هواداری از سیاست آمریكا یا حفظ منافع ایران؟ رامین كامران
نمیتوان با افكار دوران جنگ سرد به جنگ اسلامگرایی رفت

پیروزی در جنگ الزاماً پیروزی در صلح را به دنبال نمیاورد

حملۀ نظامی به عراق آسانترین كار است نه ثمربخش ترین

قلب اسلامگرایی ایران است نه عربستان یا عراق

ایران كشور كلیدی منطقه است

حكومت اسلامی باید به دست ایرانیان و با یاری دیگران سرنگون شود نه بر عكس



برخی از ایرانیان به این حساب كه منافع ملی ایران و مصالح سیاست آمریكا، هر دو، ساقط شدن حكومت اسلامی را ایجاب میكند، از سیاست خارجی آمریكا چنانكه امروز از طرف وزارت دفاع و شورای امنیت ملی آن كشور و كلاً گروه رئیس جمهوری فعلی عرضه میشود، یكسره و بی قید و شرط دفاع میكنند، به این خیال كه وقتی عراق از میدان بیرون رفت نوبت ایران خواهد شد. به این موضعگیری دو ایراد وارد است. اول از همه اینكه دنباله روی منفعل از هر سیاستی، چه آمریكایی و چه غیر از آن، عملی است لغو و نشانۀ بی شخصیتی و بی برنامگی سیاسی. اشتراك هدف هم كه تازه در این مورد خیلی روشن نیست و باید آنرا شكافت، نمیتواند توجیه كنندۀ پیروی یكسره از سیاست دیگران باشد. ایراد دوم كه اساسی تر است برمیگردد به خود سیاست آمریكا كه جداً قابل انتقاد است. كمی مسئله را بشكافیم تا نقاط ضعف این سیاست روشن شود.

آمریكاییها چنانكه با بوق و كرنا از هر طرف اعلام میكنند، خیال حمله به عراق را دارند. چنین وعده میدهند كه با ساقط كردن صدام حسین اسباب برقراری دمكراسی را در آن كشور فراهم خواهند كرد و با این كار دیگر كشورهای عرب و مسلمان را، كه تازه تفكیك درستی هم بینشان قائل نیستند، به سوی دمكراسی خواهند كشاند و منطقۀ استبداد زدۀ خاورمیانه را كه هیچكس از اهمیت ژئوپولیتیكی آن غافل نیست، از بلا رها خواهند كرد. اینست طرحی كه به همگان عرضه شده و باید حلاجی اش كرد.

قالب كلی این طرح سیاست خارجی در حقیقت مصداق جدیدی از به كار گیری یك الگوی فكری بسیار قدیمی است كه طرحش به دوران جنگ سرد بازمیگردد. در آن زمان سیاستمداران آمریكایی كه تمام همّ و غمّشان در زمینۀ سیاست خارجی معطوف به محدود كردن و احیاناً پس زدن نفوذ اتحاد جماهیر شوروی بود، چنین استدلال میكردند كه در برخی مناطق جهان سوم، به دلیل همسایگی و مهمتر از آن همسانی ساختار اجتماعی و سیاسی كشورهای منطقه، افتادن هركدام آنها به دامان كمونیسم باعث خواهد شد كه همسایگان وی نیز به اردوگاه كمونیزم درغلطند؛ مثل مهره های بازی دومینو كه راست در امتداد هم چیده شده باشند، لغزیدن و افتادن یكی، باقی را نیز به ترتیب نامتعادل خواهد كرد و خواهد انداخت. اسم این الگوی فكری هم كه بر اساس این تمثیل ساده انتخاب شده بود، «تئوری دومینوها» بود. تعداد دفعاتی كه از این الگو برای تحلیل مسائل مناطق مختلف و یا توجیه سیاست مناسب استفاده شده، از شمار بیرون است و به هر حال سالهاست كه تئوری دومینوها در زمرۀ قالبهای مسلط بر طراحی سیاست خارجی آمریكا جا دارد.

