بدگویی از زبان دیگران-رامین كامران
با اوجگیری اعتبارلیبرالیسم بد گفتن به مصدق از موضع چپگرایی رادیكال و بورژوا خواندنش، دروغ پراكنی از مقام طرفداری حكومت پهلوی و عوامفریب شمردنش و بالاخره تكفیرش از مسند مذهبی و لامذهب قلمداد كردنش دیگر خریدار چندانی ندارد و به همین دلیل عرضه كنندگان این سخنها باید لااقل چاشنی آزادیخواهی به حرفهایشان بزنند تا بلكه كسی نیم نگاهی به آنها بیاندازد. از آنجا كه خودشان از این بابت نه اعتبار سیاسی دارند و نه روشنفكری، راه جدیدی یافته اند كه عبارت است از اتخاذ سند از گفته های طرفداران مصدق كه برخی از آنها در موارد مختلف و در دوره های متفاوت از سیاست های این دولتمرد بزرگ انتقاد كرده اند. سخن بدگویان با این چاشنی ظاهر منصفانه میگیرد و جملات پراكنده و از متن بریدۀ دیگران اسباب بهره برداری سیاسی آنان میگردد.
یكی از اشخاص موجهی كه سخنانش گاه و بیگاه به صورت مثله شده و محض كاستن قدر مصدق زینت بخش مقالات و كتابهای این بدگویان میشود خلیل ملكی است كه از چهره های درخشان روشنفكری و سیاست ایران است و كسی است كه از بابت شعور و صداقت و شهامت سیاسی به ندرت میتوان نظیرش را نه فقط در ایران بلكه در جهان سراغ كرد. ملكی از جنس منتقدان چپگرای توتالیتاریسم كمونیستی بود و از همان فلز نادر و گرانبهایی ساخته شده بود كه امثال جرج اورول و آرتور كستلر را از آن ساخته اند. از كسانی كه شهامت روشنفكری خود را به همان اندازه كه مدیون دانش اندوزی مدام هستند به استحكام شخصیت و اصولگرایی اخلاقی خود مدیونند، مثال بارز این نكته كه اگر كارآیی سیاسی بدون اخلاق ممكن باشد بزرگی سیاسی بدون بزرگی اخلاقی ممكن نیست.
از همۀ حیات پربار ملكی، از همۀ آنچه كه در باب مصدق گفته و نوشته چند جمله اسباب سؤاستفاده شده. طبعاً با ندیده گرفتن اینكه پربارترین بخش عمر سیاسی ملكی آنی است كه در پیروی از راه و روش و شخص مصدق صرف شده و مقام سیاسی او نیز بیش از هر چیز دیگر مدیون همین انتخاب درست و پایمردی بی تزلزل بوده است. اگر جز این میبود ملكی هم با بسیاری از روشنفكران از توده بریده تفاوتی در آن حد كه امروز دارد نمی داشت. حتماً بر دیگر آنان برتری می یافت ولی اگر آن فرصت تاریخی عظیم را به درستی تشخیص نمیداد و اگر تمامی نیروی و همت خویش را اینگونه در نهضت بزرگ ملی صرف نمیكرد مقامی به آن پایه كه امروز دارد پیدا نمیكرد. به این دلیل ساده كه فرد هر قابلیتی كه داشته باشد اگر فرصت مناسبی برای عرضۀ آن نیابد و اگر از این فرصت به درستی استفاده نكند، طرفی از استعداد خود نخواهد بست. پیروی از مصدق و پیوستن به نهضت ملی این فرصت بی قیمت را برای ملكی فراهم آورد و او با دل و جان از آن بهره گرفت و قدرش را هم تا روز آخر دانست.
در جمع چهار سخن است كه از ملكی برای ایرادگیری به مصدق نقل میكنند، لااقل این چهارتا، تا آنجا كه من دیده ام، بیشتر عرضه میشود. یكی یكی به آنها میپردازم تا محدودیت بردشان روشن شود.

