مبارزه با مخدرات روشنفکران-قسمت اول – مکتب فرانکفورت و مهمل گوییهایش- بینام ایران
سه یادداشت قبل از موضوع

یادداشت اول. در مواردی به بررسی برخی دغلبازیهای آقای سروش از اندیشه های لیبرالی پروفسور پوپر پرداخته ام. از آنجا که در زمان نگارش نامه «خدمت دکتر دوستدار و پروفسور هابرماس و شما» در 1 نوامبر 2010، از برخورد بین پوپر و هابرماس اطلاعی نداشتم (کتاب «اسطوره ی چارچوب» نوشته ی پوپر را نخوانده بودم)، خطای هابرماس را در بکار بردن اصطلاح «عارف پوپری» برای سروش، سهوی می پنداشتم. با این توضیح که آن نامه تا به امروز از آقایان دوستدار و هابرماس جوابی نگرفته است! و از این یادداشت که بگذریم، این نوشته نه برای اشاره به آن نامه، بلکه برای بیان چند نمونه از سرچشمه های مغلق گویی و پیچیده نویسی رایج در بین برخی روشنفکران ایرانی است. [ در مورد دغلبازی اسلامگرایان اصلاح طلب از اندیشه های اصلاحگری اجتماعی پوپر می توانید به یادداشت (3) قسمت هشتم «روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب» رجوع کنید. پوپر مخالف انقلاب اجتماعی مورد نظر مارکسیستها علیه دموکراسی به اصطلاح «بورژوایی» است. به نظر پوپر *« تنها دموکراسی، چارچوبی نهادی برای انجام اصلاحات بدون خشونتگری و بنابراین استفاده از عقل در امور سیاسی بدست می دهد. »* کارل پوپر در قسمت سوم فصل هفتم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» می نویسد: *« فرق بین عنصر شخصی و عنصر نهادی در یک موقعیت اجتماعی، نکته ای است که منتقدان دموکراسی غالباً از آن غفلت می کنند. بیشتر آنان از نهادهای دموکراتیک ناخرسندند زیرا می بینند این نهادها لزوماً مانع از این نمی شوند که فلان دولت یا سیاست در سنجش با فلان ملاک اخلاقی نارسا باشد یا از بر آوردن فلان خواست عاجل و پسندیده ی سیاسی عجز نشان دهد. اما این منتقدان، هدف حمله را غلط انتخاب می کنند و نمی فهمند که از نهادهای دموکراتیک چه می توان انتظار داشت و شق دیگر در برابر چنین نهادها چه خواهد بود. دموکراسی چارچوبی نهادی برای اصلاح نهادها فراهم می آورد. امکان اصلاح آنها را بدون توسل به خشونتگری و، از این راه، امکان استفاده از عقل را در طراحی نهادهای جدید و تعدیل نهادهای قدیمتر بدست می دهد. ولی نمی تواند عقل فراهم کند. مسئله ی ملاک عقلی و فکری و اخلاقی شهروندان یک کشور دموکراتیک، بیشتر مشکلی شخصی است. غلط است که دموکراسی را به خاطر نارساییها و کمبودهای سیاسی یک دولت دموکراتیک سرزنش کنیم. باید شهروندان کشور دموکراتیک را سرزنش کنیم. در یک کشور غیر دموکراتیک، تنها راه دستیابی به اصلاحات معقول، سرنگونی خشونت آمیز حکومت و ایجاد یک چارچوب دموکراتیک است. کسانی که دموکراسی را به جهات «اخلاقی» مورد انتقاد قرار میدهند، میان مشکلات شخصی و نهادی تمیز نمی گذارند. بر ماست که امور را بهبود بخشیم. نهادهای دموکراتیک نمی توانند خود بخود بهبود پیدا کنند. مشکل بهبود بخشیدن به آنها همیشه مشکلی است بر عهده ی اشخاص نه نهادها. ولی اگر طالب بهبود هستیم، باید روشن کنیم که می خواهیم کدام نهادها بهبود پیدا کنند. »* ]