حال كه عمر كمونیسم به سر آمده به روشنی میتوان محدودیت این الگوی فكری را دید و سنجید. قبول این الگو مشوق جلوگیری از پراكنده شدن كمونیسم بود و به هر حال در محدود كردن نفوذ شوروی كارساز افتاد. نه به این دلیل كه كمونیست شدن یك كشور حتماً به همسایگان آن هم سرایت میكرد، چون چنین واكنش زنجیره ای در جایی مشاهده نشد، بل به این دلیل كه ترس از پیدایش چنین واكنشی باعث شد تا آمریكا كمونیست شدن هیچیك از كشورهای جهان سوم را، تا حد امكان، برنتابد و این مسئله را به دلیل كم اهمیت بودن آن كشور خرد نشمرد. ولی محدودیت این فكر در جهت عكس، یعنی پس رفتن كمونیسم بهتر آشكار گشت. كمونیسم در حاشیۀ بلوك شرق از هم نپاشید، وقتی فروپاشید كه قلبش از كار ایستاد و این نظام سیاسی اجتماعی در خود شوروی ساقط شد. از بین تمام مهره ها یكی مهم بود و باقی را انداخت.

خلاصه اینكه تئوری دومینوها، چنانكه سرنوشت اكثر تئوریهایی از این نوع است، در عمل «اثبات» نشد ولی پذیرش آن موجد تصمیمگیری هایی گشت كه كلاً برای سیاست آمریكا ثمرات مثبت در پی داشت. به همین دلیل بر جا ماند و هنوز كه هنوز است گاه رد پایش در تحلیلهایی كه راجع به مسائل مختلف از طرف سیاستگذاران آمریكایی عرضه میشود، به چشم میخورد.

آمریكاییان در طرف شدن با اسلامگرایی نیز تا حد زیادی از همین قالب فكری پیروی كرده اند و برای یكی از مهمترین شاخصهای آن كه كنترل دستگاه دولت از طرف اسلامگرایان بود، اهمیتی بیش از اندازه قائل شده اند. در آن نظریه قرار بود هر مهرۀ دومینو با افتادن دولت به دست مخالفان آمریكا سقوط كند و سقوط باقی را در پی بیاورد. تا جایی كه دولت ساقط نشده بود مهره بر جا فرض میشد. در حالیكه پیشروی اسلامگرایی به بسط یافتن لكۀ جوهری كه بر كاغذ بیافتد بیشتر شباهت داشت، اعتبار سیاسی و اجتماعی نظامهای مختلف را مثل خوره از درون میخورد و روز به روز سیاست خود را ، تحت عناوین فرهنگی و مذهبی و اجتماعی، بیشتر به همگان تحمیل مینمود، بدون اینكه الزاماً موفق شود دستگاه دولت را در اختیار بگیرد. در نتیجه كشورهای مختلفی كه هركدام به نوعی در معرض فشار ناشی از بالا رفتن موج اسلامگرایی بودند، نه فقط در زمینۀ سیاست داخلی، بلكه حتی در سیاست خارجی روشی اختیار كردند كه امروزه ناهمسویی اش با سیاست آمریكا برای همگان و در درجۀ اول خود آمریكاییان، روشن شده است. مهره ها نیافتاده اند و تحت اختیار آمریكا هم نیستند.

قاعدتاً چنین حاصلی كه صریحاً به بی اعتباری تئوری دومینوها در باب اسلامگرایی رأی میدهد، میبایست كنار گذاشته شدن آنرا، لااقل در این مورد خاص، در پی میاورد كه ظاهراً نیاورده است. تحلیل كلی دلایل این سخت جانی از حوصلۀ مقالۀ حاضر خارج است و برای خوانندگان آن هم جالب نخواهد بود. فقط این اشاره كافیست كه حتی در علوم سخت و سختگیری نظیر فیزیك هم تئرویهای قدیمی به این راحتی جای خود را به تئوری جدیدتر و بهتر نمیدهد، چه رسد جایی كه پای سیاست در میان است و همیشه میتوان محملی برای چسبیدن به یك نظریۀ از كار افتاده تراشید.

