مبارزه با مخدرات روشنفکران قسمت دوم – نفس مابعدالطبیعی و بقایش بینام ایران
در عبارتهای «... به عنوان یکی از آخرین مبارزان خردگرایی و روشنگری به رهایی نفس انسان از طریق معرفت باور دارم ...» و «... وقتی از روشنگری صحبت می کنم، بیش از هر چیز به ایده ی رهایی نفس از طریق معرفت فکر می کنم ...» در «یادداشت پس از موضوع» در قسمت اول، نباید «نفس» را در عبارت «رهایی نفس انسان از طریق معرفت» با نظرورزی مابعدالطبیعی در باره ی «نفس» خلط کنیم. استعمال کلمه ی «نفس»، شاید برای ما گمراه کننده باشد. به خاطر رواج مذهبی استعمال این کلمه، شاید مناسب باشد که آن را به مابعدالطبیعیون واگذاریم و برای جلوگیری از اشتباه، ترجمه ی فارسی ایده ی جنبش روشنگری را با عبارت «خود رهایی انسان از راه کسب دانش» بکار بریم.

از مسئله ی مصطلحات که کم اهمیت است، بگذریم. آنچه اهمیت دارد این است که مشخص باشد که در بکار بردن واژه هایی نظیر «نفس» و «خود» منظور مورد نظر ما با نظرورزیهای مابعدالطبیعی هیچ گونه ارتباطی، مستقیم یا غیرمستقیم، ندارد. و با نظرورزیهای مابعدالطبیعی در باره ی «طبیعت نفس» و «ذات نفس» و «بقای نفس» و ... کاری نداریم و تا حد ممکن از بحث در باره ی این موارد دوری می جوییم، چرا که ذات گرایی و بحث در باره ی ذات و طبیعت راستین و معنای حقیقی واژه ها، بحثهایی غلط انداز و کم اهمیتند. پوپر در پایان یادداشت 44 فصل دهم کتاب جامعه ی باز نشان می دهد که استفاده از کلمه ی «نفس» بدون اشاره به هیچ گونه نظریه ی مابعدالطبیعی در باره ی «طبیعت نفس»، امکان پذیر است که در این صورت به معنای مورد نظر سقراط از «نفس» می رسیم. اگر من صرفاً «بدن» نیستم، پس چیستم؟ پاسخ سقراط این است که تو بیش از هر چیز، عقل و هوشی. عقل توست که ترا انسان می کند و قادر می سازد که بیش از مشتی خواهش و شهوت محض باشی و به صورت فردی خودبسنده در می آورد و این حق را به تو می دهد که ادعا کنی در نفس خویش غایتی هستی. سخن سقراط که می گوید «نفس خود را تیمار بدار»، دعوتی است به صداقت فکری و عقلی، به همانگونه که وقتی که می گوید «خود را بشناس»، غرضش متذکر ساختن ما به نارساییهای فکری و عقلی ماست. روح علم، روح سقراط است. سقراط به ما یاد داد روح علم همانا نقد و سنجش است.

منظور از «نفس» و «خود» و «روح» در اینجا به هیچ وجه با نظرورزی مابعدالطبیعی مذهبی یا غیرمذهبی، ارتباطی ندارد و آنگونه که این موارد در سخنان مذهبی رایج است، مد نظر این بحث نیست. این توضیحات صریح لازم است تا مثلاً جمله ی سقراط، «خود را بشناس»، را با جمله ای که عین همان به صورت جمله ای مذهبی هم به ما ارائه شده است، اشتباه نیندازیم. برخی از مذهبیون از عبارت «خود را بشناس» به نظرورزیهایی مابعدالطبیعی در باره ی «خداشناسی» می رسند. و بیشتر این مسیر را با پرش و بازی با استعارات طی می کنند و گرچه بیشتر اینگونه مغلق گوییهای مذهبی شان و تفسیرهای دور و درازشان، لفاظی و بازی با کلمات است، اگر کسی به سبک بازیشان ایرادی بگیرد، خود جای خدا می نشینند و حکم پس گرفتن جان انسان را صادر می کنند، و با صادر کردن حکم قتل دگراندیشان، از «خودشناسی» به «خداشناسی» می رسند. با عبارت بعدی از تیلور، به بررسی اول می پردازیم. «نخستین کسی که پیشنهاد کرد عقاید ناحق ((false opinions در خداشناسی جرم علیه دولت تلقی شود، افلاطون در کتاب دهم قوانین بود.» ((A.E. Taylor, op. cit., 108, note 1.





