جمهوری یا سلطنت-رامین كامران
جمهوری یا سلطنت
رامین كامران
ژانویه 2005
انتخاب بین سلطنت و جمهوری انتخابی اساسی نیست ولی با این وجود مهم هست و به علاوه از آن گزیر نیست.
انتخاب اساسی گزینش بین چهار نظام سیاسی ممكن در عصر جدید است، بین دمكراسی لیبرال، حكومت اتوریتر و نظامهای توتالیتر رادیكال یا ارتجاعی. گزیدن سلطنت یا جمهوری از این دیدگاه اهمیت پیدا میكند كه ببینیم به برپایی كدامیك از این نظامها كمك میكند. این اهمیت نسبی است و نه مطلق، تابع نظامی است كه برمیگزینیم و با شرایط تاریخی دگرگون میشود. در نهایت هم باید پذیرفت كه از انتخاب بین این دو شكل حكومتی ناگزیریم، زیرا خارج از این دو گزینشی در كار نیست.
به انتخابهای اساسی سیاسی نمیپردازم چون موضوع در مقالات دیگر شكافته شده. قصد از نگارش مطلب حاضر ارزیابی وابستگی جمهوری یا سلطنت است به آن چهار انتخاب سیاسی و تأكید بر این امر كه وابستگی مزبور در طول زمان ثابت نیست و دائم دستخوش تغییر است. برای روشن شدن مسئله و تحلیل درست موقعیت امروزمان در انتخاب بین این دو شكل حكومت بهتر است اول نگاهی به تاریخ معاصر ایران بیاندازیم.
وقتی انقلاب مشروطیت ایران را به جهان سیاست مدرن وارد كرد، قدرت را از سلطنت ستاند و آن را از معنای سیاسی سنتی اش تهی نمود، برای اول بار صحبت از جمهوری به میان آمد. لیبرال ها كه دست بالا را داشتند تمایلی به برقراری جمهوری نشان ندادند. سلطنت برای آنها چارچوب آشنای حیات سیاسی بود و ضامن تداومی كه خیال مختل كردنش را نداشتند. علاوه بر این و مهمتر از این، مظفرالدین شاه قاجار با پذیرفتن نظام مشروطه با آنان همراهی نشان داده بود و دلیلی برای كنار گذاشتنش در كار نبود. این را هم اضافه كنم كه اگر همراهی وی نبود معلوم نبود كه كار چه صورتی پیدا كند، چه اندازه عقب بیافتد و به چه بهایی تمام شود. در نهایت تعادل قدرت بین دربار و آزادیخواهان هم چنان نبود كه به گروه اخیر فرصت حذف سلطنت را بدهد. در آن زمان تنها خواستاران جمهوری رادیكالها بودند كه در درجۀ اول خواستار تغییر نظام سیاسی و فراتر رفتن از دمكراسی بودند و در عین حال میخواستند سلطنت را هم كه به استخدام دمكراسی پارلمانی درآمده بود حذف نمایند ولی در هیچكدام این دو موفقیتی كسب نكردند چون نیرویی نداشتند و غیر از پرخاشجویی و بمب اندازی هنری نداشتند. وقتی هم كه كار به كودتا و جنگ داخلی كشید باز غائله با خلع محمدعلیشاه ختم شد و جمهوری غیر از همان رادیكال ها طالبی پیدا نكرد و رنگ سیاسیش تغییر ننمود. حذف پادشاه مستبد و تعیین نایب السطنه ای كه نسبت به مشروطیت نظر موافق داشت (عضدالملك قاجار) فضا را برای اجرای قانون اساسی لیبرال ایران باز كرد و تربیت احمد شاه جوان هم بر عهدۀ كسانی گذاشته شد كه از ابتدا احترام به این قانون را به وی تعلیم دادند. این تربیت چنان مؤثر افتاد كه طی سالهای پرآشوب پس از مشروطیت و علیرغم دورانهای طولانی فترت مجلس شورا كه به پادشاه امكان دخالت در مملكت داری را داد، وی هیچگاه به فكر تغییر نظام سیاسی مملكت نیافتاد، جلوی برپایی پارلمان را نگرفت و هر بار كه مجلس قادر به كار شد به تصمیمات آن گردن نهاد. طی این دوران بین سلطنت و دمكراسی هیچ تباینی نبود چون اولی جمعاً در خدمت دومی بود.
