیشه در به کار گیریش احتیاط به خرج داد چون نمیتوان به ضرس قاطع گفت که نتیجهُ مطلوب بار خواهد آورد.
البته لیبرالیسم با دیگر ایدئولوژی ها تفاوت عمده ای دارد، اینکه بنایش بر آزادی است و این اعتقاد که آزاد گذاشتن افراد نه تنها حق آنهاست، بلکه ضامن به دست آوردن بهترین نتایج در زمینه های مختلف (از اقتصاد گرفته تا آموزش و از مذهب گرفته تا هنر) است. نکته در این است که بر خلاف دیگر ایدئولوژی ها، لیبرالیسم نتیجهُ کار را از قبل نمیداند و تعیین نمیکند، فقط راه رسیدن به آنرا عرضه میکند و درست به دلیل اصل گرفتن آزادی بشر، اصلاً ادعای اطلاع از نتیجهُ کارهای او را نمیکند. ولی با این وجود نباید تصور کرد که لیبرالیسم فقط با دمکراسی سازگار است، خیر چنین نیست. این فکر میتواند در رژیم های اتوریتر هم به کار گرفته شود، بخصوص در حوزهُ محدود اقتصاد ـ مثال های شیلی و کرهُ جنوبی برای همه آشنا است. لیبرالیسم با توتالیتاریسم است که مطلقاً سازگاری ندارد چون این نظام که بر ادعای دانش مطلق استوار است، نمیتواند بر گردهُ لیبرالیسم سوار شود. به هر حال از امکان همراهی با این یا آن رژیم سیاسی گذشته، باید توجه داشت که لیبرالیسم باید به طریقی مورد استفاده قرار بگیرد که با ساختار باز و ادعای محدودش هماهنگی داشته باشد.

لیبرالیسم نه پایهُ دمکراسی است نه دستور طباخی
لیبرالیسمی که اخیراً در بین ایرانیان تبلیغ میشود دو خاصیت دارد که الان میتوان درست رویشان انگشت گذاشت. اول اینکه به کلی از دمکراسی بریده است و فقط بر یک جنبهُ آزادی (که وجه منفی آن باشد) تکیه میکند و بیش از هر چیز حالت نوعی مخالفت کلی با اقتدار دولت را دارد، بدون اعتنا به اینکه اصولاً چه دولتی سر کار باشد. دیگر اینکه با لحنی جزمی و بدون احتیاط هایی که لازمهُ به کار گرفتن هر ایدئولوژی، و از جمله این یکیست، به همگان عرضه میگردد.
پس زدن دولت که البته در مورد حکومت توتالیتر اسلامی بسیار موجه هم هست، باعث شده تا این گفتاری که تقویت جامعهُ مدنی را حلال مشکلات میشمرد در همه جا رایج شود، بدون در نظر گرفتن این نکته که پایهُ اصلی دمکراسی لیبرال دولتی است که متکی به آرای مردم باشد و لیبرالیسم هم امر ثانوی است نه اصلی چون اگر اصل گرفته شود مجال شکل گرفتن به دولت نمیدهد و مردم از ادارهُ زندگانی جمعی خویش که دولت ابزار اصلی آن است، عاجز خواهند ماند. قدرت جامعهُ مدنی بسیار مهم است ولی در ساختن دمکراسی اصل نیست، عاملی است که دولت را محدود میکند، جایگزین آن نیست. فقط صحبت از جامعهُ مدنی کردن و همه چیز را به تقویت و عمل آن موکول نمودن و سخنی از دولت به میان نیاوردن راه به جایی نمیبرد و حتماً ایرانیان را به آزادی نمیرساند. برای رسیدن به آزادی باید دولت را از دست اسلامگرایان به در آورد و بر اساس دمکراسی به کارش انداخت. محور تغییر وضعیت ایرانیان دولت است که باید دست به دست بشود تا راه برای آزادی و برای لیبرالیسم باز شود.
از این لنگی اولیه گذشته، مسئله استفادهُ جزمی از خود لیبرالیسم هم هست. این ایدئولوژی طوری عرضه میگردد که انگار شاه کلید مشکلات سیاسی و اجتماعی و... است و باید هر رفتار و هر روش و هر کاری در جامعه با آن میزان بشود، در یک کلام طوری از ان استفاده میشود که گویی ایدئولوژی توتالیتر است. این طرز عمل هم مطلقاً قابل قبول نیست. اول به همان دلیل که لیبرالیسم بیان دانش مطلق و ختم شده نیست. دوم اینکه عدم دخالت دولت در همه زمان و در همه زمینه نتیجهُ دلخواه به دست نمیدهد تا بر اساس این فکر بخواهیم از لیبرالیسم به جای دستور طباخی استفاده کنیم ـ اگر چنین بود تا به حال همه خبر شده بودند. این ادعاها مال دیگر انواع ایدئولوژی است. ایدئولوژی آزادیخواهی را نمیتوان مثل ایدئولوژی کمونیستی مورد استفاده قرار داد زیرا ادعای محدودی دارد و سبک استفاده از آن هم باید با مدعایش بخواند. متأسفانه آن لیبرال هایی که در ابتدای مقاله به آنها اشاره کردم اکثراً از بین مارکسیستهای سابق برخاسته اند و نمونه هایشان نه در آمریکا کم است و نه در ایران، گویی همان پرمدعایی، همان جزمیت و همان سبک رفتار دوران مارکسیست بودن خود را به حوزهُ لیبرالیسم آورده اند. چیزی که هم مایهُ خنده است و هم تأسف. لابد تصور میکنند فقط ایدئولوژی عوض کرده اند و اگر قبلی در نهایت پوچ در آمد این دفعه دیگر کارشان بی عیب است و میتوانند به همان سبک قدیم، مطابق مد روز و با اعتماد به نفس تمام، امر و نهی کنند و برای همه تکلیف تعیین کنند. باید قاطعاً به اینها یادآوری کرد که این ادا با آن فکر نمیخواند. در مجلس نمی توان مثل سربازخانه رفتار کرد.