یادداشت دوم. در سال 1970 پوپر در مقاله ی «خرد یا انقلاب؟»، پس از بررسی دلایلی که بحث در باره ی مسائل جدی را با هابرماس بسیار دشوار می سازند، می نویسد: *« من مطمئن هستم که او صداقت دارد. اما فکر می کنم که نمی داند چگونه باید مطالب را به زبان ساده، روشن، و متواضعانه، و نه به شیوه ی اعجاب برانگیز، بیان کند. به نظر من اغلب آنچه او می گوید پیش پاافتاده می نماید. باقی نیز اشتباه است. »*

البته من _ بینام _ به صداقت هابرماس با توجه به لفظ مورد اشاره در ابتدای این نوشته شک دارم! و نظر پوپر در باره ی صداقت ایشان را ناشی از صداقت و خوشبینی زیاد پوپر می دانم. پوپر در پایان یادداشت 59 فصل دهم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» با توجه تحلیل تاریخی که از واقعیات عرضه می کند، به این نتیجه می رسد که *« ... باید عرفان یا رازورزی را به واکنشی نوعی در برابر فرو ریختن جامعه ی بسته تعبیر کنیم، واکنشی که در اصل جامعه ی باز را هدف می گرفت و می توان آن را گریزی به آغوش رؤیای بهشت توصیف کرد، بهشتی که وحدت قبیله ای در آن به صورت حقیقت لایتغیر و لایزال متجلی می شود. ... »* از اینکه بگذریم، مهمترین انتقادات پوپر علیه فیلسوف عارف و روشنفکرمآب عرفانی در قسمت چهارم فصل بیست و چهارم کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» مطرح شده است. بررسی موارد مربوط به انتقادات پوپر از عارف و روشنفکرمآبی غیرعقلانی و عرفانی شاید روشن سازد که بکار بردن لفظ تهی «عارف پوپری»، دغلبازانه است. [ *« عارف می خواهد امر غیرعقلانی را با دلیل تراشی عقلاً توجیه کند و در جای غلط به جستجوی اسرار می رود و به این سبب دست به چنین کاری می زند که در رؤیای یک کل جمعی و وحدت نخبگان و خواص است، چرا که قادر به مواجهه با تکلیفهای عملی و دشواری نیست که هر کس که فرد فرد آدمیان را غایت بالذات بداند، ناگزیر از مواجهه با آن تکالیف است. »* بخشی از انتقادات پوپر را در یادداشت (1) قسمت هشتم «روشنفکرمآبی دینی اسلامگرایان اصلاح طلب» آورده ام. ]



یادداشت سوم. در این نوشته تمامی قطعه های داخل ستاره ها، عباراتی از کارل پوپر است. در پایین بررسی چند نمونه از فیلسوفان مغلق گوی غربی را از دیدگاه کارل پوپر آورده ام. به نظر می رسد که پیگیری مبارزات علیه پیروی از مد مغلق گویی و اقتباس مغلق نویسی از سرچشمه های غربی آن، برای ایرانیان داخل کشور به خاطر زحمات ستایش برانگیز مترجمان کتابها و مقاله های کارل پوپر آسانتر باشد. نقش اساسی در انتقال استدلالهای انتقادی مطرح شده در باره ی مکتب فرانکفورت، از آن مترجم بزرگوار کتاب «اسطوره ی چارچوب» است. از مترجم این کتاب ارزشمند بسیار سپاسگزارم که اینگونه زحمات گرانقدرشان در روشنگری ایرانیان بسیار مغتنم و ستایش برانگیز است. [ بخش «مکتب فرانکفورت»، ضمیمه ی سال 1974 به مقاله ی «خرد یا انقلاب؟» است. مقاله ی اخیر سومین مقاله ی کتاب «اسطوری چارچوب (در دفاع از علم و عقلانیت)» نوشته ی کارل ریموند پوپر است. همه ی مقالاتی که در این کتاب گرد آمده اند، به نیت دفاع از عقلانیت و نقادی عقلانی نوشته شده اند. مهمترین مقاله ی این مجموعه، مقاله ی دوم آن تحت عنوان «اسطوره ی چارچوب» است که مقاله ای بسیار روشنگر و سودمند است و خواندن آن (و یا دوباره خواندن آن) را به خوانندگان این سطور توصیه می کنم و این توصیه هم می تواند نقش معرفی این کتاب را ایفا کند. ] نقش ناچیز من در این نوشته، فقط جلب توجهی دوباره به سرچشمه های مغلق نویسی رایج در میان برخی روشنفکران ایرانی است، تا شاید با پیگیری مبارزات پوپر در فضای مجازی، به گسترش مبارزه با مخدرات روشنفکران بپردازیم.



