شرلوک عزیز-رامین کامران-
این مقاله سیاسی نیست

اولین آشناییم را با شرلوک هلمز به خاطر نمیاورم، قاعدتاً میبایست در ابتدای نوجوانی واقع شده باشد. علاقه ام به او تا به امروز دوام کرده است و احتمالاً در آینده هم خواهد کرد.
ظرف سالها، با ولع تمام داستانهایش را خوانده ام و با حرص کلکسیونری که نمیخواهد هیچ کمبودی در مجموعه اش باشد، هر فیلمی، هر قدر هم بنجل که از او ساخته اند، تماشا کرده ام و چه چرندیاتی که ندیده ام... یک بار فیلمی دیدم که از سر لاقیدی یا شاید صرفه جویی، برای ساعت بیگ بن که در دکور نقاشی کرده بودند، عقربه نگذاشته بودند! کلاه دولبه و شنل دوطبقه هم که جای خود دارد، انگار هر چه کرده در پاییز و زمستان و خارج از شهر کرده و فصول دیگر را به خواب گذرانده. برداشتهای آمریکایی هم که تکلیفشان روشن است، اینها اگر آبگوشت بزباش هم بپزند، در نهایت مزۀ همبرگر خواهد داد، چه رسد به عمل آوردن شرلوک که از پسرعموها به قرض گرفته اند. این اواخر هم که خود انگلیسی ها شروع به تولید داستانهای شرلوک هلمز به سلیقۀ آمریکایی کرده اند. لابد فکر میکنند خود بهتر از عهده برمیاییم، مابه التفاوتش هم میرسد به خودمان. پیپ و سیگار برگ و سیگارش را یکجا حذف کرده اند که با زمانۀ دودستیز هماهنگی داشته باشد و به جای همۀ اینها یک برچسب نیکوتین زده اند پس کله اش که از گمرک بی مزاحمت بگذرد. احتمالاً تا چند وقت دیگر گیاهخوارش هم خواهند کرد، شاید کنیاکش را هم حذف کردند که در کشورهای مسلمان مشکل ایجاد نکند...
به هر صورت، جاذبه ای که او برای من داشته، به رغم پردازشهای دست پایین ثابت مانده است، جاذبه ای که در درجۀ اول، چنانکه خواست آفرینندۀ او بوده و برای تمام کسانی که میشناسندش، آشناست و از شیوۀ استدلال او برمیخیزد، از پیوند منطقی که ذهنش بین امور به ظاهر پراکنده (برای خواننده) برقرار میکند و طبعاً از موفقیت بی استثنایش در شناسایی و تقریباً بی استثنایش، در دستگیری مجرمان. با گذشت زمان، این علاقه ای که ابتدا صورت شیفتگی در برابر شیرینکاری های هوش تیز و ذهن چابک او را داشته است، در عین ثابت ماندن، تغییر شکل داده، نگاهم نسبت به او پرسشگرتر شده است و به لغزیدن بر راهی که قلم نویسنده در برابرش ترسیم کرده بوده، قناعت نکرده است.

قهرمان و نویسنده
رابطۀ کونان دویل با این قهرمانی که شهرت و ثروت بسیار برایش آورده و نامش را همراه خود زنده نگاه داشته است، رابطۀ ساده ای نیست. داستان حالت نوعی رقابت و حتی مبارزه دارد که طی آن، مخلوق هربار بر خالق خویش فائق آمده است.
اول از همه، شهرت بسیار سریع هلمز و اقبال گستردۀ خوانندگان، اسباب مزاحمت نویسنده ای شده که خود را به نگارش کتابهایی مهمتر مشغول میدانسته ـ کتابهایی که امروز دیگر برای کسی چندان جذابیت ندارد و به آسانی هم نمیتوان یافت. ولی شمار دوستداران داستانهای هلمز باعث گشته تا خواه ناخواه به وی بپردازد و وقتی بیش از آنکه خود میخواسته به داستانهای هلمز اختصاص بدهد.
از این مهمتر، پیشی گرفتن شهرت هلمز است از خالقش. اینکه همه جا وی را به دلیل و از طریق هلمز بشناسند، مایۀ تنگدلی کونان دویل بوده و باعث شده تا بارها نسبت به این مسئله واکنش نشان بدهد و از آن شکوه کند، ولی هیچگاه نتوانسته به عنوانی برتر از «خالق شرلوک هلمز» که البته یکی از شاخص ترین قهرمانهای ادبیات جهان است و شهرتش با اولیس و دون کیشوت و هملت مقایسه میشود، دست بیابد و به عبارتی، تابع مخلوق خویش شده و مانده است.
