یه حاجی بود یه گربه داشت...رامین کامران
این اواخر مقالات زیادی راجع به وقایع عراق و سوریه و کلاً داعش و لزوم مبارزه با آن نوشته شده است. قصد من نه تحلیل این پدیده است و نه نشان دادن راه مبارزه ـ دوستان مشغولند ـ، فقط ترسیم الگوی کلی مشکل مکرری است که آخرین مورد مثالش داعش است.
سیاست آمریکا در خاورمیانه یک محور دارد که طرفداری بی قید و شرط از اسرائیل است و یک نقطۀ اعوجاج که جمهوری اسلامی است و یک کارگزار اصلی که عربستان سعودی است. تمامی آشفتگی و قناسی و بی عاقبتی سیاست آمریکا را میتوان حول این سه نکته منظم کرد. جلب رضایت اسرائیل و پس راندن ایران ملازم هم است، عربستان هم یاور ثابت این کوشش است.


اینها که شمردم، سه محدودیت به سیاست آمریکا تحمیل کرده است که هرکدام به ترتیبی دست و پایش را بسته. اصرار در به حساب نیاوردن جمهوری اسلامی در حکم چشم بستن است بر واقعیت قدرتش در منطقه و مثل هر واقع گریزی، پیامدی جز ناکامی ندارد. چسبیدن به عربستان سعودی، خواه ناخواه سیاست آمریکا را، در عین ارباب بودن، تابع کارگزار منطقه ایش میکند و به آن بعدی سنی ـ وهابی میدهد. همراهی بی قید و شرط با اسرائیل، پیامد نفوذ یهودیان طرفدار این کشور در خود آمریکاست و مترادف دشمن داشتن هر دولت و هر کشوری که اسرائیل به آن چشم طمع داشته باشد، یا برای گسترش طلبی خود مضرش بشمارد. در این مورد هم تا هرکجا که جاه طلبی اسرائیل برود، آمریکا هم باید دنبالش برود ـ تصور نمیکنم در تاریخ هیچ ابرقدرتی تا این حد نزول کرده باشد.



فیلم تکراری


سناریو دخالت آمریکا در منطقه برای همۀ ما آشناست و از اینجا شروع میشود که جایی در خاورمیانه عده ای خونخوار و خصم خود بشر و حقوق بشر پیدا شده اند که همه را از دم تیغ میگذرانند، آثار فرهنگی را نابود میکنند و... باید به دلایل انساندوستانه و اخلاقی به سرعت تمام مهارشان کرد: «بحث سیاست نیست، مسئله بالاتر از این حرفهاست». خلاصه اینکه با لجن ترین ایدئولوژی و هوچیگری که اخلاق و حقوق بشر را وسیلۀ توجیه بی اعتنایی به یکی و زیر پا گذاشتن دیگری میکند، کار را راه میاندازند.

پردۀ دوم کوشش است برای بر پا کردن اتحادیۀ وسیعی که قرار است اعضایش بشریت را نجات بدهند ولی چون با عجله چمدانشان را بسته اند، فراموش کرده اند تا برگ عدم سؤ سابقۀ خود را همراه بیاورند. سازمان ملل هم اگر بود که چه بهتر، اگر هم نبود که اهمیتی ندارد چون کار فوری است. ولی در نهایت هیچکدام اینها مهم نیست، چون اتحادیه یک عضو اصلی دارد که آمریکاست، بقیه همگی نخودی هستند. البته نخود بیشتر، آبگوشت بهتر.

پردۀ سوم لشکرکشی است که از حملۀ هوایی شروع و به خروج هوایی ختم میگردد. اگر فرصت دست داد، این وسط نیروی زمینی هم هنرنمایی میکند. تصاویر عملیات، از کشور به کشور، با هم فرقی نمیکند. هدف زنی هواپیماها که مطلقاً تفاوتی با هم ندارد؛ تصاویر زمینی هم هر دفعه منظرۀ بیابانی است برهوت که چند جیپ و زره پوش مسلح در آن حرکت میکند، یا چند سرباز و چند روستایی که با احتیاط با هم حرفها یا علاماتی رد و بدل میکنند. داستان هر قدر هم طول بکشد تصاویر عوض نمیشود، نه فقط هفته به هفته که حتی سال به سال، چون در حقیقت وضعیت تغییری نمیکند، ده سال هم طول بکشد نه آن زبان این یکی را یاد میگیرد و نه این زبان آنرا، هیچکدام هم به یکدیگر اعتمادی پیدا نمیکنند، پیشرفتی هم در جنگ بی جبهه ای که طی آن نیروی کلاسیک نظامی میکوشد تا بر چریکهای پیدا و ناپیدا، فائق بیاید، حاصل نمیگردد.