خطر اصلی حزب توده بود؟
میگویند ملكی به مصدق هشدار داده كه خطر اصلی از جانب حزب توده متوجه اوست و مصدق به این امر بی اعتنایی كرده است و بالاخره در نهایت همین خطر حزب توده بوده كه باعث كودتا شده. دو مسئله در این داستان روی هم مونتاژ شده است كه هر دو خطاست. یكی اینكه حزب توده خطر اصلی بوده و دیگر اینكه كودتا محض جلوگیری از خطر كمونیسم انجام شده است.
باید به صراحت گفت كه حزب توده به هیچوجه بزرگترین خطر متوجه به نهضت ملی نبود و ملكی در بزرگ شمردن خطر حزب توده هیچ تفاوتی با دیگر روشنفكران بریده از احزاب كمونیستی در سراسر دنیا نداشت. این اشخاص بعد از بریدن از كمونیسم مانند كسی كه ناگهان از كابوس بیدار شده باشد با خشم و كینۀ فراوان كه هر دو هم بسیار موجه بود، از ایدئولوژی و حزبی كه سالها در خدمت آن گذرانده بودند یاد میكردند و آنهارا، گاه با قدری اغراق، بزرگترین خطر برای آزادی و دمكراسی میشمردند. این بینش در سطح جهانی كه به دو اردوگاه ایدئولوژیك تقسیم شده بود درست بود ولی در كشورهای مختلف به یكسان صدق نمیكرد، شاید كمونیسم در اروپا بزرگترین خطر بود ولی در ایران نبود.
دولت ملی ایران آن روزگار با استعمار فرتوت انگلستان درافتاده بود و نمیخواست به منطق دوقطبی جهان تن بدهد و زیر حكم آمریكا یا شوروی برود. در این وضعیت خطر اصلی كه ایران را تهدید میكرد خطر انتقامجویی انگلستان و ضربه دیدن از آمریكا بود كه در موقعیت كوبیدن نهضت ملی بودند و بالاخره هم به این كار موفق شدند. شوروی علیرغم تمام خطری كه در سطح جهان برای آزادیخواهی ایجاد كرده بود و با تمام مشكلاتی كه برای دولت مصدق فراهم آورده بود، حتماً بزرگترین تهدید نبود. حزب توده هم كه مجری سیاست آن كشور بود بزرگترین خطر مقابل نهضت ملی نبود چون روز به روز در برابر آن ضعیف تر شده بود - زحمات خود ملكی و یارانش در تضعیف حزب توده نقش عمده داشت.
و اما مسئلۀ دوم. مقابله با كمونیسم بهانۀ كودتا بود نه انگیزۀ آن. پس از مرگ استالین حكومت شوروی از بابت سیاست خارجی فلج شد و تا روی كار آمدن خروشچف فلج ماند. این كم شدن خطر شوروی نه تنها باعث این نشد كه حریفان از فكر كودتا صرف نظر كنند بلكه، برعكس، موجب گردید تا با اطمینان تمام به این كار اقدام نمایند و به یاری بخت موفق هم بشوند. به این دلیل ساده كه برای آنها هم خطر بزرگ خطر كمونیسم نبود تا بخواهند با آن مقابله كنند، خطر نهضت ملی و سیاست بی طرفی اش بود كه میتوانست برای دیگران سرمشق بشود و در نهایت هم شد. به بهانۀ تهدید كمونیسم آنرا میكوبیدند ولی از ترس واكنش شوروی جرأت ضربه زدن به آنرا نداشتند. دلیل اینكه ملكی این اندازه از جانب كمونیسم احساس خطر میكرد روشن است ولی مهمترین خطر شمردن كمونیسم نشانۀ محدودیت دید اوست. خطر اصلی از جانب آنهایی بود كه كودتا كردند و موفق هم شدند. كودتا هم برای جلوگیری از كمونیسم نبود كه در ایران از زمان شروع نهضت ملی روز به روزپس رفته بود، برای چنگ انداختن بر كشور و منابع طبیعی آن بود.
