تراژدی مبارزه- سیاوش ایراندوست
ترساندن مردم ایران از مبارزه ی جدی برای برقراری دموکراسی در ایران به شیوه های گوناگونی و با تظاهر به دموکراسی خواهی صورت می گیرد و توجیه های دروغین اصلاح دیکتاتوری به دموکراسی و شمارش مضرات انقلاب و مذمت خشونت منتسب به مردم مبارز و بر حذر داشتن مردم از عواقب انقلاب در لفافه های دموکراسی خواهی دروغین، مد غالب روشنفکر نمایی شده است که حفظ سیستم حکومتی دیکتاتوری را خواسته یا ناخواسته هدف قرار می دهد. اما در هر صورت، تراژدی بزرگی است که در مبارزه برای آزادی و عدالت، ضد آن چیزی را به وجود آوریم که برای آن مبارزه کرده ایم.


تراژدی انقلاب اسلامی

تراژدی بزرگ انقلاب 1357 ایران این بود که روشنفکرانی عمدتاً برخوردار از نیت پاک، مقدمات راه را برای سیادت اسلامگرایان بر جنبش انقلابی مردم مهیا نمودند و مردمی پاک طینت، راه را برای به قدرت رسیدن فاشیسم اسلامگرایی سیاسی هموار نمودند.

در پی انقلاب 1357، ایران آزاد شده از یوغ دیکتاتوری اتوریتر پهلوی، به بند توتالیتاریسم اسلامگرایی کشیده شد. به قدرت رسیدن اسلامگرایی در ایران بازتاب جریانهای فکری و مبارزاتی منتهی به انقلاب اسلامی بود. نقش نهضت آزادی و نیروهای ملی-مذهبی در هموار ساختن راه قدرتگیری فاشیسم اسلامگرایی و تثبیت اولیه ی آن، بیشتر از نقش دیگر گروههاست، هر چند که از قربانیان اولیه ی نظام دیکتاتوری جمهوری اسلامی شدند.

باید در تحلیل نیروها و تحولاتی که استبداد دینی حاکم بر ایران را به وجود آورده اند، صریح باشیم. این امر ضروری است زیرا ما را قادر می سازد تا در مسیر درست مبارزه ی سیاسی برای برقراری دموکراسی در کشورمان حرکت کنیم. اما معدود نشانه هایی وجود دارد مبنی بر اینکه شهامت فکری داشته باشیم تا خطاهای خویش را بپذیریم. و به خود بقبولانیم که اگر تا به امروز در نابودی استبداد در میهنمان موفق نشده ایم، ممکن است در جریان مبارزاتمان دچار خطا شده باشیم. در نتیجه، بسیاری از آنان که خواستگاه مبارزاتی شان را به مراتب برتر از اسلامگرایی حاکم بر ایران می پندارند و صادقانه جنایتهای استبداد دینی حاکم را محکوم می کنند، در عین حال برای آرمانهایی که تحقق شان منجر به استبداد دیگری می گردد تلاش می کنند.

روشنفکران دینی که اسلامگرایی خویش را برتر از اسلامگرایی حاکم بر ایران می پندارند، و از «نزدیکی اسلام با حقوق بشر» سخن می گویند، نمی خواهند تحولاتی را منجر به استبداد دینی شده است، درک کنند؛ چرا که یک چنین درکی ممکن است گرانمایه ترین توهماتی را محکوم به تبعیت از آنها هستند، نابود کند.

اسلام سیاسی با واقعیتهای جامعه و حیات اجتماعی انسانها در تضاد قرار دارد؛ اسلام سیاسی و هرگونه اختلاط دین در سیاست، کاملاً غلط و بسیار متظاهرانه است و بسیاری از ناراستی ها و جنایتهای ناشی از به کارگیری آن با دروغهای بی شمار کوچک و بزرگ لاپوشانی می شود. دخالت دین در سیاست، به فاجعه و جنایتهای وحشتناک منجر می شود. فرهنگ مداری و مذهب مداری در سیاست، حاصلی جز استبداد در بر نخواهد داشت.

وقتی که مشقتهای چهارده سال زندان جمهوری اسلامی، و زندانی شدن همسر به خاطر فعالیتهای حقوق بشری، نتواند «یک فعال ملی-مذهبی با گرایش های روشنفکری مسلمان» را قانع سازد که اسلام سیاسی حاصلی جز دیکتاتوری ندارد، نوشته های انتقادی هم نمی تواند تأثیری داشته باشد که ایشان در پی آن هستند که «وقتی که تدابیر سرکوبگر حکام فعلی نظام جمهوری اسلامی گسسته شد، چطور کاری کنیم که این فضای دموکراسی و نیمه آزاد ایران استمرار پیدا کند»! آیا منظور از «استمرار فضای دموکراسی و نیمه آزاد ایران»، ادامه ی دخالت دین در سیاست ایران است اما به صورتی که مطابق میل اسلامگرایانی دیگر باشد؟ و این تنها یک مثال است.


