چرا جمهوری اسلامی قادر نیست از پیروزی های میدانیش بهره برداری بکند؟ رامین کامران
این مقاله دنبالۀ منطقی مطلبی است که در بارۀ شکستهای پیاپی آمریکا از جمهوری اسلامی نوشته بودم. در اینجا سؤال اصلی از این قرار است: چرا جمهوری اسلامی قادر نیست از شکستهایی که در میدان مبارزه به آمریکا وارد میکند بهره برداری بکند و تقویت موضع خویش در میدان مبارزۀ نظامی و شبه نظامی را به قدرت دیپلماتیک در سطح منطقه و بخصوص جهان، تبدیل نماید. نکته به خودی خود حائز اهمیت است. پیروزی های نظامی، یا به معنای کلی تر، میدانی، باید برای بهره دهی در سیاست خارجی از مجرای روابط دیپلماتیک بگذرد و به تصور من نقطه ضعف عمدۀ جمهوری اسلامی در اینجا قرار دارد و نقطۀ قوت دشمنانش نیز به همچنین.

محاصرۀ دیپلماتیک
موقعیت فعلی جمهوری اسلامی محاصرۀ دیپلماتیک است که حریفان انزوای بین المللی میخوانندش و مشکل اصلی سیاست خارجی حکومت، شکستن این محاصره. آمریکا در صدر نیروهای محاصره گر است و اسرائیل نیروی محرکۀ اصلی آن، کشورهای اروپایی و اعراب هم که پیرو هستند.
این محاصره دو حلقه دارد: یکی جهانی و دیگری منطقه ای. اولی آمریکا و اروپا و کلاً دولتهایی را شامل میگردد که در صحنۀ جهان نقش آفرین هستند و در سازمانهای بین المللی از نفوذ بسیار و گاه نامتناسب با قدرت واقعی خود برخوردارند. حلقۀ دوم، دولتهای منطقه ای را در بر میگیرد و در صدر آنها اسرائیل که در حقیقت، هم منطقه ایست و هم از طریق آمریکا و برخی کشورهای اروپایی، جهانی بازی میکند. شیخ نشینها و بخصوص عربستان سعودی که صندوقدار این جبهه است، همه پیرو اسرائیل هستند. ترکیه هم که اصلاً وضعش از هیچ جهت معلوم نیست که بتوان راجع به سیاستش حرفی زد. این سیاست احتمالاً برای دولت خود ترکیه هم چندان روشن نیست.
در ابتدای انقلاب، اتهامی که به جمهوری اسلامی زده میشد و دور از واقعیت هم نبود، این بود که میخواهد انقلابش را صادر نماید. البته کمتر کسی به خود زحمت میداد اضافه کند که حکومت انقلابی خیال ندارد این کار را به طریق نظامی انجام دهد. از آنجا که به هر صورت قرار بر محکوم دانستن جمهوری اسلامی در جنگ ایران و عراق بود، فقط به وجه نظامی کار توجه میشد. امروز اتهام تغییر کرده و شده توسعه طلبی. محض ترسیم حوزۀ جاه طلبی جمهوری اسلامی، از یک طرف به خاطرۀ شاهنشاهی ایران باستان ارجاع داده میشود و از سوی دیگر به رؤیای امپراتوری شیعی که هیچگاه به این معنا در ایران وجود نداشته، حتی در دورۀ صفوی ـ این نکته هم که این دو چندان با هم سازگار نیست و از بابت ایدئولوژیک و عاطفی به سختی میتواند همنشین بشود، چندان در نظر گرفته نمیشود.
نقداً اتهام متشنج کردن منطقه که به جمهوری اسلامی زده میشود، محض مقصر جلوه دادنش در وضعیتی است که بعد از حملۀ آمریکا به عراق پیدا شده است. وگرنه، پس از پایان جنگ ایران و عراق، جمهوری اسلامی پشت مرزهایش نشسته بود و چندان قدرت مانوری در منطقه نداشت. خاورمیانه که بر هم ریخت، به حرکت افتاد و به عبارتی نمیتوانست هم در منطقه ای که توسط آمریکا به سوی آشوب مطلق سوق داده شده، بنشیند و دست روی دست بگذارد. اگر مورد عتاب و خطاب است، برای این است که بر خلاف انتظار حریفان، برندۀ بزرگ بازی شده. باید تأکید کرد که عمل جمهوری اسلامی بیشتر واکنشی بوده تا کنشی و تازه واکنش از سر ناچاری، حال اگر موفق شده امر دیگری است. به هر حال، میشود با جنگ از اصل و اساس مخالف بود، میتوان با این و آن جنگ هم مخالف بود، ولی تحت هیچ عنوان نمیشود به کسی که جنگ میکند، ایراد گرفت که چرا خوب جنگ میکنی.
مشکل اصلی جمهوری اسلامی، شکستن این محاصرۀ دیپلماتیک است. ببینیم اشکال کارش در کجاست و چه راه هایی در برابرش باز مانده.

پرسنل دیپلماتیک
از روز اول، یکی زننده ترین وجوه نظام اسلامی، پرسنل سیاسی ـ اداری آن بود که با تصفیۀ انقلابی دستگاه دولت، بر سر کار آمد. اگر بخواهم در بارۀ این نورسیدگان، به صورت سرجمع چیزی بگویم، میشود گفت که عمدتاً از سه تیپ آدم تشکیل شده بودند: روضه خوان، بچه کاسب یا حداکثر بازاری و عده ای هم لات. از آنروز تا به حال، این ترکیب چندان عوض نشده است، تغییر در استوار شدن اینها بر موضع قدرت است و نوبت رسیدن به نسل دوم یا سومشان. ولی از بابت رفتاری، نه قدرتمداری تشخصی برایشان آورده و نه مال اندوزی ذوق و سلیقه ای و نه امکانات فراوان، تحصیلات قابل ملاحظه ای. سبک رفتار شخصی و ادارۀ کشور شان هم که ثابت مانده، بسیار متأثر است از همین خاستگاه اجتماعی اولیه شان.
