صمدیات صیاد-رامین كامران
پرویز صیاد اخیراً كتابی منتشر كرده به نام.«شیرین عبادی و جایزۀ صلحش» متن آن اول برنامۀ تلویزیونی بوده، بعد در نشریه ای درآمده و آخر هم، لابد از فرط اهمیت و محض محروم نماندن آیندگان، كتاب شده. با این همه ورز دادن نه شكلش به چیزی میارزد و نه محتوایش. مضمونش انتقاد مغشوشی از مواضع سیاسی شیرین عبادی است كه به صورت «دو صدایی» با مری آپیك اجرا شده، منبع تغذیۀ آن هم گفته های خانم عبادی و مطالب نشریات مختلف است. برندۀ جایزۀ نوبل هدف ایراد است كه چرا به طور رادیكال با جمهوری اسلامی مبارزه نكرده و ناگهان در آخر كتاب مهشید امیرشاهی مورد تعرض قرار گرفته كه از زمان انقلاب تا امروز دقیقاً با جمهوری اسلامی مبارزۀ رادیكال كرده. اصلاً مقصود عرض نویسنده روشن نیست. اگر درد از جایزه گرفتن اولی است كه باید به داوران نوبل شكایت برد، عبادی كه خودش به خودش جایزه نداده. اگر ترس از جایزه گرفتن دومی است كه نقداً خطرش نیست و وقتی سیاست دول جایزه بده تغییر كند و نوبت او بشود، با این افتراها نمیتوان جلویش را گرفت. به هر صورت كتاب نه سزاوار تحلیل است و نه در حد نقد. آنچه مرا واداشته تا در باره اش مطلب بنویسم دروغهایی است كه در صفحات 178 تا 184 آن آمده و مربوط میشود به اعلامیۀ معروف 50 نفره در دفاع از سلمان رشدی كه در آوریل 1992 توسط مهشید امیرشاهی تهیه شد و بازتابی جهانی یافت.
من ظرف سیزده سالی كه از انتشار این اعلامیه میگذرد بارها از بانی كار خواسته ام تا شرح این جریان را كه یكی از نقاط عطف تاریخ روشنفكری ایران است، بنگارد و هر بار با این پاسخ توأم با تنگ حوصلگی و نه چندان قانع كننده مواجه شده ام كه «یك درسفر نوشتم كافیست». بنابراین تصور میكنم كه نوشتن این حكایت بالاخره بر عهدۀ من خواهد افتاد. به هر حال اگر او این زحمت را به خود داده بود صیاد آدمی به خود اینطور اجازۀ دروغبافی نمیداد. حال كه آن كار نشده و این دیگری شده، زحمت تصحیح را خودم بر عهده میگیرم ـ به چند دلیل.
اول اینكه از ابتدای كار نگارش اعلامیه در جریان كار بودم. نه فقط از امضا كنندگان اولیۀ آن بودم، متنش را به فرانسه برگرداندم و نامه ای را كه همراهش به رسانه های مختلف فرستاده شد، نوشتم و برای انعكاس خبر دوندگی بسیار كردم.
دوم اینكه تمام بایگانی جریان را از فكس و نامه های مورد تبادل با امضاكنندگان و رسانه ها و نهادهای مختلف و خود رشدی گرفته تا بریدۀ جراید و متن و نوار سخنرانی ها، نگاهداری كرده ام.
سوم اینكه از اعضای بنیانگذار كمیتۀ فرانسوی دفاع از رشدی بودم كه تأسیس آن بر اثر تحرك زاده از اعلامیۀ 50 نفره واقع شد و بخش عمده ای از سوابق كار كمیته كه نام آورترین روشنفكران و نویسندگان فرانسوی در آن عضویت داشتند، هنوز پیش من است كه خزانه دارش بودم.
چهارم اینكه از زمان صدور فتوای خمینی در پی نفی و رد آن و استفاده از این فرصت بی نظیر برای كوبیدن جمهوری اسلامی بوده ام. سخنرانی ها و مصاحبه های بسیاری در این باب انجام داده ام، دو كتاب یكی به فارسی و یكی به فرانسه در این باره نوشته ام و مقالات بسیار هم چاپ كرده ام. قدیمی ترین آنها را كه اگر اولین مقالۀ فارسی در دفاع از رشدی نباشد از نخستین هاست برای بخش شما میفرستم كه اگر خواستید چاپ کنید.