1

صورت افلاطونی و بقایش

از نظر افلاطون، صورت یا مثال چیزی است کامل که نمی میرد. و در قانون زوال افلاطون، هر تغییر اجتماعی به معنای فساد و تباهی یا انحطاط و زوال است. افلاطون به دو مورد اعتقاد داشت: از سویی، به یک گرایش تاریخی کلی به سوی فساد، و از سوی دیگر، به امکان اینکه ما می توانیم با متوقف ساختن هرگونه تغییر سیاسی، از فساد بیشتر در عرصه ی سیاست جلوگیری کنیم. این هدفی است که او برای رسیدن به آن تلاش می کند. می کوشد این مقصود را با تأسیس دولتی زوال ناپذیر و دگرگون نشدنی و، بنابراین، منزه از مفاسد و بدیهای دولتهای دیگر، تحقق ببخشد. دولتی که از شر تغییر و فساد آسوده باشد، بهترین دولتهاست. دولتی است در حد کمال. دولتی است متوقف. افلاطون بر این باور بود که قانون زوال شامل زوال اخلاقی نیز می شود. در نظر او زوال سیاسی عمدتاً وابسته به زوال اخلاقی و نداشتن شناخت است. و زوال اخلاقی نیز، به نوبه ی خویش، بیشتر معلول انحطاط نژادی است. از نظر افلاطون تکلیف شناخت ناب، کشف طبیعت نهانی یا صورت یا ماهیت چیزهاست. اصالت ماهیت روش شناختی افلاطون مبتنی بر این نظر است که تکلیف شناخت ناب یا «علم» کشف و وصف طبیعت راستین _ یعنی حقیقت پنهان یا ماهیت _ چیزهاست.

آنچه پوپر در فلسفه ی سیاسی افلاطون مورد تحلیل و انتقاد قرار می دهد، گرایش آن به توتالیتاریسم است. پوپر در انتهای فصل سوم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» می نویسد: *« پیش از پرداختن به جامعه شناسی افلاطون و استفاده ای که او از اصالت ماهیت روش شناختی در این زمینه برده است، می خواهم کاملاً روشن کنم که بحث من در این باره محدود به اعتقاد وی به اصالت تاریخ و نظریه ی «بهترین دولت» است. بنابراین، به خواننده هشدار می دهم که متوقع بیان تمام فلسفه ی افلاطون با برخوردی «منصفانه و عادلانه» با مکتب افلاطونی نباشد. موضع من نسبت به اصالت تاریخ موضعی صریحاً خصمانه است و بر شالوده ی این باور راسخ قرار دارد که اصالت تاریخ بیهوده و عبث و حتی بدتر از آن است. از این رو، بررسی من از خصایص اصالت تاریخی مکتب افلاطونی به شدت انتقادی است. با اینکه بسیاری چیزها را در فلسفه ی افلاطون می ستایم که حتی از آنچه معتقدم سقراطی است، بسی فراتر می رود، گمان نمی کنم کار من این باشد که باز هم به ثناهای بیشماری که نثار نبوغ او شده چیزی بیافزایم. بعکس، تصمیم دارم آنچه را به عقیده ی من در فلسفه ی او زیانمند است نابود کنم. چیزی که در صددم در فلسفه ی سیاسی افلاطون مورد تحلیل و انتقاد قرار دهم، گرایش آن به توتالیتاریسم است. »* ( برای مطالعه ی بیشتر در این زمینه می توانید به «بخش یکم» کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» تحت عنوان «افسون افلاطون» رجوع کنید. با سپاس فراوان از زحمات ارزشمند مترجم این کتاب «مهم و پر قدرت». «بخش یکم» فصل اول تا دهم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» را در بر می گیرد و شامل «اسطوره ی اصل و سرنوشت» _فصل اول تا سوم _؛ و «جامعه شناسی توصیفی افلاطون» _ فصل چهارم و پنجم _؛ و «برنامه ی سیاسی افلاطون» _ فصل ششم تا دهم _ می باشد. )

