رژیمهای توتالیتر چگونه میمیرند-رامین كامران
ایرانیان چندین سال است كه چشم به راه مرگ حكومت اسلامی هستند و نشانه های این خبر خوش را در همه جا میجویند. گاه محض تسكین خاطر نزدیك بودن آنرا به هم نوید میدهند، گاه دل به گره گشایی خارجیان میبندند و گاه به تحلیلهایی كه از چپ و راست میشنوند دل خوش میكنند. خلاصه اینكه چشمشان به همه سو میچرخد تا بلكه نور امیدی سراغ كند. باید دید این رژیم از چه راهی به گورستان خواهد رفت تا بشود در طی این طریق یاریش كرد.
مردم معمولاً از صفت رایج و غیردقیق «دیكتاتوری» برای توصیف حكومت فعلی استفاده میكنند كه اگر هم برای ابراز مخالفت كافی باشد برای تحلیل كارگشا نیست. زیرا به این حساب تفاوت اصلی «دیكتاتوری آخوندی» با فرضاً «دیكتاتوری شاه» روشن نمیشود و تصور اینكه خلاصی از هر دوی آنها كمابیش به یك شیوه ممكن است بی دلیل در اذهان نضج میگیرد. حكومتهای رضا شاهی و محمدرضا شاهی از نوع نظامهای اتوریتری بود كه در جهان فراوان یافت شده و میشود، از قبیل پینوشه در آمریكای لاتین، موبوتو در آفریقا، سوهارتو در آسیا، سالازار در اروپا و ناصر در خاورمیانه. همت این قبیل حكومتها بیش و پیش از هر چیز متوجه متمركز كردن قدرت است و جلوگیری از دخالت مردم در تعیین سرنوشتشان وگرنه از بابت ایدئولوژی كه باید شیوۀ این حكومتگری را توجیه كند و برنامه های آنرا سازمان بدهد، شباهت چندانی به هم ندارند. این تنوع ایدئولوژیك كار تحلیل را مشكل میكند و باعث میشود تا هر پژوهشگری به تناسب دستگاه تحلیلی خود و احتمالاً سلیقه اش آنها را به ترتیبی طبقه بندی كند و فرضاً یكی را در جرگۀ كشورهای سوسیالیست جا بدهد، یكی را ناسیونالیست بشمارد و دیگری را حكومت نظامیان به حساب بیاورد. این تنوع بسا اوقات با انعطاف پذیری ایدئولوژیك نیز همراه است و به حكومتهای اتوریتر امكان میدهد تا بتوانند به اقتضای شرایط روز رنگ عوض بكنند و قدرت خویش را تدوام و گاه تحكیم ببخشند. حیات آنها به مقدار زیاد مدیون این انطباق پذیری است.

خیالپردازی ایدئولوژیك
حكومتهای توتالیتر كه نظام اسلامی ایران یكی از نمونه های نكبت زدۀ جهان سومی آن است، از این نرمش محرومند. اگر حكومتهای اتوریتر در درجۀ اول دنبال قدرت هستند و ایدئولوژی برایشان در مرتبۀ دوم اهمیت قرار دارد، دلمشغولی اصلی حكومتهای توتالیتر ایدئولوژی است و قدرت را برای این میخواهند كه طرحهای خیالپردازانۀ خویش را به جامعه تحمیل كنند، در این زمینه صداقتی هم دارند كه به جنون پهلو میزند. تمامیت خواهانه بودن این خیالهاست كه آنها را برازندۀ صفت «توتالیتر» میكند. تصور اینكه جامعه باید در تمامی اجزا و با همۀ جزئیاتش یك شكل معین بگیرد، برای ذهنهای بیماری كه چنین افكاری میپرورند آسان است، ولی نقطۀ ضعف این افكار هم روشن است كه كجاست.
