سه شاخص یك حزب لیبرال-رامین كامران
سه شاخص یك حزب لیبرال
سخنرانی برای گروه لیبرال دمكرات های ایران
استكهلم، 27 دسامبر 2004

رامین كامران
مقدمه
حتماً برخی از اشخاصی كه در این مجلس حاضرند به خاطر دارند كه تا همین چند سال پیش شعار طرفداری از دمكراسی لیبرال، یا به قول بعضی «دمكراسی غربی» و به قول بعضی دیگر «دمكراسی بورژوآیی» چه اندازه در بین ایرانیان كم رواج بود. دور دور مخالفت با دمكراسی بود و بی جهت نبود كه لیبرال اولین دشنام انقلابی شد و در ایران خمینی زده از سوی طالبان حكومت اسلامی یا طرفداران دیكتاتوری پرولتاریا نثار هر كسی میشد كه مختصری صحبت از آزادی و رعایت حقوق مردم میكرد. امروزه كار وارونه شده و شاهد همه گیری شعار دمكراسی هستیم. كسانی كه صریحاً ادعای دشمنی با دمكراسی را میكنند در اقلیتند ولی اگر همین امروز هم به برخی مدعیان دمكراسی و لیبرالیسم كه میتوان نمونه هایشان را از صفوف اسلامگرایان گرفته تا بازماندگان استبداد پادشاهی و سازمانهای چپگرا سراغ كرد، توجه كنیم، رد آزادی ستیزی گذشتۀ آنها را در رفتار و گفتارشان بازمی یابیم. بنا بر این باید محكی یافت كه هم به كار سنجیدن ادعای این مدعیان بیاید و هم راه خود ما را برای دستیابی به دمكراسی روشن كند.
به تصور من این محك سه گانه است، هم ایدئولوژی را در بر میگیرد، هم گفتار تاریخی را شامل میشود و هم شیوۀ سازماندهی را. باید به ترتیب به این هر سه پرداخت تا ارتباط عمیق و اساسی آنها با یكدیگر روشن شود. این را هم اضافه كنم كه سربلند بیرون آمدن از این سه امتحان به ترتیب مشكل و مشكل تر است.

ایدئولوژی
دستیابی به ایدئولوژی لیبرال به تناسب آسانترین بخش كار است و بسا اوقات در حد فراگرفتن چند شعار كلی باقی میماند. البته نباید همین ابراز دلبستگی صرف را كه گاه بی رمق جلوه میكند دست كم گرفت و كم اهمیت شمرد. هر گاه یك فكر و طرح سیاسی در بین گروههای وسیع مردم رواج میگیرد نزد بسیاری از آنها همین صورت شعاری و كلی و غیر دقیق را پیدا میكند. تصویری كه آنها از نظام سیاسی یا طرح اجتماعی دلخواه خود دارند الزاماً پیوسته و مدون و ساخته و پرداخته نیست ولی به پیشبرد فكر و طرح كمك اساسی میرساند. كافیست به عنوان مثال به انقلاب مشروطیت نگاه كنیم و ببینیم كه رایج شدن شعار «مشروطه» در بین طبقات مختلف مردم كه الزاماً همگی با معنای آن آشنایی دقیق نداشتند و گاه نیز برداشتهایی متناقض از آنرا در ذهن خویش میپروردند، چه اندازه در پیروزی انقلاب بزرگی كه ایران را به راه تجدد انداخت و دمكراسی لیبرال را برای اول بار در این كشور مستقر نمود، مؤثر بود. مورد انقلاب اسلامی و شعار «جمهوری اسلامی» نیز كه با همین ابهام رواج گرفت و ما را به مصیبت امروزمان دچار ساخت نمونۀ دیگر و تلخی از همین دست است.
امروز نیز شعار دمكراسی همانگونه همه گیر شده كه شعار مشروطه در ابتدای قرن بیستم شده بود. می بینیم كه سخنی غیر از این در میان آوردن مترادف بی آبرویی سیاسی است و به همین دلیل هم هست كه همه یا دمكرات شده اند یا شعار دمكراسی میدهند. ولی نمیتوان به این دلیل از سنجش پایگاه نظری كار غافل ماند. سهل انگاری در این باب جریمه ای سنگین دارد كه اگر لاابالیگری به خرج دهیم، دیر یا زود مجبور به پرداخت آن خواهیم شد.
اول از همه باید توجه داشت كه آنچه دمكراسی لیبرال خوانده میشود در اصل مجموعه ای دوگانه است كه از دو بخش كمابیش متضاد تشكیل شده است. باید به تفكیك آنها و به برد هر كدام توجه داشت تا بتوان به درستی به كارشان گرفت و از سؤاستفاده هایی كه از آنها میشود جلوگیری كرد. از دمكراسی شروع كنیم.

دمكراسی
معنای اساسی دمكراسی همان حكومت مردم است بر خودشان. در چنین نظامی مردم هم فرمانده اند و هم فرمانبر و این دور ارتباط بین مردم و حكامی كه برمیگزینند به طور ثابت برقرار است. به طور ثابت و نه دائم. اگر این ارتباط دائم بود هیچ حكومت دمكراتیكی قادر به كار كردن نمیشد چون هر تصمیمش در هر زمان در معرض مخالفت قرار میگرفت و خطر فلج هر لحظه تهدیدش میكرد. چاره ای كه از قدیم الایام یا به عبارت دقیقتر از دوران باستان برای احتراز از این مشكل در میان نهاده شده، بریدن ارتباط فرماندهان و فرمانبران به طور موضعی است. به این ترتیب كه قدرتی برای مدتی معین یا در زمینه ای مشخص و اكثر اوقات ولی نه همیشه، با رعایت این هر دو شرط به فرماندهان واگذار شود و تصمیماتی كه آنها طی این مدت معین یا در این زمینۀ مشخص اتخاذ میكنند، برای همگان لازم الاجرا باشد. ممكن است برخی تصور كنند كه این قطع ارتباط فقط دمكراسی هایی را شامل میشود كه در آنها گروه حكام تحت عنوان «نماینده» از عموم مردم متمایز میشوند. بخصوص كه برخی خرده گیران فقط دمكراسی های «مستقیم» را كه در آنها همگی شهروندان برای اخذ تصمیم گرد هم میایند، دمكراسی واقعی میشمرند و مردمسالاری های امروزین را به بهانۀ تمایز فرمانده و فرمانبر تخطئه میكنند. ولی این ایراد پایۀ محكمی ندارد. در دمكراسی های مستقیم هم جمع شهروندان به تناوب نقش فرمانده و فرمانبر را بازی میكنند، نه در آن واحد. وقتی برای تصمیمگیری گرد هم میایند در نقش اول اند و هنگامی كه از هم جدا شدند در نقش دوم و دیگر اختیار اینكه سرخود تصمیمات گرفته شده را نقض كنند ندارند.