نفس ترقی اجتماعی افراد نه بی سابقه است و نه به خودی خود عیب محسوب است. سیر فراز و فرود نخبگان، در هر جامعه ای به همین ترتیب انجام میپذیرد که اشخاصی از پایین به بالا میایند و مرتبۀ اجتماعی بالا دستی ها هم بعد از چند نسل فرو میافتد. این سیر، در هیچ کجا متوقف شدنی نیست و اگر بشود، هم نو شدن استعداد ها را که برای دوام هر جامعه و هر نظام سیاسی حیاتی است، مختل میکند و هم باعث تنشهای اجتماعی میشود که میتواند به انقلاب هم بکشد. چیزی که هست، در انقلاب، این تحرک اجتماعی با خشونت و سرعت زیاد و در حجم بالا انجام میپذیرد. به هر حال، آنچه در تمامی موارد مهم است، تربیت کسانی است که سوار بر این موجهای ترقی، در مراتب بالا قرار میگیرند. انقلاب، تربیت نورسیدگان را مشکل میکند، ولی ناممکنش نمیسازد.
به عنوان مثال و محض مقایسه با موردی که پیش رو داریم، میتوان به مورد دو حکومت بزرگ توتالیتر که شوروی و آلمان هیتلری باشد، نظر کرد. شوروی با سرعتی قابل ملاحظه دیپلماتهای انقلابی خود را که با گزینش حزب و از جمله به خاطر خاستگاه طبقاتی شان، به کار گمارده شده بودند، تربیت کرد و افرادی را وارد صحنۀ دیپلماسی نمود که با استانداردهای جهانی سازگار باشند. مقصودم از استانداردهای جهانی این حرفه، یکی ادب و آداب دیپلماتیک است، دیگر زبان دانی، سپس دانش حقوقی یا... و در نهایت قابلیت سیاسی. سنت دیپلماسی روسیه که سنتی ریشه دار و قویم بود، به این ترتیب و بعد از دست اندازهای انقلابی، تداوم پیدا کرد و به شوروی فرصت داد تا بتواند در صحنۀ سیاست بین الملل، چنانکه باید عمل کند.
در مورد آلمان نازی کار راحت تر بود، چون دستگاه قدیم دیپلماتیک که ارث دوران قیصر بود و سالیان سال یکی از بازیگران عمدۀ سیاست خارجی اروپا و جهان بود، تغییر عمده ای نکرد. متأسفانه ارقامی در این زمینه ندیده ام، ولی تصور نمیکنم افراد خیلی پرشماری از حزب نازی وارد پرسنل دیپلماتیک شده باشند، بخصوص در رده های بالا. البته این امر به دلیل همراهی دستگاه اداری آلمان با حاکمان نازی ممکن گشت. از آنجا که این دستگاه آمادۀ خدمت بود و هیتلر هم اصولاً نمی خواست طبقات حاکم سنتی و محافظه کار کشور را از خود برماند، دلیلی برای بر هم ریختن آن نمیدید.

نبود سنت دیپلماتیک قویم
باید اینرا اضافه کرد که متأسفانه، ایران هیچگاه سنت دیپلماتیکی که بتواند با این نمونه ها برابری بکند، نداشته است. از قرن نوزدهم که کشور ما با دیپلماسی مدرن تماس پیدا کرد، همیشه از این بابت دچار مشکل بود و در قرن بیستم هم این مشکل رفع نشد، یا رفعش بسیار به تدریج در حال انجام بود. همین امروز هم اگر بخواهیم نگاهی ساده و سریع به گذشته بیاندازیم، شاید دو مورد را بتوانیم نمونۀ مانور موفق دیپلماتیک از سوی ایران به حساب بیاوریم. یکی بستن قرارداد ۱۹۲۱ با روسیه را که کار علیقلی خان مشاورالممالک انصاری بود، دوم مذاکرات قوام السلطنه با استالین را. اولی به رغم انگلستان انجام شد و حاصلش با کودتای سید ضیأ و رضا خان عملاً از دست رفت. دومی البته مواجه با هیچگونه مزاحمتی از جانب دول غربی نبود.
در دوران ملی شدن صنعت نفت، قابلیت ایرانی ها با قرارداد یا امتیازی نمایان نشد. البته حضور موفق در شورای امنیت و پیروزی در دادگاه لاهه را باید به حساب آورد و نیز کوشش برای گشودن راه فروش نفت که ثمر دادنش در آخر دوران مصدق انجام شد و بعد هم با کودتا کلش به باد رفت. وگرنه، ایران هیچ مانور دیپلماتیک حائز اهمیتی انجام نداد و هیئتی هم به خارج نفرستاد. در تنگنای بعد از پایان جنگ جهانی دوم که همه چیز در دست پیروزمندان جنگ بود، نظام مستعمراتی عملاً بر جا بود و هنوز جامعۀ جهانی شکل نوینی پیدا نکرده بود، ایران مجالی برای مانور دیپلماتیک نداشت، مگر بین شرق و غرب که نمیتوانست از آن استفادۀ چندانی بکند، آنهم محض حفظ تعادل. از هیچکدام از سفرای ایران هم کار قابل ذکری سر نزد. تا رابطۀ دیپلماتیک با انگلستان برقرار بود که سهیلی سفیر بود و مصدق در عین آگاهی به اینکه وی چگونه آدمی است و به چه راهی میرود، اصلاً دست به ترکیب او نزد. احتمالاً به این دلیل که میدانست عمدۀ مذاکرات باید توسط خود او انجام بپذیرد و نیز اینکه داستان در انگلستان طوری نیست که کاری از دست سفیری بربیاید. اللهیار صالح هم که در آمریکا سفیر بود، در آنجا کار خاصی انجام نداد و بعد از کودتا هم به استعفا اکتفا کرد و به ایران بازگشت. محض مقایسه بگویم که احتشام السلطنه که هنگام کودتای محمد علی شاه در آلمان سفیر بود، بلافاصله کنفرانس مطبوعاتی ترتیب داد و کودتا را محکوم نمود و دول خارجی را از کمک به شاه مستبد که شدیداً محتاج وام خارجی بود، بر حذر داشت ـ در دورانی که این نوع کارها اصلاً معمول هم نبود.
