کدام اتحاد طبیعی؟رامین کامران
نبرد اخیر غزه باعث گردیده تا برخی صحبت از مضمون قدیمی اتحاد طبیعی بین ایران و اسرائیل را به میان بیاورند و آنرا مستوجب تجدید نظر بشمارند. خود من هم قدیم به قبول این فکر تمایل داشتم، ولی از مدتها پیش به فکر سنجش آن افتاده بودم و چند نکته ای را هم در این باب یادداشت کرده بودم. فکر کردم که وقتش شده به یاداشتهای پراکنده، سر و صورتی بدهم.



طبیعی یا قرادادی؟

متأسفانه برخی تصورات نادرست در بارهُ اتحاد طبیعی رواج دارد که هنوز گاه ردش را بحثها و نوشته ها میبینیم. اول از همه باید توجه داشت که اتحاد طبیعی امر عاطفی نیست و فقط به این دلیل که به کشوری علاقه داریم، با آن وارد اتحاد طبیعی نمیشویم. اتحاد طبیعی عهد اخوت هم نیست و نه معنی یکی شدن سرنوشت دو طرف اتحاد را میدهد و نه حتی یکی شدن سیاست خارجی آنها را. از اینها گذشته، چنین اتحادی به هیچوجه مستلزم یکی بودن نظام سیاسی کشورهای طرف آن هم نیست. آخر از همه اینکه اتحاد طبیعی ابدی نیست، تابع عواملی است که با تغییر آنها تغییر میکند.

اتحاد طبیعی را باید در مقابل مفهوم اتحاد اختیاری و قراردادی نهاد تا معنایش درست روشن شود. اتحادهای معمولی به اراده و انتخاب طرفهای اتحاد صورت میبندد که هریک از آنها سود خویش را در آن میجوید و میکوشد تا از این نزدیکی بیشترین امتیاز را کسب کند، طبعاً خروج از اتحاد هم تابع تصمیم اعضای آن است.

خصیهُ اصلی آنچه که اتحاد طبیعی خوانده میشود، این است که تابع خواست و قرارداد طرفهای دخیل در آن نیست. ولی در عین حال، آگاهی به منطق آن و عمل کردن بر اساس آن، تابع درک و ارادهُ هر طرف است، زیرا این اتحاد قرار نیست به طور خودکار نتیجه ای بار بیاورد؛ اگر از منطقش پیروی کنیم فایده میبریم وگرنه ضرر میبینیم. ضرر و سودی که به هریک از طرفهای این اتحاد میرسد، وابسته است به وجود دیگر متحدان و بدون آنها و به صورت بی واسطه، قابل دسترسی نیست. اتحاد طبیعی میتواند در حالتی که فقط یکی از طرفها، مطابق منطقش عمل مینماید، دوام کند و حتی میتواند فقط برای یک طرف سود به همراه بیاورد، امری که در قرادادهای عادی معمول نیست و اگر واقع گردد، کار را به از هم پاشیدن آن میرساند. اتحاد طبیعی حداکثر ندارد، ولی حداقلش روشن است و این است که متحد طبیعی ما نمیبایست از حدی ضعیفتر بشود؛ ضعف زیاده از حد او و به طریق اولی، نابودیش میتواند برای ما بسیار گران تمام شود ـ این به نوعی خط قرمز اتحاد طبیعی است. این را نیز اضافه کنم که اتحاد طبیعی میتواند با انعقاد انواع و اقسام قراردادهای رسمی، تقویت هم بشود ولی تکرار میکنم که اصلش اختیاری و قراردادی نیست.

