امان از راه دور و رنج بسیار -رامین كامران
آمریكا با عملیات عراق بیشترین لطمه را به وجهۀ جهانی خود وارد آورد
سیاست آمریكا زور را جانشین دیپلماسی كرد و ناتوانی خود را به همگان نشان داد
حمله به عراق برای مبارزه با تروریسم نقض غرض بود
القاعده در موقعیتی نیست كه بتواند از تمام شكستهای امریكا بهره ببرد
برندۀ اصلی سیاست
سپتامبری آمریكا جمهوری اسلامی است
از آمریكا سرشكسته تر ایرانیانی شدند كه به این سیاست دل خوش كرده بودند
سلطنت طلبان نشان دادند كه هنوز امیدی جز به حزب جمهوریخواه آمریكا ندارند


با موضعگیریهای اخیر جرج بوش، از جمله در مصاحبه ای كه با فایننشال تایمز كرد، پردۀ اول بازی ایالات متحده در خاورمیانه به پایان رسید.
این بازی چگونه شروع شده بود؟ به بهانۀ مبارزه با تروریسم، در پردۀ تبلیغاتی تعمیم دمكراسی، به سودای برقراری قاطع سیادت آمریكا در منطقه، با خیال تحكیم موقعیت اسرائیل و با تهدید و تحقیر هر كس كه آن گفتار تبلیغاتی را نمی پذیرفت و به این سیاست تن نمیداد.
حاصل كار چه شد؟ مبارزه با شبكۀ تروریستی القاعده كه میبایست با نوعی همكاری پلیسی و امنیتی در سراسر جهان پیش برده میشد و همزمان امكانات توسعه و عضوگیری دسته های آدمكشان اسلامگرا را با تدابیر سیاسی تضعیف میكرد، تبدیل شد به یك رشته عملیات نظامی كه قرار بود صرفاً با اتكا به قدرت ارتش حریف را نابود كند. كاری كه اگر در مورد افغانستان برای ریشه كن كردن طالبان قابل توجیه بود خارج از مرزهای این كشور كوچك كه در حقیقت قربانی توسعه طلبی شوروی و واسطه گری پاكستان اسلامزده در به اجرا گذاشتن واكنش متقابل آمریكا شده بود، معنایی نداشت. گسترش دادن این روش به عراق كه همه عیبی داشت به جز همكاری با اسلامگرایان، آنهم به بهانۀ واهی سلاحهای كشتار جمعی، جز افتضاح به بار نیاورد، یعنی این كشور را هم به مركز فعالیت تروریستی تبدیل كرد.
تبلیغات آمریكا در این باره كه ما میخواهیم دمكراسی را در همه جا رواج بدهیم و با اتكای به ارزشهای اخلاقی سیاست ورزی كنیم هیچ فایده ای نداشت جز بردن آبرویی كه آمریكا با پیروزی در جنگ سرد و به یمن رودررویی با حكومتهای توتالیتر كمونیست اندوخته بود. سیاست پرداختۀ وزارت دفاع كه قرار بود این ادعاها حجابش باشد چنان گستاخ و پر نخوت و پرخاشجو بود كه فقط به شعارهای قدیمی علیه «امپریالیسم آمریكا» اعتبار دوباره بخشید، آنهم بعد از اینكه مبتكران و مروجان كمونیست این شعارها خود از میدان به در رفته بودند. متأسفانه ناگهان خود آمریكایی ها ظاهر كمونیستی به خود گرفتند. نطقهای رئیس جهورشان محدود شد به مجامع نظامیان و طرفداران دستچین شدۀ حزب جمهوری خواه كه همه بلد باشند به موقع برایش دست بزنند. یك مشت پادوی بنگاه های عقیدتی (Think Tank) هم كه در حقیقت شركتهای ایدئولوژی پردازی بخش خصوصی است، جلو افتادند تا با حرفهای مشابه و استدلالهای یكسان و گستاخی همسان از سیاست نادرستی كه محافظه كاران نوین برای آمریكا تدارك دیده بودند، دفاع كنند و برای بقیه خط و نشان بكشند. تصویر جالبی بود از دولتی كه مدعی است میخواهد به همه جا دمكراسی صادر كند اما سیاست خارجی خودش به جای وزارت خارجه در وزارت دفاع تدوین میشود آن هم به دست یك مشت كلاهبردار فكری و باجگیر بین المللی.
