دگردیسی نقد ایدئولوژیک-رامین کامران
تاریخ انتشار: ۲۷ دی ۱۳۸۱، ۱۷ ژانویه ۲۰۰۳

چپگرایان ایرانی، سالهاست که ادبیات را ملک طلق خود میانگارند و میکوشند تا میدان ادب را به حد یکی از توابع سیاست، چنانکه خود میپسندند، تقلیل دهند. مدتها به پشتوانۀ ایدئولوژی فراگیر خود که مدعی راه حل داشتن برای همه چیز و همه کس بود، معیارهایی برای ارزیابی آثار ادبی دست و پا کرده بودند، به اتکای پیوستگی به این معیارها، به باید و نباید های رایج سیاسی، حرف خود را در زمینۀ ادب پیش میبردند و با استفاده از رواج سخنانشان در زمینۀ ادب، بار خود را در میدان سیاست میبستند.

استفادۀ دوجانبه
در طول زمان، این توسعه طلبی ادبی، دو فایده نصیب مروجانش کرد.
اول اینکه توانستند میدان ادب را به یکی از فضاهای عمدۀ تبلیغ ایدئولوژی مبدل کنند و از این کار برای گردآوری مرید بهرۀ فراوان ببرند. اگر تحقیقی در این باب انجام شود، معلوم خواهد شد که تعداد آنهایی که با خواندن آثار پیش پا افتادۀ ادبی از «چگونه فولاد آبدیده شد» تا «ماهی سیاه کوچولو»، دنبال ایدئولوژی چپی افتاده اند، بیشتر بوده است یا آنهایی که پس از خواندن آثار تئوریک، چنین گرایشی را برگزیده اند.
تولید کنندگان این قبیل آثار هم که در حقیقت آلت عامیانه کردن یک ایدئولوژی سیاسی بودند، از زحمتی که در این راه کشیدند، بسیار منتفع گشتند. از آنهایی که خود قابلیتی داشتند گرفته، تا خرده پا هایی که اصلاً استعدادی در بساط نداشتند. گروه اول به آسانی صاحب شهرتی بیش از استحقاقش شد و به علاوه برای حذف رقبا پشتیبان یافت و گروه دوم به نامی رسید که اصلاً لیاقتش را نداشت.
حاصل «هنری» این توسعه طلبی ایدئولوژیک، تولیداتی شد که در جمع قرار بود بیانگر رئالیسم سوسیالیستی و متعهد به خدمت به طبقۀ پیشرو تاریخ، یعنی پرولتاریا و پیشاهنگ این طبقه، یعنی احزاب چپ انقلابی، باشد و در عمل چیزی شد که فقط لایق نام ادبیات «گدا گشنه ای» است. ادبیاتی که قرار بود ظلمی را که بر فرودستان میرود، تصویر کنند و احیاناً شرح آگاهی انقلابی آنها را بپروراند، ولی تنها کاری که کرد، ترویج یک تصویر ناقص و نادرست و پر نکبت از بخشی از جامعۀ ایران بود و تقلیل دادن غنای بیحد رئالیسم، به این تصویر کج و معوج که با ارجاع به شعارهای سیاسی و اکثراً با نوشتن از روی دست دیگران، شکل گرفته بود. رسیدن به این حاصل بی ارزش، نتیجۀ منطقی پیروی از مکتبی بود که میگفت هنر باید واقعیت را از روی ایدئولوژی ببیند و تصویر کند، نه با نگاه کردن به خود آن. به این ترتیب، بازار ادب ایران از اجناس بنجلی انباشته شد که هم مزاحم نقد سالم ادبی است و هم رشد سالم ادبیات.
خلاصه اگر این همکاری دوجانبه برای اصحاب ایدئولوژی، چه سیاست باز و چه ایدئولوژی پرداز، فایده داشت، با تقلیل دادن ادبیات به حد شعار سیاسی و آنهم سیاستی بی ارزش و بی عاقبت، به خود ادبیات لطمۀ عمده زد و ذوق بسیاری را، اعم از تولید کننده و مصرف کنندۀ آثار ادبی، فاسد نمود.
این توسعه طلبی برای چپگرایان فایدۀ دیگری هم داشت که نباید دستکم گرفت: تبدیل کردن هنر و بخصوص ادبیات به میدان عقب نشینی ایدئولوژی. به این ترتیب که هرگاه امکان عرضه و تبلیغ ایدئولوژی آنها در ایران مختل گشت، امری که به دلیل اختناق سیاسی، زیاد هم پیش آمد، چپگرایان توانستند با پناه بردن به حوزۀ هنر، هم شبکۀ ارتباطی خود را حفظ کنند و هم به ترویج نظرات سیاسی خویش ادامه دهند. بهترین نمونۀ این وضعیت قطبی شدن میدان مباحثات ادبی بر سر شعر نو و کهن است که طی چند دهه به میدان رودررویی چپگرایان با حریفان تبدیل شده بود و به همین دلیل، تب و تاب آن با تحولی که انقلاب در صحنۀ سیاست ایران ایجاد کرد، تقریباً به خاموشی انجامید. این تغییر ناگهانی نشان داد که سوخت اصلی آن بحث داغ را دلمشغولی های سیاسی تأمین میکرد، نه ادبی.