این سخن بی پایه كه خطر كمونیسم ایران را تهدید میكرد و كودتا حاصل انتخاب بین بد و بدتر بود از روز اول محور گفتار تبلیغاتی توجیه كنندۀ كودتا بوده است. دلیل اقبال ناگهانی خدمتگزاران قدیم و جدید آمریكا به این حرف ملكی یافتن چهرۀ موجهی است برای عرضۀ حرفی كه در دهان ملكی اغراق بود و از زبان آنها دروغ وقیحانه است.

چرا مصدق حزب درست نكرد
مورد دوم مسئلۀ حزب درست نكردن مصدق است و یادآوری این امر كه ملكی لزوم این نوع سازماندهی را به وی یادآور شده ولی مصدق تن به این كار نداده و در نهایت همین امر اسباب شكست نهضت ملی را فراهم آورده است. دل نگرانی ملكی بسیار موجه است ولی این ایراد او هم وارد نیست.
باید در درجۀ اول به نوع رابطۀ مصدق با حزب و احزاب چه قبل و چه بعد از رسیدن به نخست وزیری توجه داشت. مصدق در تمامی عمرش یك بار عضو حزب شد كه آنهم حزب اعتدال اوایل مشروطیت بود. حزبی محافظه كار كه با منش سیاسی مصدق و روش عمل او نزدیك بود. خود او سالها بعد یكبار در مجلس گفت كه تا وقتی دستگاهی درست كار میكند نباید به آن كاری داشت و هنگامی باید اصلاحش نمود یا تغییرش داد كه دیگر درست كار نكند. به سختی میتوان شعاری موجزتر از این برای تعریف محافظه كاری هوشمندانه پیدا كرد. از این حكایت حزب اعتدال گذشته مصدق به صورت منفرد به فعالیت سیاسی ادامه داد. به هر حال تغییر قانون انتخابات توسط مجلس دوم كه از دورۀ سوم تقنینیه به اجرا گذاشته شد و اختیار مملكت را در عمل به دست ملاكین و رؤسای عشایر سپرد، به شكل گیری احزاب و به تحكیم پایۀ دمكراسی لطمۀ اساسی زد و اصلاً یكی از موانع اصلی بی رمقی احزاب در ایران بود. دوران دیكتاتوری پهلوی اول هم كه تكلیفش روشن است. این منفرد بودن مصدق ماند تا تشكیل جبهۀ ملی كه او رهبر (و نه رئیس) طبیعی آن بود. این جبهه كه در ابتدا به معنای درست كلمه همان جبهه بود و كسی هم جلوی درش پاسبان نگذاشته بود تا مانع ورود سازمانها و افراد داوطلب بشود، در عمل بیان سازمانی نهضت ملی بود. مصدق خود را رهبر نهضت ملی میدانست، نهضتی كه برنامۀ حزبی محدود نداشت و كارش بسیار از برنامۀ حزبی كلی تر و اساسی تر بود و میباید ایرانیان را در یك جنبش وسیع جا میداد. به عنوان مثال مردم ایران در اوان مشروطیت هم در یك حزب واحد گرد نیامده بودند تا داد خود را ازاستبداد سلطنتی بستانند. احتمالاً از دید مصدق شركت آنها در نهضت ملی هم كه دنبالۀ منطقی نهضت مشروطیت بود، حاجت به این كار نداشت. دو هدف اصلی نهضت ملی كه احقاق حق از حریف خارجی بود و تعیین و تحكیم نظام سیاسی در داخل، با نهضت مشروطیت تفاوتی نداشت و طبیعی بود كه از دید مصدق حاجت به حزب نداشته باشد.
