رضاشاه و دگرانديشی، با يادِ فرخی يزدی، مسعود نقره‌کار
جان جاويدی که از جانمايه‌های تاريخ آزادانديشی و آزادی‌خواهی ميهنمان است و شاه و شيخ لرزاند، در دوره‌ی رضاخانی در زندان به قتل رسيد، دوره‌ای که در کنار به کارگيریِ سانسور شميمی و محرم‌علی خانی ضرب و شتم و شکنجه و ترور روشنفکران اهل قلم نيز به سياهه‌ی قلم‌شکنی و آزادی‌ستيزی افزوده شد



در دفتر زمانه فتد نامش از قلم

هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت

"فرخی"



پيشگفتار



ترديدی نيست که رضا شاه به برکتِ فکر و خواست پشتيبانان وهمراهان اش، و بربستر نوعی روش و منش نظامی گری، توانست در دوره‌ای که قدرت قبضه کرد دست به اصلاحات اجتماعی و اقتصادی بزند، و مدال افتخار "مستبد منوّر" درکنار مدال‌های سينه بنشاند.



در باره ی فکر و رفتار سياسی مستبد منّورمان که مشارکت سياسی و فرهنگی مردم و روشنفکران را تاب نمی آورد، در سه دوره ای که به عنوان وزيرجنگ ، نخست وزير و شاه حکم راند گفتنی ها و نوشتنی‌ها و نشان دادنی ها، گفته و نوشته و نشان داده شده اند. نوع نگاه و برخورد رضا خان به: جريان ها و چهره های سياسی قبل و بعد از قبضه ی قدرت سياسی ، تشکل های مختلف سنديکائی و صنفی ، جمهوری خواهی ، روحانيت، روشنفکران، دگرانديشی، مخالفت سياسی و عقيدتی، و .... پوشيده نمانده و ثبت تاريخ غيررسمی و واقع بينانه نيز شده‌اند. شاه بيت انديشگی رضا شاه، در نماياندنِ "سکولاريسم شاهنشاهی" در شعار مورد علاقه اش" چه فرمان يزدان، چه فرمان شاه"بود ، که او را تا مقام يزدان بالا می کشيد. شعاری که تابلوی تشکل دست ساز دربار، " سازمان پرورش افکار"، بود، تشکلی که رضا شاه عاشقانه دوستش می داشت .! سخن اين يادداشت اما برسر نگاه رضا خان به حوزه‌ای ازآزادی انديشه، آزادی بيان و قلم ، و رفتارش با اهالی مطبوعات آزادانديش و آزاديخواه ست، سخنی به ياد وبا احترام به يکی از قربانيان اين مستبد" منّور و کبير"، سخن از فرخی يزدی ست.



مروری گذرا



هنوز تنور کودتای ۱۲۹۹ گرم بود، که قداره و تعليمی ِ انديشه ستيزی و قلم شکنی وزير جنگی که نَم نَمک تدارک رئيس الوزرا شدن برايش ديده می شد، از رو بسته شد. سيد ضيائی که خودش اهل قلم و نشريه می نمود، در قدرت وظيفه قلم شکنی را که با خُلق و خوی سردار سپه‌اش می خواند، به او محول کرد. رضاخان که به نقش مطبوعات ، به عنوان محوری برای تجمع و تشکل واقف بود، از هيچ نوع مشگل آفرينی برای روزنامه نگاران مستقل و آزاديخواه، که دوره ی درخشانی را تجربه می کردند دريغ نکرد، دوره ای که با افت و خيزتا سال ۱۳۰۴ که رضا خان شاه شد، ادامه يافت. مدير روزنامه ی ايران که مورد غضب نيز نبود، می‌نويسد: «حکومت کودتا در يکی دو روز، همه سرجنبانان را دستگير کرد ... پس معلوم شد که اين حرکت يک حرکت حزبی و مرامی و مسلکی نبوده است، بلکه مراد آن بود که در ايران سرجنبانی که بتواند حرف خودش را بزند، يا لايحه‌ای بنويسد باقی نماند... قرار بود مؤسس کودتا همه جرايد را ببندد و تنها روزنامه ايران را که مديرش من بودم باقی بگذارد و ماهی هزارتومان به روزنامه کمک کند و من و ايشان دست به دست يکديگر بدهيم. اين پيشنهاد روز قبل از نشر بيان نامه آقای سيد‌ضياءالدين و تشکيل دولت از طرف خود ايشان... به من شد و من به دلايلی نپذيرفتم.».