بعد از انقلاب، چپگرایانی که از میدان سیاست رانده شدند، نتوانستند به آسانی قبل به حوزۀ ادبیات عقب نشینی کنند. نه به دلیل سلامت ناگهانی بازار ادب، بل به این دلیل که دستمایۀ ایدئولوژیک آنها، بعد از انقلاب از رونق افتاده بود و پس از سقوط اردوگاه سوسیالیسم، به کلی بی اعتبار شده بود. آن مقولات و معیارهای ابتدای و بسیط و بی رمقی که چند دهه در بازار ادب ایران برتری فروخته بود، به ناگهان بی ارزش شد. ولی عادت قدیم که تعیین تکلیف برای ادبیات بود به اتکای سیاست، بر جا ماند.

دگردیسی
معیارهای جدیدی لازم بود که پس از مدتی کوتاه و با توجهی سطحی به تئوری های ادبی رایج و خواندن چند مقاله و حداکثر یکی دو کتاب که در دسترس همه هست، با همان محدودیت های فکری و آسانگیری سابق و تحت تأثیر همان سلیقۀ سیاسی، فراهم آمد و به سرعت به کار گرفته شد. فقط این بار که پایگاه سیاست از دست رفته بود، چپگرایان ناچار شدند به حوزۀ ادب که آن موقع حیاط خلوت خانه میشمردند، اسباب بکشند و در ته ماندۀ ملک، تفاخر صاحب خانگی بفروشند و به عوض تعیین سرنوشت برای تمام جامعه، به تعیین تکلیف برای هنر و هنرمندان قناعت کنند.
از میان این مقولاتی که مانند سابق، امکان موضعگیری سیاسی را در لفافۀ نقد ادبی فراهم ساخته و همانطور که انتظار میرود، الهام بخش آثار کم ارزشی هم شده است، دو تا را ذکر میکنم تا چند و چون این تحول روشن شود.
اخیراً یکی از نقد نویسانی که مدتهاست بنا به تقاضای بازار، در باب تجدد و ادبیات مقاله صادر میکند، در باب یکی از پرمدعا ترین نثر نویسان معاصر که سالهاست دوران بازنشستگی را میگذراند، مطلبی نگاشته و در آن، نثر این شخص را «دمکراتیک» خوانده! این حرف که بیانگر نظر مثبت نقد نویس نسبت به آن نثر است و متوجه جلب نظر مثبت خوانندگان، به نظر ظاهر الصلاح میاید. بخصوص در این دوره و زمانه ای که همه دمکرات شده اند. ولی بلافاصله این سؤال برای خواننده پیش میاید که اصلاً نثر دمکراتیک چگونه چیزی است؟ و اگر هم کاربرد صفت دمکراتیک در حق نثر معنایی داشته باشد، اطلاقش به نثری چنین پر باد، چه مناسبتی دارد. خوشبختانه دنبالۀ سخن مقصود نقد نویس را روشن میکند. این نثر دمکراتیک خوانده شده، چون قرار است خواننده را وادارد تا در آفرینش معنی، دنبالۀ کار نویسنده را بگیرد و همپای وی گردد!
البته باز این سؤال باقی میماند که کار ناتمام کردن، کجایش دمکراتیک است و اثر نیمه تمام چه مزیتی بر آثار ساخته و پرداخته دارد که سزاوار صفت دمکراتیک بشود؟ مگر اثر ادبی، مبل نیم ساخته است که چون ارزانتر و در دسترس همگان است، بشود «دمکراتیک» خواندش و سوار کردنش را هم بر عهدۀ خریدار گذاشت؟ چه منطقی میتواند خوانندۀ اثر هنری را همپای نویسندۀ آن بسازد؟ اگر اثر هنری در کار نباشد، خواننده از کجا معنی آفرینی میکند؟ و آخر از همه اینکه اگر این «آفرینش اشتراکی» معنایی هم داشته باشد، حسنش در چیست؟
یکی دیگر از نقد نویسان هم چند پیش نقدی نوشت بر یک اثر عمدۀ هنری مربوط به انقلاب که به مذاقش خوش نیامده بود و ایرادی که به آن گرفت این بود که در این رمان از «عدالت» خبری نیست! این حرف هم که نظر منفی نویسنده را به رمان و کوشش او را در کشیدن خواننده به این راه، نشان میداد، به نوبۀ خود ظاهر معقول داشت، چون باز هم کیست که طرفدار عدالت نباشد؟ عدالت هم مثل دمکراسی خواستار و طرفدار بسیار دارد.
اما این سؤال پیش میامد که اصلاً عدالت در رمان چه معنایی دارد و مگر وظیفۀ رمان نویس ترویج عدالت است که باید رمان را به تناسب این معیار غریب ارزیابی کرد؟ در اینجا مقصود نقد نویس این بود که در رمان، نظر راوی بر دیگر نظر های عرضه شده، غالب است، کاری که با عدالت سازگار نیست!