پوپر در قسمت ششم فصل دهم کتاب جامعه ی باز می نویسد: *« سقراط یک جانشین شایسته بیشتر نداشت و او یار دیرینش آنتیس تنس، آخرین بازمانده ی نسل کبیر بود. پر استعدادترین شاگردش، افلاطون، بزودی ثابت کرد که سست عهدترین مرید اوست. او به سقراط خیانت کرد چنانکه پیشتر داییهایش کرده بودند. این دو _ کریتیاس و خارمیدس _، گذشته از خیانت، کوشیده بودند سقراط را در کارهای ارعابگرانه ی خویش انباز سازند ولی ناکام مانده بودند چون او ایستادگی کرده بود. افلاطون سعی کرد او را در تلاش برای ساختن نظریه ای پر طمطراق و ناظر بر جامعه ای متوقف شریک کند و بدون هیچ دشواری کامیاب شد چون این بار سقراط مرده بود.

می دانم که این داوری حتی به نظر کسانی که به افلاطون به چشم انتقاد می نگرند، بغایت گستاخانه و ناگوار خواهد رسید. ولی اگر «دفاعیه» و «کریتون» را آخرین وصیت سقراط بدانیم و این وصایای روزگار پیری او را با وصایای افلاطون در «قوانین» مقایسه کنیم، مشکل بتوانیم حکم دیگری بدهیم. سقراط محکوم شد اما مسببان محاکمه، در اعدام او عمد نداشتند. «قوانین» افلاطون این فقدان عمد را جبران کرد. در این کتاب، افلاطون با دقت و خونسردی نظریه ی تفتیش عقاید را بسط می دهد. تفکر آزاد، انتقاد از نهادها، آموختن اندیشه ها و معانی تازه به جوانان و ابداع اعمال و حتی عقاید جدید دینی، همه جرایمی مستوجب مرگ معرفی می شود. در دولت افلاطون، شاید هرگز فرصت دفاع علنی به سقراط داده نمی شد و او مسلماً به دست شورای شبانه ی مخفی سپرده می شد تا نفس بیمارش را «تحت درمان» قرار دهند و سرانجام به کیفر برسانند. ... »*

محکومیت سقراط ناعادلانه بود و بهانه های این محکومیت واهی. محاکمه ی سقراط یک دعوای سیاسی بود که در آن مدعی رئیس حزب حاکم بود. هدف آنوتوس، تبعید سقراط بود که این نقشه شکست خورد زیرا سقراط از اینکه با سازشکاری اصولی را که بدان پای بند بود مخدوش کند، سر باز زد. پوپر باور نمی کند که او می خواست بمیرد یا از ایفای نقش شهید لذت می برد. سقراط فقط می جنگید در راه آنچه معتقد بود حق است و به خاطر آنچه عمری به پای آن زحمت کشیده بود. سقراط به بهانه های واهی محکوم شد اما نظریه ی دولت مثالی افلاطون، «قوانین» برای کشتن منتقدان و نابودی آزادی اندیشه ی نقاد دارد. آزادی اندیشه ی نقادی که سقراط جانش را در راه آن گذاشته بود.