به دلیل همین پیوستگی نهاد سلطنت به نظام لیبرال بود كه وقتی رضا خان خواست حكومت اتوریتر برقرار سازد لازم دید این نهاد سنتی را كه به هر حال در جامعه نفوذ معنوی داشت و قادر بود در شرایط حاد سیاسی نقش تعیین كننده بازی كند، از سر راه بردارد. برای رسیدن به هدف اول از در جمهوری وارد شد. این كار باعث گشت طرح جمهوری كه تا آن زمان جزئی از برنامۀ سیاسی رادیكال ها به حساب میامد، عملاً رنگ سیاسی جدیدی پیدا كند. واكنش آزادیخواهان در برابر این مانور مقابله با شعار جمهوری و دفاع از سلطنت بود. در جبهۀ مقابل، جمهوری خواهان رادیكال نیز كه در نبرد با دمكراسی عملاً متحد رضا خان شده بودند، به سلطنت حمله میكردند. در پردۀ اول این زورآزمایی لیبرال ها فائق شدند و شكل حكومت تغییر نكرد. ولی رضا خان بعد از حدود یك سال توانست حمله را از سر بگیرد و خلع احمد شاه قاجار را نه در عوض ریاست جمهور خویش بلكه در برابر پادشاهی خود ممكن سازد. او در حقیقت با این كار سلطنت را از دست لیبرال ها بیرون كشید و به خدمت نظام اتوریتر گرفتش. استبداد نوین ایران با برقراری سلسلۀ پهلوی در پوست استبداد كهن خزید تا به این ترتیب برای خود پشتوانۀ تاریخی جعل كند و چهرۀ قابل عرضه ای بیابد. امری كه در نهایت و پس چند دهه، سلطنت را از اعتبار تهی ساخت.
با تاجگذاری رضا شاه جمهوری به فهرست آمال رادیكال ها بازگشت كه جمهوری خواه بودن خویش را به نادرست مترادف آزادی خواهی قلمداد می نمودند. در عمل تنها فرصتی كه برای ترویج این شعار به دست آوردند در دوران حكومت دكتر مصدق بود كه مثل همگان از آزادی بیان برخوردار بودند. ولی كودتایی كه بر حكومت لیبرال مصدق نقطۀ پایان نهاد آنان را نیز مجبور به خاموشی كرد و وادارشان ساخت تا شعار جمهوری را نیز همانند باقی پند و حكمتشان، در خفا و با پنهانكاری به دست علاقمندان برسانند. لیبرال ها با وجود ضربه ای كه از دستگاه سلطنت پهلوی خورده بودند، از فكر جمع آوردن سلطنت و دمكراسی صرف نظر نكردند و منتظر ماندند تا شرایطی ایجاد شود كه بتوان با بهره گیری از آن پادشاه را به تبعیت از قانون اساسی مشروطیت وادار ساخت.
بار آخری كه كشمكش بر سر سلطنت و جمهوری درگرفت در جریان انقلاب اسلامی بود. خمینی كه در درجۀ اول با لیبرالیسم دشمن بود و به همین دلیل قانون اساسی مشروطیت را دشمن میداشت، در ابتدای كار با سلطنت خصومتی نداشت. تا زمانی كه فكر میكرد میشود سیاست ایران را به دوران پیش از مشزوطیت بازگرداند و پادشاه را در عین داشتن قدرت مطلقه به احترام شریعت واداشت، مایل به كنار آمدن با محمدرضا شاه بود. حتی به عبارتی خود را از اتكای به سلطنت كه محور نظام قدیم بود ناگزیر میدید. در حقیقت او نیز مانند بسیاری دیگر گول نقاب كهنۀ حكومت اتوریتر را خورده بود و به دلیل سلطنتی بودن شكل آن كمابیش ادامۀ قدرت سنتی پادشاه میشمردش. وقتی انقلاب سفید چشمانش را به ماهیت متفاوت استبداد پهلوی باز كرد به فكر چاره افتاد تا نظام سیاسی جدیدی عرضه كند كه اجرای قوانین شرع را از وجود شاه بی نیاز سازد و رشتۀ كار را یكسره به دست روحانیان بدهد. منتها به دلیل اینكه جمهوری جزو میراث سیاسی رادیكالها بود و تقلید از این «كفار» هم شرعاً اشكال داشت، بر آن نام «جمهوری اسلامی» ننهاد و همه جا از «حكومت اسلامی» صحبت كرد تا زمانی كه بالاخره مسئلۀ قدرتگیریش جدی شد. از آنجا كه در این دوران هر حكومتی سلطنتی نباشد به ناچار نام جمهوری میگیرد حكومت مطلوب خمینی هم بالاخره و از سر ناچاری نام «جمهوری اسلامی» گرفت تا بعد افراد بیكار، بی توجه به ریشۀ داستان، بنشینند وراجع به جمع آمدن دو وجه «جمهوری» و «اسلامی» آن سخن پراكنی كنند و سر خلق الله را به این مشغول كنند كه كدامیكی بر دیگری چربیده یا باید بچربد. در این موقعیت تاریخی هم باز رادیكالها كه عمری را در طلب جمهوری موعود به سر آورده بودند، شصت سال پس از خوردن گول رضا خان، از هول هلیم جمهوری در دیگ نظام اسلامی افتادند. از اینجا جمهوری رنگ توتالیتر و ارتجاعی گرفت. اگر پهلوی ها آبروی سلطنت را برده بودند خمینی هم جمهوری را بی آبرو كرد و این شبهه را كه جمهوری ذاتاً ضد استبداد است، رفع نمود. این را نیز اضافه كنم كه اگر رادیكال ها هم در انقلاب موفق شده بودند باز همین بلا و ای بسا بدتر ازآن به سر جمهوری میامد.
پس از انقلاب دكان سلطنت به كلی تعطیل نشد، بخصوص كه بی اعتباری جمهوری خمینی با ایجاد نوعی واكنش مختصر اعتباری نصیب سلطنت ساخت. مرگ محمدرضا شاه كه عمرش را وقف استبداد كرده بود و در نهایت بستر پیدایش توتالیتاریسم اسلامی را گسترده بود، به این امر قدری مدد رساند. مقایسه های عامیانه ایران قبل و بعد از انقلاب با افكاری از نوع «چه بودیم و چه شدیم» هم آبكی به آسیای سلطنت ریخت. طبعاً نوخاستگی و بیرنگی وارث تاج و تخت هم به نوبۀ خود به این فكر كه پیوند دوبارۀ سلطنت و دمكراسی ممكن است كمك كرد. ولی مهمتر از همۀ اینها وجود شاپور بختیار بود كه آخرین نخست وزیر حكومت مشروطه و لیبرال بی غل و غش بود. از آنجا كه مشروطیت دو بازیگر دارد و نقش سیاسی اصلی آن متعلق به نخست وزیر است، وجود نامزدی برای این كار كه میشد به عنوان مدافع سرسخت دمكراسی جدیش گرفت و خودش هم مایل نبود سلطنت را از فهرست گزیدارهای سیاسی ایران آینده حذف نماید، به سلطنت تاب و توانی میداد كه نداشت.
در این شرایط رضا پهلوی میتوانست در حاشیۀ مبارزۀ سیاسی بماند و كار را بر عهدۀ سیاستمدارانی واگذارد كه داعیۀ حكومت بر ایران بعد از خمینی را داشتند. این موقعیت به وی فرصت میداد تا نقشی مشابه پادشاه مشروطه ایفا كند و این تصور را قوت بخشد كه اگر هم روزی بر تخت سلطنت نشست از دخالت در حكومت پرهیز خواهد كرد. او بسیار به وجود نامزد جدی نخست وزیری محتاج بود و در عمل مدیون شخصی بود كه میتوانست رهبری سیاسی مبارزه را بر عهده بگیرد و او را از دردسر دخالت در این كار و به تبع از پیامدهای نامطلوب آن به دور بدارد.
آنچه موقعیت را تغییر داد از میان رفتن این نامزدان بود. شاید در این وضع رضا پهلوی تصور كرد كه آزادی عمل بیشتری پیدا كرده و در عین قبول نكردن ریاست هیچ گروه خاص، دستش برای رهبری سیاسی كه گاه بابتش بر سر دیگران منت هم میگذارد، باز شده است. بی توجه به اینكه آزادی عمل سیاسی مترادف موضعگیری است و موضعگیری های او از هر گونه كه باشد و چه به عنوان تصمیمات رهبر یك دسته و گروه معین عرضه گردد و چه به عنوان مواضع كسی كه خود را فراتر از گروه های مختلف میشمرد، به پای سلطنت نوشته خواهد شد كه وی تنها وارث آن است و دیگر حفاظی در كار نیست.
