کلمات قصار-رامین کامران
اخیراً در مقاله ای در یک روزنامۀ انگلیسی جمله ای خواندم که به چرچیل نسبت داده شده بود و مربوط بود به تاریخ: هر قدر بتوانیم دورتر به گذشته بنگریم، آینده ای دورتر را میتوانیم در نظر بیاوریم.
(The longer you can look back, the further you can look forward)



جمله خوب ساخته شده و قرینۀ زیبایی دارد و رضایت خاطری حاصل خواننده میکند، برخاسته از دریافت نکته ای پرمغز از قول شخصیتی معروف؛ درست نوع لذتی که از خواندن کلمات قصار توقع داریم. در یک کلام، سخن به نظر قانع کننده و حتی حکیمانه میاید.

به انتساب آن به چرچیل نمیپردازم، چون چندین سال است که بسیاری کلمات قصار به او نسبت میدهند که بعد معلوم میشود مال دیگری یا حتی من درآوردی، بوده. گاه حرفهایی که به حساب او گذاشته میشود، مثل همینهایی است که در ایران اسلامزده، از قول معصوم نقل میکنند که مثلاً مواظب کلسترول خونتان باشید و... میدانیم که مردم کلمات قصار را به ریش گویندۀ آن میخرند: نمونه اش بسیاری حرفهای سبک که مثل بنجل مارکدار، در گوشه و کنار به همه عرضه میگردد. همین باعث ده تا گاه کسی که حرفی دیده که به نظرش عمیق میاید و شایستۀ فراگرفتن و پیروی، آنرا به ریش نامداری ببندد تا بر اعتبار آن بیافزاید و توجه مخاطب را بدان جلب نماید. به هر صورت، نظر من در اینجا متوجه است به درستی یا نادرستی خود جمله، گوینده اش چندان اهمیتی ندارد. خودم که جمله را خواندم، به نظرم جذاب آمد، ولی از همان ابتدا لکّی از شک بر آن بود که هر چه بیشتر فکر کردم بزرگتر شد، برایتان میگویم چطور.



نفی تاریخ


به تصور من، قرینه سازی خطابی و مقبول این جمله، به نوعی قرینه سازی مفهومی و نامقبول انجامیده است. بسا اوقات، کسی که جمله ای را در متنی میخواند و تحت تأثیر آن قرار میگیرد، آنرا مجزا از متن و به عنوان جملۀ قصار نقل میکند، بدون توجه به این امر که نویسنده الزاماً قصد نگارش عبارتی را نداشته که برد کلی داشته باشد و به کاربرد آن فراتر از متنی که مینوشته، توجهی نداشته است. در این حالت عبارت نقل شده نمیتواند انتظاری را که به عنوان حکم کلی برمیانگیزد، ارضأ نماید و اسباب سؤتفاهم و سردرگمی میگردد.

برای روشن شدن مطلب، ببینیم شرطهای درست بودن حکمی که نقل شد، چه میتواند باشد. از این دیدگاه، امروز ما، حالت نقطۀ مرجع دارد برای نگریستن به گذشته و آینده. کمابیش مانند قلۀ کوهی است که از آن میتوان به دو سو نظر کرد و اگر نه همه چیز، لااقل بسیاری چیزها را به روشنی دید. اینکه میگوییم هرچه از یک طرف دورتر را ببینیم، از طرف دیگر هم میدان دیدمان به همین نسبت وسعت پیدا میکند، یعنی دو طرف منظره ای که در مقابل ماست ـ یعنی دو سوی تاریخ ـ قرینۀ یکدیگر است: دیروزمان مثل فردایمان است و پریروزمان مثل پس فردایمان و الی آخر... و هر چه از یک طرف جلوتر برویم، از طرف دیگر هم خواهیم رفت. طبعاً این تصور که دوردست ترین نقاط تاریخمان در دو سوی مخالف هم، عین هم باشد و آغاز و انجام تاریخ مثل هم، به خودی خود مایۀ اعجاب است و توجه بدان کافیست که جمله را به رغم خوش طنینی آن، به کناری بنهیم، ولی دنبالۀ داستان از این جالب تر است.