بالاخره، حال با نتیجه یا بی نتیجه، نیروهای آمریکایی و دوستانشان راه کشورهای خود را پیش میگیرند و مخروبه ای پشت سر میگذارند. پایگاه های نظامی آمریکا تنها یادگار جنگ میشود که تضمین کنندۀ نفوذ بر کشور میزبان است. کسی هم حسابی بابت چیزی به کسی پس نمیدهد، تا بلکه به این ترتیب هم که شده، نقطۀ ختامی بر داستان بتوان نهاد. در نهایت، اگر کار به شمارش کشید، احتمالاً معلوم میشود که تلفات اصلی جنگ مردم عادی هستند و ارتشیان طرف مقابل و چریکها را باید در برابر اینها تلفات جنبی به حساب آورد. ارتش آمریکا که خودش میگوید ما تلفات غیرنظامی را نمیشماریم ! بلند نظرند و به جزئیات نمیپردازند!


قدیم کشورهایی که از صلح با اسرائیل سر باز میزدند، «جبهۀ امتناع» خوانده میشدند: عراق و لیبی و سوریه که همگی به ترتیب طعمهُ این سیاست شده اند.



گیر کار کجاست


این مکرر شدن دخالت های آمریکا، در کنار بسیاری عوامل دیگر، از یک عامل ساختاری خاص تأثیر میپذیرد که چندان مورد توجه قرار نگرفته است و مقصود من از نگارش مقاله پرداختن است به آن. در این سالهایی که از انقلاب اسلامی میگذرد، آنقدر تأثیر سیاست و اقتصاد و... بر مذهب وارونه جلوه داده شده که وقتی آدم به یک نمونۀ واقعی تأثیر مذهب بر سیاست برمیخورد، انگار کشف جدیدی کرده.

هم پیمانان مسلمان ایالات متحده در خاورمیانه، عربستان و کشورهای حاشیۀ خلیج فارس هستند که همگی سنی اند. این کشورها، در عین اجرای سیاست آمریکا، در دادن شکل عملیاتی به آن تأثیر مینهند. تأسیس گروه های جنگجوی سنی و تجهیز مالی و ایدئولوژیک آنها، یکی از ابعاد ثابت این همکاری است که سابقه اش به مجاهدین افغان بازمیگردد، یعنی به بیش از سه دهۀ پیش. آمریکا هم به ناچار و البته به قصد بهره برداری سیاسی، با این ترتیب کار هماهنگ شده و از همین طریق عمل کرده است. گزینۀ دیگری هم ندارد و احتمالاً دنبالش هم نیست.

نکته در این است که گروه های مذهبی ـ سیاسی یا مذهبی ـ ... که به هر ترتیب در گوشه و کنار تشکیل میشوند، حتی اگر در بینشان یک نفر روحانی هم نباشد، همینقدر که اتکا به ایدئولوژی مذهبی میکنند، از بابت ساختاری، تحت تأثیر سامان روحانیان مذهبی قرار دارند که به آن تکیه کرده اند. اینجاست که تفاوت عمده و بسیار عمیق گروه های جنگجوی شیعه و سنی روشن میشود. اولی ها که پشت به جمهوری اسلامی دارند، به خاطر اهمیت اتوریتۀ مذهبی در بین شیعیان که امروزه به طور مصنوعی در جمهوری اسلامی متمرکز هم شده است، در هر حال از انضباطی برخوردارند که مانع قطع ارتباطشان با مراجع برتر مذهبی میشود و جلوی خودمختاری کاملشان را میگیرد.
هیچ گروه شیعه ای نمیتواند از پشتیبانی مراجع یا لااقل یکی از مراجع برتر مذهبی، صرفنظر بکند، و قدر مسلم این است که قادر نیست در مخالفت با همۀ آنها عمل کند. نمونه اش همین صدری های عراق که با تمام شلتاق اولیه، با یک هشدار سیستانی و یک سفر رئیسشان به تهران، آرام گرفتند و دست و پایشان را جمع کردند. اگر قرار میشد اینها و امثالشان، به ترتیب سنیان عمل بکنند و در مقابل چند ده شیعه ای که هر هفته در سؤ قصدهای انتحاری و غیر از آن کشته میشوند، دست به مقابله به مثل بزنند، تا به حال کسی در عراق زنده نمانده بود.

در مقابل، گروه های سنی، به دلیل نبود ساختار محکم و مستقل روحانیت در بین اهل تسنن، به محض راه اندازی، در معرض بریدن از مرجعی هستند که پایشان را در رکاب نهاده و میبینیم که به سرعت این کار را میکنند و حتی بستگی مالی، تا وقتی موجود است، آنچنان بند محکمی به پایشان نمیاندازد، چه رسد وقتی که این هم بریده شود. شاهدیم که تا زیر سرشان بلند میشود، حتی از ادعای خلافت هم ابا ندارند. نوعی جاه طلبی که در طرف مقابل ما به ازأ ندارد.