هیچ ذهنی قادر نیست تا جامعه را با تمامی پیچیدگی هایش بسنجد و طرحی برای تغییر آن عرضه نماید كه جمیع جوانب را به درستی در نظر بگیرد و از آن مهمتر بر دو عامل آزادی و اتفاق كه در تحولات تاریخی نقش عمده دارد و نتایجشان بنا بر تعریف قابل پیش بینی نیست، مسلط شود. این قبیل خیالپردازی های اجتماعی به كار نویسندگان داستانهای علمی تخیلی شبیه است كه میكوشند تا آیندۀ بشریت را ترسیم كنند و وجه اشتراك تمامی آنها در این است كه بخشی از آگاهی های موجود علمی یا فنی را انتخاب میكنند و آنرا در خیال خود امتداد و بسط میدهند و بر محور آن داستان میپردازند. هیچكدام آنها قادر نیست حتی تمامی تحولات یك رشتۀ علمی یا فنی را از پیش در نظر بیاورد، چه رسد به تحولات كل تاریخ بشر را. به همین دلیل است كه هیچكدام این داستانها، اگر هم اسباب سرگرمی و تفریح باشد، از بابت آینده نگری اعتباری ندارد. برنامۀ ایدئولوژیك بافتن برای كل جامعه هم چیزی است از همین قماش، فقط چون دامنه اش وسیع تر است محدودیتهایش زودتر نمایان میشود و اگر پژوهش در باب آن سر عده ای را گرم كند، به اجرا گذاشته شدنش برای كسانی كه زندگانیشان به این ترتیب زیر و زبر میشود اصلاً مایۀ تفریح نیست.
هر ایدئولوژی توتالیتر به بخش محدود و معینی از واقعیت توجه میكند و آنرا محور سازمان دادن جامعۀ آرمانی خویش مینماید. طبعاً كوشش برای تحمیل چنین طرح هایی به جوامع موجود جز با روشهای قهرآمیز ممكن نیست و دلیل توسعه و همه گیری خشونت در حكومتهای توتالیتر همین گستردگی طرح اجتماعی آنهاست كه كسی را راحت و گوشه ای را آرام نمیگذارد. منطبق شدن جامعه با ایدئولوژی جز به زور ممكن نیست و در حقیقت هیچگاه هم به انجام نمیرسد. در نظامهای توتالیتر نبرد حكومت و جامعه دائمی است و هر قدمی كه یكی از این دو حریف جلو بگذارد دیگری پس مینشیند. البته حكومتها از هر جنس كه باشند رفتنی اند ولی جوامع برجا میمانند. زوال و مرگ حكومتهای توتالیتر قرن بیستم بهترین شاهد این مدعاست. كج دیدن واقعیت و كجتابی با آن بی سرانجام است.

زورآزمایی با جامعه
معمولاً زورآزمایی حكومتهای توتالیتر با واقیت تاریخی بر همان نقطه ای متمركز میشود كه در ایدئولوژیشان نقش محوری دارد، بر همان امری كه كانون خیالپردازیهای آنهاست. در حكومتهای كمونیستی اقتصاد این نقش را ایفا میكرد. این حكومتها اقتصاد را عامل اصلی و زیربنای تحولات تاریخی میشمردند، مدعی بودند كه از اقتصاد و به تبع آن تاریخ، شناخت علمی به معنای اخص آن دارند و به همین دلیل پیشتاز آیندۀ بشریت هستند. ولی از روز اول تا به آخر نقطۀ ضعف اساسی آنها همین اقتصاد بود. كوشیدند تا بازار آزاد را با برنامه ریزی و مالكیت خصوصی را با مالكیت دولتی جایگزین كنند و در نهایت وضعی ایجاد كردند كه انگیزۀ تولید اقتصادی را به حد اقل رساند، رابطۀ عرضه و تقاضا را به كلی مختل كرد و تولید و رشد را از اساس متزلزل ساخت. آمارهای دروغین و توجه یكسره به فنون و صنایع نظامی هم دردی از كار دوا نكرد. بالاخره شوروی به مرحله ای رسید كه توان رقابت نظامی با ایالات متحده را از دست داد و سرمایه گذاری های بزرگ اقتصادی و علمی و تكنولوژیك آمریكا در بخش نظامی حریف كمونیستش را از نفس انداخت. فكر اینكه میتوان با آزادسازی اقتصاد بر توان شوروی افزود به ذهن همه كس میرسید ولی حكومت شوروی نمیتوانست به اجرایش بگذارد و همان بماند كه بود، كمااینكه دیدیم مرد و از پس اصلاح برنیامد.
