راه ما و لطف خارجی ها-س. البرز
همه مباحث مرتبط با آینده سیاسی ایران به نوعی به سیاست خارجی و روابط با کشورهای قدرتمند دنیا گره خورده است. هرجا بحث بر سر تغییر و تکوین آینده سیاسی ایران درمی گیرد، ‍‍‍پرداختن به سیاست خارجی و روابط ایران با دنیا اجتناب ناپذیر است و طبیعی هم هست که باشد، به دو دلیل: اول به دلیل نقشی که ایران از دیرباز، بطور طبیعی و به دلایل روشن در عرصه بین الملل داشته است. هر چند این نقش گاهی کمرنگ شده، هرگز ظرفیت بروز مجدد را از دست نداده است. دلیل دوم جذابیت دائمی منطقه خاورمیانه برای قدرتهای بزرگ دنیاست و عطش حضور و نفوذشان بر این منطقه که بدون بازی دادن ایران امکان پذیر نخواهد بود. هر چند چهل سالیست سعی می کنند به بازیش نگیرند و قیمت گزافی هم بابتش پرداخته اند. البته ظاهراً چندیست که مبلغ فاکتورها آشفته شان کرده و گویا قصد دارند لجبازی را کنار بگذارند.



بنابراین می توان گفت که شکل و ماهیت آینده سیاسی ایران مؤلفه ایست حاصل برایند اراده و خواست مردم ایران از یک سو، و نقش آفرینی و اعمال نفوذ قدرتهای خارجی در عرصه های گوناگون سیاسی-اجتماعی ایران از طرف دیگر. پر واضح است که این اعمال نفوذ در راستای تامین منافع کشورهای خودشان است که لزوماً با منافع ایرانیان همپوشانی ندارد.

نیرویی که قرار است آینده سیاسی ایران را شکل دهد برایند این دو نیروست با قدر مطلق ثابت. بدین معنی که هرگاه میزان و اثر یکی افزایش یابد موجب کاهش دیگری خواهد بود. به عبارت دیگر فرض بر این است که جهت اثر این دو نیرو برخلاف یکدیگر است و این مقاله بنا دارد کمی درباره چرایی این گزاره توضیح دهد.



آینده ای که ما ایرانیان می خواهیم برای کشورمان طرح ریزی کنیم در گرو شناخت ما از این دو نیروست. دو پروژه ای که نیاز به صرف وقت، مطالعه و نهایتاً سرمایه گذاری دارد چون اهمیتش اگر از نان شب بیشتر نباشد حتماً کمتر نیست. مسأله اول آن است که بفهمیم خودمان میخواهیم به کجا برویم و دوم آنکه دیگران ترجیح می دهند ما را به کجا هدایت کنند. برای اولی کافیست نگاهی گذرا به تاریخ بیندازیم و در عین حالی که از چشمانمان استفاده می کنیم اندکی هم از عقل و انصافمان خرج کنیم. قاعدتاً همگی به یک گزینه می رسیم: حکومتی مبتنی بر دمکراسی و لیبرالیسم. یک مؤلفه کلیدی هم باید به این دوگانه اضافه کرد که حکم بیمه نتیجه کار را دارد و آن هم لائیسیته است. به هر حال من درباب تحلیل مسأله اول، مرجعی بهتر از کتابها و مقالات دکتر رامین کامران نیافتم. شما اگرپیدا کردید بنده را هم خبر کنید.



من اینجا قصد دارم اندکی به سؤال دوم بپردازم. بنا بر فرض پیش گفته، شرایط آرمانی برای ایرانیان زمانی محقق می شود که ۱۰۰٪ نیروی لازم برای تعیین سرنوشت سیاسی کشورشان را خودشان تامین کنند. از آنجا که تحقق این آرزو به دلیل عمق اشتیاق وتعهد قدرتهای خارجی به گسترش دمکراسی و حقوق بشر در دنیا، اندکی دور از واقعیت است، باید با پذیرفتن اصل دخالت و اعمال نفوذ آنها سعی در به حداکثر رساندن نیروی خودمان و کم کردن اثر دخالت آنها کنیم. طبیعتاً اولین قدم برای خنثی کردن نیروی آنها، شناختن ماهیت هدفیست که دنبال می کنند و برنامه ای که برای رسیدن به این هدف در سر دارند. متأسفانه امروزه دو مانع اساسی بر سر راه شناخت این دو مؤلفه وجود دارد که آفت بزرگیست. بخصوص اگر در آینده نزدیک ، فرصتی برای حرکت و ابراز وجود مردم ایران فراهم شود.



مانع اول چهره آراسته، مدرن و دلرباییست که قدرتهای بزرگ خارجی به مدد رسانه های رنگارنگ و به ظاهر آزادشان از خود ارائه می دهند. چهره هایی اغلب مزین به شعارهای دهان پرکن حقوق بشری و معطر به عطر خوش دمکراسی خواهی. اخیراً هم بنا بر ذائقه مشتری، با این کرم پودرهای سکولاریسم وجامعه مدنی، بزک را کامل کرده و دلبر را روانه بازار می کنند. خلاصه اینکه از دور دلها را می برند، کسی را هم یارای نزدیک شدن بهشان نیست تا شق دوم ضرب المثل محقق شود.



