قهرمان بهرمان - داستان مردی که پراگماتیک بود- بقلم هپلی
حکایت ملا را شنیده اید که سوزن بخودش می زد و بعد داد و فریاد می کرد حکایت من شده. این کنجکاوی بلایی نبوده که سر من گردن شکسته نیاورد. آخرینش را جانم برایتان بگوید خواندن کتاب قطوری از سردار سازندگی در 800 صفحه است آنهم با عنوان «اعتدال و پیروزی» !؟
یکی نبود بگوید: آخر مردحسابی بیکار بودی ؟ قحطی کتاب بود ؟ چه مرگت بود ؟ ولی همانطور که عرض کردم به این مرض دچارم و کاریش هم نمی شود کرد. اما از طرف دیگر برای دلداری خودم می گویم مملکت 38 سال روی سبیل نداشته ی این بابا می چرخد، باید ببینیم هدف او از نوشتن خاطرات چیست ؟ خدا را چه دیدی شاید کلید و راز و رمز سبز و بنفش را یکجا پیدا کردی. ولی کتاب را که باز کردم در همان صفحات اول پی به اشتباه خودم بردم. هر صفحه کتاب یکی دو تا تاریخ داشت با دوسه سطر که فلانی آمد استمداد خواست و یا فلانی استمداد کرد و رفت !!؟
درستکاری سردار که معروف است. در جمهوری اسلامی هم که هیچ چیز بعید نیست و دستکاری در هر سند و کتابی شرعاً جایزاست. فکر میکنم طرف تقویم سررسید نامه اش را به نام خاطرات کتابسازی کرده که هم سر فرصت حسابهایش را مرور کند، هم باز کلاه سر ملت کتابخوان بگذارد. در این حیث و بیص بودم که چشمم به این توجیه قهرمان بهرمان افتاد :
« خاطرات روزانهام را هرشب در یک صفحه تقویم مینویسم، اما مسائل مهمی در کشور هست که هم نوشتن آنها و هم ننوشتن آنها خوب نیست. به خاطر مصالح امنیتی و مصلحت کلی کشور نمیخواهم آنها را در خاطرات روزانهام بنویسم که بعضاً افرادی به آن دسترسی دارند. اینگونه مسائل را در تقویم کوچک که معمولاً همراهم است مینویسم تا فراموش نشود. هنگام چاپ خاطرات، این دو متن البته اگر مصلحت کتمان برطرف شده باشد تلفیق میشوند.»
جمله های پربار سردار هم که مانند ریشش یک خط در میان معنی می دهد. آیا می خواهد بگوید از نزدیکانش ایمن نیست؟ یا خانه اش تفتیش می شود ؟ خوب اگر اینقدر اما و اگر دارد، این کتاب برای چه کسانی نوشته ؟ اگر مردم نامحرم هستند خوب این تقویم و سررسید را در همان جیب خودش نگه می داشت و زحمت چاپ نمی کشید. مصلحت نظام شنیده بودیم، حالا مصلحت کتمان هم اضافه شده. آری گویا حقیقت تلخ اینست ؛ اینقدر برای این سردار سازندگی، مردی برای تمام فصول، تالیران ایران و امیرکبیرثانی ، پاپوش دوخته اند که مجبور شده به جای خاطرات تقویم خانه اش را چاپ کند، آنهم نصفه و نیمه. می گویید نه ؟ شاهد مدیر نشر معارف انقلاب که فرموده اند : « کتاب خاطرات سال 69 آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی پس از آماده سازی در اختیارشان قرار گرفت و مواردی که به اعتقاد ایشان خط قرمز بود از کتاب حذف شد.» قبلا که یک سری بخاطر مصلحت کتمان حذف شده بود، حالا هم بخاطر خط قرمزها برخی مطالب حذف شده پس بقول لرهای خودمان دیگر گی مانده؟ البته اگر اینها هم حذف نشده بود نمیدانم حجم کتاب چه شده بود و که میتوانست بلندش کند، چه رسد به خواندن.