حكومت نازی هم برای نژاد همان اهمیتی را قائل بود كه حریف و همزادش برای اقتصاد. ولی از روز اول قدرتگیری تا واپسین دم حیات ایدئولوگها و دانشمندانی كه به خدمت این حكومت درآمده بودند نتوانستند حتی تعریفی از «نژاد» عرضه كنند كه برای حكومت متبوعشان قابل پذیرش باشد. در اندازه گیری سر و كلۀ انسان و ترتیب تیپهای نژادی سرگردان ماندند، حال مرتبط ساختن این خصایص با تحولات تاریخ به جای خود. هیچگاه هم نتوانستد یهودیان را كه دشمن اصلی نظام به حساب میامدند و بنا بر تعریف گروهی مذهبی هستند، در یك قالب معین نژادی جا بیاندازند تا به ایدئولوژی خود اعتبار ببخشند. در نهایت حكومت نازی در جنگ از بین رفت ولی این بستگی به ایدئولوژی تا روز آخر حیات آن نه تنها مشهود بود كه تشدید هم شد. در مراحل پایانی جنگ حركت قطارهایی كه یهودیان را به اردوگاه های مرگ میبرد بر حركت قطارهای حامل مهمات اولویت داشت. یعنی حكومت حاضر بود مرگ را به جان بخرد و دست از ایدئولوژی برندارد و همانطور كه دیدیم مرد.
این را هم اضافه كنم كه مرگ یك نظام سیاسی مترادف از بین رفتن كشوری نیست كه بر آن حكومت میكند، قتل عام پیوستگان آن نیز نیست، جایگزین شدن خود اوست با نظامی دیگر. مورد چین كمونیست هم كه از كمونیسم فقط پرچم قرمز و رژۀ سالانه اش را حفظ كرده مثالی است از همین مرگ نظامهای توتالیتر. موفقیت كمونیستهای چینی در این نیست كه در حفظ حیات نظام موفق بوده اند، چون چنین موفقیتی در كار نبوده و نیست. در این است كه حیات سیاسی خود رابه عنوان طبقۀ حاكم حفظ كرده اند و توانسته اند بر سر كار بمانند، همان كاری كه آرزوی بسیاری از اسلامگرایان ایران است و بعید است بتوانند به آن دست یابند.
بستگی به یك دستگاه فكری بسته كه هم مدعی حقیقت نمایی است و هم راهنمای عمل و هم مایۀ هویت سیاسی جایی برای وارسی و احتیاط و تحول باقی نمیگذارد. قالبی است متحجر كه به ذهن پیروان و به واقعیت یكسان تحمیل میشود و تا آنجا كه با مانعی مواجه نشود پیش میرود، ترمزی در كار نیست. اصلاح ناپذیری عمیق حكومتهای توتالیتر كه یا باید با تمامی ناكارآمدی و نكبت و جنایتشان سر پا بمانند و یا اینكه جای خود را به حكومت دیگری بدهند، از این تحجر سرچشمه میگیرد.

مورد ایران
هستۀ ایدئولوژی نظام همان فقه اسلامی است كه با تبدیل شدن به دستورالعمل حكومتی در متن جهان مدرن حكم نوعی ایدئولوژی توتالیتر را پیدا كرده است. محتوایش اساساً سنتی است ولی محیط زندگی آن و كاركردش مدرن است. مقولات اصلی آن نه اقتصادی است و نه نژادی، بلكه حقوقی ـ مذهبی است
اسلام و كفر، پاك و نجس و حلال و حرام. این مسئله كه قوانین اسلامی خلاف تمدن امروزی است و گرهی از كار مشكلات اجتماعی نمیگشاید و برای مردم ایران مانند دیگر مردم جهان مترادف بربریت است، روشن تر از آن است كه حاجت به یادآوری داشته باشد. این امر هم كه قواعد مزبور مطلقاً كفاف حیات حقوقی یك دولت امروزی را نمیدهد، بارزتر از آن است كه محتاج توضیح باشد. فقط باید به این نكته توجه داشت كه این قواعد و قوانین هر جا كمبودی داشته با داخل شدن عناصر غیرفقهی و حتی غیر اسلامی مرتفع شده است. ولی این امر به خودی خود اهمیت عمده ای ندارد زیرا هیچ ایدئولوژی توتالیتری از ابتدای زایش كامل نیست و تا آخر عمر هم تكمیل نمیشود تا واقعاً برای همه چیز جواب داشته باشد. مهم ادعای جامع بودن است كه همۀ آنها دارند و اسلام هم به نهایت دارد، وگرنه همه شان در عین حفظ ماهیت خود از منابع خارجی تغذیه میكنند.
آنچه كه مهم است هستۀ اساسی راه حلهایی است كه این ایدئولوژی به پیروان خود عرضه میكند و به سنت اسلامی برمیگردد. یك بخش آن شامل عناصری از حقوق جزاست كه شامل قانون قصاص میشود. بی دلیل نیست كه وجوب اجرای مجازاتهای اسلامی در قانون اساسی این حكومت ذكر شده است. بخش دیگر آن كه همه گیرتر و كلی تر است آداب و رفتار اجتماعی را در بر میگیرد. نقطۀ فشار اصلی ایدئولوژی اسلامی بر جامعۀ ایران، یعنی بر واقعیتی كه میكوشد تغییرش بدهد، در اینجاست.