طبعاً باز این سؤال پیش میاید که چرا در اثری که به هر صورت حاصل زحمت و انعکاس بینش نویسنده است، باید نظری که نظر او نیست، همپای عقاید نویسنده عنوان گردد؟ مگر رمان «هاید پارک کرنر» است؟ اگر قرار باشد هر کس به جز نظر خودش، سخنگوی نظر همگان باشد که دیگر از شخصیت اثر هنری چیزی باقی نمیماند.

انگیزه کماکان سیاسی است
پیدا کردن پاسخ برای این دو سؤال در باب کاربرد نابجای مفاهیم دمکراسی و عدالت در نقد نویسی رایج ادبی که این دو نمونه فقط مشتی از خروارش بود، علیرغم ادعاهای پر طمطراق مروجان آن و پرشماری پانویسهایی که در باب ارجاع به این کتاب و آن مقاله، نثار خواننده میکند تا دهان ایرادش را ببندد، با ارجاع صرف به حوزۀ مفاهیم ادبی ممکن نیست. چون هرچند از تئوری های ادبی در کار نگارش این نقدها الهام گرفته شده، این وام تحت تأثیر پیشداوری های سیاسی نقد نویسان، قلب شده است تا اسباب قضاوت ارزشی و فتوای سیاسی را فراهم بیاورد، بر مبنایی که در ادبیات جا ندارد.
دوباره کاربرد این دو مفهوم را از نظر بگذرانیم تا مطلب روشن شود.
صحبت از دمکراسی به بهانۀ اشتراک خواننده در اتمام کار، در حقیقت منعکس کنندۀ دعوایی است که برخی نقد نویسان، بر سر تفسیر متن با آفرینندۀ اثر دارند. چون خوانندگان که پراکنده اند و نامعلوم، آنچه را که بخوانند و از خواندۀ خود برگیرند، در حوزۀ تجربیات شخصی آنها میماند و حداکثر در تماس با یکی دو آشنا عنوان میشود. آن کسی که برداشتش را از خوانده ها عمومی میکند و با همگان در میان مینهد، نقد نویس است. داعیۀ دفاع از حقوق خواننده، در حقیقت بهانه ایست برای اعتبار بخشیدن به نظرات منتقد و به اوست که فرصت میدهد تا نظر خود را همپای آفرینندۀ اثر به شمار آورد. وگرنه، دمکراسی، تا آنجا که به ادبیات مربوط است، آزادی نویسنده است در آفرینش و عرضۀ آثارش و آزادی خواننده در دسترسی به آثاری که طالب آنهاست، نه اشتراک در آفرینش دیگران. این آفرینش اشتراکی بهانه ایست تا برخی منتقدان، با اتکای بدان، برای عرضۀ باید و نباید هایی که اصلاً ربطی به ادبیات ندارد، محملی پیدا کنند و برای تحمیلشان به دیگران، مسند قدرتی بتراشتند. بیجهت نیست که این قبیل نقد نویسان مروج آثار ناقص الخلقۀ ادبی شده اند. این آثار به آنها فرصت میدهد تا آنچه را که میخواهند، از دل اثر بیرون بکشند، گاه برای نویسنده کرامات بتراشند و در عوض حرفهای خود را به پای او بنویسند و خواننده را هم با اسباب تئوری مرعوب سازند.
برویم بر سر عدالت. این عدالتی که قرار است به صورت مسلط نبودن یک دیدگاه بر رمان بروز کند، اصلاً «عدالت» نیست، همان «برابری» است که معرف حضور همه هست. برابری هم نه در حوزۀ سیاست که پایگاه صدور آن شده، میتواند به جای عدالت بنشیند و نه در رمان که اصلاً جای عرضه اش هم نیست. عدالت در حوزۀ ادب یک معنای درست دارد و آن در زمینۀ ارزیابی آثار ادبی است، بر اساس معیارهای زیبا شناختی و به قصد تمیز سره از ناسره. در این زمینه هم کاربرد معیار سیاسی، از هر قسم که باشد، مخل قضاوت سالم و «عادلانۀ» ادبی است و خاصیت دیگری ندارد.
خلاصه کنم. این دمکراسی و عدالتی که برخی سخنگویش شده اند و با جا کردن آنها در زمرۀ مقولات ادبی، بازار خود و مشتی آثار کم ارزش را گرم نگه داشته اند، در حقیقت جایگزین همان مقولات کهنه و بی اعتبار نقد مارکسیستی است که سالها به عده ای بی صلاحیت مجال داد تا در میدان ادب عرض اندام کنند و برای آثار نازل همفکرانشان تبلیغ نمایند. چون حزب پیشرو و حرکت یکسویۀ تاریخ و تعهد ملازم با این دو از دور خارج شده، صحبت از دمکراسی و عدالت را در میان آورده اند که مقبول همه است. ولی از نزدیک که نگاه کنید، میبینید علیرغم ادعای بریدن از ایدئولوژی سابق، دمکراسی شان همان دمکراسی خلقی است که در آن گروهی به اسم تودۀ محروم، بر همه حکم میراندند و عدالتشان هم چیزی نیست، جز برابری همگان و برابرتر بودن خودشان.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2451