تفاوت دیگر در ایدئولوژی این دو دسته است. هر دو ندای بازگشت به صدر اسلام را سر میدهند ولی گروه های وهابی و جهادی در این بازگشت بسیار قاطع ترند و شاهدیم که چه محشری بر پا کرده اند. دلیل اولیۀ این وضع حاجتشان به ایدئولوژی مذهبی تند و تیز است ـ کسی با ایدئولوژی رقیق به جنگ نمیرود. ولی از این که وجه اشتراک شیعه و سنی است، گذشته، مسئلۀ کنترل ایدئولوژی هم هست. هرکس تفسیر ایدئولوژی را بر عهده داشته باشد، کنترل آنرا در دست دارد. از آنجا که ایدئولوژی مذهبی است و به جای مذهب و به عنوان اسلام اصیل عرضه میشود، باز برمیگردیم به نقش روحانیت در تفسیر پیام مذهبی. در بین گروه های اخیر، تفسیر تحت اللفظی رایج و حتی مرجع است و رادیکال شدن این نوع برداشت، در جایی که اصلاً لزوم ارجاع به مرجع برتری در کار نیست، بسیار سریعتر صورت میپذیرد تا جایی که تفسیر به رأی مردود است. هیچکس هم غیر از رئیس خود گروه، در موقعیتی نیست که بخواهد در این زمینه تصمیمی بگیرد. در نهایت، نظم سازمانی و انتظام تفسیری، هر دو مدیون وجود مرجع مذهبی برتر است و هر جا این نبود، شیرازۀ کار به سرعت از هم میگسلد. حاصل کار، گروه های جهادی خودمختار و تندرو و افسارگسیخته ای هستند که میبینیم.


این تفاوتهای ساختاری است که باعث میگردد تا همین گروه هایی که آمریکا از آنها برای رسیدن به اهداف آنی خود استفاده میکند، از طالبان گرفته تا همین داعش که در سوریه خادم بود و در کردستان عراق خائن شد، به طور مداوم و سیستماتیک از ولینعمت خود ببرند و برایش دردسر جدی درست کنند. کار اینطور به طلاق میکشد که بالاخره دست به کشتن چند آمریکایی میزنند و بلافاصله دولت ایالات متحده کشف میکند که اینها آدمکش و جنایتکار و جانی علیه بشریت و چنین و چنان هستند و سناریویی را که بالاتر دیدیم، از نو به اجرا میگذارد.


برخی تمایل دارند این قبض و بسط های ادواری را تصادفی بشمارند، ولی تکرارشان در طول زمان از وجود مکانیسمی خبر میدهد که با فواصل کمابیش منظم، نتیجۀ ثابت به بار میاورد. به عبارت دیگر، آمریکا با اتحاد با قدرتهای سنی منطقه، خود را در موقعیتی قرار میدهد که باید به طور مداوم دست پروردگان خود را قلع و قمع کند و دوباره یک دستۀ دیگر عین همینهایی که از میان برداشته، بپرورد، چون غیر از این چاره ای ندارد. عربستان سعودی هم که مباشر پرورش این گروه هاست و دائم به جان دیگران میاندازندشان، مثل ریزه لاتهایی که سگ درنده دست میگیرند تا بقیه ازشان حساب ببرند، خودش نیز از آنها میترسد و با اولین واق، دست به دامن ارباب میشود که به دادش برسد.


چرخ دنده ای که در مکانیسم جنگجو پروری سعودیان و کلاً گروه های تندروی سنی معیوب است و باعث میشود تا سیاست آمریکا در خاورمیانه مثل صفحۀ خط خورده، دائم گیر بکند و به عقب برگردد، اساساً سیاسی نیست، مذهبی است و در حد و نوعی هم نیست که قابل تعمیر باشد. نوع رابطه با اقتدار مذهبی، چندین قرن است که بین شیعیان و سنیان، در نقطۀ مقابل هم، شکل گرفته و مایۀ اساسی تمایز آنهاست. این چیزی نیست که بتوان یکشبه تغییرش داد، اصلاً اگر قابل تغییر باشد.



راه خلاصی هست؟


این سیاست تعمیر پذیر نیست، تا چه اندازه تغییر پذیر باشد، باید نشست و دید. تغییری که درست باید در جهت عکس انجام بگیرد، یعنی ختم پیروی چشم بسته از اسرائیل، فاصله گرفتن از عربستان و شیخ نشین ها و در نهایت به رسمیت پذیرفتن قدرت ایران در منطقه. خلاصه اینکه برای ختم این دور بی پایان، باید به اول حکایت بازگشت و از همانجا تغییرش داد، تا وقتی داستان آن طور شروع شود، به این ترتیب هم ادامه پیدا خواهد کرد و نقطۀ پایانی بر آن متصور نیست. تغییر، به احتمال بسیار قوی از تحول تعادل قدرت در خاورمیانه بین جمهوری اسلامی و اسرائیل شروع خواهد شد. تزلزل موقعیت اسرائیل بر افکار عمومی جهان روشن است، ولی تزلزل آن در ایالات متحده است که سرنوشت بازی را رقم خواهد زد.



چهارم اکتبر 2014-شنبه، 12 مهر 1393



این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1451