این از پایۀ نظری كار، حال بپردازیم به موضوع دعوا كه دمكراسی باشد.

تصور اینكه برقراری دمكراسی در عراق اسباب برقراری آنرا در دیگر كشورهای منطقه فراهم خواهد آورد بر این خیال خام استوار است كه دمكراسی هم به آسانی كمونیسم برقرار شدنی است. نقطۀ قوت كمونیسم در ورزیدگی آن برای قدرتگیری بود و ساختار حزب لنینی هم كه به تبع شوروی در همه جا بچه كرده بود، خاصیتی جز تسهیل قدرتگیری و تحت اختیار گرفتن دستگاه دولت نداشت. برقراری كمونیسم هم اصلاً چیزی جز این نبود : قدرتگیری حزب، چنگ انداختنش به اسباب اصلی ادارۀ جامعه كه همان دستگاه دولت است و بالاخره تحمیل روزمرۀ ایدئولوژی خود به جامعۀ تحت امرش. تحمیلی كه طبیعتاً بی وقفه ادامه داشت و توقفش در حكم نابودی آن بود، چنانكه دیدیم.

اما تفاوت اصلی دمكراسی با كمونیسم و ایدئولوژی های مشابه در این است كه تنها پشتوانه اش دولت نیست و استحكام آن همانقدر مدیون ساختار و فعالیت جامعه است كه ساختار و سیاست دولت. با در دست گرفتن دولت میتوان آزادی را به حكم برقرار ساخت ولی دمكراسی را خیر. قوام یافتن و ثبات دمكراسی محتاج قابلیت و تحرك جامعه است كه میتوان تا حد زیادی ترویج و تشویق كرد ولی اساساً و بنا بر تعریف نمیتوان فقط از موضع دولت ایجادش كرد. خلاصه اینكه تصور دمكراسی راه انداختن با زدن واروی كمونیسم یا اسلامگرایی پایۀ محكمی ندارد. گرفتن دولت از دست مستبدان راه دمكراسی را باز میكند ولی آنرا به انجام نمیرساند.

حال بروی سر مثال مشخص كار كه عراق است. شك نیست كه امكان پیروزی آمریكا بر عراق به نهایت زیاد است. عدم تعادل نیروهای مادی و معنوی دو طرف به قدری است كه اصلاً بخت پیروزی برای عراق باقی نمیگذارد. نتیجۀ درگیری نظامی همان خواهد بود كه در افغانستان با طالبان دیدیم و در كویت با همین عراق. اما امر دیگری نیز كه به همین اندازه روشن است این است كه پیروزی در جنگ فقط به پیروزی نظامی ختم نمیشود، هدف جنگ پیروزی سیاسی است و به قول معروف بردن جنگ الزاماً بردن صلح را در پی نمیاورد. كافیست با توجه به این نكته نگاهی به افغانستان بیاندازیم تا ببینیم پیروزی سیاسی در آن كشور تا چه اندازه حاصل شده است. تازه در كشوری كه مردمانش به حق به طالبان به چشم نیروی اشغالگر نگاه میكردند و جداً طالب دخالت نظامی آمریكا برای بیرون راندن آنها بودند. مورد عراق بسیار پیچیده تر خواهد بود و دلایلش را هم كه به دفعات از طرف اشخاص مختلف عرضه شده، میتوان فهرست وار از نظر گذراند. اول از همه مسئلۀ جایگزین پیدا كردن برای صدام حسین است كه نه ظاهر شاهی در كار است و نه حامد كرزایی. مساعی آمریكایی ها هم كه دائم چپ و راست جلسه تشكیل میدهند، تا به حال برای سامان بخشیدن به این مسئله ثمری در پی نیاورده است و قول معروف هنوز نتوانسته اند كسی را بتراشند. دیگر اینكه شكست نظامی صدام حسین و ساقط شدن او بلافاصله مسئلۀ جمع و جور كردن عراق را در میان خواهد آورد، با كردهای شمال و شیعیان جنوب. امتیاز دادن به گروه اول مایۀ عكس العمل تركیه خواهد شد و امتیاز دادن به گروه دوم اسباب شادی حكام اسلامی. امتیاز ندادن به هیچكدام پایگاه داخلی حمله را سست خواهد كرد. امتیاز دادن به یكی و ندادن به دیگری، اگر هم ممكن باشد، احتمالاً دردسرهایی بیشتر از گزیدارهای دیگر در پی خواهد داشت.