پس از کودتا سانسور مطبوعاتی که نقد کودتا و حکومت می کردند آغازشد." فلسفی مدير حيات جاويد، هاشم مافی مدير وطن ، حسين خان صبا مدير ستاره ايران ، ملک الشعرای بهار، فرخی يزدی مدير طوفان و بسياری ديگر از روزنامه نگاران به زندان افتادند." و برخی از روزنامه‌نگاران از جمله فلسفی، مدير حيات جاويد، حسين صبا، مدير ستاره‌ی ايران، هاشم ‌خان محيط، مدير روزنامه‌ی وطن مورد ضرب و شتم شديد نيز قرار گرفتند". رضا خان يکی از بنيادهای اساسی مشروطيت را هدف گرفته بود، آنهم در روزگاری که " انصافاً نشريات متعددی در تهران و برخی شهرهای بزرگ منتشر می شد که نشانه های آشکاری از بالندگی سياسی و اجتماعی در آن مشهود بود و همين نشريات بودند که خيلی زود نظام کودتايی رضاخان و انگليسيان حامی و پشتيبان او را به شدت مورد انتقاد قرار داده و روش سياسی آنان را مغاير با دستاوردهای مشروطيت ارزيابی نموده ومحکوم کردند ".



سوم و هفدهم اسفند ۱۳۰۰ رضا خان ابلاغيه هائی صادر کرد و به روزنامه‌نگاران هشدار داد که اگر روزنامه‌ای مطلبی عليه کودتا منتشر کند، مدير و نويسنده‌ی آن را مجازات خواهد کرد. کارفشار بر مديران روزنامه هائی که زير بار زورگوئی و قلدری نمی رفتند به تحصن در سفارت روسيه کشانده شد. پس از مقاومت اين دست از مديران رضا خان راه تحبيب و تطميع روزنامه نگاران پيش گرفت، اما دراين حد نيزباقی نماند. درواکنش به روزنامه‌ی «حقيقت» در رابطه با انتشار اختلاس‌های سردار اعتماد، رئيس قورخانه و انتقاد و اعتراض به سوءاستفاده افسران از موقعيت خود، " رضاخان به مشيرالدوله (رئيس‌الوزرا) پيغام داد که: ".... يا روزنامه حقيقت را توقيف کنيد يا می‌سپارم که ديگر به دربار راهتان ندهند".



علی دشتی سياستمداری که برخی او را همکار دستگاه سانسور رضا شاهی معرفی کردند و در باره اش نوشتند: " با آن سابقه در مديريت شفق سرخ و با آن پيشينه انگليسی مابی، اکنون به رئيس اداره نگارشات، و به آشيخ علی سانسورچی معروف شده بود" به موردی از تحمل ناپذيری رضاخان رئيس الوزراء در قبال مطالب انتقادآميز نشريات و روزنامه ها اشاره دارد: " روزنامه ستاره ايران در صفحه چهارم خود ستونی داشت زير عنوان لطايف که نويسنده ای به نام «تقی بينش» آن را می نوشت و جنبه فکاهی داشت. در يکی از اين تکه ها لطيفه ای بود که ايل زعفرانلو را مسخره کرده بود (ايل زعفرانلو در سرکوبی کلنل محمد تقی خان قوای دولتی را کمک کرده بود). وزير جنگ از اين شوخی بيجا چنان برآشفت که دستور داد مدير روزنامه را جلب و روزنامه را توقيف کنند. مأمورين نظامی به اداره ستاره ايران – که در جنوب خيابان سعدی فعلی واقع بود – آمدند، مدير آن را به قزاقخانه بردند و اعضای روزنامه را بيرون ريختند و در اداره [روزنامه] را قفل کردند و صاحب امتياز و مدير مسئول روزنامه را به ميدان مشق بردند. به امر وزير جنگ ( رضاخان ) او را شلاق زدند و سپس در يکی از اتاقهای آنجا به زندانش افکندند».