از این تهدیدها چیزی نصیب آمریكا نشد جز بی آبرویی. ادعای سیادت و برتری از اولین آزمایش آن كه عراق بود چنان روسیاه بیرون آمد كه بی پشتوانگی اش بر همه عیان شد. اگر تهدید خالی مختصری كارگر بود، به اجرا گذاشتن آن و نتیجه ندادنش قضیه را از اصل متزلزل كرد. پیروزی نظامی سریع و قابل پیشبینی در عراق منطقاً اشغال این كشور و لزوم ادارۀ، لااقل موقت، آنرا به دنبال داشت. ظاهراً آمریكایی ها فكر كرده بودند كه این اشغال كوتاه مدت و بی دردسر خواهد بود، لابد به این حساب كه عراقیان موظفند تبلیغات آمریكا و متحدانش را باور كنند و بپذیرند كه اگر آمریكا و انگلیس با لشكر و ساز و برگ عازم اشغال یك كشور خاورمیانه ای شده اند برای خیر مردم محل است و مقصودی جز كمكهای انساندوستانه در كار نیست. طبعاً این امر كه سابقۀ این دو كشور جایی برای جدی گرفتن این قبیل ادعا ها باقی نمیگذارد، چندان مورد عنایت قرار نگرفته بود. حاصل كار افتادن در چالۀ اشغال دراز مدت شد كه حال اشغالگران میخواهند از زیر بارش شانه خالی كنند و دنبال مفر میگردند.
این تحول اول از همه نشان داد كه آمریكا با تمام اقتدار نظامی اش قادر نیست یك كشور نسبتاً كوچك نظیر عراق را در صورت مقاومت مردمش برای مدتی دراز اشغال كند، اداره كه جای خود دارد. اول برای اینكه به اندازۀ كافی نفر ندارد. كارشناسان نیروی لازم برای اشغال عراق را سیصد هزار نفر، یعنی یك سوم نیروهای آماده به خدمت آمریكا برآورد كرده اند. با در نظر گرفتن لزوم جابجایی دائم واحدهای حاضر با واحدهای تازه نفس، اشغال این كشور تمامی نیروی نظامی آمریكا را به خود مشغول میكند. دوم به این دلیل كه آمریكا بنیۀ مالی این كار را ندارد، دچار كسر بودجه است و فشاری كه چنین سیاستی به طور مستقیم متوجه مالیات دهندگان آن كشور میكند در سیاست داخلی قابل توجیه نیست. امكان اینكه خرج فتح و اشغال عراق را بر گردن دیگران بیاندازد ندارد. متحدانش از كمك طفره میروند و مخارج كار را نمیتواند با بهره برداری از نفت عراق تأمین كند. سوم به این دلیل كه دیپلماسی آمریكا هم به نوبۀ خود قادر به توجیه چنین سیاستی در سطح جهانی نیست و این نوع سیادت طلبی ثمری جز افزودن بر مشكلات دیپلماتیك ندارد. كمااینكه در قضیۀ فعالیت امی ایران دیدیم. خلاصه اینكه آمریكا نه بنیۀ نظامی چنین سیاستی را دارد، نه بنیۀ مالی اش را و نه بنیۀ دیپلماتیك آنرا. انصافاً در یك حركت سیاست خارجی این همه بی آبرویی به سر یك كشور قدرتمند و معتبر آوردن كار هر كسی نیست و باید این حد نصاب را در كارنامۀ رئیس جمهور فعلی و گروهش منظور داشت.

از این جریان چه فایده ای نصیب عراق شد؟
ارتش این كشور نابود شد، رقم كشته هایش طی جنگ و بعد از آن اصلاً روشن نیست، مقدار زیادی از ثروتهایش غارت شد یا از بین رفت، انتظام اجتماعیش به كلی مختل شد، خود كشور هم صحنۀ كشتار روزمره و تروریسم شد و در وضعی قرار گرفت كه اصلاً تكلیف آینده اش روشن نیست، حتی با ماندن ارتش آمریكا در محل. حال خروج این ارتش كه خواست دولت آمریكاست ولی نقداً و در عمل چندان آسان نمینماید، چه به روزگار عراقیان و منطقه خواهد آورد به جای خود.