نظام روابط بین الملل، چه جهانی و چه منطقه ای، خود برآمده از کنشهای بازیگران این میدان است، ولی به نوبهُ خویش چارچوبی را به آنها تحمیل میکند که نمیتوانند در آن هر تغییری که میخواهند بدهند. آنچه اتحاد طبیعی نامیده میشود، پیامد وضعیتی است بادوام در این نظام که گروهی از بازیگران را به سوی نزدیکی به یکدیگر سوق میدهد. البته میتوان به این امر بی اعتنایی کرد، ولی به قیمت از دست دادن امتیاز، ضعف یا حتی نابودی. بازیگرانی که حیات یا قدرتشان به این ترتیب تابع یکدیگر شده، متحدان طبیعی خوانده میشوند.



قبل از انقلاب

سالها در باب ایران و اسرائیل صحبت از اتحاد طبیعی میشد. به این صورت که دو کشور با خصومت اعراب مواجه هستند و در موقعیتی قرار دارند که منطقی، یا به عبارتی طبیعی است که به هم یاری برسانند. البته خصومت مزبور در مورد اسرائیل شدید بود و طی چند جنگ فرصت بروز یافته بود، ولی در مورد ایران به رقابت سیاسی محدود میگشت. سوابق تاریخی نیز آب و رنگ این تصویر را بیشتر میکرد و به آن بعدی عاطفی میافزود که برای بهره برداری سیاسی و القای فکر ریشه دار بودنش، مناسب بود.

آن چارچوبی که این وضعیت را شکل داده بود، ساختار روابط بین المللی در خاورمیانه بود و بس. عوامل جنبی، نظیر اصرار ایرانیان به تمایز از اعراب و گاه احساسات منفی که در طول تاریخ بین ایرانیان و اعراب به وجود آمده بود، فقط به «طبیعی» خواندن این اتحاد یاری میرساند. امروزه هم احتمالاً همین عوامل باعث شده تا توهم باقی ماندن این اتحاد، در ذهن برخی دوام کند، بخصوص که بسیاری از ایرانیان از هر چه رنگ و بوی اسلام بدهد، گریزان شده اند. یادآوری کنم که در ایران پیش از انقلاب، این اتحاد در زمینه های نظامی و اطلاعاتی موجد اثر بود و غیر از صحبت از خدمات کشاورزی صنعتی که ظاهراً مربوط بود به املاک خانوادهُ سلطنتی، چیز دیگری از آن به چشم مردم عادی نمیخورد.



بعد از انقلاب

عمر این «اتحاد طبیعی» بعد از انقلاب به آخر رسید. بیشتر به دلیل خروج ایران از حوزهُ نفوذ آمریکا تا ورود اسلام به معادله، وگرنه اسلام در عربستان هم برقرار است و تأثیرش را هم بر سیاست خارجی آن کشور شاهدیم. جالب اینکه انقلاب مزبور، در نهایت مایهُ تقویت هر دو طرف اتحاد شد و افزون شدن جاه طلبی هایشان

استقلال بازیافته، نه فقط ایران را وارد فضای جدیدی کرد که میبایست تازه ترتیب بازی در آن را میاموخت (کاری که با افزایش شدید بار ایدئولوژی در سیاست خارجی بسیار هم مشکل شده بود) بلکه متحدان دیروزش و در صدر آنها آمریکا را دچار مشکل و وادار به تغییر موضع قاطع کرد، بدون اینکه بتواند دشمنی اینها را، با دوستی کشورهایی که در بلوک مقابل جا داشتند، جبران سازد ـ قرار هم بر این بود که سیاست خارجی جمهوری تازه تأسیس نه غربی و نه شرقی باشد... کار بسیار مشکل بود و ایران اسلامی چندین سال طول داد تا توانست تعادل خویش را در سیاست خارجی بازیابد و بتواند در راه مشخصی گام بگذارد که با امکاناتش و موقعیتش متناسب باشد. در ابتدای کار، پایهُ رفتار بر اوهام مربوط به صدور انقلاب و همبستگی وسیع اسلامی و این قبیل سخنان قرار داشت، به عبارت ساده تر بر سودای تغییر آرایش نظام روابط خارجی، لااقل در سطح منطقه، بر اساس ایدئولوژی اسلامگرا. اول ضربه ای که به این رفتار خورد و بسیار هم مؤثر بود، ضربهُ حملهُ عراق بود و جنگ هشت ساله که توجه اسلامگرایان را به واقعیت روابط بین الملل جلب نمود. در نهایت، حاصل تحولی که بدینگونه آغاز گشت، کنار گذاشتن خیالپردازی های ایدئولوژیک بود، البته بدون ترک خود ایدئولوژی، و تعریف سیاست خارجی در حد دستیابی به مرتبهُ قدرت برتر منطقه ای که هم با سابقهُ تاریخی کشور متناسب بود و هم با امکاناتش. عنصر ناسیونالیستی به این ترتیب وارد معادله شد و مقام پایه ای را که باید به خود اختصاص داد. در حقیقت نظام روابط خارجی در خاورمیانه تغییر کرد، زیرا دگرگونی اساسی در سیاست خارجی کشوری در حد ایران، نمیتوانست نتیجه ای کمتر از این در پی بیاورد، فقط تغییر آنی نبود که اسلامگرایان در خیال پرورده بود.