بیشتر دوران محمدرضا شاهی هم که اصلاً دیپلماسی فقط در دست شاه بود و فرصتی به بروز استعدادی داده نمیشد. شاید حتی بتوان گفت که ابراز استعداد در این زمینه اصلاً خوشایند پادشاه نبود که تمامی تصمیم گیری ها را منحصر به شخص خود میدانست و دخالتی را برنمیتابید.

نگرش انقلابی
پرسنل کارنادان و تربیت ناپذیر، تنها سوقات نظام اسلامی نبود. ایدئولوژی انقلابی و شعارهای یاوه اش و بی اعتنایی به ترتیبات مراودات دیپلماتیک که بیش از داشتن کارآیی، به درد ترساندن و رماندن دیگران میخورد و بی عاقبی آنها با اولین حرکت بزرگش که گروگانگیری باشد نمایان گشت و با جنگ ایران و عراق به مرز کارآیی خود رسید، ضررهایی را که مشکل اول وارد نکرده بود، وارد آورد و کار را تکمیل کرد، به ترتیبی که هنوز هم خلاصی از آنها ممکن نگشته است.
به هر صورت سنت شکنی، یا به عبارت رایج و رسا، لات بازی انقلابی، فقط پرسنلی نبود، سیاسی هم بود. وجه سیاسیش همان شعارهای ایدئولوژیک مضحکی است که طی این سالها بارها از آن صحبت شده و برای همه آشناست و در اینجا لزومی به اطالۀ کلام نیست.
مشکل اصلی کار این است که دیپلماسی بر اساس دو فرض کار میکند، یکی اینکه بهتر است از جنگ احتراز شود و دیگر اینکه هیچکس نیروی مطلقی ندارد که بتواند هر چه را میخواهد به دیگران بقبولاند. روحیۀ انقلابی که میخواهد جهان را دگرگون نماید، این هر دو فرض را پس میزند، هر دو را با توهم کارآیی بی مرز اراده. انقلابیان اسلامی هم از این قاعده مستثنی نبودند و با تمام نقاط ضعفشان، به تناسب مثالهایی که به آنها اشاره کردم، همانقدر کوشا بودند که همتایان توتالیترشان، موفقیتهایشان را هم که شاهد بودیم.

دیپلماسی آونگی
یکی از بزرگترین مشکلات جمهوری اسلامی که کمتر به آن توجه شده، این بوده که دیپلماسیش، حال در سطح هم که بوده، بر خلاف آنچه که مدعی بوده و یا به او نسبت داده میشده و از او انتظار میرفته، ثبات و یگانگی نداشته و موضوع کشمکش و دچار نوعی حرکت آونگی بوده است. حرف ممکن است به نظر قدری عجیب بیاید، ولی وقتی از نزدیک دقت کنیم میبینیم که خیلی هم از واقعیت دور نیست.
آنچه تصور وحدت سیاست خارجی جمهوری اسلامی را به ذهن ما القأ کرده است، جمع آوردن آن ذیل عنوان «دیپلماسی انقلابی» است ـ معمولاً به قصد پس زدن و محکوم کردن آن از ورای یک رشته تصاویر آشنا و تکراری. ولی باید توجه داشت که اگر هم دیپلماسی انقلابی را به عنوان مفهوم، واجد وحدت بشماریم، این وحدت الزاماً به ترتیب عمل کردن این دیپلماسی تسری پیدا نمیکند ـ اینجا صحبت عملکرد است.
در ابتدای انقلاب که همان بلبشوی معروف به بهار آزادی باشد، موضع در برابر شرق روشن بود، اما در برابر غرب، نه. از همان روز تا به امروز، مشکل اصلی همین رابطه با غرب و در یک کلام آمریکاست. البته استقلال اصل بود، ولی حفظ استقلال تنها یک صورت ندارد و الزاماً به معنای دشمنی با این و آن نیست. سیاست حکومت، اگر هم با گروگانگیری به حذف بازرگان و دشمنی با آمریکا انجامید، دوگانگی اساسی خود را نسبت به غرب، به هیچوجه از دست نداد. نداد، چون نفس رابطه داشتن با غرب، حال چه سیاست یک طرفه هدف باشد و چه دو طرفه، گزینه ایست که همۀ اسلامگرایان بر سرش همعقیده نبوده اند و نیستند. حذف بازرگان، در عمل راه را برای رفسنجانی باز کرد که دائم نظرش به سوی آمریکا بود و تا دم مرگ مترصد اینکه معامله ای بکند. اصلاح طلبان هم که او پدرخوانده شان بود، هنوز بر همان راه میروند و برجام هم بزرگترین دستاوردشان در این زمینه است. در جمهوری اسلامی، هر قدم در راه حذف نمایندگان صریح و شناخته شدۀ یک فکر و یک خط مشی، حال در هر زمینه، نتوانسته این فکر و خط مشی را نابود نماید، فقط کار را حواله به کسانی کرده که روایتی اسلامی یا اسلام نما از آن عرضه میکرده اند و احیاناً خودشان هم سر و وضعی اسلامی تر داشته اند. خلاصه اینکه فقط همه چیز را از ریخت انداخته.