امروزه این امور برای ما بدیهی به شمار میاید و عملاً برای همۀ ما مشروعیت قدرت سیاسی مترادف دمكراتیك بودن آن است، یعنی برخاسته از روشی است كه برای تصمیمگیری به كار گرفته شده است. اگر انتخابی در كار نباشد یا در آن خدشه ای باشد، اگر حكام از حد اختیارات خویش فراتر بروند یا اگر بیش از موعد معین در قدرت بماند، از دیدگاه ما فاقد مشروعیت محسوب میگردند. به عبارت دیگر مشروعیت دمكراتیك یك حكومت فقط برخاسته از روش انتصاب و شیوۀ كاركرد آن است. روش ارتباط دمكراتیك بین فرماندهان و فرمانبران مصداق آن چیزی است كه «آزادی مثبت» مینامند. یعنی اختیار تعیین سرنوشت خویش با دادن اختیار قانونگزاری و تصمیمگیری به حكومت در باب حیات مردمی كه آنرا منصوب كرده اند. ولی در این میان سؤالاتی مطرح میشود. آیا فقط روش تصمیگیری است كه مهم است یا خود تصمیماتی هم كه گرفته میشود در معرض ارزیابی است؟ آیا هر تصمیم را فقط از این جهت كه برخاسته از رأی اكثریت است میتوان معتبر شمرد؟ روشن است كه نه
اكثریت نه حق دارد كه اساس مردمسالاری را، یعنی شیوۀ تفویض قدرت و استفاده از آن را به نفع خود مختل سازد و نه اینكه حوزۀ اختیارات آنرا بی حساب گسترش بدهد. دمكراسی صرف برای این سؤالات پاسخی ندارد.

لیبرالیسم
در اینجاست كه صحبت از «آزادی منفی» به میان میاید و مسئلۀ حفظ حقوق افراد و گروه های غیر دولتی یا به عبارت دیگر نهادهای جامعۀ مدنی در برابر دولت مطرح میگردد. برای محدود كردن اختیارات حكومت، چه دمكراتیك و چه غیر از آن، از دیرباز مفاهیم مختلفی به كار گرفته شده است كه «حقوق طبیعی» و «حقوق بشر» آشناترین آنهاست. لیبرالیسم كه از قرن نوزدهم مكمل عبارت دمكراسی شده است اساساً بیانگر این محدودیت قدرت دولت است. امروزه این دو عبارت چنان به هم آمیخته كه تصور یكی بدون دیگری بسیار مشكل شده و عبارتهای «حكومت دمكراتیك» یا «حكومت لیبرال» عملاً مترادف هم گشته است و هر دو به یكسان معنای «دمكراسی لیبرال» را افاده میكند. لیبرالیسم اساساً بیانگر محدودیت اختیارات حكومت است به نام و به دلیل آزادی مردم، آزادی منفی مردم كه معنایش مصون بودن حوزه ای از زندگانی آنها از دخالت دولت است.
دمكراسی روش گزینش حكام و سازماندهی حكومت است و لیبرالیسم نوعی آرمانگرایی ایدئولوژیك در باب جامعه كه متعادل كنندۀ دمكراسی است. منتها با دیگر انواع آرمانگرایی كه برای همه بسیار آشناست، یك تفاوت عمده دارد
پایه اش بر دخالت نكردن است و نه بر دخالت كردن. به دلیل همین اتكای به آزادی و ترویج عدم دخالت است كه لیبرالیسم در برابر دیگر ایدئولوژی ها بی رمق به نظر میاید. در جایی كه بقیه مدعیند برای هر مشكلی راه حلی معین و مشخص دارند كه همۀ جزئیات در آن پیشبینی شده است، لیبرالیسم سخنی ندارد جز اینكه باید كار را به خود مردم واگذاشت و آزادشان گذاشت، چون بهترین راه حل از دل همین آزادی بیرون خواهد آمد و تا موقعی كه این چاره پیدا نشده نمیتوان چند و چونش را از قبل تعیین كرد. اگر دیگران ادعای داشتن چاره را دارند و فقط معطل قدرت برای به اجرا گذاشتن آن هستند، لیبرالیسم فقط راه یافتن چاره را در میان مینهد نه خود چاره را. دیگران معتقدند كه راه حل را یافته اند و حاجتی به جستجو ندارند، در مقابل لیبرالها به سه دلیل دست به دامن آزادی میشوند. اول از همه به حرمت خود آزادی كه محفوظش میدارند. دوم به این دلیل كه به محدودیت اطلاع خود معترفند و در این باب خیالپردازی و لافزنی نمیكنند. سوم از این جهت كه از فكر كردن نمی هراسند؛ ایدئولوژی هایی كه برای همه چیز جواب آماده دارد مناسب ذهن كسانی است كه بار فكر كردن بر ذهنشان سنگینی میكند و در صددند تا هر چه زودتر خود را وزنۀ آن خلاص كنند.
از دیدگاه لیبرال صرف آزاد گذاشتن مردم برای دستیابی به جامعۀ ایده آل كفایت میكند، چنین جامعه ای كه محل بسط آزادی هاست و قرار است با رفع كردن موانعی كه بر سر راه آزادی مردم قرار گرفته برپا گردد. در این تصویر هم شكوه آرمانخواهی لیبرال را میتوان دید و هم میتوان محدودیت های این بینش را سنجید، محدودیتهایی كه مانند هر آرمانخواهی بی شائبه از واقعیت دورش میكند. در اینجا هم مانند مورد دمكراسی سؤالاتی مطرح میگردد. آیا واقعاً حكومت میتواند دخالت خود در سطح جامعه را به صفر برساند؟ اگر چنین باشد كه اصلاً وجود حكومت و دولت از اصل منتفی میگردد. آیا آزادی افراد و گروه های مختلف به خود خود با هم آشتی پذیر است؟ اگر چنین نشد چه مرجعی و بر چه اساسی باید اختلافات آنها را رفع كند؟ آیا فقط بسط آزادی برای برقراری دمكراسی كافیست یا ما را از آن بینیاز میكند؟ اگر این بود كه نابود كردن حكومتهای استبدادی و برداشتن موانعی كه آنها بر سر راه آزادیهای مردم مینهند در همه جا و از جمله ایران به برقراری دمكراسی انجامیده بود. و آخر از همه اینكه آیا ایجاد و تحكیم پایه های دمكراسی فقط با بسط آزادی ممكن است و از دخالت قدرت دولت بینیاز؟

آشتی دادن دمكراسی و لیبرالیسم
تمامی ظرافت و پیچیدگی دمكراسی لیبرال كه یك قرن است به دنبال آن هستیم در اینجاست، در گرد آمدن این دو عنصر متضاد كه تازه هیچكدام را نمیتوان بدیهی شمرد. اول اینكه كاركرد خود دمكراسی اصلاً امری نیست كه ذهن به سادگی بپذیرد. اینكه مردم هم فرمانده و هم فرمانبر باشند نه آسان به تصور میاید و نه به عمل. آسان به تصور نمیاید چون سیر طبیعی و منطقی فرماندهی از بالا به پایین است و نه از پایین به بالا. اگر تصور دمكراسی آسان بود طرحش بسیار زود در همه جا شكل گرفته بود و لازم نبود تا ما منتظر مردم مغرب زمین بمانیم و دمكراسی را از آنها اخذ كنیم؛ خودمان زودتر اختراعش كرده بودیم. این را هم اضافه كنم كه محور بسیاری از انتقاداتی كه نثار دمكراسی میشود و در نظر مردم آسانگیر قانع كننده نیز جلوه میكند همین وارونه ساختن یا به عبارت دقیقتر دایره وار ساختن سیر فرماندهی است. ذهن بسیاری از مردم سیر خطی و یكسره را راحت تر میپذیرد تا این راه پیچ در پیچ دمكراسی را و این امر به عوامفریبان میدان هنرنمایی میدهد.