این موضع مصدق در بارۀ حزب و حزب سازی مطلقاً به این معنی نبود كه اصولاً با درست كردن حزب مخالف است یا اینكه از اهمیت حزب غافل است. او برعكس دائم اجزاء و اعضای جبهۀ ملی را به تشكل سازمانی تشویق میكرد و معمولاً هر بار كه طرفدارانش برای ابراز نگرانی از قابلیت سازمانی حزب توده كه تنها نقطۀ قوتش دسته راه انداختن و اغتشاش خیابانی بود، به سراغ او میامدند، در پاسخ آنها را به فعالیت سازمانی و تمركز نیرو برای مبارزه تشویق میكرد. كار درستی هم میکرد زیرا مسئولیت را به آنهایی محول مینمود كه باید. مصدق به شهادت خازنی رئیس دفترش هفت روز هفته از صبح زود تاپاسی از شب یكسره كار میكرد و تازه بیشترین بخش كارهای دولت و در عمل هرآنچه را كه به قضیۀ نفت مربوط نمیشد، بر عهدۀ هیئت وزرا نهاده بود تا به كار اصلی برسد. در این شرایط او از كجا میتوانست برای ایجاد و ادارۀ حزب وقت پیدا كند. این وظیفۀ همراهان و طرفدارانش بود كه چنین مهمی را بر عهده بگیرند. ملكی بهتر از همه از عهدۀ این كار برآمد و دیگران هم در حد خود زحمت كشیدند. این را هم اضافه كنم كه هیچ حزب یا جنبش یا جبهۀ لیبرالی نمیتواند در سازماندهی به پای احزاب كمونیست و فاشیست برسد. نوع سازمان با نوع ایدئولوژی هر حركت سیاسی تناسب دارد. سازمان شبه نظامی ایدئولوژی توتالیتر میطلبد. كارآیی سازمانی توده ای ها یا فرضاً مجاهدین خلق هم كه از همان قماشند حسرت خوردن ندارد چون اساساً با آزادیخواهی منافات دارد.
ملكی به دلیل سابقۀ فعالیت حزبی و توقع بسیار زیاد از سازماندهی حزبی، تصور میكرد كه باید پشتیبانی سازمانی از نهضت ملی در یك حزب متمركز شود. حزب درست كردن مصدق هم غیر از این معنایی نمیتوانست داشته باشد كه بخواهد همۀ طرفداران خود را در حزبی واحد گرد بیاورد. این حزب فرضی میباید برنامه های اجتماعی به سبك دیگر احزاب عرضه مینمود و بالاجبار میبایست بین گرایشهای راست و چپ یكی را انتخاب میكرد. این كار جز رماندن یا لااقل سست كردن گرایش بخشی از طرفداران نهضت ملی ثمری نمیتوانست داشته باشد. احتراز مصدق از تشكیل حزب نشانۀ عدم تمایلش بود به محدود كردن كار مبارزه ای كه به معنای دقیق كلمه ملی اش میدانست، به یك دسته و گروه و حزب. حزب درست كردن ناگزیر این تصور را ایجاد میكرد كه پشتوانۀ او در بین ملت محدود است به اعضای یك حزب و دستۀ معین.
حرف ملكی از پیشینۀ كار حزبی اش در حزب توده سرچشمه میگیرد و كلاً سخن بجایی است. كار سیاسی مؤثر حاجت به حزب و سازمان دارد. ولی باید به نوع كار هم توجه داشت. هر كاری را نمیتوان به یك حزب محول كرد، كاری از آن نوع كه نهضت ملی در حال انجامش بود اصولاً كار یك حزب نیست و جبهه ایست. درست كردن حزب واحد از طرف مصدق وی را خواهی نخواهی به راهی میانداخت كه بسیاری از رهبران جهان سوم پیمودند و در عمل بسیاری شان پس از بیرون راندن استعمار یك حزب را چنان بر سرنوشت مملكت مسلط كردند كه شكل گیری نظام چند حزبی را كه لازمۀ دمكراسی است سالها به تعویق انداخت و اصولاً در برابرش مانع جدی تراشید. اصلاً خود جبهۀ ملی هم پس از پیروزی در مسئلۀ نفت و تثبیت دمكراسی پارلمانی در داخل مملكت دیگر علت وجودی خویش را از دست میداد و منطقاً باید منحل میشد و جای خود را به احزاب مختلف میداد، احزابی كه مهمترین هایشان میباید از شكم همین جبهه بیرون میامدند و بدون شك یكی از شاخص ترین آنها همان «نیروی سوم» ملكی بود.