احتمالاً همین تنگ حوصلگی بوده که باعث شده وی بکوشد تا مخلوق خویش را که عرصه را بر وی تنگ کرده بوده، بکشد و به این ترتیب از دستش خلاص شود. ولی این کوشش وی نیز ناموفق مانده و پس از چند سال ناچار شده تا به اصرار و فشار دوستداران، احیایش کند. این احتمالاً بزرگترین پیروزی هلمز بر خالق خویش است. قهرمان واقعی را شاید بتوان کشت، ولی قهرمان افسانه ای را نمیتوان ـ قهرمانان واقعی هم وقتی افسانه ای شدند، برای همیشه از گزند دشمنان میرهند.

قهرمان و خواننده
علاقه ای که هلمز از روز اول در بین خوانندگان برانگیخته، با مورد کمتر قهرمان خیالی قابل مقایسه است. عده ای از همان زمان حیات کونان دویل، به هلمز نامه مینوشته اند و از وی برای حل مشکلاتشان درخواست کمک میکرده اند ـ ظاهراً نامه نگاری تا امروز هم ادامه دارد. برای قهرمانی که بیرون از داستان وجود ندارد و تازه خالقش هم یک بار او را کشته، نامه نوشتن و اصرار به حیات وی کردن، نکتۀ عجیبی است. این علاقه از آن نوع دلبستگی عاطفی نیست که گاه نسبت به قهرمانان ادبی ابراز میگردد، اصرار به وجود داشتن وی در جهان واقع است. قبول مرگ برخی نزدیکان که با آنها رابطۀ عاطفی قوی داریم، برای ما بسیار سخت است و از آن رومیتابیم، در مورد هلمز قبول وجود نداشتن وی در جهان واقع است که برای برخی دوستدارانش غیرممکن نموده. دو رابطه کمابیش از یک نوع است و جالب اینجاست که متوجه به شخصیتی است که در خودش اثر چندانی از عاطفه نیست.
یکی از توضیحات رایجی که در این باره عرضه شده، این است که هلمز نوعی احساس امنیت به خوانندگان هموطن و همعصر خویش عرضه میکرده است: اطمینان از اینکه کسی هست که قادر است با توانایی های استثنائیش هر جرمی را کشف کند و بر هر تبهکاری فائق بیاید. البته چنین حرفی به کلی دور از منطق نیست، ولی برد این توضیح از انگلستان اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست، آن طرف تر نمیرود. در صورتی که علاقه به هلمز از اینها بسیار فراتر رفته، در همۀ جهان پراکنده شده و تا امروز هم نشانی از ضعفش مشاهده نمیشود. این گستردگی با آن توضیح نمیخواند.
به تصور من آنچه در شخصیت هلمز خلاصه شده و برای برخی این اندازه جذاب مینماید، توان توضیحی است که در او هست و وی را نماد جهانی کرده که همه چیز آن به طریق عقلانی و منطقی قابل توضیح است. جهانی که به دنیای اطراف ما شبیه است و به عبارتی تابع قواعد داستان نویسی رئالیستی است، ولی با جهانی که ما واقعاً در آن زندگی میکنیم، یکی نیست. چهرۀ وی تصویر ایده آلی است از توضیح کاملاً عقلانی، نوعی عقل گرایی (rationalisme) قاطع. در داستانها هلمز تصادف جایی ندارد، مگر در پیچیده کردن معما، وگرنه در حلش نقشی بازی نمیکند. اگر بگوییم که داستانهای هلمز محض عرضه و توجیه نگرش معینی به واقعیت نوشته شده است، خیلی اغراق نکرده ایم. معماهایی که هلمز از آنها پرده برمیدارد، اگر هم در آغاز و به ظاهر با رمز و راز ماورای طبیعی آمیخته باشد، در پایان از همۀ اینها تصفیه میشود و آنچه بر جا میماند، توضیح عقلانی محض است. این تصویر ایده آل است که بسیاری را به سوی خود کشیده و میکشد. اطمینان خاطری که داستانهای هلمز و در نهایت شخصیت او، به خواننده القأ میکند، از این تصویر برمیخیزد، از این که عقل قادر به حل هر معمایی است، نه فقط از موفقیتش از دستگیری مجرمان که همگنانش در دیگر کتابهای پلیسی نیز با موفقیت انجام میدهند.