از سوی دیگر، ظرف این مدت موقعیت اسرائیل نیز تحکیم شد. آخرین قدم عمدهُ سیاست خارجی شاه که کشاندن مصر به حوزهُ نفوذ آمریکا بود، قدم اول ترفیع رتبهُ اسرائیل هم شد. از این گذشته، با حذف ایران، موقعیت اسرائیل به عنوان متحد اصلی آمریکا در خاورمیانه، ارتقای اساسی پیدا کرد و با پایان جهان دو قطبی، فواید این اتحاد برای اسرائیل فزونی گرفت و خیال احراز مقام قدرت منطقه ای را در ذهن زمامداران این کشور، تقویت نمود. جاه طلبی گسترش حوزهُ قدرت در آفریقا هم به دنبال آن آمد...



امروز

چند سال است، تحولی که با انقلاب اسلامی در ایران شروع شد، وارد مرحلهُ نوینی شده است. امروز نطع بازی سیاسی در خاورمیانه، ترکیب جدیدی پیدا کرده و جمهوری اسلامی و اسرائیل در موقعیت رقابت دو طرفه برای سیادت بر این منطقه قرار گرفته اند. در جمع، موقعیت و نیز مواضع جمهوری اسلامی و اسرائیل نسبت به یکدیگر، به نقطهُ عکس آنی رسیده است که قبل از انقلاب بود. دو کشور در وضعیتی قرار گرفته اند که تقویت هر یک از آنها دیگری را تضعیف میکند و از هدف منطقه ای دورش میسازد.

گذرا اضافه کنم که نه ترکیه و نه عربستان سعودی، به رغم تصوراتی که ایجاد کرده اند، در این رقابت وارد نیستند. عربستان به این دلیل که خود تابع آمریکا و در مقابله با جمهوری اسلامی، «متحد طبیعی» اسرائیل است و در این زمینه بیش از کشیدن چک و احیاناً تجهیز گروه های جهادی و تکفیری و... کاری نمیتواند بکند. ترکیه هم که حوزهُ طبیعی نفوذش کشورهای ترک زبان هستند، روی خود را به سوی خاورمیانه گردانده، ولی در این حوزه متحدی ندارد و میکوشد تا از هر بحرانی سود ببرد یا در صورت امکان، مثل مورد سوریه و عراق، بحران آفرینی بکند تا بهره ای بگیرد. این ترتیب رفتار الزاماً بهترین روش کسب نفوذ نیست و به هر حال، تا امروز هم ترکیه در این زمینه موفقیت چندانی به دست نیاورده است. به علاوه، اصرار این کشور بر حفظ روابط عادی با دو طرف اصلی رقابتی که در جریان است، بر ابهام سیاستش میافزاید و بهره برداری از آنرا مشکل میسازد.