نظامهایی که گرفتار جابجایی های سریع دمکراتیک نیستند و بالاخص حکومتهای توتالیتر، معمولاً ثبات سیاست خارجی خود را از طریق تثبیت طولانی مدت وزرای امور خارجۀ خود، حفظ میکنند. جمهوری اسلامی فقط یک وزیر خارجۀ دراز مدت داشته که ولایتی است که بعد هم شده مشاور خامنه ای. از آن پس، حرکت آونگی، میدان بیشتری برای بروز پیدا کرده است. در مورد ثبات کادر بالای وزارت خارجه اطلاع چندانی ندارم. اصلاً وزنۀ کادر بالای این وزارتخانه که در هر کشور جدی، نه فقط در عمل کردن، بلکه حتی در جهت دادن به دیپلماسی سنگین است، هیچ به چشم ناظر بیرونی محسوس نیست. نقداً هر وزیری میاید و به میل خود کار میکند تا نوبت بعدی بشود.

خطوط مانور روشن است
به هر حال، اختلاف بین گرایشات هر چه باشد تا به حال تغییرات عمده ای ایجاد نکرده است. رابطۀ جمهوری اسلامی و آمریکا هیچگاه نتوانسته صورت عادی پیدا کند و احتمالاً تا آخر حیات این رژیم هم نخواهد کرد.
تقابل با آمریکا، بر خلاف تبلیغات، به هیچوجه یک طرفه نیست. ایالات متحده، البته با ظاهر حق به جانب، ابداً تحمل جمهوری اسلامی را ندارد و با تمام وسائل در راه متزلزل کردن و نابود کردن این نظام و طی یکی دو دهۀ اخیر، کشور ایران، میکوشد. نفس این تقابل، در میدانی که قدرت عامل تعیین کننده است، خود به خود نزدیکی به رقبای آمریکا را لازم میاورد. داستان کمابیش مکانیکی است و سؤال هم ندارد. ببینیم که در گوشه های دیگر چه خبر است.
اروپا که هیچگاه در جهت مخالف سیاست آمریکا حرکت نمیکند و هر حسابی هم که از ابتدای انقلاب روی آن شده، سست بوده؛ به مرور و با فرمانبری هر چه بیشتر از آمریکا که داستان اصلاً صورت مسخره ای گرفته است. با گذشت زمان، تصور اینکه اروپای متحد قدرتی خواهد شد که به طور مستقل در میدان سیاست جهانی نقش بازی کند، به کلی بی معنی شده است. تسلط بر این اتحادیه هدف آمریکا بود و از هم پاشاندنش در دستور کار رقبای آمریکا و در صدر همه، روسیه قرار گرفته است. از دید اینها، وقتی استقلال نیست، هر قطب تمرکز قدرتی که به نفع آمریکا بازی کند، زائد و مزاحم است و بهتر است حذف بشود. کشورهای اروپایی، تک تک، میتوانند با روسیه رابطۀ مثبت داشته باشند، ولی اتحادیه دست آنها را بسته است و کل را در جمع به طرف پیروی از آمریکا سوق میدهد ـ به رغم غر زدنهای گاه و بیگاه.
نزدیکی به اعضای پیمان شانگهای و گروه بریکز، منطقی ترین خط عملی است که جمهوری اسلامی میتوانسته پیش بگیرد و گرفته. البته در اینجا هم ناچار است تاوان رابطه نداشتن با آمریکا را بپردازد و همین محدودیت، حتی در بین قدرتهای دوست، در موقعیت ضعف قرارش میدهد. دیگران محتاجش میشمرند و معطلش میکنند و امتیازاتش را ارزان میخرند. با این وجود و در جمع، روسیه و چین مطمئن ترین متحدانی هستند که جمهوری اسلامی تا به حال یافته است.
البته کشورهای جهان سوم هم هستند که جمهوری اسلامی، در دنبالۀ نگرش انقلابی خود و سپس احتیاج به یافتن متحد، حال هر قدر موضعی و در هر قد و اندازه، در بین آنها فعال بوده. مخالفان، این روابط با کشورهای کوچک را اسباب مسخره میشمارند که نادرست است. اول باید دقت داشت که در این دنیا همه نوکر آمریکا نیستند و قرار هم نیست باشند. دیگر اینکه در اینجا، مثل همه جا، خرج کردن لازم است و جلب این کشورها، حتی برای یک رأی در موقع مناسب، مستلزم مخارجی است. همراهی کشورهای کوچک، وقتی حاصل گردد، میتواند به طور موضعی مؤثر واقع شود.
وضعیت در منطقه هم روشن است و متحدان و مخالفان جمهوری اسلامی از هر جای دیگر معلوم تر هستند. گروه اول که خود حکومت جبهۀ مقاومت مینامد که درست است و مخالفانش، به نادرست میکوشند هلال یا جبهه یا.... شیعی محسوبش کنند، در مقابل آمریکا و اسرائیل موضع گرفته و در عین تحمل فشار بسیار زیاد، موفقیتهای مهم به دست آورده. این جبهۀ مقاومت، جایگزین آن چیزی است که سالها جبهۀ امتناع خوانده میشد و عبارت بود از عراق و سوریه و لیبی که حاضر نبودند با اسرائیل صلح کنند و آمریکا به روز امروزشان انداخت.