ببینیم تاریخ کجا رفت
برسیم به نکتهُ آخر که در ابتدای مقاله به آن اشاره ای کردم و مربوط بود به تاریخ. گفتم که تاریخ و بخصوص تاریخ ایران در گفتاری که طرفداران این نوع لیبرالیسم سر هم کرده اند جایی ندارد. ببینیم چرا، چون تصویر اینجاست که کامل میشود. داستان دو بخش دارد: فراموشی که اصل است و جابجایی که جنبی است.
یکی از اهداف بسیار روشن این نوع لیبرالیسم در حقیقت دور زدن تاریخ لیبرالیسم در خود ایران است و بخصوص گذشتن از کنار مصدق که شاخص ترین نمایندهُ این اندیشه در صحنهُ سیاست این کشور است. حرف همینطوری بی منطق به نظر میاید ولی با مختصری دقت چرایش روشن میشود. مشکل از این برمیخیزد که کنار رفتن مصدق از قدرت حاصل کودتایی آمریکایی (و انگلیسی) بود و هرچند اشاره به وی البته از بابت تاریخ لیبرالیسم ایران بسیار مهم و لازم است ولی در اقبال به گفتار دولت آمریکا راجع به آوردن دمکراسی به ایران، اخلال میکند و این نوع لیبرالیسم را که در حقیقت حربهُ تبلیغاتی است، از حیز انتفاع میاندازد. پس برای جلب اعتماد مردم باید سؤسابقهُ آمریکا را پوشاند، حال با هر ترفندی که شده و هر اندازه خام دستانه. ولی این فقط بخشی از تقلب تاریخی است.
به موازات تشبث برای پاک کردن رد دخالتهای آمریکا که به فراموشی سپردن مصدق را لازم میاورد کوششهایی هم در راه تراشیدن سابقهُ سست و ناقص برای لیبرالیسم ایرانی در میان میاید که باز هم نمونه اش را میتوان نزد مروجان این لیبرالیسم قلب سراغ کرد. اول به صورت تأکید روی وجه اقتصادی داستان و قهرمان لیبرالیسم تراشیدن از چهره هایی که گاه بی کفایتی شان در ادارهُ مملکت پس از سالها زبانزد است. اخیراً یکی از اینها صحبت از کاردانی اقتصادی علی امینی کرده بود! ولی فقط این یک نفر نیست. هر کس که در حکومت اتوریتر پهلوی به نوعی در کار اقتصادی شعاری داده یا قدمی در راه آزادی اقتصادی برداشته، ناگهان به مقام قهرمان ناشناخته ارتقا می یابد و همگان به دانستن قدرش فرا خوانده میشوند. بدون توجه به اینکه در کدام چارچوب سیاسی و تحت چه شرایطی دست به این اقدام زده.
مبلغان این شیوهُ فکر میکوشند پدران رنگ و وارنگ برای لیبرالیسم ایران بتراشند و کسانی را بیابند که بتوان به ترتیبی با لیبرالیسم مربوطشان شمرد ولی هیچ قرابتی با مصدق و پیروان او که نمایندگان اصلی این مکتب در تاریخ ایران هستند، نداشته باشند. اگر در زمینهُ اقتصاد کشف بزرگ آنها علی امینی بود، در زمینهُ سیاست محمدعلی فروغی را یافته اند. فروغی در هنگام پا گذاشتن به میدان سیاست مشروطه خواه بود و در این راه کوشید و در دولتهای مشروطه مسئولیت های مهمی هم بر عهده گرفت ولی با قدرت گرفتن سردار سپه به وی گروید، در رسیدن وی به سلطنت فعالیت نمود و عمدهُ حیات سیاسی خویش را در خدمت استبداد رضا شاهی گذراند و بیشترین ترقی خود را هم مدیون آن دستگاه دیکتاتوری بود. حیات سیاسی وی را نمیتوان فقط به این بخش آخر محدود کرد ولی حتماً نمیتوان این قسمت را به کل نادیده گرفت و یک کلمه هم از خدمتگزاری وی به استبداد نگفت یا طوری جریان را نقل کرد که گویی ربطی به او نداشته است و امری بوده تصادفی، یا اینکه فضل و کمالات وی را پوزشگر روش سیاسیش قلمداد کرد، و از همهُ اینها گذشته، چنین شخصی را در هیچ کشوری نمیتوان به عنوان سرمشق لیبرالیسم به مردم عرضه نمود. مگر البته مقصود ترویج آن لیبرالیسمی باشد که با حکومت اتوریتر سازگار است: یا با محدود شدن به حوزهُ اقتصاد یا با نفی خود و تن دادن به استبداد.

مخلص کلام
این لیبرالیسم قلب که برای ایران تجویز میشود در حقیقت مکمل همان سکولاریسمی است که چند بار صحبتش را کرده ام. همانقدر که آن یکی از اجرای درست جدایی سیاست و دین عاجز است، این یکی هم از برقرار ساختن آن آزادی که مردم ایران به دنبالش هستند، ناتوان است. هر دو شعار جذاب است چون منطبق است با اوضاع روز و خواست ملت ایران. ولی نباید فقط شیفتهُ شعار شد، باید کل گفتار سیاسی را که به دنبالش میاید در نظر گرفت. حرفهای مبهم تئوریک، آنهم در آشفته بازار فعلی، آنقدر دست کسی را رو نمیکند که مراجع و مثال های تاریخی سخنانش پس باید به اینها دقت کرد. نباید فریفتهُ برچسب شد و از سنجش کالایی که با تبلیغ به شما عرضه میدارند، صرف نظر کرد. درد آزادی مردم ایران را نه «طب سنتی» خمینی و وراث ریز و درشتش مداوا میکند نه این داروهای تقلبی، باید دنبال علاج جدی بود.

۹ سپتامر ۲۰۱۲

رامین کامران
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=370