مکتب فرانکفورت

*« نام مکتب فرانکفورت نخستین بار در دهه ی 1930 به گوشم خورد اما بر مبنای برخی مطالعات آزمایشی، تصمیم گرفتم از خواندن آنچه انتشار می دهد خودداری ورزم.

در دهه ی 1960، همان طور که در مقاله ی «خرد یا انقلاب؟» بازگو شده است، از من خواسته شد تا در کنفرانسی در توبینگن، بحثی را افتتاح کنم. و به من گفته شد که آدورنو به مقاله ی من پاسخ می دهد. این امر سبب شد تا بار دیگر برای مطالعه ی انتشارات مکتب فرانکفورت و بخصوص آرای آدورنو کوششی به عمل آورم.

بخش اعظم آثار آدورنو را می توان به سه گروه تقسیم کرد. نخست، مقالات او در باره ی موسیقی، ادبیات، یا فرهنگ. این مقالات چندان باب طبع من نیستند. در نظر من آنها نظیر گرته برداریهایی از آثار کارل کرائوس نویسنده ی وینی هستند، اما گرته برداریهایی از نوع بد، زیرا خوش ذوقی و شیرین نویسی کرائوس را فاقدند. من در ایامی که در وین بوده ام با این نوع نوشته ها آشنایی داشته ام و مطلقاً آنها را نمی پسندیده ام. از نظر من آنها نوعی فضل فروشی فرهنگی بشمار می آمدند، که به وسیله ی گروهی که خود را نخبگان فرهنگی تلقی می کردند، ترویج می شدند. از قضا، این مقالات، از حیث بی ارتباطی با مسائل اجتماعی، نمونه اند.

گروه دوم عبارت است از کتابهایی در باره ی شناخت شناسی یا فلسفه. و اینها درست همان چیزی هستند که به آنها اوراد و طلسمات نامفهوم (به انگلیسی mumbo-jumbo، به آلمانی Hokuspokus) می گویند.

البته آدورنو هگلی مشرب و در عین حال مارکسیست بود. من با هر دو مخالفم: هم با مارکسیسم و هم بخصوص با هگلیانیسم.

من برای مارکس به منزله ی یک متفکر و مبارز برای ایجاد دنیایی بهتر، احترام زیادی قائلم هر چند در بسیاری از نکات حائز اهمیت اساسی با نظر او مخالفم. من نظریه های او را به تفصیل مورد نقادی قرار داده ام. فهم مقصود او همواره آسان نیست، اما او هموراه بالاترین تلاش را برای قابل فهم ساختن مطلب به خرج می دهد. زیرا او چیزی برای گفتن دارد، و می خواهد مردم نظر او را دریابند. اما در مورد آدورنو، من با بخش اعظم فلسفه ی او نه می توانم موافقت کنم، نه مخالفت. همه ی تلاشی که برای فهم فلسفه ی او به خرج داده ام، به نظرم می رسد که همه ی آن، یا تقریباً همه ی آن، صرفاً لفاظی و بازی با کلمات است. او چیزی برای گفتن ندارد، و این را به زبان مشرب هگلی بازگو می کند.