آخر و مهمتر از همه اینكه به تنگ آمده ام. از مردم تنگ چشمی كه از نبود آدم قابل در بین ایرانیان مینالند و اگر كسی به هر شكل در میان این جمع شاخص شد، همگی به هر دستاویز علیهش بسیج میشوند؛ از آدمهایی كه مسئولیت پریشانی ایران را صرفاً متوجه عوام بدبخت و بدنام ایران میدانند و خودشان تنها چیزی كه بیش از این عوام دارند وقاحت رهنمود دادن است؛ از كسانی كه تا فكر درخشانی دیدند به جای شناساندن قیمت خودش و شناختن قدر صاحبش میكوشند تا به نام خود قالبش بزنند و نمیفهمند كه فكر گوهری نیست كه در دست همه كس بدرخشد، دزدیدن این چراغ یعنی كشتن آن. و بالاخره از اینكه به اندازۀ كافی در بارۀ اعلامیۀ 50 نفره كه بی سابقه بود و بی جایگزین ماند، پرت و پلا شنیده ام و افاضات شخصی كه بضاعت سیاسی صمدش از خودش بیشتر است، كاسۀ صبرم را لبریز كرده است. افراد كم مایه به بركت مخالفتهایی كه با جمهوری اسلامی میكنند به تناسب از مصونیتی هم برخوردار میگردند ولی بی اعتنایی به دروغزنیهای كسی كه تفاوت مبارزۀ سیاسی و برنامۀ كمدی تلویزیونی را نمیداند فقط تسهیل گمراهی دیگرانی است كه از ماوقع بی اطلاعند.

برویم سر اصل مطلب. اول به طور كلی بگویم كه اعلامیۀ 50 نفره با دو رشته كارشكنی و كجتابی روبرو شد.
یكی سازمانی بود و از طرف كانونی صورت گرفت كه فعالیت اصلیش اعطای گواهینامۀ نویسندگی به اعضاست و در مقابله با فتوای خمینی هیچ اقدامی نكرده بود. سر و صدایی كه از بدو به امضا گذاشته شدن اعلامیۀ دفاع از رشدی بر پا شد برخی سرجنبانان این دستگاه را واداشت تا ندای بایكوت را به بعضی از رفقا برسانند كه «كانون امضا نمیكند». وقتی بایكوت افاقه نكرد و جمهوری اسلامی هم شروع به شاخ و شانه كشیدن كرد، هیئت دبیران دستگاه اعلامیه ای صادر كرد تا حساب كانونی های امضا داده را از امضا كنندگانی كه «در رژیم سرنگون شدۀ پهلوی مصدر مشاغل حساس بوده اند» جدا كند. انگار خدمتگزاری رژیم شاه بیش از یاری رساندن به خمینی و یا كوشش در راه برقراری دمكراسی خلقی مایۀ بی آبرویی است و یا اینكه دفاع از آزادی بیان حق انحصاری گروه خاصی است. به هر حال این اعلامیه هم كمانه كرد و كانون زبان در كام كشید.

دومی شخصی بود. حرفهای صیاد ادامۀ سست و دیرهنگام این یكی است.
چكیدۀ حرفهای او چیست؟ صیاد مصر است كه از اعلامیۀ 51 نفره صحبت كند! مدعی است این اعلامیه از دل طرح بزرگتری برای محكوم كردن ولایت فقیه درآمده است، نادرپور یكی از مبتكران آن بوده و همو اصرار داشته كه این اعلامیه باعث و بانی نداشته باشد! آخر هم ادعا كرده كه مهشید امیرشاهی در اولین سالگرد صدور این اعلامیه (1993) در جلسه ای مدعی شده كه همۀ كارها را او كرده و با این كار گردآوری امضاهای جدید را مختل نموده و به مبارزه با جمهوری اسلامی لطمه زده است!

یكی یكی به مسائل برسیم. صیاد دلیل اصرار بر تغییر نام اعلامیه ای را كه در تمام دنیا به همین نام«50 نفره« معروف شد ذكر نكرده است. ولی ظاهراً انگیزه اش خوش كردن دل یكی از نزدیكان است كه قدری دیرتر اعلامیه را امضا كرد و گویا از جا نگرفتن در صف اول امضا كنندگان ناخرسند است. لابد اگر این خانم هوس كرده بود ادعای كمونیست شدن بكند پنجاه و سه نفر معروف پنجاه و چهار تا شده بودند. فقط باید امیدوار بود كه هوای مسلمان شدن به سرش نزند، اول به این دلیل كه مسلمان به قدر كافی در دنیا موجود هست و دوم از این جهت كه ممكن است چهارده معصوم هم به این ترتیب پانزده تا بشوند.