برگ اصلی اسرائیل در میدان این رقابت، تأکید بر خطر اسلامگرایی و متوجه کردن نظرها به سوی ایران است. هوچیگری اتمی هم دنبالهُ این است. اسرائیل تا توانسته کشورهای غربی و بخصوص آمریکا را، به همین بهانه، تشویق و تحریک به حمله به ایران کرده است. زیرا خودش از عهدهُ کار بر نمیاید و میخواهد که دیگران، مثل مورد عراق یا سوریه یا لیبی، زحمتش را بکشند. احتمال این امر که از ابتدا هم چندان جدی نبود، روز به روز ضعیف تر شده است، ولی برنامهُ ناامن کردن ایران و احیاناً سوق دادن نیروهای قومی به سوی تجزیه، کماکان در دستور کار هست و میبینیم که پیش هم میرود.

جمهوری اسلامی اسرائیل را از دو سو با حزب الله لبنان و حماس در گازانبر گذاشته است و به کمک آنها توانسته چند شکست سیاسی و یک شکست قابل توجه نظامی به اسرائیل تحمیل کند. کشورهای غربی میکوشند تا با هوچیگری، این تصور را به همه القأ نمایند که در خاورمیانه جنگ بین شیعه و سنی در جریان است. حرف نادرست است و نشانهُ روشنش نزدیکی حماس سنی به جمهوری اسلامی است که با تمام پستی و بلندی هایش، دوام کرده چون بر اساس محکم مخالفت با اسرائیل استوار است. منطق سیاست بر منطق مذهب میچربد، بخصوص در روابط بین الملل و حتی در خاورمیانه ای که بسیاری مصرند در آن فقط مذهب ببینند.

اسرائیل و متحدانش تا به حال توانسته اند برای جمهوری اسلامی مزاحمتهای فراوان ایجاد کنند، ولی هر جا که کوشیده اند به حلقهُ اتحادی که این کشور بر پا کرده و خودش محور مقاومت مینامد، ضربه ای بزنند و قطعه ای از آنرا بشکنند، شکست خورده اند، چه در لبنان و چه در غزه. حتی در سوریه هم که کار طولانی است و در عراق که احتمالاً طولانی خواهد شد، بویی از برد این جبهه نمیاید. جالب اینکه تضعیف (مثل عراق) یا حذف (مثل لیبی) دولتهای عربی مخالف اسرائیل، راه را برای سیادت جمهوری اسلامی بر جبههُ مخالفان این دولت هموارتر نموده است و همهُ قدرتهای مدعی این سیاست را، خواه ناخواه، پیرو این کشور کرده. این بزرگترین پیروزی استراتژیکی است که دشمنان به جمهوری اسلامی هدیه کرده اند. در مقابل، جمهوری اسلامی، هیچ کجا از سیاستهایی که در مقابل اسرائیل به کار بسته نتیجهُ عکس نگرفته است که نشان ارزیابی بهتر موقعیت است و عمل با احتیاط بیشتر.



آخر داستان

روشن است که در این موارد نمیتوان آینده را پیشبینی کرد، ولی یک نکتهُ مهم هست که باید رویش انگشت گذاشت: هر دو کشور دچار مشکلات شدید داخلی هستند و سیاست خارجی شان از این نقطه در معرض بیشترین آسیب قرار دارد. آنچه حکومت اسلامی در ایران میکند برای عدهُ قابل توجهی از مردم این کشور پذیرفته نیست و همه میدانیم که مردم خواستار تغییراتی هستند که فقط با عوض شدن نظام قابل تحقق خواهد بود. اسرائیل هم با تمام زورآوری که به اتکای آمریکا میکند و نه به استقلال، خودش کشور سستی است، چون نه توانسته تکلیف هویت خود را روشن کند و نه تکلیف اعراب خود اسرائیل و بخصوص فلسطینیان را ـ روشن است که دو مسئله به هم بسته است.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1380