در مورد لیبرالیسم هم غیر از این نیست. این امر كه خود مردم برای ادارۀ حیات اجتماعی خویش بدون دخالت دولت از ابتكار عمل و قابلیت كافی بهره مندند چندان آسان به ذهن خطور نمیكند. دولت والاترین و و تواناترین وسیله ایست كه بشر برای رقم زدن حیات اجتماعی خویش ساخته است، قدرت و امكانات دولت به بدیهی ترین شكل در پیش چشم همگان هویداست و حاجت به اثبات ندارد. در این شرایط قبول اینكه عامۀ مردم بهتر از دولت از عهدۀ انجام بسیاری از كارهای اجتماعی برمیایند، به راحتی صورت نمی بندد. افراد پرشماری سازماندهی متمركز و ثابت و ادارۀ تخصصی امور را برای پیشرفت كار مناسب تر میدانند تا گرد هم آمدن اختیاری افراد غیرمتخصص را. توجه به اینكه نوع سازماندهی دولتی به دلیل سنگینی و انعطاف ناپذیریش، مناسب بسیاری از كارها نیست و نیز این امر كه توسعۀ اختیارات دولت به هر حال و در همه صورت مترادف كاهش آزادی شهروندان است، به سرعت به فكر همگان نمیرسد. در جوامعی كه تجربۀ طولانی و پرباری از گردهمایی و انجام كار جمعی ندارند، به آسانی میتوان مردم را فریفت، از ابتكار عمل بازشان داشت و توقعاتشان را یكسره متوجه دولت ساخت تا بخشی از آزادی خود را بدهند و در عوض چیزی كمتر از آنچه كه خود میتوانسته اند به دست بیاورند از حكومت بستانند.
دمكراسی لیبرال آسان به عمل هم نمیاید چون با دادن اختیار به عموم مردم بیشترین بار را نیز بر گردۀ آنها مینهد. اگر در دوران قدیم همه چشم امید به دانش و قابلیت و فضیلت یك نفر داشتند و خوشی یا بدی عاقبت اعضای هر جامعه در درجۀ اول به توانایی های حاكم آنان وابسته بود، در دمكراسی این دانش و قابلیت و فضیلت از عامۀ مردم انتظار میرود. به همین دلیل است كه مخالفان دمكراسی همیشه نقاط ضعف عوام را نشانه میگیرند و با این كار میكوشند تا آنها را برای حكومت نالایق جلوه دهند. شعور مردم برای شناختن صلاح خود، همتشان برای در دست گرفتن اختیار حیات خویش و درستی شان در پیروی از قانونی كه خود برقرار ساخته اند فرضهای اولیۀ دمكراسی است. اگر از آنها ببریم از خود دمكراسی بریده ایم. البته نباید بر نقاط ضعف مردم چشم ببندیم چون دور از واقع بینی است، ولی نمیتوان دمكرات بود و از این خوشبینی اساسی نسبت به مردم صرف نظر كرد. انحراف از این روش راهی به جز راه استبداد باز نمیگذارد و تجربه به روشنی نشان میدهد كه پرعیب ترین دمكراسی از بی عیب ترین استبداد، البته اگر بتوان معنای روشنی برای این تركیب ناساز جست، بهتر است.
اگر میبینید كه افراد ساده اندیش و سهل انگار چه آسان پذیرای افكار سیاسی غیر دمكراتیك و ضد دمكراتیك میشوند به این دلیل است كه این افكار هم راحت تر در ذهن جا میگیرد و هم آسانتر جامۀ عمل میپوشد. البته آسانگیری بهترین روش پرداختن به سیاست نیست ولی نتایج نامطلوب آن نیز همیشه با سرعت كافی بهرای همه روشن نمیشود. دمكراسی لیبرال فكر ساده و یكدستی نیست، متناقض و بی تعادل است. ایراد گرفتن به آن تحت این عناوین كار ساده ایست. ولی تناقضی كه ما در آن میبینیم تناقض دو وجه مفهوم آزادی است و عدم تعادلش بیان عملی آزادی است. هنر در جمع آوردن آن وجوه و حفظ این تعادلی است كه در حركت حفظ میشود و نه با ایستایی. به دلیل همین دوگانگی مفهوم دمكراسی لیبرال راه برای تأكید بر هر یك از دو وجه آن باز است، هم برای توجیه دخالت بیشتر دولت و هم برای طلب كردن آزادی بیشتر و پس زدن این دخالت. به هر حال چپ و راست دمكرات به این ترتیب از یكدیگر بازشناخته میشوند. این تنش بین دمكراسی و لیبرالیسم از بین رفتنی نیست و اگر چنین شود و یكی از اجزای آن بر دیگری فائق بیاید از آزادی اثری برجا نخواهد ماند. مطلق كردن هر یك از دو وجه آزادی مترادف نابود ساختن آن است.