ترساندن مردم از انقلاب

یکی از مواردی که دست آویز اسلامگرایان اصلاح طلب برای نفی انقلاب شده است، انقلاب فرانسه است! انقلاب فرانسه جنبه های منفی داشت ولی هیچکدام آنها جبراً از اصول پایه ی آن منتج نمی شد. اصل پایه ی انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه که تکیه گاه دمکراسی های مدرن است، حاکمیت ملت است. مشکل از درست اداره نشدن و مهار نشدن این اصل و دیگر اصول دموکراتیک آن بر می خاست که در نهایت نگذاشت انقلابیان آن روز بتوانند نظام سیاسی باثباتی برقرار سازند. قضیه ماند تا در حقیقت جمهوری سوم که در ۱۸۷۱ برقرار گشت و ثبات و جمهوری و دموکراسی را با هم آشتی داد.

مشکل اصلاح طلبان اسلامگرا بسیار ساده است: آنان برای توجیه اصلاحات ناموجود و ناممکنی که وعده اش را می دهند، استدلالی ندارند که عرضه کنند، به جایش می کوشند تا فکر و اندیشه ی انقلاب را از ریشه بزنند. جالب است که اکثرشان همانهایی هستند که سی و چند سال پیش در دوران جوانی به هر قیمت انقلاب می خواستند و بردند مملکت را به جایی که می بینیم. در حقیقت این اصلاح طلبان دروغین به این ترتیب می کوشند تا با ایراد گرفتن از انقلاب فرانسه از میراث نکبت انقلابی دفاع کنند که نه اصولش (و در صدر همه حاکمیت الهی) قابل دفاع است و نه در عمل کم جنایت کرده و بین اصول پایه ی آن و جنایتهایش هم رابطه ی منطقی صریح هست.

کوشش اسلامگرایان اصلاح طلب مذبوحانه است و به جایی هم نمی رسد، البته حوصله سر بر است. آنان از یادآوری انقلاب مشروطیت که در حقیقت ایران مدرن از دل آن زاده شد و تندروی داشت ولی ترور و دوره ی وحشت نداشت احتراز می کنند. آزادیخواهان ایران با جانفشانی هایشان از پس کودتای محمدعلی شاه بر ضد مشروطیت برآمدند اما با کودتای رضاخان و در پی آن با برقراری سلطنت استبدادی پهلوی، مشروطیت تعطیل گشت. همچنین دیکتاتوری اتوریتر سلسله ی پهلوی بعد از کودتای 28 مرداد 1332 بر ضد حکومت ملی و دموکرات مصدق، با تعطیل مشروطیت تا 16 دی 1357 تداوم یافت. از 16 دی تا 22 بهمن 1357 کوششهای بختیار برای اینکه مسیر انقلاب را به راه دموکراسی بیاندازد و جلوی برقراری دیکتاتوری نعلین را بگیرد، بی ثمر ماند. بدون انقلاب نمی شد از شر دیکتاتوری آریامهری خلاص شد، ولی لزومی نداشت که جایگزین دیکتاتوری اتوریتر، دیکتاتوری توتالیتر شود. می شد جایگزینش دموکراسی شود البته در صورتی که انقلابیان آن زمان به جای مجهول جمهوری اسلامی، دموکراسی می خواستند و هشدارهای بختیار را می پذیرفتند و می دانستند که حکومت دینی جز دیکتاتوری نمی تواند باشد، و به جای پیروی از خمینی، از بختیار حمایت می کردند؛ اما جمهوری اسلامی خواستند و به آن هم رسیدند.

در هر حال، انقلاب دورانساز ایران، انقلاب مشروطیت است که هنوز به پیروزی نهایی نرسیده است و با انقلاب لائیسیته ی مردم ایران برای براندازی دیکتاتوری اسلامگرایی و برقراری دموکراسی لاییک به پیروزی نهایی می رسد و استقرار نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لاییک جمهوری ایران، ثبات سیاسی و جمهوری و دموکراسی را با هم در کشور ایران آشتی می دهد.


اسلامگرایی آدمخوار است یا انقلاب؟

تعداد کشتگان انقلاب 1357 را با تعداد قربانیان نظام اسلامی مقایسه کنید تا دریابید که اسلامگرایی آدمخوار است یا انقلاب؟ نظام اسلامی برآمده از انقلاب 1357، به سرکوب خشن و کشتارهای عظیم دست زد، نه به این دلیل که از دل انقلاب بیرون آمده بود، از این جهت که ماهیتش چنین اقتضا می کرد: اسلام سیاسی با واقعیتهای جامعه و حیات اجتماعی انسانها در تضاد قرار دارد. دخالت دین در سیاست، به فاجعه و جنایتهای وحشتناک منجر می شود. حکومت دینی در هر شکلی، دیکتاتوری است و جز استبداد و جنایتهای ناشی از استبداد راه دیگری برای حکومت دینی نیست.