هوش مسحورکننده
خاصیت اصلی قهرمانی که کونان دویل ساخته، هوش اوست که متکیست به قوۀ مشاهده اش و تشخیص جزئیاتی که از دید دیگران پنهان مانده است. شخصیت هلمز در تیزبینی و بخصوص قوت استدلال وی خلاصه میشود و به عقیدۀ بسیاری، از جمله واتسون که روایتگر حکایات اوست، از گرمای انسانی خالیست. آفریننده اش جایی گفته است که از خواندن داستانهایی که طی آنها، کارآگاه بدون هیچ توضیحی و گاه صرفاً بر حسب تصادف، موفق به حل مسئله میشده است، به تنگ آمده بوده و خواسته به نوعی نقطۀ مقابل آنها را بنگارد و کارآگاهی بسازد که صرفاً بر اساس مشاهده و استدلال کار میکند و پیشروی منطقیش را به سوی حل مسئله، قدم به قدم برای خواننده معلوم سازد. هلمز از ابتدا قرار بوده مثال زندۀ بینش کونان دویل باشد، شخصیتی که برای عرضۀ دیدگاه وی و اثبات صحت آن، درست شده و به عبارتی تک بعدی است. وی حتی وقتی چهرۀ هلمز را تصویر میکند، در حقیقت دارد از هوش او صحبت میکند، چون عملاً معیارهایی را که قیافه شناسی (physiognomonie) دوران، نشانۀ هوش میشمرده: پیشانی بلند، لب باریک، دماغ عقابی... برای ما فهرست میکند.
نیرویی که عملاً تمامی پویایی داستان از آن سرچشمه میگیرد و به نتیجه گیری های درخشان هلمز منتهی میگردد، همین هوش اوست و آنجایی که این هوش خود را نشان میدهد، در شیوۀ استدلال هلمز است. پس بهتر است دوری را که میخواهیم حول شخصیت او بزنیم، از همینجا شروع کنیم.
هلمز، در توصیف روش کارش، همه جا صحبت از استنتاج (déduction) میکند و طبیعتاً از سوی دیگران نیز، همین اصطلاح برای توصیف شیوۀ استدلال وی به کار گرفته میشود. ولی آنچه در حکایات هلمز استنتاج نامیده میشود، استنتاج به معنای معمول منطق و فلسفه و حکم کردن از کلی به جزئی، نیست، به نوعی سیر منطقی اطلاق میگردد که از یک نکته به نکتۀ دیگر میرود (inférence) و راهش را به همین ترتیب ادامه میدهد تا این نقطه ها به هم وصل شود و شکل کلی جرم و چهرۀ مجرم را ترسیم نماید.
البته در خود داستانها، آنجایی که صحبت از روش هلمز است، توضیحاتی عرضه میگردد که نه با معنای اصطلاحی استنتاج انطباق دارد و نه با صورت عملی آن، چنانکه در داستان واقع شده است. یکی رفتن از قطره به دریاست و از جزئی به کلی (که درست نقطۀ عکس استنتاج است) و دیگری عقب رفتن از جنایت به سوی بازسازی آنچه که بدان منتهی گشته است. به جزئی و کلی دوباره بازخواهیم گشت، ولی همینجا بگویم که رفتن از قطره به دریا راه یکسره ای نیست. از قطره هم میتوان به رودخانه رفت، هم شیر آب، هم مشک امام حسین و هم هزار جای دیگر. هنگام عقب رفتن از نقطۀ جنایت برای بازسازی فرآیند منتهی شده بدان، راه واحدی پیش پای ما نیست. آنچه که واقع شده، به یک طریق واقع شده، ولی فقط به یک طریق ممکن نبوده که واقع شود. در این باب، خود هلمز میگوید که وقتی ناممکن ها حذف شد، ممکن پیدا میشود. دو مشکل اینجا هست: یکی اینکه ناممکن ها بیشمار است و دوم و مهمتر اینکه ممکن ها، تقریباً همیشه بیش از یکی است و انتخاب در این مرحلۀ دوم مشکل تر است تا اولی. شاید حتی بتوان گفت که تصور جنایت در ابتدای کار و سپس جستجو در راههایی بیشماری که میتواند به آن ختم شود، بیشتر روش نگارش داستان پلیسی است تا تحقیق کارآگاه و پلیس، بیشتر روش کار خود کونان دویل است تا هلمز.