به هر حال انگیزه هر چه باشد و این شخص هر كه باشد كوشش برای تغییر نام متنی كه در چندین نشریه منعكس شده است حاصلی جز رفتن عرض مدعی و افزوده شدن بر زحمت من ندارد. یادآوری كنم كه وقتی روشنفكران و نویسندگان فرانسوی به پشتیبانی اعلامیۀ ایرانیان متنی عرضه كردند، برای نشان دادن این پیوستگی برایش دقیقاً پنجاه امضا گردآوری كردند تا قرینۀ آن دیگری باشد. این را هم ذكر كنم كه تا به حال ما هرچه دیده بودیم اقتدای ایرانیان به روشنفكران غربی بود و این اولین بار و تا امروز آخرین باری است كه روشنفكران ایرانی اعلامیه ای داداه اند كه بزرگان اندیشه و ادب فرانسه از كلود سیمون برندۀ جایزۀ نوبل گرفته تا آندره گلوكسمن فیلسوف و ژان دورمسون و اولیویه رولن نویسنده دنباله رواش شده اند. مطلب در كشوری كه این اندازه از فضای روشنفكری فرانسه متأثر بوده و هست قابل ذكر و تأمل است. دلیل بعد جهانی گرفتن اعلامیه فقط تعدد و اهمیت امضاهای آن نبود، باریك بینی و ایجازی بود كه در نگارش متنش به كار رفته بود و نشانۀ بلوغ و شعور سیاسی روشنفكران ایرانی به حساب آمد كه هم ندای بریدگی كامل از باید و نبایدهای مذهبی را در آن سر داده بودند و هم دفاع از دیگری را مقدم بر دفاع از خود شمرده بودند. امری كه انجامش از عهدۀ امثال صیاد برنمیامد و متأسفانه امروز حتی دركش از این قبیل افراد ساخته نیست.

متنی كه صیاد به عنوان منشأ اعلامیۀ 50 نفره از آن صحبت كرده یكی از همین مطالب طولانی و بی رمق و بی ثمری است كه هموطنان هر از چندی انتشار میدهند. گروه هشت نفرۀ امضا كنندگان اولیۀ متن كه از ابتدا از دیگران متمایز و ممتاز شده بودند تا این ابتكار بیسابقه و درخشان به نام كس دیگری ثبت نشود، پس از یك انشای طولانی كه نوشته را به تلگرافهای صدر مشروطیت شبیه كرده بود از امضا كنندگان میخواستند تا دعوت ضمنی رفسنجانی را برای بازگشت به ایران كه حوالۀ خارجه نشینان شده بود، صریحاً رد كنند ـ همین! به هر حال سزای متن فراموشی بود و فراموش هم شد.
اعلامیۀ 50 نفری توسط مهشید امیرشاهی نگاشته شد و همو بود كه امضاهای مختلف را برای آن پذیرفت و به ترتیب الفبا (نه با مجزا كردن نام مبتكر كار كه خودش بود و نه با معین كردن ترتیب زمانی امضا كه در پرونده موجود است (بر پای آن اضافه كرد، امضای اشخاصی را هم كه میخواستند از نام مستعار استفاده كنند بدون تعارف رد كرد. یادآوری كنم كه حتی ترجمۀ انگلیسی متن اعلامیه از اوست، امضاكنندگان آمریكا نشین حتی این زحمت را نیز تقبل نكردند. او قبلاً در موارد مختلف و از جمله طی یك سخنرانی در آمریكا كه متنش در «هزار بیشه» آمده و میتوان با مراجعه به سایت وی آنرا خواند، مخالفت خود را با فتوا اعلام كرده بود. فكر صدور اعلامیه در آن تاریخ خاص از شنیدن خبر شركت ناشران فرانسوی در نمایشگاه كتاب تهران سرچشمه گرفت. طنین اعلامیه همراه با پشتیبانی روشنفكران فرانسوی بالاخره وزارت فرهنگ فرانسه را وادار ساخت تا رسماً شركت در این نمایشگاه را لغو كند. این اولین ثمر كار در فرانسه بود. تأسیس كمیتۀ فرانسوی دفاع از رشدی قدم بعدی بود كه فكر ایجادش از روی الگوی كمیته های مشابه، از یكی از دوستان فرانسوی به نام بُنوآ مِلی Benoît Mély بود. خود را موظف میدانم كه ذكر خیرش را بكنم چون دوست عزیزی بود، با این وجود كه از ابتدا هزار كار برای این كمیته كرد حتی نخواست نامش به عنوان عضو مؤسس ثبت شود. پشتكار و اخلاصش در پیشبرد هدف نادر بود و دوستیش با ایرانیانی كه گام در این راه نهاده بودند، بیشائبه و از سر صدق. این را هم یادآوری كنم كه ریاست این كمیته به مهشید امیرشاهی پیشنهاد شد ولی او كه بیش از هر چیز در بند جلو رفتن كار بود، این تعارف را رد كرد و كلود لوُفوُر Claude Lefort اندیشمند نامدار را برای این كار پیشنهاد نمود كه با صحت عمل همیشگیش این كمیته را اداره كرد. اگر او سودای ریاست داشت بهترین جا برای بروزش همین كمیته بود كه بزرگترین صاحب نامان به عضویتش درآمده بودند و امكانات خود را در اختیارش نهاده بودند ـ در فرانسه دری نبود كه جلوی این كمیته باز نشود.