از این حرفها گذشته، حالا نشر معارف انقلاب دیگر چه صیغه ای است ؟ خودمانیم من دیگر از این همه ادارات جورواجور و تودرتو و بلانسبت خرتوخر سر درنمی آورم، نکند وزارت ارشاد اختصاصی ملایان اسمش نشر معارف انقلاب اس؟ مثل دادگاه ویژه روحانیت. به هر حال شایعه زیاد است حتا شنیده شده بدخواهان به رهبری گفته اند وقتی رفسنجانی کتاب می نویسد سفیر انگلیس به رقص می افتد و نتانیاهو دنبک می زند؛ یکبار هم این گفته ی او را که « ما سرجنگ با اسراییل نداریم» به عنوان مدرک ذکر کرده اند؛ غرض ورزی که شاخ و دم ندارد و فراموش کرده اند سلطان پراگماتیسم می داند کدام حرف را کجا و کی بزند و اصلاً از یاد برده اند که هم او بوده که گفته :« استعمال یک بمب اتم در داخل اسرائیل هیچ چیزی باقی نمی گذارد اما در دنیای اسلام آسیب فقط می زند و این اتفاق دور از عقل نیست. » و در یک مصاحبه هم آن را تکمیل کرده بود که «ایران از ابتدا به دنبال سلاح هسته ای بوده و هیچ گاه از این تصمیم بازنگشته است.»
حالا کاملاً هم نباید ناامید شویم چون یکی از آقازاده های ایشان هم توضیح داده که « گرچه کتاب با 22 سال تأخیر چاپ شده ولی هنوز هم خط قرمزهایی وجود دارد و شاید در بیست سال آینده بتوان در تجدید چاپ کتابها آن موارد حذف شده را اضافه کرد.» خوب خدا را شکر ؛ نگرانی رفع شد، از حالا برای بیست سال دیگر هم مشتری را در آب نمک بخوابانید برای همین قبیل چرندیات. دوراندیشی خانواده ی بهرمانی شایان تحسین است که در حقیقت برای نسل های پنجاه سال بعدشان قصه ها ی بی سروته به یادگار می گذارند و برای وراث حق تألیف.
حال مانده ام معطل که چرا نام این سررسید نامه را «اعتدال و پیروزی» گذشته است ؟ کسی که بوقلمون الاسلام است و هر روز یک الم شنگه بپا می کند، چرا اسم کتابش را گذاشته اعتدال ؟ اگر اسمش را « استخوان لازی زخم » می گذاشت بهتر نبود؟ یا همان «خاطرات بوقلمون» به ویراستاری ارادتمندان بوقلمون. احتمالاً از همین شعارهای انتخاباتی روز الهام گرفته، خواسته همان ساده لوحانی را که به خیال بهتر شدن زندگیشان به نوچه های او رأی می دهند، بکشد طرف کتاب. هر کس بخرد سکه ای میافتد در قلک که خودش غنیمت است، یک وقت دیدی خرج تحصیل مهدی همینجوری تأمین شد.
برویم سر مطلب و نگاهی به این تقویم حاج آقا بکنیم ببینیم چه ها گفته:
برخی قسمت های کتاب مربوط به تفریحات مفید خانواده سردار سازندگی است :
جمعه 14 اردیبهشت 1369
ساعت شش و نیم صبح به همراه عفت و محافظان به سد لتیان رفتیم ؛ برای استراحت جای خوبی است. از زمان رژیم شاه مانده است [انگار اثر باستانی است] فاطی ، فائزه ، محسن و بچه ها هم بعداً آمدند.
سه شنبه 1 خرداد 1369
صبحانه را با حاجیه والده و همشیره ها – فاطمه و صدیقه – صرف کردم. به یاسر و مهدی گفتم آنها را برسانند و به دفترم، رفتم.
خواندن این بخش برای نسل های بعد آرام بخش و آموزنده است ولی متأسفم که هیجانی ندارد ؛ سد رحمت به خاطرات ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه که مثلا می نوشتند:« دیشب به بواسیرمان زالو انداختیم. خون بسیاری آمد.» که دستکم هم آموزنده بود و هم اطلاعات پزشکی داشت.
جمعه 23 شهریور 1369
درمنزل بودم. بیشتر وقت به استراحت گذشت. فائزه پذیرایی می کرد. عفت ، فاطی ، مهدی و یاسر در سفر هستند. استخر را آب کردم و قدری شنا نمودم. به دستور دکتر ها ، برای رفع کمر درد ، شنا می کنم.