حال، از شرح و وصفها گذشته، ببینیم که استدلال هلمز واقعاً چگونه عمل مینماید و نقطه ها را چگونه به هم وصل میکند. کار دو مرحله دارد: اول نکته سنجی هایی که در مورد علائم مشخصۀ مجرم، شغل او، محل زندگی او، ترتیب عملش و... انجام میدهد؛ این بخش است که به نام هلمز سکه خورده و خواننده را مبهوت میکند. مرحلۀ دوم ترسیم طرح کلی واقعه است که آنچه در پردۀ اول دیده ایم، جزئیست از آن، مقدمۀ آن است.
معروف است که کونان دویل برای آفرینش هلمز، یکی از اساتید خود در دانشکدۀ طب، به نام دکتر جوزف بل (Joseph Bell) را الگو قرار داده است . بل بدون اینکه سؤالی از بیمار بکند، فقط با ورانداز کردن وی، اول شغلش، نکاتی از گذشته اش، محل سکونتش و... را تشخیص میداده است و به دستیارش که آفرینندۀ شرلوک هلمز باشد، میگفته و سپس، باز بدون اینکه سؤالی از مراجع بکند، میپرداخته به توصیف بیماریش. در حقیقت، این ترتیب مشاهده و تشخیص که نزد هلمز میبینیم، اساساً از نوع طبی است، نه پلیسی. این طبیب است که با دیدن نشانه های بیرونی بیماری (رنگ و رو، زبان، پوست...) آنرا تشخیص میدهد. اصطلاح نشانه شناسی که امروزه بیشتر به صورت (sémiotique) در پژوهش ادبی به کار میرود، سالیان سال به صورت (sémiologie) صرفاً در طب به کار برده میشد. در تاریخ چندین قرنۀ طب، مشاهده از ابتدا نقش اساسی داشته است، تسکین و مداوا، به زحمت و کندی به دنبال آن آمده؛ سرعت گرفتن این دو مربوط است به عصر جدید. آن نوع تیزبینی استثنایی طبیب که از بیماری فراتر میرود و به شغل و موقعیت اجتماعی بیمار و... نیز میرسد و در مرحلۀ اول استدلال هلمز میبینیم، اساساً برای ایرانیان آشناست: از طریق داستانهایی که در بارۀ هوش بوعلی تعریف میکنند. آنچه نزد هلمز این اندازه برای ما حیرت انگیز است، درست همین گونه تیزبینی طبیبانه است که داستانهایش به نوعی جزو فولکلور دانشکده های طب اروپا بوده است و حتماً بل که الگوی کونان دویل بوده و احتمالاً خود وی، با آنها آشنایی داشته اند: تشخیص و جمع آوری نشانه های پراکنده و ارتباط دادن آنها به یکدیگر و به دست آوردن تصویری کلی، نه فقط در بارۀ بیماری، بلکه حتی در مورد بیمار.

هوش ناممکن
در جمع، سیر استدلال هلمز، چنانکه در برابر ما تصویر میشود، استقرایی (inductive)، و حتی میتوان گفت که استقرایی صرف است. ریشۀ این نگرش را میتوان در خارج از رشتۀ طب و کلاً در سنت فلسفی انگلستان، پی گرفت، سنتی که برای استقرأ اهمیت اساسی قائل است و شاید بتوان هیوم را معروف ترین چهرۀ این گرایش شمرد.