به هر حال، نادر نادرپور ابداً در طرح و عرضۀ اعلامیه سهمی نداشت. فقط پای آن امضا گذاشت، آنهم پس از چهل و هشت ساعت معطلی و اصرار در تغییر متن. این كارها باعث شد كه مهشیدامیرشاهی اسم او را از پای متن بردارد ولی با پافشاری روزنامه نگاری كه در آمریكا مسئولیت گردآوری امضاها و رساندنشان به پاریس را بر عهده گرفته بود، بالاخره چانه های نادرپور را پذیرفت و نامش را ثبت كرد. این كار به تصور من كه از ابتدا معتقد بودم با توجه به اهمیت متن اعلامیه گردآوردن 20 تا 25 امضا كافیست و سر و صدایی كه باید برپا خواهد شد، لازم نبود. بخصوص كه خرده گیری نادرپور در جهت سست كردن متن بود. نادرپور در آن زمان با اطلاق صفت «احمقانه» به فتوا مخالف بود و مصر بود كه «نفی و رد» آن از طرف ایرانیان درست نیست چون كاری را پیش نمیبرد! احتمالاً تصور میكرد باید برای این كار صلاحیت فقهی داشت! به هر حال نباید فراموش كرد كه تابوی تقدس كه چند سالی است با مطرح شدن بحث لائیسیته در بین ایرانیان شكسته در آن زمان پابرجا و بسیار قوی بود. به عنوان مثال یكی از امضاكنندگان وقتی پای تلفن عبارت «یادآور میشویم كه این آزادی [بیان] وقتی مفهوم واقعی پیدا میكند كه انسانها حق كفرگویی هم داشته باشند» را شنید ناگهان واكنش نشان داد و گفت كه این حرف زیادی تند است. نویسندۀ اعلامیه با خونسردی گفت : «این حرف را ولتر هم زده است» و جواب گرفت كه پس حتماً این منبع را هم ذكر كنید. این عبارت هم به متن اضافه شد. قصد از ذكر حكایت نشان دادن فضای دورانی است كه هنوز آدمكشان اسلامی در اروپا جولان میدادند و ترس از مذهب و حكومت مذهبی را در همه جا میپراكندند. رضا مظلومان كه از اولین امضاكنندگان اعلامیه بود چندی بعد به دست همین افراد و در فرانسه كشته شد.

صیاد مدعی است كه از اول «قرار شد» هیچكس نداند سرچشمۀ كار از كجاست و «قرار شد» رهبری در كار نباشد و خود نادرپور بر این كار «اصرار داشت» و همو «یكی از چند شخصیت اولیۀ پشت این فكر بود»!