عربستان و امارات هم که اگر از ابتدا تکلیفشان با آمریکا روشن بود، با اسرائیل هم روز به روز روشنتر شده است، از نوکری آمریکا به نوکری اسرائیل رسیده اند و تصور میکنند که ترقی کرده اند. اینها مخالفتشان با جمهوری اسلامی را در قالب تقابل شیعه و سنی تعریف میکنند که البته بیش از هر چیز از بی بضاعتی ایدئولوژیکشان برمیخیزد. ذهنیتشان در حد همین تقابل فرقه ای درجا زده است و همین حرف را نیز در همه جا تبلیغ میکنند. آنچه مهم است پول بیکرانی است که اینها برای مقابله با نفوذ جمهوری اسلامی خرج میکنند، البته با طرح های دیگران و در همه حال با ناکامی. به تخت نشستن پادشاه جدید عربستان، هم بر گسترۀ مساعیشان افزوده است و هم ناتوانی شان را در عرصۀ سیاست راهبردی آشکارتر کرده. البته کسانی که راهنمایی شان میکنند، اعتنایی به این مسائل ندارند، چون هر دو طرف را مسلمان میشمارند و دعوای بین آنها را مغتنم.
در سیاست خارجی نباید منتظر معجزه بود چون کاریست عبث. البته ممکن است اتفاقات ناگهانی فرصتی برای بهره برداری جمهوری اسلامی فراهم بیاورد، ولی به این چیزها امید نمیباید بست. ظرف چند سالۀ اخیر، بزرگترین تحول غیر منتظرۀ منطقه، بهار عربی بود که عاقبتش را دیدیم. این واقعه که باید در حقیقت بهار اسلامی خواندش و میتوانست به ترتیبی به تقویت موضع جمهوری اسلامی کمک کند، از شکل اولیه افتاد و حتی اسلامگرایانش هم تمایلی به نزدیکی با تهران نشان ندادند و در نهایت در چارچوب سیاست آمریکا مهار شد.

اسباب قدرت
هنر دیپلماسی، در هر اندازه هم که باشد، نمیتواند در جایی که قدرتی نیست، معجزه کند. مانور البته ممکن است و امتیاز گرفتن هم ناممکن نیست، ولی در نهایت قدرت لازم است که سوخت اصلی دیپلماسی و جنگ را فراهم میاورد و و به اولی امکان میدهد تا به جای دومی عمل بکند.
قدرت جمهوری اسلامی محدود است. از بابت اقتصادی که سالهاست ایران متکی به درآمد نفت است و گرفتار آن. از دورۀ اقتصاد بدون نفت مصدق که بگذریم، همه مدعی رفتن به سوی این هدف شده اند، ولی کسی گامی در این راه برنداشته. فروش نفت هم که از یک طرف در معرض تحریم قرار دارد و از سوی دیگر با کارشکنی های دیگر اعضای اوپک و در صدر آنها عربستان. اضافه بر همۀ اینها حاجت به سرمایه گذاری هم دارد که ظاهراً باید از خارج تأمین گردد.
از بابت فرهنگی، تأثیر بر حوزۀ فرهنگ ایرانی هست که ارث تاریخ است، همان تاریخی که اسلامگرایان مدتها در نفیش کوشیده اند ولی بالاخره ناچار به پذیرش آن گشته اند. در میدان فرهنگی، مذهب و بخصوص ایدئولوژی مذهبی سرمایۀ اصلیست که کارساز است و امکاناتی نصیب حکومت کرده.
از بابت تکنولوژی هم که مملکت بیشتر محتاج است و کوششهایی که در این زمینه انجام گرفته و ثمری داده، حول و حوش تقویت نیروی نظامی انجام شده.

نیروی نظامی
از اینجاست که میرسیم به اصل کار، یعنی نیروی نظامی. از جنگ ایران و عراق به این سو، هم و غم جمهوری اسلامی متمرکز بوده بر تقویت نیروی نظامی همراه با خودکفایی در این زمینه که تنها راه معقول است. هدف اصلی هم بازدارندگی بوده است. بزرگترین پیشرفتی که در این زمینه حاصل گشته، موشکی است که بسیار مهم است و نیروی بازدارندۀ اصلی جمهوری اسلامی را تشکیل میدهد و برای همین هم هست که آمریکا حذف آنرا در برنامه دارد.
نداشتن نیروی هوایی شایستۀ این نام را که به هر صورت سازندگانش در دنیا محدودند، همه میدانند. در مورد کشتی و زیردریایی، کوششها کمابیش در مراحل اولیه است و نتیجه خواهد داد، همانطور که همه جا داده. تمسخر ابتدایی بودن اینها آسان است و بی معنی، چون همه همینطور شروع میکنند و با صرف زحمت و پول به نتیجه میرسند. هر وقت کسی کاری را شروع میکند، از قدم اول شروع میکند و اگر کار تا حالا عقب افتاده است فقط به دلیل کم مایگی جمهوری اسلامی نیست، به این دلیل است که ایران طی دهه ها فقط خریدار سلاح بوده و به سبکی که در مورد عربستان شاهدش هستیم، پول نفت را اینطور به کشورهای غربی برگردانده است تا بگذارند راحت زندگی کند. کوشش برای خودکفایی در این زمینه بازمیگردد به جنگ عراق.
نکتۀ مهم این است که توان تسلیحاتی باید با اهداف متناسب باشد که نقداً هست، آنچه را که دخالت نظامی جمهوری اسلامی در منطقه میخوانند و در بابش اغراق بسیار میکنند، ابداً حالت لشکرکشی ندارد، حتی در سوریه که بیشترین توان را به سوی خود جلب نموده است. کار عمدتاً عبارت است از رساندن سلاح به دست متحدان، آنهم بیشتر سلاح سبک، چون جمهوری اسلامی توان ساختن سلاح سنگین ـ به غیر از موشک ـ را ندارد و کوششهایش در این زمینه هنوز به تولید منظم کارخانه ای و ثابت، منجر نگشته است.
