نسل پينوكيو-جاماسب سلطانى
در اين روزها كه سى و پنجمين سالگرد انقلاب «پرشكوه» اسلامى بر ما مى شتابد سوالى كه در ذهن من، و شايد در ذهن بسيارى از هم نسل هاى من، مى گذرد اين است كه نسل پيشين چگونه فريب خمينى را خورد؟ آن آنچه تصور فريب خوردنشان را سخت مى كند اينست كه پیروی از خمینی آنچنان نابخردانه بود و پى آمدهايش اين اندازه زيانبار. اين وجه خردمندى و نابخردى انقلاب در نخست وزيرى بختيار و در رودررويى او نه تنها با آن امام انقلابى اما با تمام سران سياسى كشور (به استثناى دكتر صديقى) جمع مى شود و بنابراين به طورى فشرده و روشن نمايان است؛ گول خوردن نسل انقلابگر هم هرچه بيشتر بارز.



اما انقلاب بار اول و آخرى نبود كه اين نسل فريب خورد.



پيش از انقلاب و در خفقان تمام عيار حكومت آريامهرى، نسلى كه بين ٢٨ مرداد و ٢٢ بهمن تعليم سياسى ديده بود فريب ايدئولوژى هاى چپگرايى و اسلامگرايى را خورد. طرفداران پر تعداد اين بيراهه ها مدعى بودند كه يا ماركس پاسخگوى تمام بدختى هاى بشر است يا على مشگل گشا خواهد شد. اين فريبخوردگى بيشتر از هرجا در مجاهدين جلوه گر بود كه مى گفتند هم ماركس هم على! کلاه تاریخی هم که خمینی تا زانو سر ملت گذاشت گول دوم و اصلى بود و موضوع بحث امروزمان.



پس از پايان جنگ بخش قابل توجهى از اين نسل گول رفسنجانى و اصلاحات اقتصادى او را خوردند كه قرار بود نظام را زيرورو كنند. سپس نوبت خاتمى شد كه عوامفريبى كند و ديديم كه كرد. بارزترين فريبى كه داد ماجراى رفراندوم بود كه تعداد بسيار بالايى بدان باور آورده بودند: خاتمى قرار بود يك همه پرسى ترتيب دهد كه چه نظامى مى خواهيد، و بعد از اينكه مردم به جمهورى اسلامى نه گفتند، آخوندها (و خاتمى سر دسته) قرار بود خيلى مودبانه اسباب خود را جمع كنند و به مساجد بازگردند! بعد از خاتمى نوبت موسوى شد كه مردم را از دست احمدى نژاد نجات دهد، گويى مساله احمدى نژاد بود و نه نظام.



امروز این نسل به دو گروه عمده تقسيم مى شود: اصلاح طلبان و «نو شاه اللهى ها». اولی اميد به روحانى دارد كه ​قرار است با شعبده بازی نظام را اصلاح كند چون نه اصلاً معلوم است چگونه اين تغییر بايد انجام يابد و نه اینکه بعد از اين تغییر نظام به چه شکلی در خواهد آمد. اما در حال آنها طرفدار او هستند. گروه دوم عبارتند از پيروان رضا پهلوى و اعضايش كسانى كه امروز دست از پا درازتر پشيمانند از انقلابى كه كردند؛ يكباره طرفدار شاپور بختيار از آب در آمده اند اما اصلاً به پيشينهُ مصدقى او اشاره اى نمى كنند چون با اصول شاه اللهى اين گروه جور در نمى آيد. براى فرداى ايران هم اميد بسته اند به كسى كه به زبان بى زبانى مى گويد پدر و پدربزرگش آزاديخواه بودند، كودتاى ٢٨ مرداد افسانه ای بیش نیست، علاوه بر آن صداى آمريكا بلندگوى اوست و توجيه مى كند كه ايران را بايد فدرال اداره كرد. يعنى استان هاى حساس ايران اول تا حدى خودمختار شوند، تا خارجى ها به موقع كاملاً خودمختارشان كنند.



بارى، منظور اينكه پينوكيو هم اينقدر گول و فريب نخورد که این نسل.



فرقشان با پينوكيو در اينست كه او حداقل از ژپتو پوزش مى خواست، ولى نسل پينوكيو منكر تمامى اشتباهات خود است. از مردم عام آن نسل گرفته كه كمتر كسشان حاضر است اعتراف كند در انقلاب اسلامى شريك بود تا فعالان و سياسيونشان كه مدعى اند انقلاب اصلاً اسلامى نبود و از ايشان «ربوده» شد، تازه آن هم كى: در ١٣٦٠! نسل پينوكيو البته دكتر پينوكيوهاى خود را هم دارد كه اكثراً چپگرايان سابق هستند و امروز در خدمت بى بى سى و صداى آمريكا از این دست محمل ها كه اشاره بهشان رفت به خورد ملت مى دهند.



مساله اينجاست كه نسل ما، يعنى بعد از انقلابى ها، بارآوردهُ اين نسل پينوكيوست. نتيجه هم اين بود كه خيلى هايمان گول خاتمى و موسوى را خوردیم، چنانچه عده اى از ما هم امروز دنبال روحانى افتاده ایم. به قول انگليسى زبانان، سيب خيلى دور از درخت نيافتاده است.



درس عبرتی که باید بگیریم، و جداً هم بايد بگيريم، اینست كه ژپتو بينى پينوكيو را ارّه مى كرد، نه از او پيروى.



جاماسب سلطانى

لاهه، ٧ فوريه ٢.١٤



این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1149