رضاخان که زمينه های خيز برداشتن به سمت قدرت را مهيا می ديد برای کنترل کامل روزنامه ها حتی حاضر شد با فراکسيون سوسياليست مجلس به رهبری سليمان‌ميرزا اسکندری راه بيايد تا بتواند زير پای قوام را خالی تر کند، و نگذارد طرح قانون هيئت منصفه‌ی مطبوعات در مجلس تصويب شود. رضاخان با بهره گيری از مطبوعات وابسته و يا نزديک به خود ( ناهيد ،تجدد، و گلشن و...) و پشتيبانی مطبوعات سوسياليست ها، راه را برای کنار زدن مخالفان خود و اشغال پست های کليدی ترهموار می کرد.



رضا خان که در مقام رئيس الوزرائی به نقش وسائل ارتباط جمعی، به ويژه روزنامه نگاران و مطبوعات و کتاب بيشتر پی برده بود، با برنامه تر و سازمان يافته تر شهربانی و محمد خان درگاهی (ممدچاقو) را به جان اهل قلم انداخت، تا قلدری بيشتری در اين عرصه نشان بدهد." وقتی روزنامه حيات جاويد در سال ۱۳۰۱ درباره بودجه وزارت جنگ مطالب انتقاد آميزی منتشر کرد مدير مسئول آن،فلسفی، مشت محکمی از شخص رضاخان دريافت کرد، به طوری که دندانهايش در دهانش خرد شد.مدتی پس از آن،مأموران شهربانی در معيت قزاقها به روزنامه وطن که جرأت کرده بود مطالبی در نقد عملکرد رضاخان به چاپ برساند،حمله کرده و «ميرزا هاشم خان مافی مدير روزنامه را تا سر حد مرگ کتک زدند و روزنامه های او را درآتش سوزانيدند» و حسن صبا مدير مسئول روزنامه ستاره ايران هم به جرم انتقاد از رضاخان « سيصد ضربه شلاق را به جان خريد.» محمد فرخی يزدی مدير روزنامه طوفان هم که در همان اوايل قدرت يابی رضاخان به شدت زير نظر ماموران شهربانی بود سالها بعد تاوان مخالفتش با رضاخان را داد.



ابوالحسن عميدی نوری درباره کنترل شديد مطبوعات از سوی رئيس الوزرا چنين نوشته است: " سردار سپه با زدن مديران جرايد و ابراز خشونت در کابينه های قوام السلطنه و مشيرالدوله که وزير جنگ دائمی آنها بود، توانسته بود قدرت انتظامی کشور را کاملاً در اختيار داشته باشد."



ترور ميرزاده‌ی عشقی، مدير روزنامه‌ی «قرن بيستم» پس از سانسور شماره‌هايی از اين روزنامه،‌ به دستور رضاخان در دوره‌ی نخست وزيری‌اش اتفاق افتاد. او جان ميرزاده عشقی را در سن ۳۱ سالگی گرفت ، جان شاعر، نويسنده و روزنامه نگاری، که "الفبای فساد اخلاق" وثوق الدوله را نوشت تا آنان که به صراحت اعلام می کردند: «با هرکس که پول داد بايد برای او کاری کرد، وجدان، عقيده و مسلک موهوم است» را افشا کند. پوشيده نماند که سرتيپ درگاهی و پاسبان های اش مأمورين قتل عشقی بودند. به دنبال ترور عشقی عده‌ای از روزنامه‌نگاران مخالف در مجلس تحصن کردند، تحصنی که نزديک به سه ماه طول کشيد،تيمورتاش با رهبران اقليت مجلس وارد مذاکره شد و در پايان کار " جناب نخست وزيرخود شخصاً به مجلس آمده، با مديران جرايد گفت و گو کرد. رحيم‌زاده صفوی نيز به نمايندگی از جانب مديران جرايد، خواسته‌های آنان را که اکثراً در ارتباط با امنيت جانی‌، حقوقی و مصونيت قانونی بود، به تفصيل بيان نمود. هر چند تحصن پايان يافت، ولی سه روز بعد از آن، رحيم‌زاده صفوی دستيگر و چون فراکسيون اقليت تهديد به استيضاح دولت نمود، با مداخله‌ی تيمورتاش آزاد شد."