خلاصه این است افقی كه سیاست فعلی امریكا در خاورمیانه در برابر چشم ما میگشاید و متأسفانه چندان هم دل انگیز نیست. تازه آنچه كه تا اینجا شمردیم یك وجه دلایلی است كه میتنوان بر اساس آنها سیاست آمریكا را مستحق انتقاد شمرد و مدافعان بی قید و شرط آنرا سزاوار عیبجویی.

برویم سر وجه دوم قضیه.

مشكل اساسی آمریكاییان پس ازواقعۀ 11 سپتامبر، قاعدتاً باید حل مشكل اسلامگرایی باشد كه چنین بلایی بر سرشان آورده.

تا آنجا كه به این امر مربوط میشود دو قطب اصلی اسلامگرایی در خاورمیانه یكی جمهوری اسلامی است و دیگری عربستان سعودی. منتها آمریكا برای تحت فشار گذاشتن این دو كشور دو گرفتاری بزرگ دارد. در مورد ایران مقاومت شدید اروپا كه حتی انگلستانش هم حاضر نیست پشتیبان آمریكا باشد و در مورد عربستان محدودیتهای سیاست خارجی خود آمریكا و تكیۀ منطقه ایش به این كشور. در موقعیت فعلی نمیتوان به این راحتی فشار مستقیم نظامی را متوجه هیچكدام این دو كشور ساخت. تغییر نظام سیاسی و اجتماعی آنها طرح جدی سیاسی لازم دارد، طرحی كه مثل عملیات نظامی تأثیر قاطع و یكشبه ندارد و ممكن است حین اجرای آن حتی یك گلوله هم از سلاحهای آمریكایی خارج نشود و اگر ثمر بدهد با صرف وقت و دقت خواهد بود. خلاصه اینكه راه حل نظامی كه آسانترین راه است، زیرا آمریكا میتواند بدون یاوری دیگر كشورها و به تنهایی آنرا به موقع اجرا بگذارد، در باب این دو مثال كفایت نمیكند. رو آوردن به عراق و هدف گرفتنش به بهانۀ مبارزه با تروریسم و انتخاب راه حل نظامی كه سیاست فعلی آمریكاست، در حكم انتخاب آسانترین راه است نه ثمربخش ترین یا معقول ترین راه مبارزه با اسلامگرایی.

گذشته از آنچه كه ذكر شد باید دقت داشت كه ایران و عربستان، از بابت وزنه شان در حوزۀ اسلامگرایی و تأثیری كه سقوط نظام سیاسیشان میتواند در فروكش كردن این مكتب فكری و احیاناً ترویج یا تقویت دمكراسی، و نه برقراری فوری آن، بگذارد، همسنگ نیستند. در این زمینه اهمیت ایران با عربستان سعودی قابل قیاس نیست، به دو رشته دلیل كه یك دستۀ آن اساسی و به قولی ساختاری است و دستۀ دیگر موضعی. از گروه اول شروع كنیم.

كشور كلیدی آسیای صغیر و خاورمیانه ایران است. از بدو پیدایش اسلام، ایرانیان در دادن جهت فكری به آن مجموعه ای كه به نادرست و از سر تساهل، «فرهنگ اسلامی» خوانده میشود، نقش اساسی داشته اند. اگر فقط بخواهیم به قرن بیستم و زمینۀ سیاست بپردازیم كافیست انقلاب مشروطیت، نهضت ملی و انقلاب اسلامی را در نظر بیا
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1280