عراق در عوض این همه ضرر صاحب یك شورای دولتی شد كه تنها وجه اشتراك اعضایش فرمانبری از آمریكاست و در باب آیندۀ كشورشان نه طرح مشتركی دارند و نه حتی زمینه ای برای پیدا كردن اشتراك نظر. اگر كردهایش جدا نمیشوند به خاطر تهدید تركیه است و اگر شیعیانش تا به حال حرف جدایی نزده اند برای این است كه میخواهند قانون اسلام را در تمام كشور روان كنند. پیروزمندان قصد تاراج دارایی اش را داشتند، ولی اوضاع چنان بلبشو شد كه نتوانستند حتی غارت منظمی ترتیب دهند و وقتی چوب حراج به ثروتهای ملی عراق زدند خریداری پیدا نشد.
جواهری كه آمریكا به مردم عراق ارمغان كرد یك كلاهبردار بین المللی بود از دست پرورده های پنتاگون، از همان قماشی كه برای هر كشور و از جمله ایران آماده دارند. قرار بود دمكراسی به دست این شخص در عراق برپا شود، لابد به قصد فسادزدایی بعد از رفتن صدام. تنها چیزی كه ته كاسۀ وعده ها ماند این بود كه شر صدام را كم كردیم. گویی ساقط شدن یك دیكتاتور را میتوان از پیامدهایش جدا كرد و بدون ارزیابی رژیمی كه جانشین دستگاه رفته میشود مجلس جشن و سرور برپا ساخت. تا به حال ما فكر میكردیم فقط ایرانیان این اندازه ساده بوده اند كه خلاصی از نظام آریامهری را بدون در نظر داشتن جایگزین معقول اسباب پیروزی میشمرده اند. معلوم شد كه خیر، این هنر فقط نزد ایرانیان نیست و میتوان سیاستهای عریض و طویل را با همین اندازه بلاهت جلو برد و از چیزی هم باك نداشت. خلاصه اینكه اگر عراقی ها شانس بیاورند و حكومتی پیدا كنند كه بتواند امنیتی برقرار كند و نانی به آنها برساند باید شكرگزار باشند.

چه كسی طرفی از این كار بست؟
برخی تصور میكنند القاعده و بن لادن امتیاز به دست آوردند. خود آمریكایی ها هم بی میل نیستند چنین وانمود كنند تا بلكه ادامۀ سیاستشان را به این ترتیب توجیه كرده باشند و برای آن بهانۀ سست مبارزه با تروریسم، بعد از عمل هم كه شده تأییدی دست و پا بكنند و به جنگ بی معنایی كه راه انداختند به این ترتیب معنایی بدهند. ولی اگر دقت كنید میبینید كه اینطور نیست. شبكۀ تروریستی اسلامگراها با سستی و پراكندگی تمام كار میكند و نوشتن تمام جنایاتش به پای القاعده و بن لادن جز بزرگ كردن بیش از حد این دو حاصلی ندارد. اینطور «لولو» درست كردن از یك مشت آدمكش هرزه فقط ذهن كسانی را اقناع میكند كه مشتری پاورقی های ارزان بها یا فیلمهای آبكی هالیوودی هستند و تصویر سازمان زیرزمینی قدرتمند و شروری كه میخواهد دنیا را بر هم بریزد برایشان آشناست، و بالطبع فكر میكنند یك رشته عملیات محیرالعقول برای شكست دادن آن و نجات «جهان آزاد» كافیست.
این اراذل از افتضاح سیاست آمریكا بهره برده اند ولی نه به آن اندازه و به آن سان كه برخی تصور میكنند. بهره از چه قرار است؟ یكی بارز شدن ناتوانی ایالات متحده و دیگر درست شدن فضایی كه به تبلیغات اسلامگراها در باب «دشمنی ذاتی مغرب زمینیان با اسلام» مهر تأیید میزند. احتمالاً آدمهای جاهل و آمادۀ فریب خوردن هم كه در بین مسلمین هیچ تعدادشان كم نیست، آمادگی بیشتری برای پشتیبانی تبلیغاتی یا عملیاتی از اسلامگرایان پیدا كرده اند، بخصوص كه شكست سیاست آمریكا در عراق هم میتواند به پای «معجزات» اسلام نوشته شود.