این دیدگاه، اساساً نفی دگرگونی و از آنجا که تاریخ بدون دگرگونی معنا ندارد، نفی تاریخ است. به این دلیل که فردای ما، به طور دائم و منظم و چه بخواهیم و چه نه، تبدیل به دیروزمان میشود و بعد به پریروزمان و الی آخر... در این حالت، این فردایی که در سیر تاریخ، تبدیل به امروز و سپس دیروز ما میشود و از آن پس نیز روز به روز از ما دور و دورتر میشود، تغییر محتوا نمیدهد، همان است که بوده. اگر قرار باشد روزهایی که به ترتیب و به تناسب امروز (امروزی که ما از موضع آن گذشته و آینده را میسنجیم)، قرینۀ آن قرار میگیرند، نظیر آن باشند، همۀ این روزها عین هم خواهند بود، یعنی با هم فرقی نخواهند داشت. یعنی در نهایت، نه دگرگونی در کار خواهد بود و نه تاریخی.
دلیل اینکه توجه ما به این نکتۀ اساسی و مهم جلب نمیشود، این است که به عواقب ایستایی تصویری که در آن جمله به ما عرضه شده، توجه نداریم. تصور میکنیم که چون همیشه از امروز، دیروز و فردایمان را میسنجیم، تغییری در جریان حاصل نمیگردد و همه چیز ثابت است. در صورتیکه آنچه ثابت است موقعیت امروز و دیروز و فردا نسبت به هم است، نه محتوایشان. اگر اینرا هم مثل آن دیگری ثابت بیانگاریم، دیگر تاریخ در کار نخواهد بود.




تجربه اندوزی از تاریخ


گامی فراتر بنهیم. معمولاً میگویند که ما از گذشته درس میگیریم، یا میباید بگیریم و لابد قاعدتاً میتوانیم بگیریم. اگر چنین کاری ممکن است، به این دلیل است که در تاریخ نوعی یکدستی هست، میتوان چیزی از گذشته را با چیزی از امروز یا فردا مقایسه کرد و نتیجه ای گرفت. یعنی در این روزهایی که در پی هم میاید و هیچکدام به عینه مانند دیگری نیست، وجوه اشتراکی هست که میتوان پایۀ مقایسه و نظریه پردازی و احیاناً عمل قرار داد.
نکته اینجاست که ما این کار را با قرینه سازی بر سیر زمان انجام نمیدهیم، با قرینه سازی به کمک مفاهیم به انجام میرسانیم. اینجاست که شناخت تاریخی جدی میشود و از رج کردن صرف گذشته و آینده فراتر میرود. قرینه سازی ما تاریخی است نه تقویمی، مفهومی است، نه زمانی.

ما زمان را، محض اندازه گیری، به قطعات برابر تقسیم میکنیم که هیچ تفاوتی با هم ندارند. تصور اینکه هر چه در گذشته عقب تر برویم به آینده ای دورتر نیز میتوانیم نظر بیافکنیم، در حقیقت برخاسته از توجه به زمان و اصل گرفتن این یکدستی است، نه به وقایعی که در طول آن واقع میگردد و با هم متفاوت است. این یکدستی زمانی موجود است، ولی هیچ چیز نمیتواند به ما بیاموزد، چون ظرفی است خالی و محتوایی ندارد.
ما از کلمۀ تاریخ، به غیر از شمارۀ روز و ماه و سال، سه معنا اراده میکنیم: واقع شدن و ثبت و تحلیل دگرگونی در عالم و نه فقط حیات انسان. اگر دگرگونی نباشد، تاریخی در کار نیست و روشن است که اگر دگرگونی نباشد، اصلاً درک گذر زمان ممکن نخواهد بود. از آنجا که زمان گذراست و مفاهیم ثابت، این تصور به آسانی به ذهن خطور میکند که زمان، به دلیل سیال بودن، با تاریخ قرابت بیشتری دارد و جوهر تاریخ را در آن میتوان جست، نه در مفاهیم. چنین نیست، زمان فقط ظرف دگرگونی است. حیات ما در دل تاریخ جریان دارد نه در ظرف خالی زمان، در آبی که در رودخانه میخروشد، نه بر بستر تهی آن. مفاهیم ثابت است که به ما امکان میدهد تا بر این رود خروشان مسلط شویم.