په نه په، ما فکر کردیم داری برای المپیک تمرین میکنی! خدا را شکر رفسنجانی اینقدر رفاه و آسایش دارد که به تفریحات مفید بپردازد و بروبچه هایش به اسکی دیزین بروند و البته گارد محافظ مخصوص هم دارند که دایره نکیرات و منکرات مزاحم نشود. البته این رفاه مختص سردار سازندگی نیست بلکه همه ی ملایان الاغ سواردیروز اکنون بنز سوار شده اند آن هم ازنوع ضد گلوله. مثلاً در وصف اقای جنتی و قصر و جاکوزی وی حدیث بسیاری بر سر زبان هاست. خداییش یک عکس آقای جنتی که روی مبل سلطنتی نشسته دست بدست می گردد با چس مثقال قد و قیافه چنان نشسته غلط بکند میرزا قشمشم ! نمیدانم چرا تا این هست به احمدی نژاد میگویند میمون. خوب خوش بحالشان ، ما که بخیل نیستیم لابد برای آنها حلال است و برای کارتن خواب ها و معلمان و کارگران حرام ؛ نمی دانم چرا و چطور ناگهان این حرف سردار در خطبههای نماز جمعه تهران ( 27/4/1365) به یادم افتاد که گفته بود: قشر مرفه خوشحال باشد که اجازه دادیم در جامعه بمانند و زندگی کنند !!؟
البته منظور ایشان قشر مرفه طاغوتی است واگرنه سردار و همپالکی هایش هرچه دارند کمشان هم هست.یادتان باشد که این را سردار اعتدال گفته است.
سردار سازندگی همانطور که خامنه ای را به دروغ به جانشینی خمینی برگماشت، مجوزصدور قرارگاه خاتم الانبیا را هم که مزین به امضای ایشان است گراور کرده تا به برادران سپاهی یادآوری کند او بوده که سور و سات برادران قاچاقچی را رو به راه کرده. حال اگر آنها نمک خورده و نمکدان شکسته اند خود دانند.

اما برخی جلسات مهم است که گرچه طبق معمول به اشاره ای اکتفا کرده اند، حکایت از بزرگواری و سعه صدر و انتقاد پذیری سردار و رهبری دارد:
یکشنبه 16 اردیبهشت 1369
شب با رهبری جلسه داشتیم. درباره صحبت های روز چهارشنبه ایشان ، به خاطر حمله تند علیه یک نویسنده ی معمولی صحبت شد.
این نویسنده معمولی بینوا کسی جز گل آقا(کیومرث صابری فومنی) نبود که به طعنه در طنزی چند خطی از مذاکره مستقیم (آمریکا) سخن گفته بود. پس از انتشار این طنز، حضرت رهبری خامنه ای طی سخنرانی بدون نام بردن از گل آقا به او پاسخ داده بود و مثل این که آن را هم کافی ندانسته و رهبران جمهوری اسلامی جلسه ای برای اسفالت دهان طنز نویس تدارک دیده بودند. خدا را شکر نویسنده معمولی بوده و مورد توجه بیت رهبری، اگر غیر از این بود به سرنوشت محمد مختاری و پوینده و سیرجانی و... دچار می شد.
کتاب پر است از استمداد صغیر و کبیر و امرا و سفرای داخله و خارجه است که به سردار مراجعه می کنند و استمداد می طلبند و ایشان بدادشان می رسد. البته کتاب به عکس های سفرا و وزرا یی که به ملاقات ایشان آمده اند آراسته شده است تا خواننده بتواند چهره ها را مقایسه کند و ببیند چه کسی خوشگلتر است.
پنج شنبه 3 خرداد 1369
ملاقاتی با مدیران استان قدس رضوی داشتم. گزارش وضع دادند و استمداد کردند ؛ وعده ی کمک ارزی دادم.
کمک به مستضعفان یعنی همین ! جالب اینجاست که در زیر نویس نیز ایشان از عملکرد مطلوب آستان قدس رضوی اظهار رضایت کرده «آستان قدس بحمدالله شکل منسجم ومناسبی دارد و گردش پول 200میلیارد ریالی در این آستان ، نشان دهنده ی مدیریتی نیرومند و قوی است» خدا را شکر مدیریتش قوی است که باز هم نیازمند کمک های ارضی و سماوی است. مثال کله پز برخاست و بجاش سگ نشست در مملکت ما صدق می کند ؛ شاه رفت و بجاش رفسنجانی و خامنه ای نشستند که خلیفه گری را باب کنند و بقول معروف از کیسه خلیفه حاتم بخشی کنند.