رضا خان حتی ملک الشعرای بهار را نتوانست تحمل کند و اگر وساطت محمد علی فروغی نمی بود که:"...در قبال اوامر همايونی اينجانب به ملک الشعرا مراجعه کرده و التزام نامه از او گرفته ام که به قيد قسم تعهد کرده است که پيرامون خلاف نگردد و..." و بهار نيز "التزام نامه خودداری از کا‌ر‌های سياسی" نمی داد که «... جداً از هر قسم رفتار و رويه سياسی احتراز جويد و از معاشرت و اختلاط با هر جمعی که مربوط به سياست بوده اند و از هر قسم اجتماعات پرهيز کند»، و قصيده "ديروز، امروز، فردا" را نمی سرود، يا جانش گرفته می شد و يا در تبعيد دق می کرد. البته سياست تحبيب و تطميع نيز مرعی می شد. ملک الشعرا می نويسد: " مکرراً رئيس شهربانی مرا خواست و تکليف کرد که يک روزنامه يوميه بايد راه بيندازی و تشکيلات آن را صورت بدهی و بودجه اش را بنويسی که زير نظر ما و به قلم تو اداره شود و هرچه خرج دارد خواهم پرداخت."



رضا خان البته پيش از آن که ملک الشعرا "التزام نامه" بدهد قصد جان او را کرده بود اما گفته شده است آدم کشان، از جمله حاج رحيم آقا و طهماسبی به جای ملک الشعرای بهار اشتباهاً حاج واعظ قزوينی مدير "روزنامه نصيحت و رعد" را به قتل رساندند. «حاج واعظ قزوينی برای رفع توقيف جريده‌اش به تهران آمده بود و چون از حيث قواره و شکل صورت به ملک الشعرا شبيه بود مقتول می شود». آدم کشان به محمد يحيی کيوان قزوينی معروف به «حاج واعظ قزوينی» و «شيخ يحيی واعظ » شليک می‌کنند، «گلوله به گردن واعظ می خورد. واعظ به طرف مسجد سپهسالار می دود، خونيان از پی اش دويده در جلو خان مسجد به او می رسند. واعظ آن جا به زمين می خورد، پهلوانان ملی! بر سرش می ريزند و چند چاقو به قلب واعظ می زنند و سرش را با کارد می برند. رئيس دولت (رضا خان) در سفارت فرانسه مهمان بود، به ايشان راپورت فوری داده شده که "ملت" ملک الشعرای بهار را کشته‌اند، ايشان هم به يکی دو نفر از وزرا اين خبر مهم را می دهند و می فرمايند، ملت فلانی (بهار) را به قتل آوردند.» .رضا خان دگرانديشانی که به گروه ۵۳ نفرمعروف شده اند، و تعدادی از انان اهل قلم بودند را نيز تحمل نکرد و به زندان انداخت. در ميان اين جمع دکتر تقی ارانی، نويسنده و متفکربه سلول يک بيمار تيفوسی انداخته شد تا بر اثر ابتلا به تيفوس جان بدهد،که چنين نيز شد.



وقتی رضا خان، شاه شد، وظيفه‌ی نظارت بر امور مطبوعاتی را در ب
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=971