میزان كوششی كه حكومت اسلامی برای ترویج شكل معینی از رابطۀ زن و مرد، قالبی كردن رفتار مردم در صحنۀ جامعه و جلوگیری از تفریحات مقبول مردم انجام میدهد، چشمگیر است و تشنج فراوان ایجاد كرده است. مخارج اقتصادی و تاوان سیاسی این كار سرسام آور است ولی حكومت قادر نیست كه از این راه برگردد و گریبان خود را خلاص كند. همانطور كه كمونیستها قادر نبودند از لجبازی بر سر اقتصاد دست بردارند و نازیها نمیتوانستند از اصرار بر پاكسازی نژادی صرف نظر كنند.

بعد سیاسی دعوا
در مقابل بیشترین واكنشی كه از جانب جامعۀ ایران متوجه حكومت اسلامی شده بر همین نقطه متمركز است. كانون ثابت رودرویی ایرانیان با حكومت همینجاست
حوزۀ رفتار اجتماعی. این دستگاه حكومتی در جایی بیشترین واكنش را تحویل میگیرد كه كمترین انعطاف پذیری را دارد. ریشۀ این مشكلات ماهیت نظام حكومتی ایران است ولی شكل موجود آنها اساساً سیاسی محسوب نمیشود. حكومت آنها را سیاسی كرده است ولی مردم به چشم مشكل سیاسی به آنها نگاه نمیكنند و حتی گاه تصور میكنند كه این قبیل «جزئیات» را میتوان با مختصری «اصلاحات» برطرف كرد. دلیل دل بستن به این اصلاحات فرضی كه باعث میشود تا ایرانیان به دنبال هر سرابی بدوند، در همینجاست. به همین جهت است كه گاه امتیاز دادنهای كوچك حكومت در زمینۀ حجاب و… به این اندازه مردم را خوش میاید و طلیعۀ آسایش شمرده میشود.
این وضعیت مخالفان حكومت را كه به درستی و به حق نظام سیاسی موجود را مشكل اساسی مردم میشمارند به دردسر انداخته است. آنها با حكومتی طرفند كه موضع سیاسی مشخص و روشن دارد. البته مخالفان نیز در برابر طرح سیاسی خود را عرضه مینمایند. ولی در این میان مردمی قرار دارند كه بیش از هر چیز به دنبال آسایش مادی و راحت روزمره اند و بسا اوقات به اینها اهمیت بیشتری میدهند تا به آزادی سیاسی. به عبارت دیگر مشكل خویش را در قالب طرح سیاسی معین و بر اساس انتخاب نظام سیاسی تعریف نمی كنند. بر خلاف مردم كشورهای دمكراتیك كه همگی در گذشته ای دور یا نزدیك چنین كرده اند و به یمن طرح درست مشكل توانسته اند راه حل درستی برای آن بجویند و امروز هم از مواهبش بهره مندند.

مشكل بسیج نیرو
از آنجایی كه زنان و جوانان بیش از هر گروه دیگر تحت فشار باید و نباید های رفتاری قرار دارند توجه همگان به آنان معطوف شده، به این امید كه بالاخره حكومت اسلامی از این دو گروه شكست خواهد خورد. ولی مشكل اینجاست كه زن بودن یا جوان بودن مقولۀ آماری است نه بیانگر سازماندهی و پیوستگی گروهی. صرف جنسیت یا همسنی برای ایجاد همرأیی و همراهی كافی نیست. ترجمۀ نارضایی این دو گروه به مخالفت معنی دار و موثر سیاسی و بهره گیری از نیروی آنها مستلزم تحقق دو شرط است
پیوستگی بین اعضایشان و فراتر رفتن خواست آنها از حد درخواستهای صنفی و تبدیل شدنشان به ارادۀ تغییر نظام سیاسی. تا به حال این امر فقط نزد بخشی از جوانان كه دانشجویان باشند دیده شده است. تمركز مكانی، بستگی صنفی، قرار داشتن در معرض بحثهای سیاسی… از آنها گروه نسبتاً منسجمی ساخته است كه تا به حال یكی دو بار توانسته حكومت را به دردسر بیاندازد ولی بسیار بعید به نظر میاید كه برای ساقط كردن آن توان كافی داشته باشد. زنان تا به این حد هم نتوانسته اند از خود كارآیی منظم جمعی نشان بدهند. مخالفت هر دو گروه مهم است ولی كافی نیست و خواستهایشان آن گستردگی را كه باید پیدا نكرده است. متأسفانه برخی هم میكوشند تا به جای گسترده كردن این خواستها در قالب صنفی و موضعی محدودشان سازند و به دست آوردن امتیازهای كوچك را بهانۀ نخواستن امتیاز اصلی و بزرگ بكنند. كاری كه در نهایت به حكومت اسلامی مدد میرساند.