در اینجا همینقدر برای منظور ما برای پرداختن به مطلب بعدی کافیست تا پس از رها شدن از مخدرات نظرورزیهای مابعدالطبیعی در باره ی «نفس و بقایش» برسیم به برداشت عقلانی از نفس و خود و فردیت. پوپر در یادداشت 44 فصل دهم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» می نویسد: *« چنین می نماید که هنگامی که افلاطون با آموزه ی مابعدالطبیعی و فیثاغوری نفس آشنا شد، این احساس به او دست داد که نگرش اخلاقی سقراط نیازمند شالوده ای مابعدلطبیعی است، به ویژه نظریه ای در باب بقای نفس. بنابراین، او فکر فناناپذیر بودن نفس را جانشین این معنا کرد که «نخواهند توانست درستی اخلاقی ترا نابود کنند». »*

اکنون پس از بیان تحریف افلاطون در آموزه های سقراط، می توانیم به برداشت غیرمابعدالطبیعی از نفس بپردازیم. پس از خلاصی از مخدرات نظرورزیهای مابعدالطبیعی در باره ی «نفس و بقایش» می توانیم به برداشت عقلانی از فردیت بپردازیم. با استفاده از «عزت نفس سقراطی» به مبارزه با مخدرات نظرورزیهای مابعدالطبیعی و دوری جستن از خطاهای پایان ناپذیر ناشی از آن، می پردازیم. همچنین برای روشن شدن «عزت نفس سقراطی»، نمونه ای بارز از اینگونه عزت نفس را مثال می آورم. برای آشکار ساختن نقطه ی مقابل آن نیز مثالی از متضاد عزت نفس، یعنی «فرومایگی»، می آورم.



عزت نفس سقراطی

پوپر در قسمت پنجم فصل دهم کتاب جامعه ی باز می نویسد: *« ... سقراط تا جایی که می توانست از نظریه های مابعدالطبیعی دوری می جست. او به اخلاق متوسل می شد و نظریه ی او در باره ی فردیت (یا در باره ی «نفس»، اگر کسی این اصطلاح را ترجیح دهد) آموزه ای است اخلاقی نه مابعدالطبیعی. او مانند همیشه، به یاری این آموزه با خودستایی و خوش خیالی می جنگید و خواستار آن بود که اصالت فرد به فروپاشیدن قبیله پرستی محدود نشود بلکه فرد آدمی شایستگی خویش را برای رهایی از این بند ثابت کند. به این دلیل بود که اصرار داشت آدمی صرفاً یک پاره گوشت _ یعنی بدن _ نیست بلکه در او چیزی بیش از این وجود دارد، یعنی اخگری ایزدی که همان عقل باشد، عشق به راستی و مهربانی و آدمیت و مروت، عشق به زیبایی و نیکی. اینهاست اموری که زندگی انسان را ارزشمند می کند. ولی اگر من صرفاً «بدن» نیستم، پس چیستم؟ پاسخ سقراط این است که تو بیش از هر چیز، عقل و هوشی. عقل توست که ترا انسان می کند و قادر می سازد که بیش از مشتی خواهش و شهوت محض باشی و به صورت فردی خودبسنده در می آورد و این حق را به تو می دهد که ادعا کنی در نفس خویش غایتی هستی. سخن سقراط که می گوید «نفس خود را تیمار بدار»، دعوتی است به صداقت فکری و عقلی، به همانگونه که وقتی که می گوید «خود را بشناس»، غرضش متذکر ساختن ما به نارساییهای فکری و عقلی ماست. »*

سقراط به ما آموخت باید به عقل آدمی ایمان بورزیم، ولی در عین حال از تفکر جزمی بر حذر باشیم؛ باید هم از منطق گریزی، یعنی بی اعتمادی به نظرورزی عقلانی، بپرهیزیم و هم از نگرش جادوزده ی کسانی که از فرزانگی بت می تراشند؛ سقراط «منطق گریزها» یا کسانی را که از اس
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=168