دوشنبه 7 خرداد 1369
آقای علی اکبر مسعودی خمینی آمد از کشف گنجی خبرداد و خواستار بهره برداری از آن شد؛ گفتم این گونه ادعا زیاد شنیده و گفته می شود که معمولاً تاکنون نادرست بوده است ؛ تاکید برصحت مطلب داشت. قرار شد از طریق مرجع قانونی آن ، سازمان میراث فرهنگی اقدام شود.
اگر مشتاق خبری از گنج هستید متأسفانه در این سررسید نامه خبری در این مورد از «غارتگران میراث فرهنگی» داه نشده است و فقط جعلی بودن آن ذکر شده تا مردم پاپی نشوند و دست زیاد نشود.
چهارشنبه 9 خرداد 1369
خانواده آقای مهرداد کوکی که به اتهام آتش زدن کتابفروشی پنگوئن ، ناشر کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی ، در انگلستان زندانی است ، آمدند. به آنها گفتم اگر مسأله را سیاسی کنند ، ممکن است آزادی اش مشکل تر شود و انگلستان بهای بیشتری بخواهد.
طبعاً این تهمت که این آقای مهرداد کوکی را خدای ناکرده سردار کوک کرده است، قویاً تکذیب می شود.
شنبه 12 خرداد 1369
آقای صادق خلخالی نماینده قم آمد. از قطع 250 هزار تومان که در زمان تولیت آقای مولایی به مدرسه حکیمیه تحت اداره او داده می شده واکنون آقای ری شهری[ تولیت آستان حضرت عبدالعظیم حسنی] قطع کرده است ناراحت بود و از من استمداد کرد.
اخاذی صادق خلخالی از خانواده ی اقلیت های مذهبی و معتادان و... واقعاً کفاف مخارج را نمی داد و سردار باید مساعدت میکرد. ماشاالله به هر جا که برسند، گدایی فراموش نمیشود.
یکشنبه 20 خرداد 1369
کتاب ها و اسناد شخصی به نام تقی ؟ را آورده بودند ، به اتهام این که این شخص ، اسناد اصیل و کتاب های خطی نفیس را از کشور بیرون می برد.
از کتاب ها و اسنادی که پیدا کرده و آورده اند جرم باید محرز باشد ولی از این که نام خانوادگی این شخص ذکر نشده ناراحت نشوید فقط برای حفظ آبروی ایشان است که تقی از خویشان و همکاران یاسر بوده وبا برادران قاچاقچی میراث فرهنگی کار می کرده و به همین علت مشمول قانون مصلحت کتمان شده است. معلوم نیست چرا هر چه مربوط به دزدی چیزهای سبک وزن و سنگین قیمت است، به جای رفتن به شهربانی و ژاندارمری و... مستقیماً به استحضار سردار میرسد! احیاناً با حمل اجناس به محل!
شنبه 26 خرداد 1369
در اخبار رادیوهای خارجی ، خبر تصفیه اختلافات ایران با برخی از شرکت های نفتی ، به گونه ای نقل شده بود که انگار ایران امتیازی داده است. با آقای آقازاده (وزیر نفت )، تلفنی گفتم خبر را به صورت کامل بگویند که آمریکایی ها از ادعای خودشان تنزل کرده اند.
اگر منتظر هستید توضیحی در مورد این معاملات با شرکت های نفتی ببینید کور خوانده اید ؛ متاسفانه این هم شامل مصلحت کتمان می شود. اگر خبرش دربیاید در نشریات خارجی خواهد بود که رشوه های کلان را رو میکنند.

یکشنبه 5 فروردین 1369
(در سفر به بشاگرد) به یک کپر در منزل اقای ابراهیم ملک پور رفتم. پس از مذاکره و احوالپرسی و دادن عیدی ، شاگردان دختر و پسر مدرسه آیت الله حایری شیرازی سرود خواندند. از آنها سئوالاتی پرسیدم و امتحان کردم. وعده دادم که از محل درآمد جزیره کیش به جای کپرها ، خانه بسازیم.