گرفتاری دوم که از اولی هم پیچیده تر است، دافعه عمومی است که نسبت به هر گونه نقد به دنیای غرب در جامعه و خصوصاً در میان جوانان رواج یافته. ریشه اش شعارهای بنجل ضد غربی است که به سکه رایج تبلیغات حکومتی جمهوری اسلامی تبدیل شده و مردم را ناخواسته به هر گفتاری که بویی از انتقاد از غرب می دهد بدبین ساخته.



این دو مانع را باید از سر راه برداشت و هرچه زودتر دیدی واقع بینانه به موضوع پیدا کرد. در غیر اینصورت دست ما در ارزیابی نیرویی که در تعیین سرنوشتمان دخیل است بسته میماند.



هدف از نگارش این مقاله در واقع ارائه سرفصلهایی است برای رسیدن به نگرشی واقع بینانه به نقش آفرینی قدرتهای خارجی در عرصه بین المللی و به تبع آن ایران. شناخت قدرت لایزال مردم ایران در خنثی کردن و یا حتی در مواردی جهت دادن به این نیرو در راستای منافع خود، در پی آن شکل خواهد گرفت.



بحث درباره کشورهای قدرتمند جهان بطور طبیعی از پرداختن به ایالات متحده امریکا آغاز می شود و در اکثر موارد به همین کشور هم ختم می شود، به چند دلیل روشن. اول از همه نقشی است که این کشور در مناسبات سیاسی دنیا داراست که خود منبعث از قدرت بلامنازع اقتصادی و نظامی این کشور و فاصله چشمگیری است که در این زمینه با دیگر تعقیب کنندگانش دارد. دلیل دیگر جهت گیری اغلب قدرتهای جهانیست که به نوعی دنباله رو ایالات متحده هستند و آمریکا همواره از آنها با رعایت نزاکت سیاسی بعنوان متحدین خود یاد می کند. البته همه می دانند که منظور از لفظ «متحد» در اینجا، در بهترین حالت چیزی بیش از پیشکار نیست. این دلایل خود بخود وزن ایالات متحده را در هر مطالعه ای که مربوط به کشورهای قدرتمند دنیا باشد افزایش داده و نقش دیگران و ارزش پرداختن به آنها را کم می کند.



تا اینجا احتمالاً برای همه آشکار شده است که در این بخش از مقاله قصد دارم به وجوه و گستره نفوذ ایالات متحده و رویکردش در عرصه سیاسی جهان بپردازم و نهایتاً تبیین واقعیاتی در این باب، که جز با کنکاش دیده و شنیده نمی شود. اما قبل از ورود به مبحث توضیح نکته ای را ضروری می دانم. اصولاً نقد هر پدیده ای لزوماً به معنای تأیید نقیض آن نیست. بعبارت صریح تر، برای تبیین وجوه منفی دیپلماسی ایالات متحده، لازم نیست حتماً مارکسیست و بلشویک یا عامل جمهوری اسلامی یا پسرخاله فیدل کاسترو باشید یا احیاناً با آدام اسمیت پدرکشتگی داشته باشید. هرچند این همان چیزیست که دستگاه تبلیغات غرب دائماً سعی در القاء آن دارد و متأسفانه اغلب هم موفق است، اما اگر بگردید در میان منتقدان ایالات متحده بسیار آدمهایی که سرشان به تنشان بیارزد و اتفاقاً معتقد به دمکراسی و اقتصاد آزاد باشند و در ضمن دچار کیش شخصیت و اسکیزوفرنی و پارانویا نباشند نیز پیدا می کنید. خلاصه برخلاف قول عوام، گشتیم و بود.



آنچه آمریکا را ابرقدرت کرد:



برای ورود به بحث می توان گفت آنچه که ایالت متحده را از یک کشور نوپا و هیچ کاره در عرصه بین المللی در اواخر قرن نوزدهم، به بزرگترین ابر قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی دنیا در میانه قرن بیستم تبدیل کرد، روندی بود که هرچند وقوع دو جنگ بین الملل در نیمه اول قرن بیستم به آن مدد بسیار رساند، با این حال ابداً فرایندی تصادفی، محصول صرف حوادث تاریخی و یا احیاناً بخت و اقبالی در مقیاس ملی نبود، بلکه کاملاً مبتنی بود بر اراده و عمل کنشگران سیاسی این کشور، با پیچیدگیهای بسیار و در خور مطالعه و تدقیق.