برخی هم به خیال خودشان قانون عمده ای برای انقلاب کشف کرده اند که گویا انقلابیان می دانند که چه را نمی خواهند اما نمی دانند که چه می خواهند. و به همین خاطر بعد از پیروزی انقلابیان به جان هم می افتند، چرا که آنان تنها در سرنگونی رژیم موجود با هم توافق کرده اند و بعد هر گروه می خواهد رژیم مورد نظر خود تشکیل شود و برای همین است که می گویند انقلاب فرزندان خود را می خورد. این نتیجه گیری استقرایی به عنوان قانون کلی و تعمیم آن به هر انقلابی درست نیست، ولی خالی از حقیقت هم نیست: راهکار برای اینکه انقلاب فرزندان خود را نخورد، در متنش آمده است که انقلابیان بدانند چه می خواهند، دنبال مجهولات و توهمات ناکجاآبادی نروند، و هدف و مقصد نهایی باید در متن استراتژی انقلاب و تاکتیکهای مبارزاتی انقلابیان برای سرنگونی دیکتاتوری، مشخص و واضح و قاطع باشد.

باید نظام سیاسی ایران را عوض کرد و نظام فعلی را با نظامی دموکراتیک (یعنی متکی به شراکت برابر مردم ایران در حق حاکمیت)، لیبرال (یعنی از همان نوعی که در مغرب زمین می بینیم، نه توهمی ناکجاآبادی: اسلامی یا خلقی یا قومی یا اشتراکی و …) و لاییک (یعنی با جدا کردن دین از سیاست که شرط برقراری برابری است و آزادی عمل کردن منطق سیاست)، جایگزین نمود.

انقلاب وسیله است و اگر سی و چند سال پیش از وسیله ای درست استفاده نکرده ایم، دلیل مناسبی برای نفرت همیشگی از آن وسیله نیست، به خصوص اگر تنها وسیله ی ممکن و در دسترسمان برای دستیابی به دموکراسی و آزادی و عدالت در کشورمان باشد. رهایی از چنگ دیکتاتوری جز با کامیابی در انقلاب امکان پذیر نیست.


پایان خوش

انقلاب سیاسی وسیله ای برای تغییر نظام سیاسی است که استفاده ی درست از این وسیله در جهت سرنگونی دیکتاتوری و برقراری دموکراسی است. برای اینکه مبارزه به تراژدی ختم نشود، باید استراتژی درستی را تا رسیدن به هدف مشخص در پیش گرفت، پیگیری استراتژی براندازی حکومت اسلامی برای برقراری دموکراسی لاییک در ایران لازم است. مقصد نهایی انقلاب باید از ابتدا روشن و قاطع باشد تا مردم برای رسیدن به آن بسیج شوند و بدانند که اصلاً چرا باید مبارزه کنند و برای رسیدن به کدام مقصد باید انقلاب کنند. ملت ایران تنها مرجعی است که توان براندازی دیکتاتوری و برقراری دموکراسی در کشور ایران را دارد. به وجود آمدن جنبش انقلابی و کاربرد تاکتیکهای کارساز در چارچوب استراتژی مشخص و پیروی آگاهانه از رهبری سیاسی که بتواند جنبش را از دیدگاه مشخص و روشن و تا حد امکان منضبط به مقصد برساند.

با نگارش و تصویب قانون اساسی نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لاییک جمهوری ایران، به مقصد نهایی انقلاب لائیسیته می رسیم و انقلاب و جنبش انقلابی و رهبری انقلاب در این نقطه پایان می یابد. در جمهوری ایران، مقامهای حکومتی از طریق انتخابات آزاد توسط ملت ایران انتخاب و برکنار می شوند. معیار دموکراسی، برکناری بدون خشونت حکومتگران - یعنی حکومت - توسط مردم است، و هیچ اکثریتی، هر قدر هم که بزرگ باشد، نباید از صلاحیت کنار گذاردن این اصل اساسی برخوردار شود. با نظارت دموکراتیک، یعنی با کنترل حکومت توسط مردم مبتنی بر حق مردم برای داوری در باره ی حکومت و برکنار کردن آن، حکومت نمی تواند قدرت سیاسی و اقتصادی را برای مقاصد مغایر با حمایت و محافظت از آزادیها و حقوق مردم استفاده کند. در درازمدت، هر مسئله ای در سیاست، مسئله ی چارچوب قانونی و حقوقی است نه مسئله ی افراد، و یگانه راه تضمین پیشرفت به سوی برابری بیشتر، مهار کردن قدرت از طریق نهادهای سیاسی دموکراتیک است. عدالت و آزادی و پیشرفت برای مردم ایران با برپایی و پاسداری از نهادهای سیاسی دموکراتیک ایران حاصل می شود. مسئولیت برقراری دموکراسی در کشور ایران و محفاظت از آن پس از استقرارش، در همه حال بر عهده ی مردم ایران است.

پاینده ایران

12 بهمن 1394
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2005