گفتار تاریخی
وقتی به مدعیان لیبرالیسم نگاه كنید میبینید كه سخن تعداد نسبتاً كمی از آنان به گفتار تاریخی منظمی كه با این دستگاه فكری منطبق باشد اتكا دارد. ساختن یا حتی اخذ گفتار تاریخی لیبرال از پرداختن یا اقتباس ایدئولوژی بسیار مشكل تر است، چون هم آشنایی با تاریخ را میطلبد و هم مستلزم قابلیت ردیابی مفاهیم انتزاعی در انبوه وقایع است. ولی مشكل این كار فقط مربوط به اندیشه و تحلیل نیست. نوع ارتباطی كه ما با شخصیت ها و وقایع تاریخی داریم به كلی با نوع ارتباطی كه با مفاهیم و مقولات انتزاعی داریم متفاوت است و بسیار آمیخته به احساس. بخصوص اگر آن اشخاص را شناخته باشیم و این وقایع را زیسته باشیم. شناخت تاریخی كلاً هیچگاه از دخالت عواطف مصون نیست و از جمله به این دلیل دائم در معرض انحراف از واقع بینی قرار دارد.
گفتار تاریخی یك گروه سیاسی منعكس كنندۀ ارزشهایی است كه به آنها مقید است و مكمل ایدئولوژی آن. ایدئولوژی ارزشها را به طور انتزاعی عرضه میكند و گفتار تاریخی ردشان را در پیشینۀ یك گروه، یك ملت و یا تمامی بشریت میجوید و رویدادهای گذشته را بر اساس آنها منظم میكند و میسنجد. چون باید توجه داشت كه ارزشهای برگزیدۀ یك دستگاه فكری به گذشته و امروز و آینده یكسان اطلاق میشود. گذشته را ارزیابی میكند، باید و نباید امروز را معین میسازد و از فردا تصویری آرمانی رقم میزند.
روشن است كه ما نمیتوانیم قبل از دوران مدرن ردی از لیبرالیسم پیدا كنیم و بازیگران تاریخ و وقایع را نسبت به پیوندی كه با آن دارند بسنجیم. ولی نگاه ما به گذشته های دور نیز از آزادیخواهی امروزمان تأثیر میپذیرد و هر جا كه ردی از آزادی و عدالت و مدارا بیابیم به آن ارج مینهیم و این ارجگزاری دیروز و امروز ندارد.
گفتار تاریخی یك حزب لیبرال در درجۀ اول به تاریخ این انتخاب سیاسی در خود ایران بازمیگردد كه میتوان انقلاب مشروطیت را شروع رسمی آن به حساب آورد، و از آنجا متوجه تاریخ شكل گیری و پیشرفت این فكر در جهان غرب میشود كه بستر زایش آن است. ایرانیان لیبرال آگاهند كه خاستگاه دستگاه فكریشان مغرب زمین است و به همین دلیل از پیوستگی تاریخ حیات خویش با تاریخ لیبرالیسم غربی باخبرند. میدانند كه انقلابهای انگلستان و آمریكا و فرانسه با وجود بعد زمان و مكان بر حیات كشور آنها تأثیر قابل توجه، هرچند غیرمستقیم، گذاشته است و پیشگامان و متفكران عمدۀ لیبرالیسم همانقدر اسلاف آنها هستند كه اسلاف دیگر لیبرالهای جهان.
ولی به هر صورت موضوع اصلی گفتار تاریخی یك حزب لیبرال ایرانی تاریخ ایران مدرن است، یعنی از مشروطیت به این سو. از زمانی كه انتخاب سیاسی لیبرال به شكل روشن و دقیق در ایران مطرح گردید و طرفدارانی پیدا كرد كه در راه تحققش كوشیدند. تاریخ این قرن هم سابقۀ حیات و هویت یابی ایرانیان لیبرال است و هم داو كشمكش های سیاسی بین آنها و هماوردانشان.
وقتی ما به این دوران صد ساله مینگریم چه میبینیم؟ اول انقلاب مشروطیت را كه اساساً انقلابی لیبرال بود و مهمترین دستاوردش قانون اساسی. از آن زمان خط سیر اصلی تاریخ ایران جدال بین گروه های مختلفی است كه از دل این انقلاب بیرون آمده اند. كشمكش بر سر چه؟
از دیدگاه رادیكال ها این نبرد اساساً طبقاتی بوده است. ببینیم آیا میتوان به یاری این مفهوم روشن كرد كه چرا ایران چنین سرنوشتی داشته است. كتابها و بخصوص جزواتی كه در این زمینه نوشته شده فراوان است ولی كدامیك از تحولات تاریخ معاصر ایران تصویر منطبق با حقیقت و مطابق با مقولات نبرد طبقاتی عرضه میكند؟ آیا واقعاً میتوان نیروهای حاضر و مؤثر در صحنۀ سیاست ایران را با برچسب های بورژوآ و خرده بورژوآ وفئودال شناخت و اعمالشان را توضیح داد؟ اگر چنین است چرا میتوان در هر گروه سیاسی نمایندگان این طبقات مختلف را سراغ كرد؟ طرفداران سلطنت پهلوی ظرف پنجاه سال چنین تبلیغ كرده اند كه این نبرد بر سر مدرن كردن ایران جریان داشته است. در این میان نقش خود آنها نمایندگی تجدد بوده و به رغم مخالفان برنامۀ خود را پیش برده اند. ولی مگر اكثریت مردم ایران مخالف تجدد بوده اند كه متجدد كردنشان دیكتاتوری لازم داشته؟ اگر چنین است چه كسی در ایران انقلاب مشروطیت را به پیروزی رساند؟ آیا اكثریت مردم ایرام مخالف ساختن سد و بیمارستان و مدرسه بوده یا نمیخواسته ارتش منظمی داشته باشد؟ دلیل این مخالفت چندین ساله با حكومت پهلوی اینها بوده یا آزادی كشی وفساد؟ اسلامگرایان نیز با گفتاری كه ظاهراً واروی گفتار طرفداران استبداد سلطنتی است ولی در اصل با آن همساختار است چنین ادعا میكنند كه فرهنگ غربی به زور خارجی بر مردم ایران تحمیل شده و آنها بالاخره توانسته اند بر این تحمیل نقطۀ پایان بنهند و مردم را با فرهنگ اصیلشان آشتی بدهند. از قضای روزگار این كار هم جز با استبدادی به مراتب سخت تر از قبلی ممكن نگشته. باید پرسید كدام فرهنگ برای این مردم بیگانه است، آنكه بر آنها تحمیل میشود یا آنی كه خود به آزادی برمیگزینند. خلاصه كنم، گفتار تاریخی دور از حقیقت مكمل استبداد است. اولی از واقعیت تصویری نادرست عرضه میكند و دومی میكوشد تا واقعیت را به زور با این تصویر دروغین منطبق سازد.