کمک به متحدان ظاهراً با سخاوت انجام میگردد. به عنوان مثال خط زنجیر لجستیکی که حزب الله لبنان را تغذیه میکند، مطلقاً با قصد پایین نگاه داشتن ذخایر متحد عمل نمیکند و برعکس، این ذخایر را همیشه در سطحی بسیار بالا نگاه میدارد، یعنی به متحد آزادی عمل میدهد. در مقایسه، کافیست توجه کنیم که ایالات متحده، میزان ذخایر تسلیحاتی نورچشمیش را که اسرائیل باشد، کمابیش در حد احتیاجات یک هفته جنگ نگاه میدارد که بسیار پایین است. این تفاوت در جنگ آخر حزب الله و اسرائیل که طرف اول در تمامی طول جنگ از رسیدن ملزومات جدید محروم بود، ولی بدون مشکل به نبرد ادامه داد و در نهایت حریف را کامل پس راند، مشهود بود. در مقابل، آمریکا بعد از فقط یک هفته مجبور شد برای اسرائیل پل هوایی راه اندازی کند که البته تغییری در نتیجۀ کار نداد.
در جمع، موفقیت اصلی جمهوری اسلامی در زمینۀ نظامی، توان بازدارندگی قابل توجه است که امر حیاتی است. اینکه تا چه اندازه برنامۀ تجهیز تهاجمی مستقیم در کار باشد معلوم نیست. در عمل، کوششهای تهاجمی جمهوری اسلامی به واسطه انجام گرفته است نه مستقیم و در این زمینه هم بسیار موفق عمل کرده. جمهوری اسلامی از بدو تأسیس، هیچگاه عملیات نظامی تهاجمی انجام نداده است. کوشش برای گسترش نفوذ، همیشه، چنانکه از حکومتی ایدئولوژیک و انقلابی انتظار میرود، در درجۀ اول سیاسی بوده است و هنوز هم هر جا عملیات جنگی درمیگیرد، وجه سیاسی ادارۀ امور بسیار بارز و اساسی است. موفقیتهایی هم که جمهوری اسلامی تا به حال به دست آورده است، همه از همین نوع بوده، یعنی به طور خالص نظامی نبوده است، سیاسی ـ نظامی بوده و این را باید نقطۀ قوت اصلیش شمرد.

داو بازی
بیرون آمدن از انزوای دیپلماتیک به خودی خود هدف نیست، وسیله است برای به دست آوردن داو بازی.
داو این مبارزه که شاید بتوان گفت از اول انقلاب و با مختصری دقت اضافه کرد که حتی قبل از آن، شروع شده است، سیادت بر خاورمیانه است، نه کم و نه بیش. کوششهای محمدرضاه شاه برای ارتقای مقام ایران در حلقۀ وابستگان منطقه ای ایالات متحده را میتوان مقدمه ای برای سیاست مستقل بعدی شمرد. امروز دعوا دو طرف اصلی دارد که جمهوری اسلامی و زوج آمریکا ـ اسرائیل هستند. باقی با تمام دست و پا زدنشان در این میدان خرده پا هستند. اضافه کنم که این داو فقط اهمیت منطقه ای ندارد، اهمیتش جهانی است و به نوعی همه را به دخالت فرامیخواند.
تکلیف آمریکا که روشن است، دخالت در هر چیزی در هر جای دنیا را حق خود میداند و با اعتماد به نفس تمام وارد عمل میگردد. نظام اسلامی را هم به خودی خود، دشمن نمیدارد. نزدیکیش با عربستان و پشتیبانیش از داعش، نشان میدهد که مشکلش اطاعت است و اگر حاصل شد، هر که بود، دیگر نه تروریست خواهد بود نه آشوبگر نه...
رقابت جمهوری اسلامی با اسرائیل هم که با تمام توان از تغییر سیاست ایالات متحده جلوگیری میکند، به رغم اهمیت ایدئولوژی بسیار مشابه دو طرف در دامن زدن به آن و در دور کردنش از آشتی، کاملاً در قالب کلاسیک روابط خارجی قابل تعریف و تحلیل است. کلاسیک به این معنا که در آن قدرت اصل است نه گفتاری که آنرا همراهی مینماید و نه حقانیت، حال این مفهوم به هر ترتیب تعریف شود. کسب وسایل قدرت، هدف اساسی است و در نهایت نقش مردم در تعیین خطوط عمل آن اساسی نیست. ایدئولوژی عاملی است که به این تقابل بنیادین اضافه شده و در ترتیب دادن گفتاری که نمیتواند فقط به ارزیابی خشک قدرت و اسباب افزایش آن ختم شود، نقش ایفا میکند. البته در هر دو سوی دعوا، به دلیل خصلت ایدئولوژیک دولتهای درگیر، این نقش میتواند باعث اختلال در طرح های سیاسی بشود و کار را از منطق اصلیش دور نماید، ولی به هر صورت این هم هست که بدون ایدئولوژی نمیتوان تعیین سیاست کرد. آنچه لازم است، مهار کردن آن است، زیرا وقتی دائم و زیاده از حد از آن استفاده شد، بخصوص برای تبلیغات و به حرکت درآوردن مردم، مشکل زا میشود.

