تخم شراب- اسماعیل شاهرودی (آینده)
تا نام او( حسنعلی جعفر)

بر لوح این زمانه بماند به یادگار،

نام مرا نوشت به دفترچه خیال

و آن شب که مست بود

عکس مرا کشید

اما به جرم لذت یک لحظه پدر

یک چند در عذاب به سر برد مادرم

بعد از هزار رنج

فارغ شد ازکشیدن بار من عاقبت

و من

تا چشم های خویش گشودم

دیدم که شیرخواره دامان آن زنم،

دیدم که با کلاف نخ آنچه هست و نیست

خواهم به اوج آسمان برسانم

پرواز بادبادک خود را



تخم شراب بودم و بیچاره مادرم

دایم ز دست من

در اضطراب بود

ناچار

آن اشتباه کار

تا وا رهد ز شور و شر من( به قول خود)

دستم گرفت و سوی مدرسه ام راند



در مدرسه به خاطر ساری که از درخت

بیخود پریده بود،

آشی که گرم ماند

بسیار بوته گل که معلم ز چوب خویش

بر پای من نشاند



هر وقت کاغذ و دوات فریدون

یا دفتر و کتاب منوچهر

بر جای خود نبود،

هر کس چو من لباس مندرسی داشت، مدرسه

می شد به او ظنین،

اما من این میانه نمی دانم از چه رو!

بی اعتنا به این همه بودم

تا کار درس را

چون سنگ کندم از جلوی پای زندگی!



در زندگی

چندی به گردش فلک و ( چرخ کجمدار)

بودم امیدوار.-

هر جا نشانه ای ز دری بود کوفتم،

لیکن ز پشت در

هرگز کسی به درد دلم پاسخی نداد

با آن که پای من

چون دست های شاه( ندانم چه چیز)...شیر

تا عرش رفته بود،

ماندم جدا همیشه من از کاروان پول



باری، به راه ها

آنها که کوله ای ز طلا بار داشتند

پا را به روی شانه من می گذاشتند

و من

در آن زمان به راه

بودم خری که بار طلاهای دیگران

بر دوش می کشید

آخر که پای آبله دارم ز راه ماند

ویلان به شهرها سگ آواره ای شدم



قلاده ای به گردن من این زمان نبود

تا هر کجا که صاحب من خواست

زان سو گذر کنم،

یا پشت یک حصار بمانم در انتظار

تا هر زمان که عابری از راه خود گذشت

در باب خویش از ته بستر خبر کنم



اینک منم!

( محصول زحمت حسنعلی جعفر)

آواره ای که همچو پدر ناشناس ماند،

هرگز ولی چو او

در انتظار لقمه نان با دو چشم مات

بر دست صاحبان طلا زل نمی زنم

زل می زنم ولی

دائم به چشم باز

بر دست مردمان بی سر و بی پا،

زیرا به عقل ناقصم از سال های سال

جستم به دست خلق

راه نجات نوع خودم را
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2252