میتوان ردی از تمام این كشمكش ها كه ذكرش رفت در تاریخ ایران معاصر یافت، منتهی به طور موضعی و تازه نه با آن شدت و حدتی كه برخی ادعا میكنند و حتماً نه در حدی كه بتوان كل حركت تاریخ معاصر را حول آنها مرتب كرد و توضیح داد. نبرد اصلی بر سر تعیین نظام سیاسی ایران واقع شده است. از انقلاب مشروطیت تا به حال جریان داشته ودر عین داشتن افت و خیز قطع نشده، شدیدترین جدال بوده چون داوش تعیین شیوۀ حیات تمامی مردم ایران بوده و به اعلی درجه جامع بوده است، یعنی هیچیك از حوزه های حیات ایرانیان از تأثیر آن مصون نمانده است. گفتار تاریخی لیبرال بر محور ترسیم این كشمكش و با برجسته كردن نقش آزادیخواهان شكل میگیرد كه سه نقطۀ اوج داشته است
اول انقلاب مشروطیت، سپس دوران مصدق و پس از آن كوشش كوتاه مدت بختیار. این گذشتۀ تاریخی میراث تمام كسانی است كه میخواهند در ایران دمكراسی لیبرال برقرار سازند و هر كس از زمانی كه پا در این راه بگذارد، همانقدر بر آن حق دارد كه رهروان چندین ساله. هر كس یك راه سیاسی معین را برگزیند و درراه پیشبرد یك هدف مشخص بكوشد به انتخاب خود وارث پیشگامان این راه میشود نه به انتخاب آنها. در سیاست فرزند است كه سلف خود را معین میكند و نه بر عكس و به همین دلیل است كه گاه تعیین تكلیف میراث های سیاسی این اندازه مشكل میشود.
باید تأكید كنم كه ارج نهادن به پیشگامان دمكراسی لیبرال در ایران به معنای نقد نكردن تاریخ خود لیبرالها نیست. بر عكس باید در سنجیدن نقاط قوت و ضعف آنها كوشید و از آن آموخت. ولی عجالتاً این را هم اضافه كنم كه فقط دمكراسی لیبرال به همگان، اعم از خودی و غیرخودی، مجال نقد گفتارهای تاریخی را میدهد چون انطباق با حقیقت را اصل میشمرد، از حقیقت هم باكی ندارد؛ به علاوه مردم را هم صاحب حق انتخاب میداند و هم واجد شعور برای تشخیص درست از نادرست. گروه های غیردمكرات اصلاً به كسی از این اجازه ها نمیدهند، خودی ها باید یك حرف بزنند و غیرخودی ها سكوت اختیار كنند. اگر گاه رفتاری غیر از این از آنها سرمیزند نشانۀ ضعف است نه علامت آزادی خواهی.
نكتۀ اصلی در مورد گفتار تاریخی ما هماهنگی آن با ارزشهایی است كه مدعی پیروی از آنها هستیم. یكی از بهترین شاخص های بازشناختن گروه های لیبرال از آنهایی كه فقط محض پیروی از مد روز و پیش بردن برنامه هایی كه اصلاً ارتباطی با دمكراسی و لیبرالیسم ندارد، دم از لیبرال بودن میزند، همین سنجیدن گفتار تاریخی آنهاست.موضعگیری در باب این سه نقطۀ اوج تاریخ لیبرالیسم ایران در همۀ موارد یكسان نیست اما در همه حال روشنگر است.

از اسلامگرایانی شروع كنیم كه صحبت از مردمسالاری میكنند. كوشش اصلی آنها متوجه پس زدن این هر سه نقطۀ اوج و بی مقدار شمردن آنهاست. با انقلاب مشروطیت میانه ای ندارند چون هم به نقش اسلاف سیاسی خود در آن واقفند و هم به ناسازگاری این انقلاب با آرمانهای سیاسی
مذهبی خویش. اگر در این حكایت قدر كسی را بدانند همان شیخ نوری است كه بزرگراه به اسمش كرده اند. جهت حركت سیاسی شان طی یك قرن پس زدن میراث مشروطیت بوده و تصور میكنند كه در این كار موفق هم شده اند. تكلیفشان با مصدق روشن است و دشمنی خود را با وی دائم و به همه شكل نشان داده اند و میدهند. در عوض نظر لطفشان معطوف است به سید كاشی. از بختیار هم كه با شجاعت تمام در برابر قدرتگیریشان ایستاد بهتر است صحبت نكنیم. دیدیم كه بالاخره به قتلش رساندند. قهرمان بزرگ سیاسی شان خمینی است كه نه میتوانند از آن دل بكنند و نه با هیچ سریشمی به او برچسب دمكرات بودن بچسبانند. حاصل اینكه اگر امروز رنگ عوض كرده اند و سخن از مردمسالاری میگویند و یك صفت مضحك دینی یا اسلامی هم به دمش میبندند از فزط ناچاری است. و در جمع ادعا میكنند كه اصلاً دمكراسی در ایران پایه و سابقه ای نداشته است و قرار است تا به دست دشمنان قسم خورده اش برقرار گردد. حداكثر برخی شان میكوشند تا از نمد مشروطیت هم برای سر خود كه بیشتر سزاوار عمامه است، كلاهی بدوزند. آن هم به دست خاتمی كه سعی میكند تا با اسم بردن از یكی دو آخوند نیمه مشروطه خواه، این جنبش فكری و سیاسی را كه تحت تأثیر تماس با تمدن غربی در ایران پیدا شد، به اسلام ببند. پاسخ به جایی را هم كه به او داده شد حتماً دیده اید. (مقالۀ «مشروطه هم حلال شد» از خانم مهشید امیرشاهی)

برویم بر سر سلطنت طلبانی كه مدعی لیبرال بودن شده اند. این دسته از سه نقطۀ اوج تاریخ لیبرالیسم یكی را برمیگزینند كه انقلاب مشروطیت است و دو دیگر را به كلی كنار مینهند. نام مشروطه خواه هم كه برای خود برگزیده اند نمایانگر كوشش شان در دست انداختن به بخشی از میراث لیبرالیسم است كه قابل بهره برداری تصورش میكنند. چرا مشروطه را نگاه میدارند؟ برای اینكه پیش از برآمدن رضا شاه واقع شده است و با استبداد كهن قاجار طرف بوده نه با استبداد مدرن پهلوی. آنجا كه پای مبارزه با این دومی پیش بیاید هیچ مخالفتی را برنمیتابند. نمونه اش دشمنی ورزیدن با مصدق است كه دائم به صور مختلف بروز میكند و احیاناً حمله ای به بختیار كه تا زنده بود شدت بسیار داشت و بعد از مرگش قدری فروكش كرده ولی هر آن میتواند دوباره اوج بگیرد. هم بزرگترین مشروطه خواه تاریخ ایران و هم آخرین مدافع قانون اساسی مشروطیت را در عین ادعای مشروطه خواهی تخطئه میكنند. روششان از این قرار است كه انقلاب مشروطیت را به حد یكی جنبش كلی تجددخواهانه تقلیل بدهند تا هدف اصلی آن كه ایجاد دمكراسی پارلمانی بوده در سایه قرار بگیرد و به آنها میدان بدهد كه مدعی شوند رضا شاه اهداف این جنبش را در ایران تحقق بخشیده. مؤسس سلسلۀ پهلوی به حق قهرمان اصلی تاریخ آنهاست. نه به این دلیل كه سلسله ای تأسیس كرده، بل از این جهت كه نظام سیاسی اتوریتر را در ایران بنیان نهاده است. آنها هم در مورد استقرار اولیۀ این نظام و هم در باب تجدید حیاتش به دست محمدرضا شاه با یك نفر احساس ضدیت كامل میكنند و آن شخص مصدق است.