در اینکه جزیره کیش ملک طلق ایشان شده شکی نیست، این هم بالاخره از آثار دوره ی شاه است که باقی مانده، وعده به کپرنشینان هم باقی خواهد ماند برای نظام بعدی، بالاخره هر کس باید ارثی بگذارد.
یکشنبه 27 خرداد 1369
با هلی کوپترها ، در راه نیشابور به روستای «شم آباد» از توابع بخش سلطانیه سبزوار رفتیم. بلدچی نتوانست محل را نشان دهد. مدتی هلی کوپترها سرگردان بودند تا محل را پیدا کردیم. این روستا با 220 خانوار ، حدود پنجاه شهید و مفقود و اسیر دارد. برایشان صحبت کردم و وعده ی کمک به عمران روستا و ساختن بارگاه برای شهدا و ساخت دبیرستان دادم.
در زیرنویس نطق مبسوط ایشان را نقل کرده اند که فرزندان من هم به جبهه رفتند ولی کشته نشدند! البته شاید منظور جبهه فرهنگی بوده است که در طی این سال ها فرزندان در اروپا و بویژه انگلستان در جبهه ی نبرد حق با باطل مشغول بوده اند. به هر حال پیدا کردن آکسفورد روی نقشه آسانتر است تا شم آباد در سلطانیه ی سبزوار.
سه شنبه 29 خرداد 1369
آقای سید حسن طاهری خرم آبادی آمد گفت کسی مدعی کشف گنج در مازندران است. گفتم از از اول انقلاب این گونه ادعاها زیاد آمده که هیچ یک به نتیجه نرسیده و آخرین نمونه با معرفی آقای مسعودی خمینی بود.
به هر صورت هر چه گنج باشد اول به عرض ایشان میرسد، چه درست و چه نادرست. فقط همینهایی را که پوچ درآمده نوشته، باقی مشمول خطوط قرمز بوده است.
سه شنبه 9 مرداد 1369
آقای علی فلاحیان وزیر اطلاعات آمد. گزارش از باندی فاسد را آورد و از عدم همکاری وزارت امورخارجه شکایت کرد.
خوب مشخص است که این باند «فاسد» در خارج از کشور است و باید از بین برود و همکاری وزارت امورخارجه لازم است که می دانیم در ترورهای بختیار و میکونوس و.. با کوشش سردار اصلاحات این همکاری ها تنگاتنگ بوده است.
یادمان هم باشد که وقتی در هنگام افشا شدن قتل های زنجیره ای گاهی هم صحبت از محاکمه فلاحیان می شد و وزیر اطلاعات فقط یک جواب داشت : من به آقای رفسنجانی سنجاق شده ام. فقط نگفت به کجایش سنجاق شده.
دوشنبه 29 مرداد 1369
آقای محسن رفیق دوست رئیس بنیاد مستضعفان و جانبازان آمد و برای فروش عتیقه جات بنیاد و وارد کردن اجناس استمداد کرد.
رفیق دوست در فروش عتیقه جات با سردار سازندگی رفیق بود و در امور گنده تر بنیاد مستضعفان با رهبر جمهوری اسلامی. باز هم معلوم نشد که ای بابا سردار است یا مالخر است که هر چه جنس دزدی باشد میاورند پیش او.
پنجشنبه 1 شهریور 1369
عصر به مناسبت هفته دولت همراه اعضای دولت به ملاقات آیت الله خامنه ای رفتیم. من و رهبری صحبت کردیم. همان جا نشان درجه یک فتح را به من دادند ؛ پذیرفتم. مدتی پیش می خواستند بدهند، مناسب نمی دیدم ، ولی با پیروزی های جاری قابل قبول شده بود.
در واقع برای کسی که جنگ را 8 سال طول داده و از کشته پشته ساخته و برای جمهوری اسلامی عمر دوباره خریده این نشان قابلی ندارد.
شاید باور کردنش برای بعضی ها سخت باشد ولی رهبران جمهوری اسلامی بسیاری از معضلات خود را درخواب و با راهنمایی های مردگانشان حل وفصل می کنند:
شنبه 8 اردیبهشت 1369
رهبری گفت ، شب عید نوروز ، بعد از شنیدن پیام های نوروزی از تلویزیون خواب ر فته و امام را خواب دیده اند که معترضانه و دوستانه به ایشان گفته اند، چرا در پیام نوروزی اسم رئیس جمهور را نبرده اندو ایشان جواب داده اند ، فردا در صحبت عید جبران می کنند.