جبهۀ ملی منظومۀ دمكراتیكی بود كه بر اساس انتخاب نظام سیاسی كشور (و طبعاً مبارزه با نفوذ بیگانه) شكل گرفته بود نه بر اساس برنامۀ حزبی. حزب ساختن از آن جز محدود كردنش، فلج كردنش از بابت عمل سیاسی و در نهایت انداختنش از حیز انتفاع حاصلی نداشت. دیدیم كه از وقتی خواستند همین جبهۀ ملی (دوم) را، بر خلاف نظر صریح و منطقی مصدق كه از تبعیدگاهش در احمدآباد اعلام شد، حزب بكنند چه بر سر خودشان و مبارزه در راه دمكراسی آوردند. اینكه خلیل ملكی و طرفدارانش، یعنی قابل ترین بخش سازمانی جبهۀ ملی اول را (چه از بابت بسیج مردمی و چه فعالیت سندیكایی و چه نظریه پردازی روشنفكری) به این دستگاه راه ندادند فقط طنز تلخ تاریخ نبود نشانۀ درستی بینش مصدق هم بود برای تفكیك قائل شدن بین حزب و جبهه.

داستان رفراندم
نكتۀ سوم نادرستی رفراندم است و اینكه ملكی (مانند بسیاری دیگر از شخصیت های جبهۀ ملی) به مصدق هشدار داده بود كه چنین نكند. منتقدان گاه این را نیز اضافه میكنند كه اگر رفراندم انجام نشده بود كودتایی هم انجام نمیشد و كودتا به نوعی واكنش به رفراندم بوده است. بنا بر این اگر مصدق چنین كاری نكرده بود ای بسا بیست و هشت مردادی هم پیش نمیامد.
اول از همه باید اینرا روشن كرد كه رفراندم واكنشی بود به برنامۀ كودتا نه برعكس. نكته در اینجاست كه كودتا، چنانكه مختصری توجه روشن میكند كاری نبود كه یكشبه طرح شود و انجام بپذیرد تا بشود گفت كه وقتی رفراندم در نیمۀ مرداد انجام گرفت ظرف دو هفته كودتا طرح شد و به اجرا گذاشته شد. این ادعا در حقیقت بخشی از آن گفتار تبلیغاتی است كه كودتا را قیام خودجوش ملی قلمداد میكرد و از آنجا كه چنین قیامی طرح ریزی قبلی ندارد در قالب آن جا میافتاد. همینقدر كه كودتا بودن قضیه روشن شده باشد دیگر نمیتوان صحبت از واكنش سریع كرد و باید وقت لازم برای طرح و اجرای طرح را هم در نظر گرفت.