قرار است ما طی استقرأ با از نظر گذراندن مورد مثالهای مشخص و متعدد، به احکام کلی برسیم ـ از جزئی به کلی میرویم. ولی مشکل در این است که استقرای صرف ممکن نیست و انتخاب این موارد مثال، همین چیزهای کوچکی که هلمز میبیند و دیگران نه، بر حسب اتفاق یا به صورت کاملاً آزاد انجام نمیپذیرد. گزینش اولیۀ آنها حکایت از وجود الگوهایی در ذهن گزینشگر میکند که اگر حتی خودش هم به آنها آگاه نباشد، نمیتوان در وجودشان شک کرد. روش هلمز نیز از همین قرار است، نقطه هایی را که در جهان اطراف برمیگزیند تا با وصل کردنشان به هم، تصویری کلی از واقعه به دست بدهد و نقش هر کس را در آن معین سازد، در حقیقت با ارجاع به تصویری انتخاب میگردد که او در ذهن دارد، ولی به ندرت به خواننده عرضه میشود. اگر هلمز جزئیات معین و معنی داری را می یابد که دیگران نمیبینند و نمی یابند، بر حسب اتفاق یا فقط به دلیل تیزبینی بالای معمول نیست، برای این است که دنبالشان میگردد و چشم انتظار یافتن آنهاست.
اگر اطبای بزرگ، به یک نظر بیماری را از نشانه های بیرونی آن تشخیص میداده اند یا میدهند، به این دلیل است که بیماری و علائم برونی آنرا از قبل میشناسند و به محض اینکه یکی از نشانه ها را دیدند، باقی را میجویند و هنگامی که یافتند، حکم به وجود بیماری میکنند. هیچکدام آنها بیماری ناشناخته ای را، فقط با نظر کردن به نشانه های پراکنده و ناآشنا، درجا کشف نمیکند. در صورتی که هلمز چنین تصوری در ذهن خواننده ایجاد میکند. در پس پرده ماندن چارچوب اصلی استدلال که کونان دویل به عنوان شگرد داستانی به کار گرفته، یا به دلیل خوگیری به روش تشخیص طبی، به نظرش بدیهی میامده و یا اصلاً به دلیل اهمیت آن در سنت فلسفی انگلستان، آگاه یا ناآگاه، از آن استفاده کرده است، از هوش هلمز تصویری مسحور کننده به خواننده عرضه مینماید. چنین هوشی، هوشی که چنین کار کند، ممکن نیست و به همین دلیل معجزه آسا مینماید.
مثال دیگری میزنم که میتواند موضوع را روشنتر کند. فرانسوی ها نوعی چیستان سنتی دارند که به آن (rébus) ِربو میگویند. موضوع ِربو بسا اوقات ضرب المثلی است که میباید از قرار گرفتن چند تصویر در کنار یکدیگر، احیاناً با اضافه کردن چند حرف، در ذهن بیننده تداعی شود. به عنوان مثال، در این نوع چیستان، تصویر مقداری آرد و الکی که به دیوار آویخته شده، میبایست ضرب المثل «آردش را بیخته و الکش را آویخته» را به ذهن بیننده متبادر سازد. نکته در این است که اگر بیننده ضرب المثل را از قبل نداند و نشناسد، هیچگاه قادر به حل چیستان نخواهد بود. هلمز دقیقاً این احساس را به خواننده میدهد که از عهدۀ چنین کاری برمیاید، چون الگوهای کلی که در پس استدلال به ظاهر استقراییش، قرار گرفته، به خواننده عرضه نمیگردد، از الگوهایی اساسی و ساده از قبیل «منفعت جرم به که میرسد»، گرفته، تا ترتیب عمل معمول دزدان و جنایتکاران که همیشه پایۀ استدلال های هر کارآگاهی است، چه پلیس و چه خصوصی. نشانه هایی که چند معناست، در مورد هلمز تک معنا میشود و معنایش به روشنی معلوم میگردد چون به کلیتی راه میبرد که او میداند و دیگران نه. این طور است که میتوان از یک نقطه عقب رفت و از میان تمام ممکن ها، رسید به آنجایی که باید.

هوش مشکل زا
هوش هلمز فقط امتیاز و شاخصۀ اصلی شخصیت وی نیست، بلکه مشکل اصلی او هم هست. مشکل از این برمیخیزد که این هوش بیتاب که مثل سیماب به هر سو میدود، باید دائم به کار گرفته شود و اگر با رضایت از حل مسائل مشکلی که بدان عرضه میگردد، آرام نگیرد، احساس بیهودگی و در نهایت افسردگی در صاحبش ایجاد میکند. تمامی حیات هلمز و طبعاً تمام حکایات وی را میتوان از این دید تحلیل کرد که شرح کوشش اوست برای گریختن از افسردگی. راه اول گریز، اشتغال دائم ذهن است؛ از این گذشته، سه راه دیگر هم هست که در داستانها میبینیم: استفاده از مواد مخدر، خودکشی و جنون.