برای ساقط شدن حكومت اسلامی نمیتوان مثل مورد نازیها روی عامل خارجی كه جنگ یا امری نظیر آن باشد حساب كرد. نمونه اش جنگ ایران و عراق بود كه هم به دولت بهانۀ زورگویی بیشتر داد و هم دهان مردم را تحت عنوان مبارزه با دشمن خارجی بست و به هر حال بسیاری را هم به دفاع از مملكت كه دفاع از حكومت موجود هم در آن درج بود، واداشت. مثل مورد شوروی هم نمیتوان فقط به اثربخشی تحجر ایدئولوژیك نشست. لجاجت حكومت شوروی با قواعد اقتصاد در نهایت برای آن كشنده بود ولی سختگیری ایدئولوژیك حكومت اسلامی بر رفتار اجتماعی متمركز است. مقاومت در برابر این هنجارهای رفتاری آنرا تضعیف كرده و میكند ولی هنوز اسباب مرگش را فراهم نیاورده است.

دو شرط پیروزی
برای ساقط كردن این حكومت باید به دو عامل توجه داشت
یكی فلج تصمیمگیری خودش و دیگر بسیج نیروی مخالفش. اولی مجال مانور را از آن میگیرد و آسیب پذیرش میسازد. این فلج از دو امر نشأت میگیرد
یكی انعطاف ناپذیری ایدئولوژی و دیگر ساختار حكومت. از اولی كه سخن گفتیم، بپردازیم به دومی. فرآیند تصمیمگیری حكومت اسلامی پس از مرگ خمینی از صورت فردی و نسبتاً متمركز درآمده و حالت جمعی پیدا كرده است. البته نظم آن از نوع سازمانی كه سلسله مراتب معین و قواعد منظم دارد، نیست. اگر چنین بود امكاناتش هم برای اجرای اصلاحات یا لااقل به راه انداختن آنها بیش از این میبود كه میبینیم. به عبارت دیگر امكان رفتن به راه نوعی تحول از نوع چینی برایش پیدا میشد.
تعدد و پراكندگی گروه های مختلف قدرت رابطۀ بین آنها را به رابطه ای شبیه كرده است كه بین تیره های مختلف یك ایل موجود است. به این صورت كه دائم با هم در رقابتند. در این میان گاه با یكدیگر جدال میكنند و دست به خشونت میبرند و گاه دست صلح و صفا به سوی هم دراز میكنند و علیه رقبا یا دشمن خارجی با هم متحد میشوند. در این بازی متحدان دائم تغییر میكنند و دوست و دشمن ثابتی در كار نیست. این پیوستن و گسستن دائم طبق طرح قبلی و با برنامه ریزی انجام نمیگیرد بلكه در حقیقت برآیندی است از اعمال گروههای متفاوت و در نهایت به ایجاد نوعی تعادل میانجامد كه دوام حكومت و چیرگی كل آنرا بر جامعۀ ایران ممكن میسازد. دو اتحاد بزرگ این گروه هاست كه از طرف اشخاص بی دقت نام «محافظه كار» و «اصلاح طلب» یا… میگیرد. اجزای تركیب دهندۀ این دو گروه بزرگ دائم تغییر میكنند ولی این امر چنانكه باید مورد توجه ناظران قرار نمیگیرد، نگاه ها معطوف است به تمایز دو دسته و نه تغییر دائم محتوای آنها. تصمیمیات بزرگ و اساسی كه به هویت و طبعاً ایدئولوژی نظام ارتباط پیدا میكند، تنها در صورتی ممكن میگردد كه این هر دو گروه بزرگ بر سر آنها با هم توافق كنند. وقوع این امر بسیار سخت دست میدهد چون هر تخطی از ایدئولوژی كه توسط گروهی عنوان شود به رقیب فرصت میدهد تا آنرا دستاویز كوبیدن حریف بكند و از وی امتیاز بستاند. حاصل كار احتراز تا حد ممكن از این قبیل تصمیمگیری هاست و طبعاً قبول مشكلات زاییده از این وضعیت، به عبارت ساده تر فلج موضعی.