رؤیای آشتی
نکتۀ اولی که باید در نظر داشت این است که حریف، یعنی چه آمریکا و چه اسرائیل، اصولاً کوتاه نخواهد آمد و تصوری که برخی دارند و عبارت است از نوعی آشتی کنان که همه دور هم جمع شوند، توافقی بکنند و از آن پس در صلح و صفا زندگی کنند، باطل است. پیروزی در صحنۀ رقابت جهانی، رسیدن به چنین وضعیتی نیست، این است که در موقعیتی قرار بگیرید که مخارج ایجاد مزاحمت برای شما بالا برود و دیگران را از صرافت این کار بیاندازد. بازی دراز مدت است و به عبارت درست تر، بازی یک عمر است و آخر ندارد.
دیگر اینکه رقابت قدرت منطقه ای، ربط چندانی به نظام حاکم بر ایران ندارد. درست است که همۀ تبلیغات متوجه است به این امر که کل مشکلات از وجود نظام اسلامی برمیخیزد و به مردم ایران که خودشان هم از دست این نظام به تنگ آمده اند، چنین تلقین میشود که شما دنبال ما بیایید، وقتی اینها را دک کردیم، همه چیز درست خواهد شد. ولی نباید دل به این تبلیغات بنجل داد. نظام سیاسی ایران هر چه باشد، همینکه بخواهد مستقل باشد و مرتبه ای در حد امکانات و سوابق تاریخی خود در منطقه داشته باشد، همۀ این مخالفت ها، حال به هر بهانه ای باشد، ابراز خواهد شد.
تنها چیزی که میتواند آمریکا را راضی نماید، این است که ایران را دوباره تیول این کشور بشود، همین و بس. تا این نشود، دست بردار نخواهد بود. به عنوان مثال، روسیه را نگاه کنید که قدرت و امکاناتش با ایران قابل مقایسه نیست و انواع مانورهایی که برای تحت فشار گذاشتنش جریان دارد، بسنجید، تا آیندۀ ایران را، حتی در صورت قدرتمندتر شدن ببینید ـ چین هم از آن طرف. تا ایرانی مستقل وجود داشته باشد، بخصوص در این منطقه و با موقعیتی نظیر ایران، مشکلات و مزاحمت ها بر جا خواهد بود. آنچه تغییر خواهد کرد، نوع آنهاست و شدتشان و میزان تأثیرشان. چاره کسب قدرت بیشتر است و قابلیت درست استفاده از آن در عرصۀ بین المللی ـ نه کدخدامنشی در کار است و نه آشتی کنان.
مذاکره هم کاریست که به موازات مبارزه انجام میشود ولی نباید تصور کرد که اصولاً ماهیت متفاوتی دارد. در این میدان، همان مبارزه پیگیری میشود، منتها به طرق دیگر. نمونه اش همین برجام، یا حتی مذاکرات قبلی که جمهوری اسلامی با آمریکا انجام داده است و گاه به قرارداد هم منتهی شده. شاهدیم که آمریکا در میانۀ کار هر نوع کلک حقوقی و غیر حقوقی که ممکن بوده سوار کرده و در نهایت هم هر جا دلش خواسته و منافعش اقتضأ کرده، هر کار خواسته کرده ـ انگار نه انگار که موافقتی در کار بوده. انچه ضامن ثباتی است که از آشتی انتظار میرود، قدرت است، نه امضای پای این کاغذ و آن کاغذ. اگر آمریکا میخواست غائله را از راه مذاکره و دیپلماسی ختم کند، از عمل کردن به تعهدات خود در برجام شروع میکرد که راه برای قدمهای بعدی باز شود. جمهوری اسلامی چنان ضد مذاکره نیست که برخی میگویند، میبیند که مذاکره فقط برای امتیاز گرفتن از اوست، طبیعی است که تن ندهد.

چارۀ نقد
در این میان، با توجه به لجاجت و سختگیری حریف و ناتوانی کلی دستگاه دیپلماتیک جمهوری اسلامی که به نظر نمیاید نظام هیچگاه بتواند به آن سر و صورتی بدهد و با در نظر گرفتن این مسئله که سوخت اصلی کار از قدرت فراهم میشود، نقداً سپاه است که در تقویت موضع جمهوری اسلامی دست بالا را دارد. در این دورنما، هم توجه خامنه ای به این نهاد معنا پیدا میکند و هم دغدغۀ آمریکا که دائم از آن بهانه جویی میکند و در حقیقت خواستار نابودیش است.
وقتی سپاه امتیاز میگیرد و دیپلماسی امتیاز میدهد، معلوم است که چرا جمهوری اسلامی به سپاه اهمیت میدهد. غیر از این کاری نمیتواند بکند. کسی که به جایی راهشان نمیدهد، برای شکستن محاصره، قدرت لازم دارند و از این راه به دست میاورند. اگر اینرا هم ببندند لخت و عور خواهند ماند.
پس از تثبیت پیروزی در سوریه که برد بسیار بزرگی برای جمهوری اسلامی است و به همین دلیل هم هست که از حالا جسته و گریخته صحبت از آشتی دادن دو طرف توسط روسیه میشود، بازی تمام نخواهد شد، بل فقط پردۀ بعدی آن آغاز خواهد گشت. من شخصاً تصور نمیکنم که در اینجا آشتی واقع شود، به این معنا که آمریکا ارتقای موقعیت جمهوری اسلامی را بپذیرد. تعادل قدرت تنها ضامن آرامش است و ابداً به نظر نمیاید که آمریکا و بخصوص اسرائیل، حاضر به قبول تعادل باشند و بخواهند سکون و سکوتی را بپذیرند که انعکاس تقویت موضع جمهوری اسلامی است. عربستان سعودی هم که دست و پای خودش را میزند.