دست زدن گاه و بیگاه هلمز به دامن مواد مخدر (تزریق کوکائین) ابتدایی ترین و گذرا ترین مسکنی است که وی برای گریز از افسردگی جسته. وسیله ای که در ایام بطالت، یعنی نداشتن مسئله ای که ذهنش را به خود مشغول دارد، از غرق شدن در افسردگی نجاتش میدهد و نمیگذارد مانند تیله ای بلورین که در شیشۀ مرکب افتاده باشد، از همه طرف با سیاهی احاطه گردد. استفاده از مواد مخدر مفری است تا ذهن منظمش، در اوقاتی که به کار گرفته نمیشود، مانند منظومه ای که به سیاهچاله میغلتد، تمامی نظم و گسترۀ خویش را از دست ندهد و در نقطه ای بی نهایت کوچک فشرده نگردد.
فرار از افسردگی البته راه دیگری هم دارد که میتوان راه حل نهاییش خواند: مرگ، یا به عبارت دقیقتر، خودکشی که برخی از گرفتاران این بیماری را به کام خود میکشد. کونان دویل اسباب مرگ هلمز را، به همراه همزاد بدکارش پروفسور موریارتی، در داستان «مسئلۀ آخر» فراهم آورد، تا خود را از شر وی خلاص کند. این دو، طی کشمکشی که در کنار آبشار رایشنباخ در سوئیس واقع میگردد، با هم به قعر آبها میافتند و دیگر اثری از هیچکدام به دست نمیاید. برنامه برای حذف هلمز توسط خالقش طرح شده است، ولی تا آنجا که به خود هلمز و منطق وجودی این قهرمان مربوط میشود، داستان رنگی از خودکشی دارد. نابود ساختن کسی را که نماد بدکاری و دشمن اصلی اوست، میتواند هدف هلمز فرض کرد. ولی این هم هست که علت وجودی هلمز کشف معما های جنایی است که کس دیگری از عهدۀ آنها برنمیاید. با مرگ موریارتی که حریف قدر اوست و به نوعی طرح کنندۀ این معماها، دیگر خود هلمز هم علت وجودی خویش را از دست میدهد و در افق زندگیش چیزی جز افسردگی مطلق باقی نمیماند. خودکشی هلمز پیامد منطقی مرگ حریف اوست و راه حل نهایی افسردگیش. آمیختگی این دو، نقطۀ پایان منطقی حیات هلمز است.

جهان بستۀ جنون
البته افسردگی مفر دیگری هم دارد که جنون است و چون مفصل است، باید جداگانه بدان نظر کرد. این راه حل با کل داستانها و روش استدلال هلمز آمیخته است و جدای از آنها عرضه نشده و شاید بتوان گفت که آستر تمام حکایتهاست و به عبارتی راه حل اصلی.
توصیفهای کونان دویل از محیط اطراف هلمز بسیار محدود است و از اطاقش که خارج بشویم، چندان جزئیاتی را شامل نمیگردد. توصیف لندن اواخر قرن نوزده و اوایل بیست، برای خوانندگان همدورۀ کونان دویل، جاذبۀ ای چنانکه برای ما دارد، نداشته است، همان دنیای روزمره شان بوده که دائم با آن سر و کار داشته اند. آنها جهان اطرافشان را خوب میشناخته اند و همانطور که از خبرنگار صفحۀ حوادث انتظار نداشته اند که هنگام نقل اخبار جنایی، به توصیف مفصل یا ادبی مناظر و مردم و شیوۀ معاش آنها و... بپردازد، از کونان دویل هم که داستانهایش در (Strand Magazine) منتشر میشده، چنین توقعی نداشته اند. تصویرهایی که ما از دنیای هلمز داریم، یادگار فیلمهایی است که از او دیده ایم و تا آنجا که به انگلستان مربوط است، چربدستی صحنه پردازانش در بازآفرینی دوره های مختلف تاریخی و بخصوص دورۀ ویکتوریا و فرزندش ادوارد هفتم، برای همه روشن است. در حقیقت، اگر داستانهای هلمز، در عین سادگی و محدودیت و لختی، احساس کمبودی به خواننده نمیدهد، به این دلیل است که منطق ساختاریش آسیبی نمیبیند.