میتوان به چپگرایان تندروی هم كه شعار دمكراسی میدهند اشاره كرد. كار گروه اخیر به نظر آسان تر جلوه میكند چون در گذشته هم صحبت از دمكراسی البته از نوع خلقی اش میكردند و حال با حذف این صفت به خود و دیگران القای شبهه میكنند كه حرفشان عوض نشده است. گفتار تاریخی آنها تكیه را بر مردمی بودن حركتهای تاریخی قرار میدهد، البته به شرطی كه خود هم در آنها شركت كرده باشند. اعضای این گروه معمولاً هر حركتی را كه خود موجدش بوده اند مردمی میشمارند. این خصیصۀ اصلی رویكرد آنها به تاریخ معاصر ایران است. هر جنبشی كه توده های مردم در آن نقش وسیعتر ایفا كرده باشند ارجمندتر است و اعتبار تمامی این جنبش ها انحصاراً به حساب همین توده های بی نام واریز میشود تا نمایندگان تسخیریشان بتوانند از آن بهره برداری سیاسی بكنند. انقلاب مشروطیت از محتوای لیبرال خالی میشود تا فقط برای چهره هایی نظیر ستار خان و باقر خان و امثال حیدر عمو اوغلی در آن جا بماند. نام مصدق از حركت بزرگ مردمی كه رهبری كرد حذف میگردد و این جنبش به ملی كردن صنعت نفت محدود میشود تا وجه لیبرالش به كلی مسكوت بماند و بشود به آن هر رنگ سیاسی زد. تجلیل یكسره از انقلاب اسلامی هم كه بختیار را مستقیماً در ردۀ اشقیا قرار میدهد و مستحق لعنتش میكند. تنها خرده ای كه به این جنبش آخر گرفته میشود حذف نیروهای چپ است، تازه آنهم در اصل متوجه خمینی است نه خود جنبش. این دسته قهرمانی ندارند. آنكه كه درگفتارشان چهرۀ قهرمان میگرد همان «خلق قهرمان» است كه بی چهره است و فقط گاه و بیگاه تصویر چند نفر از نمایندگانش در میان آن بالا رفته است. نمایندگانی كه معمولاً ازفرط شباهت به یكدیگر نمیتوان از دور از یكدیگر بازشان شناخت.

این موضعگیری ها در باب تاریخ لیبرالیسم ایران، یعنی در باب وجه ملموس دمكراسی لیبرال، بسیار گویاتر و روشنگرتر از شعارهای آزادیخواهانه و دمكرات مآبانه ایست كه از همه جا میشنویم و در همه جا میخوانیم. این محك از معیار ایدئولوژی خشك و خالی كه به آسانی میتواند مورد بهره برداری همگان قرار بگیرد، بسیار كارآمدتر است. به همین دلیل هم هست كه با وجود اینكه امروز دعوا بر سر شعار دمكراسی قدری سرد شده از حرارت بحثها و برخوردهایی كه بر سر تاریخ معاصر ایران درمیگیرد چندان كاسته نشده است.
اگر ادعای طرفداران دمكراسی لیبرال بر یك گفتار منظم تاریخی اتكا نداشته باشد، سخنی است بی پشتوانه كه میتوان به هر سو منحرفش كرد. باید به یاد داشت كه اسلاف طرفداران امروزین دمكراسی لیبرالهای صدر مشروطیت هستند كه كه بر اولین قانون اساسی ایران مهر لیبرالیسم زدند و مصدق و بختیار كه درراه استقرار این نظام از هیچ كوششی دریغ نكردند؛ نه رضا شاه و محمدرضا شاه، نه شیخ نوری و سید كاشی و خمینی؛ نه سید تقی زاده و خسرو روزبه و بیژن جزنی. نمیتوان مدعی طرفداری از دمكراسی بود و در هنگام صحبت از تاریخ دشمنان كمربستۀ آنرا بزرگ داشت. این تناقض گویی ها یا نشانۀ بی اطلاعی از دمكراسی است و یا نشانۀ بی اعتقادی به آن. ممكن است كه برخی چنین تصور كنند كه اینها همه حرف است و نقداً چندان ضرری به مبارزه نمیزند. اول از همه باید به آنان یادآوری كرد كه در كار سیاسی اهمیت حرف كم از عمل نیست. خوار شمردن سخن یعنی بی مقدار شمردن تأثیری كه میتواند بر مردم بنهد. یعنی بی اهمیت شمردن بسیجی كه با كلام و كلمه صورت میپذیرد. اگر طرفداران دمكراسی امروز در میدان سخن بازنده شوند فردا در میدان عمل بازنده خواهند بود. اگر نظامی معینی را طالبند باید گفتار سیاسی و تاریخی متناسب با آن را در همه جا بپراكنند و این را هم فراموش نكنند كه دمكراسی لیبرال در هیچ كجا به كمك رواج سخنان و افكار مخالفانش پانگرفته كه در ایران بگیرد. هیچ نظامی نمیتواند به روایتی از تاریخ تكیه كند كه ارزشهایی ضد او را تبلیغ میكند. انتظام و تدوین تاریخ معاصر ایران از دیدگاه لیبرال یكی از دو پایۀ آموزش شهروندی به مردم این كشور است. پایگاه دیگر این كار آشنا كردن مردم است با خصایص و شیوۀ كاركرد این نظام. باید هم به وجه كلی و انتزاعی مطلب توجه داشت و هم به وجه ملموس آن.

سازماندهی
میرسیم به معیار سوم كه مشكل ترین بخش كار است، یعنی سازماندهی و عمل در راه برقراری دمكراسی لیبرال در ایران. برای ارزیابی مشكلات این بخش یك مقایسۀ ساده با آنچه كه از نظر گذراندیم كافیست. رواج شعار دمكراسی زیاد است، پذیرش روایت لیبرال تاریخ ایران كم است و تا اینجا موفقیت ایرانیان در راه سازماندهی بسیار كم بوده است.