که در زیرنویس آمده که خامنه ای جبران کرده ولی مثل این که بعداً تیغ امام کند شده یا دیگر به خواب خامنه ای نیامده چون همه می دانند رهبر میمونی بنام محموتی را به رفسنجانی ترجیح داده است.
اما در تعبیر و تفسیر این یکی خواب درمانده ام و امید راهنمایی دارم.:
چهارشنبه 22 فروردین 1369
بعد از خوردن سحری و نماز ، خوابیدم. خواب دیدم بند تسبیحی که در دستم بود، در نقطه ی اتصال به شیخ بالا [شیخ پایین هم لابد همان آیت الله تناسلی است] قطع شد و چند دانه در رفت. بیدار شدم ؛ در فکر تعبیر بودم که باز خوابم برد. خواب دیدم با هلی کوپتر از فضای منطقه ای که شبیه یک دره بود ، گذشتیم. در قسمت پایین ، اشجار سرسبز و گل و گیاه بود. در قسمت بالا صخره های خشک و سنگی و جاده های کوهستانی ، باغستان را به صخره ها وصل کرده است. ماشین هایی هم در حرکت بودند که به بالا بیایند، یکی از کامیون های بزرگ به صخره خورد و منحرف شد و راننده اش که دارای قد بلند ، خوش تیپ و خوش اندام بود ، افتاد و مرد. متاسفانه همه مسایل و مناظر جنبی و مربوطه را به خاطر ندارم ؛ فقط یادم است که پس از این حادثه ، در خواب حالتی مخلوط از حزن و اندوه و نوعی رضایت داشتم ؛ خداوند خیر پیش بیاورد.
این که سردار سازندگی شرحی مفصل به این خواب داده است واقعاجای قدردانی دارد چون بسیاری از مسایل کشور را در این خواب حل و فصل کرده است اما یک نکته را من هنوز سردرنیاورده ام و آن توصیف راننده کامیونی که دارای قدی بلند و خوش تیپ و خوش اندام بوده است. اولاً وقتی کامیون چپ میشود که فرصتی برای برانداز کردن راننده نمیماند. دوم اینکه برخی خواب سوفیالورن و بریژیت باردو می بینند و بقول خودمانی ها حال می کنند. ایشان با خواب یک راننده کامیون قد بلند و خوش تیپ و خوش اندام حالی به حالی می شوند و اینکه چرا مردنش مخلوطی از حزن و اندوه و نوعی رضایت ایجاد کرده است. به هر صورت با نشانی هایی که دیده و داده، خیالش راحت شده که یاسر و مهدی نبوده اند. امیدوارم آنهایی که از روانشناسی و روانکاوی بهره ای دارند به حل این معما نایل آیند.
به هر صورت این کتاب بزرگداشت رفسنجانی است توسط خود رفسنجانی. باز صد رحمت به شاه که اقلاً این حرف ها را می داد شجاع الدین شفا برایش بنویسد که نوشتن بلد بود. نویسنده خواسته بگوید همه ی امور بر مدار ناف وی می چرخد و به همت اوست که خاتمی و روحانی رئیس جمهور می شوند و و او تنها نجات بخش عبور از بحران هایی است که خود او غالبا در آن سهم بزرگی داشته است. قدیم انقلابی بود، حال اعتدالی شده و در همه حال پیروز است.
امروز بسیاری از دشمنان آشتی ناپذیرش مانند عباس عبدی می گویند ما اشتباه کردیم که به رفسنجانی تاختیم ، این رفسنجانی آن رفسنجانی نیست یا مثل اکبر گنجی که می گوید این رفسنجانی آن رفسنجانی عالیجناب سرخ پوش دیگرنیست حالا ارغوانی شده! نمی دانم چرا بی اختیار یاد حرف شریف امامی می افتم که دم انقلاب می گفت من دیگر آن شریف امامی سابق نیستم. نمی دانم چرا کسی حرف آن بیچاره را باور نکرد.
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
یکشنبه، 19 ارديبهشت 139- 2016 May 8th Sun استکهلم
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2098