ولی اعضای القاعده نه قادرند غرب را از پا بیاندازند و نه برنامه و قابلیت حكمرانی بر كشوری را دارند، كارشان آدمكشی است، در افغانستان پایگاهی پیدا كرده بودند كه از دست دادند، هرچند هنوز در گوشه و كنار این كشور پلاسند. اگر این بار بتوانند در جایی پناه بگیرند عراق خواهد بود ولی عمر چنین پناهی هم معلوم نیست دراز باشد.
بهرۀ این سیاست «اسلام پرورانۀ» آمریكا در اصل نصیب دولتهایی شد كه متكی به اسلامند، ترویج ایدئولوژی اسلامی را شعار خود ساخته اند و تداوم سازمانی و مقام و موقعیت جهانی دارند كه به آنها اجازۀ امتیازاندوزی میدهد
یكی عربستان سعودی و دیگری جمهوری اسلامی. عربستان كه اول كار برایش شاخ و شانه كشیدند و چون در «محور شر» جا نشده بود «هستۀ شر»ش خواندند به سرعت به همان متحد مورد نیاز آمریكا تبدیل شد. اول كار اگر القاعده در این كشور بمب منفجر میكرد گناهش به پای خاندان سعود نوشته میشد. آخر كار طوری شده كه وقتی بمب در ریاض میتركد آمریكا هم مساعی این كشور را در مبارزه با تروریسم میستاید و در ردۀ قربانیان محسوبش میكند.
بیشتر از عربستان جمهوری اسلامی امتیاز گرفت كه ربع قرن است به آمریكا دهن كجی میكند و فحشی نمانده كه به این دولت و این ملت نداده باشد و از اول هم در «محور شر» قرار گرفته بود و قرار بود مشمول غضب ایالات متحده بشود ولی آخر كار سود اصلی را برد. اول طالبان افغانستان كه دشمن شیعیان و تاجیك ها و كارگزار سیاست پاكستان
رقیب محلی ایران
بودند، قلع و قمع شدند و اسلام آباد هم كه موفق شده بود به دست آنها زیر پای ایران را جارو كند به فرمان واشنگتن دست و پایش را جمع كرد. رنگ اسلامی افغانستان هم كه قرار است طبق قانون اساسی اش «جمهوری اسلامی» شود، زدوده نشد كه هیچ تازه رسمی تر از پیش هم خواهد شد. فقط شیعیان محلی كه بسیاریشان در ایران دوره دیده هم شده اند، جان تازه گرفتند و دست جمهوری اسلامی هم برای مانور سیاسی حسابی باز شد. این از شرق.
نگاهی هم به غرب بكنیم. اول صدام كه دشمن خونی و چندین سالۀ حكومت ایران بود به ضرب قدرت آمریكا ساقط شد، دوم اكثریت شیعۀ این كشور كه از ابتدای پیدایش عراق در معرض اجحاف سنی ها بود، سر بلند كرد تا با اتكای شمارش هم كه شده در تعیین آیندۀ این كشور نقش بازی كند، آنهم تحت توجهات ولی عصر و تفقدات آیات عظام و علمای اعلام و حجج اسلام. این هم میدان جدید برای جولان دادن جمهوری اسلامی.
احتمالاً اگر جرج بوش برای دور دوم انتخاب بشود در شمال و جنوب ایران هم جمهوری اسلامی بر پا خواهد كرد كه خیال ملاها از هر جهت راحت شود. از قدیم میگفتند مرید نادان از ده شش دنگ بهتر است، فراموش كرده بودند بگویند كه بهتر از این هردو دشمن نادان است. جمهوری اسلامی مرید نادان كم نداشت، ایران را هم كه شش دنگ قبضه كرده، دشمن نادان را هم كه آمریكا باشد پیدا كرد، دست مریزاد.