اما یک گروه سوم از نوشته های او نیز وجود دارد. مقالات متعلق به این گروه سوم عمدتاً شکایت از زمانه ای است که در آن زیست می کنیم. اما برخی از آنها جالب و حتی تکان دهنده اند. آنها بیان مستقیم و صریح ترسها و نگرانیهای او هستند: بیان دلواپسیهای او، چنانکه خود از آنها با همین عنوان یاد می کند، و بیان افسردگی عمیق او، آدورنو یک بدبین بود. بعد از به قدرت رسیدن هیتلر _ رویدادی که، او می گوید، سبب حیرت وی به عنوان یک رجل سیاسی شد _ آدورنو از بشریت نومید شد، و باور خود را به انجیل رستگاری مارکسیستی رها کرد. ندایی که از میان سطور این مقالات به گوش می رسد، بیانگر نهایت نومیدی و یأس است، ندایی مصیبت آلود و رقت انگیز.

اما تا آنجا که بدبینی آدورنو، بدبینی فلسفی است، محتوای فلسفی اش تهی است. آدورنو آگاهانه با روشن نویسی مخالف است. جایی او حتی با تأیید از ماکس شلر فیلسوف آلمانی نقل می کند که خواستار «ظلمت بیشتر» شده بود، طعنه به آخرین کلمات گوته، که خواستار «روشنایی بیشتر» شده بود.

مشکل می توان درک کرد که چگونه مارکسیستی نظیر آدورنو می تواند مدافع درخواست ظلمت بیشتر باشد. مارکس، بدون تردید، طرفدار روشنگری بود. اما آدورنو، به همراه هورکهایمر، کتابی منتشر ساخته است با عنوان «دیالکتیک روشنگری»، که در آن می کوشند نشان دهند که خود اندیشه ی روشنگری، به دلیل تناقضات درونی اش، به ظلمت منجر می شود، ظلمتی که مدعی هستند اکنون در آن هستیم. این البته یک اندیشه ی هگلی است. ولی همچنان این معما حل نشده باقی می ماند که چگونه یک سوسیالیست، یا یک مارکسیست، یا یک اومانیست، نظیر آدورنو، می تواند به این گونه دیدگاههای رمانتیک متوسل شود، و اصل «ظلمت بیشتر» را «روشنایی بیشتر» ترجیح دهد. آدورنو با انتشار عامدانه ی آثار پیچیده و مبهم و حتی غیبگویانه، بر مبنای اصل برگزیده ی خود عمل کرد. این امر را صرفاً می توان با توجه به سنت فلسفه ی آلمانی در قرن نوزدهم، و «ظهور فلسفه ی غیبگویانه» _ یعنی ظهور مکتب به اصطلاح ایده آلیسم آلمانی _ تبیین کرد. خود مارکس در این سنت رشد کرده بود، اما او با قدرت علیه آن واکنش نشان داد، و در کتاب سرمایه نظری را در باره ی آن، و در باره ی دیالکتیک، ابراز کرد، که من همواره آن را تحسین می کنم. مارکس در سرمایه می نویسد: «دیالکتیک در شکل گیج کننده اش به صورت مد غالب آلمانی در آمد». دیالکتیک هنوز نیز مد غالب در آلمان بشمار می آید و هنوز در شکل «گیج کننده اش» قرار دارد.

اما مایلم که چند کلمه ای نیز در باره ی هورکهایمر بگویم. در قیاس با آدورنو، نوشته های او مصداق روشنی و وضوح بشمار می آیند. اما نظریه ی هورکهایمر که به اصطلاح به نظریه ی نقدی (Kritische Theorie)، موسوم شده است، نظریه ای تهی است، فاقد محتواست. این نکته کم و بیش به وسیله ی ویراستار کتاب نظریه ی نقدی
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=152