از این نمای بیرونی گذشته، این خود زندگی هلمز است که به نهایت خالی است و تمامی تصویری هم که کونان دویل از آن عرضه نموده، مؤید همین امر است. او جز برادری که یکی دو بار به وجودش اشاره میشود و به هر صورت با وی هیچ رابطۀ مداوم و منظمی ندارد، خانواده ای ندارد. به جز همین کارآگاهی خصوصی، ممر درآمدی ندارد ـ تا آنجایی که یادم میاید، حتی صحبتی از ارث و میراث هم نیست. تقسیم آپارتمانش با واتسون (طبیب روایتگری که همزاد نویسنده است) محض صرفه جویی در مخارج انجام گرفته است و به این ترتیب است که راوی داستانها پا به دنیای وی گذاشته، نه به دلیل دوستی، همکاری، همکلاسی بودن یا... وی در حاشیۀ حیات هلمز قرار دارد که بدون وی نقصی ندارد، حذفش فقط روایگتر درونی را حذف میکند، نه وقایع را و نه روایت بیرونی را. تمامی کارهای خانه ُ هلمز را خانم هادسن انجام میدهد و هیچ مشغولیت مربوط به زندگی روزمره مخل کار اصلی او نیست. در جمع، دنیای وی، یا به عبارت دقیقتر دنیایی که کونان دویل برای اوساخته، دنیایی است کاملاً بسته و منفذی به خارج ندارد. همه صحنه ایست که در اطراف هوش درخشان هلمز چیده شده و در حقیقت میدانی است برای جولان آن. احتمالاً دلیل اصلی غیبت زن از زندگی هلمز نیز همین اصرار در نیالودن صحنۀ استدلال منطقی صرف به عاطفه است که حضور زن اجتناب ناپذیرش میکند. خود هلمز در جایی میگوید که ازدواج نظم منطقی ذهن و زندگیش را بر هم خواهد زد و برای همین است که از این کار اجتناب میکند.
این دنیای بسته ای که تمامی حیات هلمز در آن میگذرد، با تمام واقع نمایی و واقع گرایی، واقعی نیست. نیست چون دنیایی است تماماً عقلانی که در آن همه چیز توضیحی منطقی دارد و در این امر، برای هلمز که در مرکز این جهان قرار گرفته، استثنایی نیست. این جهان پیله ایست که ذهن هلمز بر دور خود تنیده و به وی امکان میدهد تا آرامشی را که در عالم واقع در دسترس او نخواهد بود، در این دنیایی که تماماً تابع دستگاه منطقی و استدلالی اوست و به همین دلیل ساختگی است، بازبیابد. ما نیز با خواندن داستانهایش به همین جهان پا میگذاریم.
جهانی که در داستانهای کونان دویل نقش شده، چون پرده ایست پر نقش و نگار که در برابر افسردگی خود هلمز کشیده شده. بی جهت نیست که او به هیچ چیزی که در ارتباط با کارش نباشد، علاقه ندارد. محتوای جهان داستانها با ذهن هلمز هماهنگی کامل دارد و هر چه در آن میگذرد گویی در ذهن خود هلمز میگذرد. از این بابت شاید بتوان وی را با شخصیت خیالی دیگری مقایسه کرد که ادبیات انگلیس به ما عرضه کرده است: آلیس (در سرزمین عجایب). هلمز نقطۀ مقابل آلیس است. در جهان این دختر جوان نیز همه چیز از نوعی منطق تبعیت میکند، ولی از منطقی که به کلی خلاف عادات حیات روزمرۀ ماست؛ در مورد هلمز، منطق حکایت درست همانی است که به آن عادت داریم و عقلانیش میشمریم، جهانش همان اندازه خیالیست که جهان آلیس، ولی به چشم ما آشنا و عادی میاید. این متعارف بودن است که باعث میشود تا بعد افسانه ای داستانهایش آناً به چشممان نخورد.