چه نصیب پیروان سیاست آمریكا شد؟
این از آمریكا كه به این ترتیب و با پیروی از یك مشت ایدئولوژی تراش كم بضاعت خودش را آلت مسخره كرد، ولی بلای بدتر بر سر آنهایی آمد كه به سیاست او دل بسته بودند تا به كمك آن از شر حكومت آخوندی خلاص شوند. بی آبرویی بیش از همه گریبانگیر سلطنت طلبان شد كه اگر تاب جمهوری خواهی را داشته باشند از نوعی است كه در آمریكا عضو این حزب شده باشد. از خود وارث تاج و تخت گرفته تا لیبرالهای آریامهری و شاه اللهی های دوآتشه همگی ندای پشتیبانی از سیاست آمریكا را سر دادند به این خیال كه دیگر كار درست شد و اسباب بازگشت مهیاست. از وقتی از كار افتاده بودند چشم امیدشان به در كاخ سفید دوخته بود و با روی كار آمدن دولت جمهوریخواه صلا در دادند كه دوران بی سیاستی دمكراتهای سست عنصر سرآمد و نوبت به مردان كاردان و پرتوان رسید. هیچكدامشان هم حتی محض ورزش فكری ننشست بسنجد ببیند چنین سیاستی عاقبت دارد یا نه، كجایش به ضرر اسلامگرایی است و كجایش به نفع ایران، انگار همان منفعت آمریكا برای توجیه هر كاری كافیست و زور این كشور برای اجرای هر برنامۀ بی سر و تهی تكافو میكند. با این موضعگیری فقط مختصر اعتباری را كه از صدقۀ سر جنایات جمهوری اسلامی اندوخته بودند به باد دادند چون معلوم شد شعار دمكراسی آنها برای ایران همان اندازه جدی است كه شعار صدور دمكراسی از طرف آمریكا. از وقتی هم كه صحبت حمله به عراق شد جبهه گرفتند كه باید چنین و چنان كرد و خاورمیانۀ واپس مانده را به زور دمكرات كرد. این وسط اگر توانستند دشنامی هم نثار اعراب كردند كه عقب مانده اند و نادان و بی تمدن و باید خواه و ناخواه به راه راست هدایت شوند. خلاصه اینكه مردم این منطقه بی عرضه اند و باید آمریكا بیاید اداره شان كند، كسی هم نپرسید آمریكا تا به حال در این منطقه چه هنری كرده كه این دفعه بهترش را بكند. خیالپردازی تا آنجا رفت كه حتی موقعیت جغرافیایی ایران را هم در عالم خیال تغییر دادند و گفتند اصلاً ما را چه به خاورمیانه، ما از سر این منطقه زیادیم و... فعلاً حال و روز منطقه این است ایران هم تا آنجا كه خبر داریم جایش عوض نشده.
وقتی كه سالگرد شورش دانشجویی با حضور نظامی آمریكا مصادف شد نور امید به دل بسیاری تابید. همه شروع كردند به ابراز هیجان و تشویق جوانان كه به میدان بیایند تا حكومت را بیاندازند. حال رهبر سیاسی این جریان كه بود و كجا بود تا چنین حركتی را هدایت كند معلوم نبود. وارث تاج و تخت فقط منتظر بود باقی به مرادش برسانند و حرفش اینكه گذشته را فراموش كنید و این حكومت را با رفراندم سرنگون سازید، حاضر و آماده برای ایفای نقش چلبی
این هم از عاقبت تاج و تخت كیان. یك عده هم میدان دار معركه شدند تا به همه دستور مبارزه بدهند یا پای تلفن بنشینند و توی بلندگو داد بزنند
جمع شوید قلهك، بروید نارمك، بدوید ولنجك
حال به كجا برسیدش معلوم نبود. طبعاً پولهایی هم كه در این میان پخش شده بود در دامن زدن به جوش و خروش بی اثر نبود، نصیب برخی لقمه ای بود و بهای هر لقمه فریادی. كسی هم نپرسید مسئولیت آنهایی كه دم چك جمهوری اسلامی فرستاده میشوند به عهدۀ كیست.
مانورهای آمریكا در باب ایران به اینجا رسید كه به اسم مبارزه با تروریسم با مجاهدین خلق قرارداد صلح امضا كند. به این خیال كه اینها هم نیرویی هستند، تا پریروز در خدمت خمینی بودند تا دیروز در اختیار صدام، امروز هم میتوانند كار ما را راه بیاندازند كه بتوانیم روی جمهوری اسلامی فشار بیاوریم. فكر متحد كردنشان با شاهزاده هم در میان آمد ولی آش این وصلت آنقدر شور بود كه خان هم فهمید.