اول از همه باید پرسید كجا قرار شد و با كه قرار شد؟ ما كه از ابتدا تا انتهای كار داخل آن بودیم نه چنین چیزی دیدیم و نه شنیدیم. چه كسی صلاحیت داشت در بارۀ متنی كه دیگری نوشته و دیگران امضا كرده اند سر خود و پیش خود و حداكثر با یكی دو آشنای خود چنین قراری بگذارد؟ شكسته نفسی كه به وكالت ممكن نیست تا كسی چنین اجازه ای به خود بدهد. دوم اینكه ابتكار تهیۀ متن چه ارتباط به رهبری دارد؟ مگر هر كس متنی تهیه كرد و برای امضا به دیگران عرضه نمود رهبر جمع میشود كه چنین ظنی بر تهیه كنندۀ اعلامیۀ 50 نفره برود؟ آخر از همه اینكه نادرپور چكاره بود تا بر چنین چیزی اصرار داشته باشد؟ او نه در طرح، نه در نگارش، نه در امضا گرفتن و نه در تبلیغ برای اعلامیه نقشی نداشت. چانه ای زد، امضایی داد، منتی گذاشت، جایزه ای گرفت. صریح عرض كنم، با بزرگواری تمام هیچ مانعی هم ندید تا بابت كاری كه یك نفر دیگر مبتكرش بود و چهل و نه نفر دیگر پایش امضا گذاشته بودند از او قدردانی شود! بی هیچ تعارفی جایزۀ Hellman-Hammett را از محل Fund for free Expression كه دوستان لوس آنجلسی بابت امضای اعلامیۀ 50 نفری برایش دست و پا كرده بودند از Human Rights Watch قبول كرد. اگر اصرارش بر مطرح نشدن نام مبتكر جریان بی ثمر ماند و كار بی نام نماند كه برخی امضاكنندگان بتوانند به ناحق و با گوشه و كنایه به حساب خود منظورش سازند، اقلاً دلخوشی دستخوش گرفتنش به او رسید. به هر حال اگر نادرپور كوچكترین سهمی در ایجاد این حركت داشت و كار به اسم دیگری دررفته بود، فریاد خودش گوش فلك را كر كرده بود و حاجت نداشت كه پس از مرگ یك نفر دیگر با تظاهر به احقاق حق او خودش را جلو بیاندازد.

صیاد مدعی است كه مهشید امیرشاهی در سالگرد صدور اعلامیه (1993) در مجلسی كه در آن نام امضا كنندگان جدید را خوانده، چنین گفته كه مبتكر بیانیه است و این كار دیگر امضاكنندگان را كه بسیاریشان او را نمیشناخته اند، ناراحت و دلسرد ساخته وگرنه تعداد امضاكنندگان تا به حال «سر به میلیونها میزد»!
البته هر محیط فرهنگی اقتضای خود را دارد. لابد چهره هایی كه این دلسردشدگان میشناخته اند از قماش آقای صیاد و خانم آپیك هستند. ولی نكتۀ مهمتر اینجاست كه مهشید امیرشاهی در كدام جلسه چنین ادعایی كرده؟ كجا و كی؟ همگان از روز اول میدانستند كه مبتكر كار كیست. چه كسانی كه امضایشان را به او دادند، چه آنهایی كه از این كار طفره رفتند، چه تنها كسی كه از ترس امضایش را پس گرفت و چه جمهوری اسلامی و اعوان و انصارش كه او را بیش از هر كس آماج ناسزا گویی خویش كردند. سردستۀ فحاشان هم همین مردك مهاجرانی بود كه نویسندگان و شاعران چشته خور وزارت ارشاد برایش گواهی میانه روی صادر كرده اند. عجالتاً بگویم كه برای این مورد آخر كسی پیدا نشد تا سینه سپر كند، جایزه كه نبود، فحش بود و تهدید. این امر كه مهشید امیرشاهی مبتكر كار است از روز انتشار اعلامیه در هزار و یك جا ثبت شده بود، صبر كردن و سر سال فهمیدن نمیخواست. بدون رودربایستی باید گفت اگر كسی تا این اندازه كودن بوده كه چنین امری را تازه بعد از یك سال فهمیده اصلاً جا نداشته پای اعلامیه ای را كه اهل فكر و هنر امضا كرده بودند، امضا كند، باید میرفته نمایش صمد تماشا میكرده.
اگر اعلامیۀ دفاع از رشدی هنوز و هنوز تنها متنی است كه صاحب نامانی از راست تا چپ طیف سیاسی اپوزیسیون بر آن مهر تأیید نهاده اند، از این جهت نیست كه مبتكرش مجهول الهویه بوده، بل درست به این دلیل است كه كاملاً شناخته شده بود و كارنامۀ سیاسی درخشانش در مبارزه با جمهوری اسلامی و نیز مقام والایش در صحنۀ ادب او را در موقعیتی قرار میداده كه فراخوانش چنین بردی پیدا كند.