مشكل موقعیت او در اینجا بود و هست كه حتی كار رهبری به سوی نظام لیبرال، یعنی تنها راه حل پذیرفتنی و آبرومند، را نیز نمیتواند به تنهایی بر عهده بگیرد. نمیتواند چون نفس این كار در تناقض با نقشی است كه ممكن است در چنین نظامی برعهدۀ او گذاشته شود. رهبری سیاسی مبارزه به كسی میبرازد كه بخواهد در آینده خود مملكت را اداره كند نه كسی كه مدعی است پس از پیروزی به ایفای نقش نمادین اكتفا خواهد كرد. بخصوص كه رهبری كردن و به محض پیروزی كنار رفتن عملاً ممكن هم نیست، ساقط كردن نظام فعلی تازه نقطۀ شروع كار برای پی ریزی نظام آینده است و این دو كار را نمیتوان از هم جدا كرد و هركدام را بر عهدۀ یكی گذاشت. در این حالت نقش رضا پهلوی به خمینی شباهت پیدا كرده، یا به عبارت دقیقتر به نقشی كه بسیاری برای خمینی نوشته بودند و او بازی نكرد : پیروز كردن انقلاب و سپس رفتن و مجاور شدن در قم. خمینی چنین خیالی نداشت ولی اگر هم میداشت چنین امكانی پیدا نمیكرد و نمی توانست به میل خود رفتار كند و همه چیز را به حال خود رها سازد، كمااینكه نساخت. رضا پهلوی هم در صورت پیروزی، حال چه بخواهد و چه نخواهد، قادر نخواهد بود كه چنین كند. رهبری یك مبارزه به این عظمت در صورت موفقیت قدرتی را به وی محول خواهد ساخت كه استعفا پذیر نیست و گر چه با نظامهای سایسی اتوریتر و توتالیتر آشتی پذیر است، با دمكراسی لیبرال سازگار نخواهد بود.
آنچه امروز موقعیت وی را بیش از پیش متزلزل ساخته خالی شدن میدان اپوزیسیون نیست كه در نهایت مسئولیتش را نمی توان انحصاراً متوجه وی ساخت، آن موضع سیاسی است كه خود وی اتخاذ كرده و طبعاً به سلطنت هم رنگ سیاسی معینی زده است. همۀ قرائن حاكی از آن است كه او به رفتن به راه پدر و پدربزرگ بی میل نیست. اول از همه احتراز از نقد گذشته و فاصله نگرفتن از میراث سیاسی خانواده كه وارث تاج و تخت میكوشد تا در زیر شعارهای ساده ای از قبیل «فقط به آینده نگاه كنیم» و «امروز فقط اتحاد» پنهانش سازد. فراموش كردن گذشته فاصله گرفتن از آن نیست، چنین كاری مستلزم انتقاد از آن است و حلاجی كردنش نه سپردنش به دست فراموشی. به كار بردن جملات مبهمی از قبیل «اشتباهاتی شده…» نیز كه قرار است همه كس را راضی كند ولی هیچكس را قانع نمیسازد، دردی از كاری دوا نمیكند. انتخاب نظام سیاسی مملكت كار حسابداری نیست تا كسی در آن مرتكب اشتباه شود و بعد تصحیحش نماید. مگر میتوان پذیرفت كه كسی به دلیل بی توجهی در مملكت دیكتاتوری برقرار كرده باشد و چندین سال هم به این ترتیب و با بگیر و ببند حكومت كرده باشد كه بتوان مسئولیت كار را با این حرفها از گردنش برداشت؟ از همۀ اینها گویاتر تقرب جستن به دستگاه جمهوری خواهان آمریكا است. پدر او در برابر مصدق چنین كرد، بدترین ضربه را به ترقی سیاسی ایران زد و مشروعیت سلطنت خود را به باد داد. تقلید از وی، آنهم در شرایط امروز فقط ندانم كاری را بر خطاكاری میافزاید. از همۀ اینها بدتر دل بستن به طرح های مفتضح و خیال پردازانۀ یك مشت نومحافظه كار گستاخ است كه خیال ساختن امپراتوری برای آمریكا را دارند و خیال میكنند كافیست اخم بكنند تا عالم و آدم در برابرشان سپر بیاندازد ولی جز بی آبرویی برای كشور خود و آشوب برای جهان چیزی به ارمغان نیاورده اند. تازه كاسه های داغ تر از آشی را نیز كه سنگ سلطنت پهلوی را به سینه میزنند، نباید فراموش كرد. چگونه میشود با این طرفدارانی كه از استبدادطلب تا مشروطه نما سخنی جز بزرگداشت میراث پهلوی ندارند و اصلاً در آن شیوۀ حكومت عیبی نمیبینند تا خرده ای بر آن بگیرند، به راه دمكراسی رفت؟ مگر هواداران احمد شاه به توپ بسته شدن مجلس توسط پدر او را قیام بزرگ ملی قلمداد میكردند كه عده ای امروز تصور میكنند میتوان مشروطه خواه بود و از كودتای بیست و هشت مرداد هم طرفداری كرد؟
خلاصه كنم، رضا پهلوی نه فقط با افتادن به راه رهبری (كه نمیتوان تمامی تقصیرش را حوالۀ قدرت طلبی وی كرد) بلكه با كوشش در پیوند زدن دوبارۀ سلطنت به نظام اتوریتر، مختصر اعتباری را كه فضاحت جمهوری اسلامی از یك طرف و وجود رهبر لیبرالی مانند بختیار از طرف دیگر، نصیب وی ساخته بود، به كلی از میان برده است. سلطنت یا جمهوری، چنانكه تاریخ عصر جدید نشان میدهد، اعتبار خود را از نظامی كسب میكند كه به خدمتش درمیاید و از خود و به خودی خود اعتباری ندارد كه در صحنۀ سیاست به كار بیاید و برای استقرار آن كفایت كند.

تناسب طرفداران جمهوری و سلطنت كه هیچگاه ثابت نبوده است، امروز دستخوش تحول جدیدی شده. در جمع میتوان این افراد را به سه گروه تقسیم كرد.
دستۀ اول آنهایی هستند كه صرف نظر از مسئلۀ محتوای حكومت به یكی از این دو شكل آن دل بسته اند. این تمایل را نمیتوان جداً سیاسی به حساب آورد و باید احساسی یا زیباشناختی محسوبش كرد. تعداد این گروه كم است و وزنه ای نیستند.
گروه دوم آنهایی هستند كه سلطنت یا جمهوری را ذاتاً با یك نظام سیاسی خاص پیوسته میدانند، درك درستی از تغییر بار سیاسی آنها در طول زمان ندارند و برقراری یكی از این دو را مترادف برپایی نظام سیاسی مطلوب خود میشمارند. سلطنت طلبانشان همان طرفداران حكومت اتوریتر هستند كه از پادشاهی جدایش نمیشمرند، به قول بختیار شاه اللهی اند. جمهوری خواهانی هم كه جمهوری را با اسلامگرایی و یا رادیكالیسم چپ مترادف میدانند بهتر از گروه اخیر نیستند. فریاد جمهوری برداشتن آنها یعنی حفظ نظام فعلی یا جایگزین كردنش با بدتر. این گروه دوم بیشتر به آشفته كردن بحث كمك میكند تا روشن شدنش و در سیاست بیشتر قال چاق كن است تا كارآمد.
میمانند آنهایی كه جمهوری یا سلطنت را به خودی خود واجد امتیاز نمی شمرند بلكه اعتبار هر كدام را برخاسته از آن نظام سیاسی میدانند كه یكی از این دو شكل حكومت به برپایی اش مدد میرساند. به تصور من این دسته گروه عظیمی را تشكیل میدهند كه به مرور و با سنجش اوضاع موجود و دقت در موضعگیری های رضا پهلوی به طرف جمهوری خواهی سوق داده شده اند و به تدریج نیز بر شمارشان افزوده خواهد شد و در جمع تعادل طرفداران این دو شیوۀ حكومت را تغییر خواهد داد. ظرف یك قرن گذشته وجود قانون اساسی مشروطیت باعث شده بود تا هیچگاه جمهوری انتخاب اصلی لیبرال های ایران نباشد، تغییری كه در پیش چشم ما جریان دارد تغییری تاریخی است: آشتی و همراهی جمهوری خواهی و طرفداری از دمكراسی لیبرال در ایران كه دارد برای اولین بار صورت گسترده پیدا میكند.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1264