وقتی این كار را بكنیم باید به اندازۀ كافی به عقب برگردیم تا برای تحلیل تاریخی پرسپكتیو درست داشته باشیم. عقب رفتن تا شروع نخست وزیری مصدق لازم نیست، هر چند كوشش برای ساقط كردن دولت او از همان روز اول شروع شد، ولی باید لااقل تا مارس 1953 كه مصادف است با مرگ استالین عقب برویم چون به شهادت كودتاگران از این زمان بود كه اجرای طرح عملیاتی چراغ سبز گرفت و اولین قدمش هم كشتن افشارطوس بود. وقتی فاصلۀ كافی گرفتیم خواهیم دید كه چگونه كارهای مختلفی برای آماده كردن زمینۀ كودتا انجام گرفت كه هدف آنها تحت فشارگذاشتن و ساقط كردن مصدق از طریق مجلس بود كه جریان ظاهر قانونی داشته باشد و بعد مهار كردن مردم به ضرب نیروی ارتش تا دوباره «سی تیر»ی پیش نیاید. دونالد ویلبر در گزارشش مینویسد كه هفته ای صد هزار تومان (به قول پیرمردها «صدهزار تومان آن موقع») صرف خرید نمایندگان مجلس میشد. از این زمان بود كه حملات برخی نمایندگان به مصدق شدت گرفت. بقایی و مكی هم كه با تمام وقاحت از مقابلۀ مستقیم با مصدق ابا داشتند، ناگهان از این دوره بود كه شروع به حملات تند و یارگیری وسیع كردند و زهری هم تا آنجا پیش رفت كه دولت را استیضاح كرد.
روشن بود كه مصدق نمیتواند با چنین مجلسی كه شمار قابل توجهی از اعضایش رسماً در برنامۀ ساقط كردن دولت به كمك دول خارجی شریك شده بودند و پارلمان را به قصد زیر فشار گذاشتن مصدق فلج كرده بودند، كار كند. اول مرحلۀ تعیین تكلیف با مجلس استعفای وكلای نهضت ملی بود كه استعفای شمار دیگری از نمایندگان را نیز به دنبال آورد و مجلس را عملاً تعطیل نمود چون تعداد نمایندگان از حد نصاب لازم برای تشكیل جلسه كمتر شد. ولی مسئله این بود كه مصدق به هیچوجه نمیخواست مجلس تعطیل شود و كشور بی مجلس بماند. نمیشد برای راه انداختن دوبارۀ مجلس تا پایان دورۀ هفدهم (خرداد 1334) صبر كرد. تنها راه انحلال مجلس بود و مصدق هم به این دلیل كه از اول با تغییر در قانون اساسی و دادن حق انحلال مجلس به شاه مخالفت كرده بود، نمیتوانست از او چنین كاری را بخواهد. تنها راه مراجعه به آرای مردم بود كه صورتی جز رفراندم نمیتوانست بگیرد. آنچه در این رفراندم مورد انتقاد بود و هست مخفی نبودن رأی گیری است نه نفس همه پرسی. از آنجا كه ملت صاحب حق حاكمیت است و نمیتوان تحت هیچ عنوانی این حق را كه اختیار قطع و فصل نهایی تمامی تصمیمات سیاسی است از وی سلب نمود، رفراندم مشروع بود حتی اگر در قانون هم پیش بینی نشده بود.
به هر حال انحلال مجلس كه بالاخره و به ناچار شكل رفراندم گرفت اجتناب ناپذیر بود، هم برای خلاصی از شر نمایندگانی كه رسماً در خدمت كودتا بودند و هم برای باز كردن راه انتخابات جدید كه باید با قانون نوین انجام میشد و بالاخره بعد از چندین سال وزنۀ مردم باسواد را در مجلس سنگین میكرد و این نهاد را از تیول ملاكین و رؤسای عشایر خارج میساخت. تازه مصدق رفراندم را مستقیماً اسباب بستن مجلس نكرد. نتیجۀ كار را پیش شاه فرستاد تا پس از تأیید و توشیح او مجلس را ببندد و به این ترتیب حق ناروایی را هم كه در بازبینی قانون اساسی به وی داده شده بود از محتوا خالی كند. وقتی شاه طفره رفت و در اجرای كودتای نظامی شركت كرد و پس از شكست اول از مملكت فرار كرد، مصدق هم رأساً انحلال مجلس را اعلام كرد تا بتواند هر چه زودتر انتخابات جدید را انجام بدهد.