برای روشن تر شدن مطلب، جنبه های مهم تر این روند را با هم مرور می کنیم:



۱ - ریشه های تاریخی:

ردپای رویکرد ایالات متحده را نسبت به مسائل امنیت ملی و سیاست خارجی، می توان تا استقلال این کشور و نگارش قانون اساسی آن دنبال کرد. در واقع نخبگانی که به پدران بنیان گذار این کشور یا Founding Fathers مشهورند، ایده و چارچوب قانون اساسی ایالات متحده را از قانون اساسی بریتانیا و در اصل از ماگنا کارتا به عاریت گرفته بودند که چارچوبی امپراطوری بود. سپس اصولی مدرن چون تفکیک قوا، دولت فدرال و نظام انتخاباتی را در آن وارد کردند اما روح اعمال حاکمیت ملی همچنان روحی امپراطوری بر مبنای ایده توسعه طلبی باقی ماند. تلاشهای متعدد این کشورتازه تأسیس برای اشغال و الحاق سرزمینهای دیگر به قلمرو اصلی اش مؤید همین نکته است. بعضی موفق، مانند فلوریدا، هاوائی، آلاسکا و پرتوریکو. بعضی هم ناموفق مانند کوبا، کانادا و مکزیک. بیشتر تلاشهای ناموفق هم، در اثر سرکوب یا دخالت نظامی ابر قدرت آن روزگار یعنی بریتانیا عقیم ماند. نقشی که امروز خود ایالات متحده دارد، آن روزگار بریتانیا دارا بود و دُم هر تازه قلدری را که قصد شاخ و شانه کشیدن داشت از بیخ قیچی می کرد. حال و روز جوان تازه قلدر آن روزگار هم، از لب و لوچه آویزان رهبرانش، پس از هر بار شکست از بریتانیا کاملاً هویدا بود. رجوع به سخنرانی های بنجامین فرانکلین پس از به ثمر نرسیدن طرح اشغال کانادا، یا غرولند های جرج واشنگتن در داستان مشابه مربوط به کوبا خواندنی است. ایالات متحده تا دو سال پس از پایان جنگ جهانی اول هم، کانادا را به رسمیت نمی شناخت.

اما ریشه تاریخی آنچه امروزه در دستگاه دیپلماسی ایالات متحده می گذرد را می توان بطور دقیق تر از دوران جان کوئینسی آدامز، ششمین رئیس جمهور آن کشور پیگیری کرد. او که پیش از انتخاب به عنوان رئیس جمهور در ۱۸۲۵، در دولت مونرو سمت وزیر امور خارجه را داشت، نقش اساسی در هدایت مذاکرات بین ایالات متحده و بریتانیا بر سر تعیین مرزهای کانادا ایفا کرد و پس از آن توانست فلوریدا را از تسلط اسپانیا خارج کرده و به ایالات متحده منضم کند.

او اولین مسئول دستگاه دیپلماسی ایالات متحده بود که تهیه و تدوین اسناد راهبردی سیاست خارجی را ابداع کرد. اولین سند از این دست که به مونرو دکترین معروف شد در دوران ریاست جمهوری جیمز مونرو و توسط آدامزنگاشته شد. اسنادی که تهیه آن پس از دوران زمامداری آدامز، بعنوان رسمی پایدار در سیاست خارجه آمریکا تا امروز پیگیری شده و به Grand Strategy معروف است. در این اسناد و در گزارشی که پس از اشغال و الحاق فلوریدا به کنگره ارائه کرد، آدامز تصریح می کند که بهترین راه تأمین امنیت ملی، پیگیری سیاست تهاجم و کشورگشائی است. هنگامی که بر سر راه اشغال کوبا با تهدید نظامی بریتانیا مواجه می شود، آدامز در نطقی تاریخی پیش بینی می کند که «کوبا دیر یا زود بر اساس اصل جاذبه سیاسی، مانند سیبی که از درخت می افتد، به دامان ایالات متحده خواهد افتاد». او در اصل به بریتانیا پیغام می دهد که : دور نیست روزی که پیر و فرتوت شوی و زورت به ما نرسد ولاجرم عنوان قلدر محله را از تو بستانیم. پیش گوئی که از قضا درست هم از آب در میاید.

مرور این داستانهای تاریخی فقط به قصد تفریح نیست بلکه برای بیان این نکته است که چگونه سیاستهای امروز ایالات متحده با ریسمان تاریخ به این وقایع متصل است. همچنان که یکی از طراحان معاصر Grand Strategy و از بزرگترین مورخین دوران جنگ سرد، جان لوئیس گدیس که از اعضای تیم تدوین دکترین جنگ جرج بوش نیز محسوب می شود، به صراحت جان کوئینسی آدامز را قهرمان خود میداند و جنگهای الحاق فلوریدا را که به «seminole wars» مشهورند، الهام بخش سیاستهای جنگی جرج بوش در خاورمیانه می داند و تکرار می کند همانطورکه آدامز در نامه مشهورش به کنگره آن جنگ را بهترین راه تأمین امنیت ملی میدانست، امروز هم برای تأمین امنیتمان، باید به دشمنان فرضی حمله ور شویم. اشاره ای دقیق و به جا. البته گدیس نقل نمی کند که آدامز در نامه اش به کنگره دلیل اشغال فلوریدا را تهدید امنیت ایالات متحده توسط یک مشت برده فراری و سرخپوست بی قانون (منظور ساکنین اولیه فلوریداست) ذکر کرد. به هر حال امروزه دیگر تا این حد صراحت لهجه در انظار عمومی زیاد خوبیت ندارد و بای
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1133