بعد نوبت نوۀ خمینی شد كه سرمایه ای جز ننگ پدر بزرگ ندارد. بردند سر و سامانش دادند، برای مصاحبه جلواش انداختند، در آمریكا چرخاندندش و برایش تبلیغ كردند و سخنرانی ترتیب دادند تا فتوا بدهد كه آمریكایی ها باید برای ایران دمكراسی بیاورند. لابد برای اینكه دلشان را خوش كنند كه خمینی را هم بالاخره زیر بلیت خود بردیم، حالا بابابزرگ نشد، نوه. فكر هم نكردند با محبتی كه مردم ایران به اولی دارند سهمی برای دومی مانده یا نه. به هر حال سیاست هم كه در ایران بی فتوا نمیشود. ظاهراً به این یكی و كارآیی اش آنقدر مطمئن بودند كه فكر كردند با رضا پهلوی شریكش كنند بلكه با این شركت سهامی بتوان كاری كرد. نشستی هم برای آشتی كنان ترتیب دادند كه معلوم نشد به كجا رسید. احتمالاً با بر هم ریختن سیاست آمریكا، پرونده اش در وزارت دفاع بایگانی شد تا بلكه بعدها به درد تحقیقات تاریخی كسانی بخورد كه میخواهند شرح هنرنمایی های سیاسی آمریكا در ایران را بنویسند.
منطق كار آمریكایی ها در این تشبثات كاملاً روشن بود. آنچه را در حساب میاوردند قدرت بود و بس و تازه آنهم با ارزیابی های خطا. دنبال گردآوری نیرو بودند و پشت هم انداختن اسم این و زور آن. به این خیال كه وقتی نیرو به حد كافی جمع شد میتوان با آن آخوندها را انداخت و ایران را دوباره در جرگۀ ابواب جمعی آمریكا وارد كرد. همانطور كه در سیاست جهانی شان دیپلماسی را كنار گذاشتند تا زور ارتش را به جایش بنشانند، یعنی كاربرد بی محابای قدرت را جانشین مذاكره به اعتبار قدرت كردند، چارۀ تغییر سیاست هر مملكتی را هم در گردآوردن زور محلی جستند. نه در مورد اول فكر كردند كه روششان واكنشی برمیانگیزد و نه در مورد دوم اعتنایی به آشتی ناپذیری انتخابهای سیاسی نامتجانس كردند، حال نظر مردم محل كه به جای خود. سر آن سیاست خارجی به سنگ واقعیت خورد. ارتش برای فتح كفایت كرد ولی از پس اشغال و اداره برنیامد و در مقابل حملات پارتیزانی روز به روز ضعیف تر شد. در سر و سامان دادن اپوزیسیون عراق و ایران كار اصلاً به جایی نرسید كه بعدش خراب شود، از همان اول خراب بود.

چه چیزی نصیب ایرانیان شد؟
باز امید واهی عده ای به ناامیدی بدل شد كه بسیار تلخ بود ولی شاید بتوانیم از آن درسی بگیریم كه میبایست مدتها پیش میگرفتیم. اینكه بهتر است خود به فكر آیندۀ خویش و كشور خود باشیم. كامیابی دیگران در ادارۀ كشور خود نفعی به ما نمیرساند.
دمكراسی آمریكا مال مردم آمریكاست و كشورهای دمكرات در زمینۀ سیاست خارجی چندان كم از دیكتاتوریها ندارند، همه در پی به دست آوردن امتیاز بیشترند آن هم در میدانی كه زور در آن برتر از قانون است. رهبری جریانی كه باید ایران را آزاد كند نمیتوان به دست دیگران سپرد به این حساب كه زور بیشتر دارند، اگر به امید دیگران بنشینیم ثمری جز اینكه بردیم نخواهیم برد. نه خواست دیگران خواست ایرانیان است و نه منطقشان كارگشای مشكلات ما؛ از همه مهمتر، شعورشان هم برای پیشبرد مبارزه بیش از ما نیست كه بخواهیم پیششان دریوزگی كنیم. وقتی میتوان از دیگران كمك خواست كه خود بدانیم در پی چه هستیم. خلاصه اینكه یا خود قابلیت داریم یا نه، كشورگشایی به لشكر همسایه شدنی نیست، اگر هم باشد حد اكثر درد همسایه را دوامیكند نه درد ما را.
18 نوامبر 2004
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1268