انجام رفراندم حتماً راه حل ایده آل نبود ولی در آن شرایط چه چیزی در كجای آن مملكت ایده آل بود كه این یكی باشد؟ اگر مصدق به این وسیله كه به هر حال موجه ترین بود مجلس را منحل نمیكرد چه میباید میكرد؟ به مجلس میرفت تا با آرایی كه انگلیس و آمریكا پیش خرید كرده بودند ساقط شود و حاصل این همه زحمت و فداكاری ملت را دو دستی تقدیم حریف كند؟ خودش هم بارها به این مسئله اشاره كرده كه نمیتوانست خطر ساقط شدن از طرف مجلس را قبول كند و نه مقام خود را كه حتماً در چشمش اهمیتی نداشت، بلكه حاصل مبارزات ملت را به دشمن وابگذارد. خلاصه كنم منحل نكردن مجلس مانع ساقط كردن مصدق نمیشد، فقط آنرا تسهیل میكرد.

پیشنهادات دهۀ چهل
حرف دیگری كه از ملكی نقل میشود این است كه شاه و علم طی دیدارهایی كه در اوایل سالهای 1340 با وی داشته اند به طور تلویحی گفته اند كه مانعی برای شركت جبهۀ ملی در دولت یا حتی تشكیل دولت از طرف این گروه نیست، ولی اعضای جبهۀ ملی این فرصت گرانبها را از دست داده اند و امینی با استفاده از این موقعیت بوده كه به نخست وزیری رسیده و زده و برده.
این داستان را هم باید به نوبۀ خود در متن تاریخیش قرار داد تا بردش روشن شود و این نتیجه های فوری و سستی كه برخی میخواهند از آن بگیرند حلاجی شود.
اول از همه باید از روشن كرد كه اصلاً هدف جبهۀ ملی چه بوده است، شركت در دولت و گرفتن چند وزارتخانه یا اجرای قانون اساسی. اگر اولی بود كه خوب شركت در دولت علم یا هركدام دیگر از نوكران شاه ایرادی نداشت و البته حاصلی هم نداشت. ولی مگر هدف مبارزه در راه مصدق فقط وزیر شدن بود كه اعضای جبهۀ ملی منتهز فرصت باشند تا به محض دعوت به دستبوس بروند و حكم وزارت بگیرند؟ اگر این افراد در هر دولتی كه فرمانبر شاه باشد شركت كرده بودند فقط آبروی خود را بر باد داده بودند. كما اینكه وقتی در دولت فرمانبر خمینی شركت كردند همین بلا بر سرشان آمد. جبهۀ ملی فقط در صورتی میتوانست با آبرو و مطابق با منطق حیات سیاسی اش بر مسند دولتی بنشیند كه قدرت دولتی را از شاه بستاند و چنانكه باید خود اختیار كار مملكت را در دست بگیرد. ولی آیا میتوان از یك حرف كنایه آمیز شاه به ملكی چنین نتیجه گرفت كه وی آماده شده بود از قدرت مطلق دست بردارد و در گوشۀ كاخش بنشیند و اختیار همه چیز را به دست دولت بدهد؟ شاه در همان اوایل سالهای 1340 با تمام فشارهای داخلی و خارجی تن به یك انتخابات آزاد نداد چون نتیجه اش را میدانست و كاملاً آگاه بود كه اگر كار اینطور شروع شود بالاخره به همانجایی خواهد رسید كه در دوران مصدق رسیده بود یعنی سلب اختیار از شاه و تقلیل مقام سلطنت به همان نقش تشریفاتی كه باید.