رد تاریخ دوری


حال قدم آخر را هم برداریم. به دلیل اصل بودن مفاهیم است که اعصار تاریخی را هیچگاه بر اساس برابری زمانی مرتب نمیکنیم و مثلاً نمیگوییم که چون فرضاً عهد باستان چهل قرن طول کشیده، قرون وسطی هم باید همین اندازه طول بکشد و به این ترتیب ظهور دورانهای تاریخی را مثل پرده ها نمایشنامه، مرتب و منظم و یک قد و اندازه در پی هم بیاوریم.

البته در گذشته، کار تقسیم تاریخ به دورانهای برابر رواج داشته است و ما امروز این روش را مثال عمل کردن بینش ادواری تاریخ میخوانیم. عبارت «قرن» که امروزه از آن معنای دوره ای صد ساله را اراده میکنیم، یکی از قدیمترین بیانهای این اصل شمردن گذر زمان، در ارزیابی تاریخ است و طبعاً وابسته به تصویر دوری از تاریخ. در گذشته، هر سی سال قرن کوچک خوانده میشد و قرن بزرگ هزار یا ده هزار سال یا سی هزار یا...

از این دید، تاریخ با گذر هر قرن بزرگ، از سر گرفته میشد و تکرار میگشت. در این حالت و در دل هر دور ـ چنانکه با آن خو داریم ـ آیندۀ ما در برابرمان بود و گذشته در پشت سرمان، ولی با گسترده تر کردن نگاه و فرارفتن از یک دور واحد، این دو میتوانست به راحتی با هم جا عوض کند، چون آینده در گذشته واقع شده بود و گذشته در آینده نیز دوباره واقع میگشت. این وسیعترین تصویر از مکرر شدن وقایع است که بشر در ذهن خود پرورده و سهل ترین روش درس گرفتن از گذشته. تقویم برای این کار کافی است و حاجتی به بنای ساختمان های مفهومی نیست. در اینجا، آغاز و انجام تاریخ را میشود یکی انگاشت.

در این حالت میشد با عقب تر رفتن در گذشته، آینده را بهتر شناخت، چون این دو با هم قابل تعویض بود. شاید جمله ای را که نقطۀ شروع مطلب بود، بتوان یکی از نمونه های متأخر و به نوعی از رسوبات دیرپای نگرش دوری به تاریخ، به حساب آورد. جمله، احتمالاً به این دلیل قانع کننده به نظر میاید که تنها و دور از هر نظریه پردازی به دستمان رسیده و ندیدن پشتوانه اش، باعث میشود تا قائم به خودش بشماریم و ارزیابیش را در همان تأثیری که در نظر اول بر ذهنمان مینهد، خلاصه کنیم. شاید هم دلیل جذاب بودنش این باشد که نه فقط به ما اطمینان میدهد که بین اطلاع از گذشته و تسلط بر آینده رابطه هست، حتی به ما میگوید که میتوانیم حل معمای هر روز آینده را در کجای گذشته بجوییم و به این ترتیب جمعیت خاطری به ما ارزانی میدارد که بشر از دیرباز و از ابتدای اندیشیدن در باب موقعیت انسانی و تاریخی خویش، در پیش بوده است.



این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است

۲۴ دسامبر ۲۰۱۴
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1528