متأسفانه، آمریکا نه مایل است باخت خود را بپذیرد و نه برد جمهوری اسلامی را. اگر چنین کند، دعوا از این حالت بیرون میاید، تنش کاهش پیدا میکند و اوضاع رو به عادی شدن خواهد رفت. ولی سیاستی که این کشور در پیش گرفته و هیچ هم بیسابقه نیست، ادامۀ بازیست تا حریف از پا دربیاید، تؤام با تبلیغات شدید برای انداختن گناه همه چیز به گردن طرف مقابل. وا دادن در برابر آمریکا، یعنی قبول شکست کامل، نه صرف نظر کردن از این و آن امتیاز معین. مذاکره یعنی داد و ستد و زور یعنی ستد خالی. به هر حال تا وقتی صحبت از زور است، دلیلی برای پسروی نیست.

خط تحول محتمل
در اینجا میتوان پرسید که با این وضعیت، تحول اوضاع به کدام سو محتمل مینماید.
برخی که دل به هوچیگری های معمول میدهند، از بروز جنگ نگران هستند که به تصور من نامحتمل است. اینکه آمریکا سلاحی بفروشد و عده ای را تلکه کند، یا پادشاه فرتوت عربستان بیاید با آن سر و وضع رقص شمشیر بکند، مقدمۀ بروز جنگ نیست، در حکم کوشش برای افزایش فشار جنگ روانی است که با وجود مضحک بودن، برخی آدمهای سست عنصر را نگران میکند. اتحادهای قلابی هم که با چلوکباب دادن در ریاض شکل میگیرد و بعد از هضم غذا به فراموشی سپرده میشود، فقط به درد خوراک فراهم آوردن برای رسانه ها میخورد. خرید سلاح کسی را جنگاور نکرده و کسی که یمن گلوگیرش شده، اگر عقل داشته باشد، دنبال لقمۀ بزرگتر نمیرود.
این کشور که تا به حال میلیارد ها و میلیارد ها دلار در پشتیبانی از داعش متضرر شده است، با بی احتیاطی تمام و فقط به توهم اینکه ثروت برای این کارها کافیست، در بازی قدرتی که وسعش را ندارد، وارد گشته و در معرض پرداخت تاوان ماجراجویی بی معنای خود قرار دارد، وادار به تقبل بهای کامل شکستی خواهد شد که قسط اولش را در لبنان پرداخته. آنچه محتمل تر از درافتادن با ایران است، مجبور شدن به تأدیهُ غرامت شکست در یمن و بحرین است که در افق قابل رؤیت است و تحمل ضربش برای عربستان بسیار مشکل خواهد بود. هیچ جنگی را نمیتوان به آسانی ختم کرد، بخصوص از موضع شکست. در نهایت، ناآرامی در خود عربستان که سیاستی بی محابا و خارج از بضاعت خویش در پیش گرفته، میتواند صحنۀ پیروزی دیگری برای جمهوری اسلامی در مقابل آمریکا باشد. البته نه از طریق دخالت مستقیم در عربستان که اصلاً بحثش نیست، بل با تزلزل نظام حکومتی این کشور که دامنۀ اثراتش میتواند بسیار وسیع بشود و تمامی مهره های ریز و درشتی را که با جیره و مواجب سعودی کار میکنند، از دور خارج سازد یا به سوی جمهوری اسلامی سوقشان بدهد.
نکته این است که هیچ معلوم نیست که وقتی آثار این تزلزل شروع به گسترش کرد، اسرائیل و آمریکا بخواهند برای حفظ ثبات این کشور، زحمات سنگین تقبل کنند یا اینکه اگر هم بکنند، قادر به این کار بشوند. فقط خود سعودی ها فراموش کرده اند که کشورشان مدتهاست در طرح خاورمیانۀ بزرگ جا دارد و قرار است چند تکه بشود و بخشی از نفتش هم برسد به اسرائیل. از آنجا که اصل این برنامه، تخریب و تجزیه و آشوب است و ایجاد واحدهای سیاسی با ثبات، هرچند کوچک، در آن جایی ندارد، ترتیب معینی هم در اجرای برنامه نیست، همه چیز تابع شرایط است. شکست عربستان سعودی در سیاست گستاخانۀ منطقه ایش، شرایط را در آن کشور را مساعد خواهد ساخت و نوبتش را در صف قربانیان جلو خواهد انداخت.

خلاصۀ مطلب
از آنجا که مقاله طولانی بود، مطالب را به طور خلاصه یادآوری میکنم.
جمهوری اسلامی در محاصرۀ دیپلماتیک است و امکانات دیپلماتیکش برای شکستن آن کم است و برای کسب قدرت، به چالشی که به دنبال دخالت نظامی آمریکا در عراق و افغانستان واقع گشته و در آن به طور دائم موفقیت کسب کرده، ادامه میدهد. دلیل اهمیت دادن به سپاه پاسداران همین است. در طرف مقابل، آمریکا که مایل به قبول ترقی موقعیت حریف نیست، از فشار خود نمیکاهد و اگر هم مثل برجام، مذاکره ای بکند، به اجرای تعهدات خود پایبند نمیماند و از مذاکره فقط برای گرفتن امتیاز هایی استفاده میکند که از گرفتنشان در صحنۀ نظامی ناتوان بوده است. ظاهراً در پردۀ جدید، آمریکا قصد دارد با تشجیع عربستان، مانع جدیدی در راه پیشروی جمهوری اسلامی ایجاد کند که بسیار بعید به نظر میرسد موفق بدین کار گردد و نتیجۀ مانور، به احتمال قوی، تضعیف و تزلزل عربستان خواهد بود که هیچ بعید نیست قربانی مرحلۀ آیندۀ طرح خاورمیانۀ بزرگ بشود.

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2570