آنچه بهتر از همه تنگ فكری صیاد و امثال او را نشان میدهد و روشن میسازد كه این ذهنهای روستایی چه اندازه از درك ابعاد حركتی كه با صدور اعلامیه آغاز شد، عاجزند، رؤیای افزایش تصاعدی امضاهاست. در نظر این افراد كار اصلی همان امضا كردن بوده و گسترشش مترادف ازدیاد شمار اسامی و پر شدن هر چه بیشتر انبانه. در آن زمان یك قدم بعدی حركت را در نظر نیاورده بودند و هنوز هم كه هنوز است حتی یك گام جلوتر ازآن در تصورشان نمیگنجد. مگر كار دفاع از رشدی و مبارزه با جمهوری اسلامی به امضا ختم شدنی بود یا هست كه منتش را میگذارند و حسرتش را میخورند؟ انتشار اعلامیه فقط مبداء مبارزه ای بود كه میتوانست با استفادۀ درست از این نقطۀ اهرم جمهوری اسلامی را ساقط كند. بهره برداری از این فرصت مستلزم دو چیز بود، یكی نداشتن تزلزل فكری در باب چند و چون تقدس و حد و حدودی كه باید برای آن معین شود و دیگر آگاهی به فلج استراتژیك حكومت ایران كه نه میتوانست فتوا را لغو كند و سالم از معركه بجهد و نه در صورت همراهی فشار داخلی و خارجی از آن شانه خالی كند. بر پایۀ این دو بود كه میشد دنبالۀ كار و نه فقط جمع آوری امضا را گرفت، هم مردم ایران را به بهره ای كه میتوانستند از دفاع از رشدی ببرند آگاه ساخت و برایشان روشن كرد كه چگونه میشود شیشۀ عمر رژیم را به این ترتیب شكست و هم در خارج از ایران، با پشتیبانی افكار عمومی و بالاخص روشنفكران كه بسیار مستعد بودند، فضایی ایجاد كرد كه دول غربی نتوانند حكایت را مسكوت بگذارند یا به این راحتی درباره اش با جمهوری اسلامی معامله كنند. اگر این كار به مجرای درست افتاده بود نه تونی بلر میتوانست با همدستی خاتمی قضیه را بایگانی كند و نه ایرانیان میبایست منتظر میماندند تا آمریكا به دلایلی كه هیچ ارتباطی به آزادی خواهی ندارد رژیم اسلامی را مورد تهدید قرار دهد. طنین داخلی و خارجی مبارزه كار را به خط سیری سوق میداد كه ایرانیان آزادیخواه و لائیك تعیین كرده بودند و ابتكار عمل در مبارزه با حكومت اسلامی هم در دست همانها میماند و به دست باجگیران بین المللی نمی افتاد. فشار آوردن برای لغو فتوا هم مشروع تر و هم مؤثرتر از خط و نشان كشیدن بابت بمب اتمی بود كه این دوره باب شده و در هیچ صورت نمیتوان مردم ایران را به پشتیبانی از آن بسیج كرد. فرصت اساسی این بود كه فوت شد نه فرصت گردآوری امضا. دلیل از دست رفتنش هم یكی ترس رایج از تقدس بود و دیگری ناپختگی فكری برخی از امضاكنندگان كه یا بر ابعاد وسیع كار آگاه نبودند یا به سبك صیاد فكر میكردند اگر ممكن است كاری به اسم دیگری به انجام برسد همان بهتر كه به سرانجام نرسد.

برای روشن كردن بی اساسی ادعاهای صیاد از بین صدها سندی كه در پروندۀ كار هست یكی را انتخاب كرده ام كه عكسش را همراه مقاله میفرستم (پیام ایران، لوس آنجلس، 24 جولای 1992 ). انتخاب این مدرك چند دلیل دارد.
اول اینكه متن منتشر شدۀ اعلامیه و اسامی 50 نفر امضا كننده (و نه 51 نفر موهوم) در آن آمده.
دوم اینكه گزارش حضور مهشید امیرشاهی در لوس آنجلس (در ژوئیۀ 1992 یعنی سه ماهی پس از انتشار اعلامیه) در آن منعكس شده و در آن صریحاً قید شده كه اعلامیه به همت وی تهیه شده. به علاوه در آن نام عده ای دیگر كه در جلسه بودند، از جمله خود صیاد، آمده. اگر قرار بود این افراد اعتراضی به مبتكر بودن مهشید امیرشاهی داشته باشند میبایست در همان زمان ابرازش میكردند تا پاسخ مناسب را داغ داغ دریافت كنند و بعد از چندین سال اسباب زحمت من نشوند.