دنیایی صرفاً منطقی را در دو جا میتوان جست، یکی در دستگاه های فلسفی که مدعی توضیح کل تاریخند و دیگر در ذهن بیماران مبتلا به پارانویا که جهانی مطلقاً منطقی و تابع رابطۀ بی خدشه ای از علت و معلول میسازند و در آن میزیند. هر چه واقع شده و بخصوص آنچه که بر آنها گذشته، کاملاً در دستگاه توضیحی بی خللی که برای خود ترتیب داده اند و غالباً بر محور توطئۀ دیگران علیه آنان، ساخته شده، توضیح داده میشود. دنیای هلمز از این نوع دوم است و اگر او حل همۀ معما ها را میداند، به این دلیل است که همه در ذهن خودش طرح شده. جنون هلمز راهی نیست که وی بیرون و غیر از زندگی روزمرۀ خود برای افسردگیش جسته باشد، همان کار روزمره اش و زندگی هر روزه اش است که عین جنون اوست. جنونی که شاید بتوان «عقلانی» نامیدش و بر خلاف دیگر انواع جنون که افراد سالم را از خود میرماند، خواننده را پس نمیزند.
بالاتر اشاره کردم که جنون هلمز، آستر دنیای منطقی داستانهای اوست. از آنجا که چفت و بست ساختاری این داستانها محکم است، این رابطه را میتوان واژگون کرد. درست مثل دستگاه هندسۀ اقلیدسی که میشود با تغییر دادن یک یا چندتا از مسلمات آن، سامانۀ هندسی نوینی پدید آورد، چنانکه ریاضیدانان کرده اند. فرضی که باید در اینجا تغییر کند، رابطۀ بین هلمز است و واتسون. از این دیدگاه، هلمز بیماری خواهد بود گرفتار جنون تعقیب و واتسون پزشک معالجش. طبیبی که به قصد بهتر درک کردن طرز کار ذهن بیمار و در راه معالجه، گفته های وی را روی کاغذ آورده است. همین رابطۀ دائمی و نزدیک بیمار و پزشک است که باعث شده تا هلمز واتسون را هم به درون عالم جنون زدۀ خود بکشد و در داستانهایی که میسازد، واردش کند.
به این ترتیب، دنیای هلمز، بدون اینکه اجزایش تغییری اساسی بکند، وارونه خواهد شد. ماجراها همان خواهد بود و همان خواهد ماند، ولی دیدگاهی که مبنای ترسیم پرسپکتیو کلی آنهاست، اساساً عوض خواهد شد. داستانها، به این ترتیب، آن واقع نمایی را که برای ما آشناست از دست خواهد داد، ولی به آنچه واقعاً ممکن و محتمل است در جهان ما رخ بدهد، نزدیکتر خواهد گشت. به عبارتی، از واقع نمایی اش کاسته خواهد گشت، ولی در جمع واقع بینانه تر خواهد شد. نمونه ای بارز از تنش بین آنچه که در عالم ادبیات، واقعگرایی خوانده میشود و خود واقعیت.
پشت صحنۀ داستانهای هلمز، برهوت افسردگی اوست. سردی عاطفی هلمز و بی اعتناییش به هر آنچه که ورای دنیای ساخته و پرداختۀ خودش میگذرد، از دل نابستگیش به جهانی سرچشمه میگیرد که اختیارش از دست وی بیرون است و در آن جز رنج نمی یابد. آن انسانیتی که کونان دویل از شخصیت ساخته و پرداختۀ خود دریغ کرده، در اینجا و با این دردمندی به هلمز برمیگردد. مسحور شدن در برابر هوش وی، جای خود را به همدردی میدهد و عقل به عاطفه. در اینجا هم توان قهرمان بر آفریننده اش چربیده است. این را نیز باید بر فهرست پیروزی های وی افزود.

***

یکی از دوستان که با او راجع به مقاله صحبت میکردم، پرسید کدامیک از روایتهای تصویری هلمز را بیشتر میپسندم. گفتم به تصور من سریالی که از ۱۹۸۴ تا ۱۹۹۴ توسط کانال تلویزیونی گرانادا (Granada) تهیه و پخش شده و در آن جرمی برت (Jeremy Brett) نقش او را بازی میکند، بهترین است. حتماً تنها کسی نیستم که چنین تصور میکند.
از آنجا که سریال به تمامی روی یوتیوب قرار گرفته، نشانیش را در زیر میاورم تا علاقمندان حاجت به پرسش نداشته باشند.

https://www.youtube.com/watch?v=shLYcUVOMb4&list=PL2EDFE2AAA10CE5CD

۱۶ تیر۱۳۹۳
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1576