اینكه ملكی این سخنان را جدی گرفته و حتی بعد از مدتها قابل نقل هم شمرده بیش از هر چیز نشانۀ حسن نیت و سادگی اوست و این تصور كه شاه نشسته آنجا تا با دو كلمه حرف منطقی قانع شود و نزدیك به ده سال بعد از كودتایی كه تمامی اقتدارش را مدیون موفقیت آن بود بیاید و قدرت را بدهد به دست همانهایی كه با آن كودتا از كار بركنار شده بودند. اصلاً چه دلیل داشت كه شاه بخواهد چنین كند. او میدانست كه در موضع ضعف است و باید مختصری به مخالفان امتیاز بدهد ولی این اندازه هم ساده لوح نبود كه همه چیز را به دست حریف بسپارد و از میدان قدرت بیرون برود. میزان نفرت او از مصدق و مصدقی ها كه شهرۀ عام است، فشار آمریكا هم متوجه وادار كردن او به انجام اصلاحات برای جلوگیری از خطر كمونیسم بود نه برای ایجاد دمكراسی. اینكه ملكی چنین تصوری كرده از سادگی و این سادگی از درستكاری و صداقت كم نظیر خود اوست كه خواهی نخواهی همیشه ردی از این صفات را نزد دیگران نیز میجست. ولی از این حرفها اصلاً نمیتوان نتیجه گرفت كه شاه آماده بوده تا از قدرت مطلقه صرف نظر كند ولی جبهۀ ملی نرفته قدرت را از دست او بگیرد. اگر هم ملكی میتوانست در آن سالها در شاه صداقتی سراغ كند كه نبود و به هر حال در همان زمان هم از واقع بینی به دور بود، كسی كه امروز به پشت سر خود نگاه میكند و عاقبت تشنج ها و تحول های اوایل دهۀ چهل را میداند، مطلقاً مجاز به چنین خوشبینی بی حسابی نیست. شاه احتیاج داشت به انجام اصلاحات سیاسی تظاهر كند و برای این كار محتاج كسی بود كه بتواند این حركت را موجه جلوه دهد و به اصطلاح به مردم بفروشد. این آدم امینی بود كه خاتمی دستگاه آریامهر بود و وظیفه اش را بسیار خوب انجام داد و به موقع هم از كار مرخص شد ولی تا آخر عمر از شهرت كذبی كه به این ترتیب به آزادیخواهی پیدا كرده بود استفاده برد. طرفداری از امینی كردن نیز همانقدر عاقبت داشت كه شركت در دولت مطیع شاه فقط با این تفاوت كه مضراتش را داشت بدون سودش. مگر دولت این شخص اجازۀ چاپ یك نشریه به جبهۀ ملی داد كه در عوض طلبكار حمایت باشد؟

نتیجۀ اخلاقی
این حكایت دو نتیجۀ اخلاقی دارد.
اول برای جوانان آزادیخواهی كه ممكن است تحت تأثیر این حرفها قرار بگیرند. این گروه باید از دیدن تقلید آزادیخواهی نزد دیگران اعتماد به نفس كسب كنند و بیش از پیش مطمئن گردند كه راه درست را برگزیده اند. نه فقط از بابت اینكه امروزه باد به بیرقشان میوزد، بل از این جهت كه بدانند در دراز مدت هم این راه سیاسی آبرومندترین است و نباید از هوچیگری این و آن جا خورد. مصدق از بیست و هشت مرداد تا به امروز مورد طعن و لعن تمامی دولتهایی بوده كه در مملكت خودش روی كار آمده اند ولی میبینیم كه سایه اش روز به روز بر ایران گسترده تر شده. اگر راستی كردارش و درستی راهش نبود چنین چیزی ممكن نمیشد.
دوم برای این جیب برهایی كه میكوشند برای بی قدر قلمداد كردن لیبرالیسم از كیسۀ خود لیبرال ها سرمایه فراهم كنند. باید به آنها گفت كه بهتر است به دنبال زندگی آبرومندانه بروند و اگر اصرار دارند نان نادرستی بخورند همدستهایی از قماش خودشان بجویند نه از جنس ملكی.

تاریخ نگارش نوامبر 2007
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1291