و اما بسیج نیرو. این كار باید اساساً در خود ایران صورت بگیرد ولی اگر طرح و برنامۀ درستی در كار باشد، میتوان و باید عامل خارجی را هم به آن افزود. محور این كار تحلیل بردن مخالفتهای جزئی و موضعی است در یك مخالفت كلی كه اصل نظام را هدف بگیرد. دل بستن به گستردگی مخالفتهای جزئی به این امید كه مخالفت با نظام به خودی خود از دل آنها بیرون خواهد آمد امیدی است واهی. گام اساسی به سوی تغییر بینشی كه لازمۀ این كار است به خودی خود برداشته نمیشود و منطق هم قدرت اینرا ندارد كه خودش را به واقعیت تحمیل كند. این كار انسانهایی است كه منطق را درك میكنند و ارادۀ به فعل آوردنش را دارند. مخالفت بنیادی به خود ی خود از دل مخالفتهای پراكنده بیرون نمیاید. باید به فشارهایی كه نقداً متوجه حكومت است جهت داد و اگر شد در ایجاد فشار اساسی كوشید.

نتیجه گیری
باید برای ساقط كردن نظام اسلامی مترصد موقعیتی بود، یا به عبارت درست تر در ایجاد موقعیتی كوشید كه دو امر در آن گرد بیاید
یكی فلج تصمیمگیری حكومت و دیگر امكان تمركز فشاری زیاد بر همان نقطه ٌ فلج. موجود شدن یكی از این دو كافی نیست. به عنوان مثال فشار زنان و جوانان فقط با انعطاف ناپذیری حریف طرف است ولی بنیه و تمركز كافی ندارد. در مقابل اگر فشار هر قدر هم زیاد باشد ولی حكومت بتواند در برابر آن نرمش نشان بدهد، كار پیش نخواهد رفت. عقب نشینی از موضع اقتصاد دولتی دوران جنگ به همین ترتیب ممكن شد. حكومت برای اقتصاد نسخۀ اسلامی نداشت و هر راه حلی را كه ضامن تداوم قدرت و پر شدن جیب اعضایش بود، میپذیرفت. كما اینكه دیدیم بدون مشكل تغییر موضع داد.
فرصتی كه این دو عامل در آن گرد آمده باشد یك بار برای ایرانیان پیدا شد و آن هم قضیۀ رشدی بود و دقیقاً مربوط بود به هستۀ فقهی اسلامگرایی. فلج حكومت در مورد پس گرفتن فتوای خمینی كامل بود و به نهایت آسیب پذیرش ساخته بود. اگر مردم ایران برای دفاع از این شخص كه در حقیقت نماد ستمكشی روزمرۀ خودشان بود، بسیج شده بودند، امكان استفاده از نیروی خارجی هم كه موجود بود پیدا میشد و احتمال داشت كه ایرانیان بتوانند با استفاده از این وضعیت به حكومت اسلامی ضربۀ كاری بزنند. متأسفانه مردم ایران از این فرصت استفاده نكردند. نوعی ترس از مذهب كه خوشبختانه به مرور كاهش یافته و نیز ناپختگی سیاسی كه مانع از درك همبستگی آنها با یك قربانی خارجی تعصب مذهبی بود، از این كار واداشتشان.
آن فرصت از دست رفت ولی دست تاریخ حتماٌ فرصتهای دیگری را بر سر راه ما قرار خواهد داد. باید مترصد بود و این بار به موقع و با تمام قوا از اولین موقعیت استفاده كرد. حكومت توتالیتر اسلامی روزبروز ضعیف تر شده است. آنچه كه چند سال است شاهدش هستیم «استحالۀ» این حكومت نیست كه انجام پذیر نمینماید، تعفن آن است كه هر روز پیشتر میرود. فلج این دستگاه حكومتی نیز به موازات عفونتش گسترده تر خواهد شد. باید در كمین فرصتی بود كه بتوان فشار كافی را بر نقطۀ درست متمركز ساخت. ساقط كردن حكومت اسلامی ممكن است و در حد توان ماست، كفۀ قدرت كه به سود ما حركت كند نیروی خارجی هم به میدان خواهد آمد، ولی مبارزه باید تابع طرح و هدف ما باشد نه دیگری.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1272