در ابتدای بحث به این مسئله اشاره كردم كه از دیدگاه لیبرال آزاد گذاشتن مردم برای پیدا شدن بهترین وضعیت اجتماعی كافیست ولی در عمل چنین چیزی نمیبینیم و نمیتوان اوضاع را به حال خود رها كرد. دولتی لازم است مبتنی بر اصول دمكراتیك كه باید وارد عمل شود و حدود اختیاراتش با لیبرالیسم تحدید گردد. لزوم وجود حزب لیبرال نیز از همین مقوله است. برقراری و حفظ دمكراسی لیبرال حاجت به بسیج مردم دارد و لیبرالها همانقدر محتاج درست كردن حزب هستند كه دیگر خانواده های سیاسی ایران ولی در این زمینه با محدودیتهایی بیش از دیگران روبرو هستند.
آن دوگانگی و تنشی كه بین دمكراسی و لیبرالیسم موجود است و مهار كردنش هوش و ظرافت و خویشتنداری میطلبد، در سطح كار حزبی نیز همتایی دارد. در اینجا این تنش بین كارآیی و آزادی واقع میشود. روشن است كه حزب لیبرال كه خواستار نضج یافتن هر چه بیشتر آزادی در سطح اجتماع است، نمیتواند درون خود به آزادی بی اعتنا باشد و اعضایش را مانند سرباز به كار بگیرد. ولی از طرف دیگر این هم روشن است كه بالا رفتن كارآیی دستگاه حزبی به انضباط بسته است و هر چه سازمان آن محكمتر و منضبط تر باشد، قابلیت و شعاع عمل آن گسترش مییابد و برای به كرسی نشاندن نظرات خود بخت بیشتری پیدا میكند.
در یك حزب لیبرال این تنش حذف شدنی نیست چون نه میتوان به كلی از هر نوع انضباط حزبی صرف نظر كرد و نه از حزبی كه ندای آزادی سر میدهد سربازخانه ساخت. به همین دلیل كارآیی حزبی طرفداران دمكراسی لیبرال معمولاً از كارآیی رقبایشان كمتر بوده است. لیبرال های ایران نیز از این حكم مستثنی نیستند و گاه به هنگام نظر كردن به تاریخ آنها، پژواك شكوه و شكایتشان از این ضعف را میشنویم و رد حسرت و حسادتشان را نسبت به احزاب رقیب می یابیم. دلتنگی از این كه چرا دیگران بهتر بسیج میكنند، به موقع برای عمل حاضر میشوند، چرا تظاهراتشان چشمگیرتر است، چرا صفوفشان منظم تر است و از این قبیل. همین امر گاه باعث شده كه اشخاص ساده اندیش راه بالا بردن كارآیی را در تقلید از احزاب غیردمكراتیك بجویند یا در این باب دل به وسوسۀ كلاهبرداران سیاسی بسپارند. ولی عاقبت این كار افزودن بر توانایی آنها نبوده، از هم پاشیده شدنشان بوده است.
كارآیی یك حزب لیبرال در درجۀ اول از انضباط فردی اعضای آن، از آگاهی آنها به وظایفشان و از آمادگی شان برای انجام این وظایف سرچشمه میگیرد و در درجۀ دوم از انضباطی كه سازمان به اعضایش میقبولاند. به همین دلیل در بین گروه هایی كه این انضباط فردی سابقه و پایۀ محكم ندارد، شكل گیری و قوام یافتن احزاب لیبرال با كندی توأم است، چون یافتن عضو مناسب برایشان دشوار است. طبعاً احزابی كه به جای عضوگیری سربازگیری میكنند و از آدمیزاد برای خشت زدن افراد سازمانی استفاده میكنند، كمتر با این مشكل مواجهند و هیچگاه با كمبود نامزد مناسب روبرو نمیگردند.
تفاوت دیگری كه بین یك حزب لیبرال و دیگر حزب ها موجود است در شیوۀ عمل است. لیبرال ها در درجۀ اول به دنبال رأی هستند تا با بسیج پشتیبانی دمكراتیك كار خود را پیش ببرند. ولی برای رقبای آنها عمل مستقیم برای رسیدن به هدف در درجۀ اول اهمیت قرار دارد؛ اگر دنبال رأی میروند به خاطر فشار شرایط بیرونی است وگرنه رأی دمكراتیك در نظرشان اعتباری اساسی ندارد كه پابندش باشند. هر جا كارآیی سازمانی شان به آنها فرصت عمل مستقیم بدهد از دست به كار شدن ابا ندارند و خیلی راحت انتخابات و رأی و رأی دهنده را دور میزنند.
در حقیقت به دلیل همین پابندی به رأی و دمكراسی است كه هیچگاه نمیتوان یك حزب لیبرال را بدون در نظر گرفتن موضع شهروندان ارزیابی كرد و كارآیی اش را صرف نظر از فعالیت و پیوستگی آنها به ارزشهای لیبرال سنجید. هیچ حزب لیبرالی فقط به كارآیی سازمان خویش اتكا ندارد، بلكه در همه حال متكی است به پشتیبانی جمع شهروندان. این را هم میتوان نقطۀ ضعف شمرد و هم نقطۀ قوت. نقطۀ ضعف به این دلیل كه تسلط حزب بر مردم خارج حزب از اختیاری كه بر اعضای حزب هم دارد كمتر است و در اینجا نیز دلبستگی به ارزشهای آزادیخواهانه و احساس وظیفه در قبال آنهاست كه باید كار را پیش ببرد، نه قدرت فائقه ای كه همه كس را به دنبال خود میكشاند. در این مورد هم مسئلۀ حس انضباط مطرح میشود و هر جا كه این حس كمتر ریشه دوانده باشد كار حزب مشكلتر میگردد. ولی این لزوم اتكای به مردم نقطۀ قوت نیز میتواند باشد. در میدان سیاست قدرتی را نمیتوان بالاتر از قدرت مردم در نظر آورد. لیبرال های ایران در دو دوره بخت اتكاء به پشتیبانی عظیم مردم را داشتند كه علیرغم ضعف سازماندهی به آنان فرصت داد تا به موفقیت های چشمگیر دست بیابند. یكی در صدر مشروطیت و دیگر در دورۀ حكومت دكتر محمد مصدق. متأسفانه این بخت بار سوم از آنها و در حقیقت از خود ملت ایران دریغ شد و گروهای ضدلیبرال نه فقط در كارآیی سازمانی، بلكه در بسیج مردمی نیز از آنها جلو افتادند. امروز خوشبختانه ما دوباره شاهد اقبال وسیع ایرانیان به این فكر و طرح سیاسی هستیم و فرصتی كه به این ترتیب پیش آمده است افق روشنی را در برابر ما گشوده.