دلیل آخر این است كه گزارش در نشریۀ «پیام ایران» چاپ شده كه محل انتشارش لوس آنجلس، یعنی زیر دماغ نادرپور و صیاد است و ناشر آن هم (منصور انوری) خود از جملۀ 50 نفر امضا كنندگان اعلامیه است. بنا بر این نه جایی برای تظاهر به بی خبری باقی میگذارد و نه برای تهمت بی اطلاعی.

در ابتدای مقاله گفتم كه انگیزۀ نگاشتن این مطلب بی حوصلگی است. بی حوصلگی از اینكه شخصی عامی كه اطلاع و شعور سیاسیش در حد پرویز صیاد است، به خود اجازه میدهد با این اعتماد به نفس در بارۀ امری كه امروزِ روز هم از درك معنا و ابعاد آن عاجز است، سخن پراكنی كند، آنهم با اینهمه درستكاری! برای اینكه تصور نرود از سر خشم بی بضاعتش میشمارم، دو مثال از نمونه های فراوانی كه در همین كتابش موجود است نقل میكنم كه تفریحی كرده باشید.
به صفحۀ 159 مراجعه كنید و ببینید كه هنرمند مبارز ما برای همكارش چه نوع توضیحات تاریخی میدهد. میگوید حسین فاطمی و كریمپور شیرازی مدیر روزنامۀ «شورش» (كه مدعی است متمایل به كمونیست ها بوده!) در روز 28 مرداد به دست «شورشیان» كشته شده اند و خانم عبادی كه آنها را با كشته های دوران حاضر مقایسه كرده در مقامی نیست كه بتواند قاتل آنها را معین كند و بگوید كه از سلطنت طلبان بوده اند یا از فدائیان اسلام! ظاهراً صیاد هنوز تصور میكند هر چه پشت تلویزیون گفت مانند برنامه های قدیمش یكشبه از یاد میرود و صحت و سقم سخنانش در خاطر كسی نمیماند. ولی كدام بچه دبیرستانی علاقمند به سیاست است كه نداند فاطمی پس از چند ماه اختفا دستگیر شد و پس از محكومیت در دادگاه نظامی به جوخۀ اعدام سپرده شد و كریمپور شیرازی كه از طرفداران سرسخت مصدق و مخالفان پرخاشگر دربار بود، پس از دستگیری در زندان دچار سوختگی شدید شد و جان سپرد. این حرفها در حد اطلاع تاریخی هم نیست، عملاً جزو اطلاعات عمومی است.
برای استفاده از دانش نویسنده نگاهی هم به صفحۀ 21 كتاب بیاندازید كه خالی از لطف نخواهد بود. صاحبنظر ما در آنجا میگوید كه مسئلۀ انطباق موازین اسلامی با مبانی حقوق بشر باید توسط حكومتی لائیك انجام بگیرد! یعنی 26 سال پس از برقراری جمهوری اسلامی و 13 سال پس از انتشار اعلامیۀ مربوط به رشدی كه پای آن انگشت زده، هنوز نمی داند كه حكومت لائیك یعنی حكومتی كه در كار مذهب دخالت نمیكند و اگر رأساً تعبیر و تفسیر احكام اسلام یا هر مذهب دیگر را بر عهده بگیرد، تفاوتی با حكومت امروز ایران نخواهد داشت.
اینها فقط دو تا از درفشانی های تاریخی ـ سیاسی كتاب صیاد بود. اگر وقتی برای تلف كردن داشتید بیشتر از اینها در آن خواهید یافت. حرف آخر اینكه آدمی با این بضاعت فقط باید یك نان بخورد و ده نان در راه خدا بدهد كه فرصتی به وی عرضه شده تا بتواند در یك موقعیت تاریخی نامش را در جرگۀ روشنفكران و در دفاع از اصل والای آزادی بیان ثبت كند. وقتی محض گردآوری امضا مرتبه ای به وی ارزانی گشته كه هنوز هم سزاوارش نیست، بهترین كار سكوت است تا لااقل شبهۀ این لیاقت ناحق بر جا بماند.
1 مه 2005
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1262