در این زمینه نیز میتوان با در نظر آوردن چند مثال و در نظر گرفتن معیار سازماندهی، باز سره را از ناسره جدا كرد.
به موردآنهایی نگاه كنیم كه به طرفداری از دمكراسی تظاهر میكنند ولی هنوز از سوابق مبارزاتی خود در كنار خلق قهرمان سخن میگویند و با همان واژگان و همان دلبستگی های تاریخی و گاه همان افكار و از این هر دو بدتر با همان شیوۀ سازماندهی كه عمری به آن خو كرده اند و جز آن نمیشناسند، مدعی دمكرات شدن هستند. سازماندهی شان چیزی نیست جز ته ماندۀ شبكۀ حزب لنینی. یكدستی گفتار و موضعگیری هایشان، سرعت ارتباط و صف بندی هایشان هنوز رد سازماندهی شبه نظامی را دارد و گواه این است كه شعار نو را در سبوی كهنه ریخته اند تا بلكه از گلویشان پایین برود. اگر فرصت تعیین نظام سیاسی ایران را پیدا كنند احتمال اینكه با نوعی واكنش پاولفی كه ملكه شان شده دمكراسی خلقی برقرار كنند از هر چیز دیگری بیشتر است. چون شعار كمرنگ دمكراسی آنها در مقابل پیوندهای تاریخی و شیوۀ سازماندهی شان به سرعت رنگ خواهد باخت.
مثال اسلامگرایانی كه مدعی دمكراسی شده اند خیلی درخشان تر نیست. سازماندهی آنها نیز چیزی جز شبكۀ ارتباطی یك یا چند تا از باندهای اسلامگرا نیست. ریشۀ روابطشان به شركت در انقلاب اسلامی و احیاناً همدستی در جنایات حكومت اسلامی بازمیگردد. ارتباطاتشان یا از همفكری در راه اسلامگرایی برمیخیزد و یا از همراهی در آزادی كشی و غارت مملكت و هیچ ربطی به خواستاری دمكراسی ندارد. اگر تربیت گروه قبلی شبه نظامی بود، تربیت گروه اخیر بیشتر مافیایی است. كارآیی اش البته زیاد است اما ربطی به آزادیخواهی و خواست مردم ندارد و طبعاً از نرمش خاص احزاب لیبرال در آن مطلقاً اثری نیست.
به لیبرال های آریامهری هم كه بنگریم شبح رستاخیز را كه انصافاً پس از حزب توده بدنام ترین حزب ایران معاصر است از ورای سازماندهی شان میبینیم. رستاخیز موفق ترین كوشش دستگاه استبدادی آریامهری در راه حزب سازی بود و عاقبتش آن بود كه دیدیم. آنچه كه به بازماندگانش ارث داده است یك شبكۀ ارتباطی و یك روش سازماندهی شبه اداری است كه با ارادت به میراث خودكامگی توأم شده است. چیزی كه در این میان جدید است لعاب لیبرالیسم است كه روی این سه كشیده شده ولی با آنها تجانسی ندارد و از هر تركش رنگ كهنۀ استبداد هویداست.

نتیجه
آنچه در باب سه مشخصۀ یك حزب لیبرال عرض كردم هم به قصد ترسیم كلی راه حلها در این زمینه انجام شد و هم محض محك زدن گروه های سیاسی مدعی آزادیخواهی. نباید تصور كرد كه صرف سقوط جمهوری اسلامی برای برقراری دمكراسی در ایران كافی خواهد بود. البته باید رواج افكار لیبرال را به فال نیك گرفت چون امكان تحول این گروه های نیمه لیبرال یا شبه لیبرال را به سوی دمكراسی فراهم میاورد و میتواند در آینده كارساز باشد. ولی نباید فراموش كرد كه برقراری دمكراسی در یك كشور كار افراد دمكرات و لیبرالی است كه با آگاهی نسبت به این مشرب فكری و با وفاداری به آن وارد میدان سیاست میشوند، نه اشخاصی كه فقط محض كسب اعتبار شعاری میدهند و به راه خود میروند. اگر لیبرال های ایران پس از یك قرن كوشش بالاخره موفق شوند كه در این كشور دمكراسی برقرار كنند، احتمال اینكه دیگران نیز در این دوران سیادت دوبارۀ ایدئولوژی لیبرال پا به راه دمكراسی بگذارند و به تدریج میراث غیردمكراتیك خود را به حاشیۀ هویت سیاسی خود برانند، بسیار است. ولی پیروزی دمكراسی محتاج تفوق سیاسی افراد و احزاب دمكرات است. گروه های دیگر امكان اینكه به تنهایی و یا حتی با هم دمكراسی برقرار كنند ندارند. این نظام حكومتی به ابراز اختلافات بیشترین میدان را میدهد ولی خودش از بر هم افزودن اختلافات و گرد آمدن گروه های مختلف و مخالف شكل نمیگیرد. از خود شكل و تركیبی دارد كه باید به آن آگاه بود و در استقرار و حفظش كوشید.
در جمع موقعیت امروز لیبرالها به وضعشان در انقلاب مشروطیت شبیه است. فكر و سخنشان بیشترین برد را در بین مردم پیدا كرده است و همزمان مشرب فكریشان در تمامی جهان نیز به بیشترین درجه صاحب اعتبار شده است. ولی متأسفانه باز مانند صدر مشروطیت از داشتن رهبری كه بتواند پیشبرد این برنامۀ سیاسی را اداره كند محرومند. آنها صد سال پیش با وجود بیگانگی نسبی جامعۀ ایران با افكار نوین، نخستین و بزرگترین پیروزی تاریخی خویش را به دست آوردند و اولین قانون اساسی را به ایران ارزانی داشتند. امروز هم چه رهبر شاخصی پیدا شود و چه نه باز به یمن اقبال مردم و فضای مناسب جهانی از بیشترین بخت پیروزی برخوردارند و دوباره باید همان زحمتی را كه یك قرن پیش تقبل كردند بر عهده بگیرند و در درجۀ اول بكوشند تا ایران را صاحب قانون اساسی نوینی بنمایند و نظام سیاسی نوی را بر اساس دمكراسی لیبرال در این كشور پایه بریزند. اینبار بر خلاف بار قبل فرصت نیز خواهند داشت تا لائیسیته را كه جزء لاینفك مرام سیاسی آنهاست با قاطعیت برقرار سازند. زمستان تنگدستی تاریخی آزادیخواهان به سر آمده، گرمای آفتاب پیروزی دیر یا زود بر آنها خواهد تابید.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1265