یادداشت های عباسقلی گلشاییان از وقایع شهریور 1320- نوشته عباسقلی گلشاییان
[ عباسقلی گلشاییان از زمامداران دوران رضاشاه و ناظرو شاهد بسیاری از وقایع تاریخی بوده است که می تواند برای نسل کنونی روشنگر و آموزنده باشد . از آن جا که شرح آن در جلد 11 قاسم غنی آمده است و تا حال بصورت مستقل چاپ نشده است؛ نسبت به انتشار مستقل آن اقدام می گردد.



ایران لیبرال ]


شرح وقایع چند روزی است که وقوع آن خیلی
غیر¬مترقب بود

سه ماه است که کفالت وزارت دارایی، بعد از رفتن سرتیپ امیرخسروی، به من واگذار شده است. شمه¬ای از این پیش آمد شرح داده می¬شود.

انفصال امیرخسروی از وزارت دارایی
در تاریخ 5 آبان 1318، یعنی روز افتتاح دورۀ دوازدهم مجلس، کابینۀ آقای جم تغییر یافت. آقای دکتر متین دفتری که وزارت دادگستری با او بود ( این وزارت هم داستانی دارد که در موقعی که مجال باشد یادداشت می¬شود)، به ریاست وزرا انتخاب و آقای بَدِر وزیر دارایی، تغییر یافت و به جای او سرتیپ امیرخسروی که چند سالی رئیس بانک ملی بود، به وزارت دارایی منصوب شد. این شخص جوانی است بوالهوس و بی سواد. چند صباحی برای تحصیل و مطالعه به پاریس رفته و چند کلمه فرانسۀ غلط یاد گرفته حرف می¬زند. فوق العاده خودخواه، خراج و بی حساب است. چندسالی است که آرزوی وزارت دارایی را داشته و حالا به مقصود خود رسیده است. خلاصه مقصود از این یادداشت¬های فعلی، ذکر سابقه و مدت خدمت او در وزارت دارایی نیست (این قسمت خود خود داستانی است که موقع دیگر به ذکر آن خواهم پرداخت). خلاصه بعد از یک سال و هشت ماه وزارت دارایی و ازهم گسیختن تمام دارایی کشور، منفصل شد. اجمالاً شرحی از علت انفصال او یادداشت می¬شود.
از اوایل فروردین [1320] محسوس شد که کار سرتیپ امیرخسروی هم دیگر تمام است. چون نامه¬هایی که از دفتر مخصوص می¬رسید، لحن بسیار خشن و بدی داشت که شاید در هیچ زمان این طور کاغذ به وزارت دارایی نوشته نمی¬شد. کارهای اداری بسیار بد بود. موضوع خیلی قابل توجه، موضوع ارزاق بود که به واسطۀ خشکسالی سال قبل، در انبارهای کشور هیچ ذخیرۀ گندم نبود و هر روز و هر ساعت، خطر قحطی مخصوصاً در شهرهای درجۀ اول، همه را تهدید می¬کرد. مذاکراتی با روس¬ها و انگلیسی¬ها، راجع به خرید گندم درمیان بود. انگلیسی¬ها مقداری فروخته بودند؛ به همین مناسبت، توقعات و تقاضاها از انگلیسی¬ها زیاد بود که بیشتر مساعدت تجارتی بکنند. انگلیسی¬ها هم یا واقعا خیال کمک داشتند یا سیاست آن¬ها اقتضا می¬کرد، برعکس یک سال قبل، خیلی روی خوش نشان می¬دادند. چون خرید کالا از سایر کشورها محتاج به تهیه اجازۀ دریایی انگلیس برای رسیدن جنس به بندر بود و به علاوه کمک آن¬ها برای تهیه کشتی ضرورت داشت. وابسته تجارتی انگلیس در طهران کامبرباچ Camberbach، اظهار کرد که یک شرکت انگلیسی که وابسته به دولت است، عنقریب به طهران آمده و تمام کارهای بازرگانی را انجام خواهد داد و بعد معلوم شد این شرکت برای تمام تجارت انگلیس در شرق میانه، در هر کشوری نماینده دارد. این شرکت، به اسم شرکت ایران و بریتانیا، در طهران به ثبت رسید. این شرکت طرحی تهیه کرد که حاضر است تا ششصدهزار لیره جنس به دولت بفروشد، از قبیل گندم، چای، دوا، مواد محرقه و غیره و در مقابل پشم و سایر کالاها بگیرد. یعنی جنس به ایران آورده، بهای آن را طبق موافقتی که بعمل می¬آید، ریال گرفته، از قرار هر لیره¬ای برای کالای درجه دوم 150 ریال و درجه سوم 187 ریال، یعنی بیش از نرخ معمولی که 130 ریال و 174 ریال است و تفاوت را هم اظهار میکردند بابت حق الزحمه شرکت در تهیه کشتی و اجازه نامه¬های دریایی و غیره است. کسی که این قرارداد را باید مورد مطالعه قرار دهد، خانم گلدنبرگ رئیس اداره معاملات خارجی وزارت دارایی است (این زن هم خودش داستانی دارد که ممکن است چند سطری هم بعداً راجع به او بنویسم).
این زن دست نشاندۀ انگلیس، قرارداد را بست و بعد از موافقت دکتر امینی مدیر کل وزارت دارایی، برای سرتیپ فرستادند و با اصرار زیاد سرتیپ قبول کرد و بلافاصله برای خرید پشم سی میلیون ریال حواله بانک ملی دادند که به بانک شاهی بدهد. بانک هم سی میلیون ریال را پرداخت و رئیس بانک ضمن صورتحساب¬های خود که روزهای جمعه به عرض شاه می¬رسانید، گزارش آن را نیز به شاه نشان داد.
این امر در وضعیت اسکناس اثر خیلی محسوسی داشت و تعجب خواهید کرد چرا باید چند سطری راجع به این موضوع نوشت تا قضیه روشن شود. به واسطۀ ولخرجی بی¬معنی سرتیپ در سال قبل و کسر بودجه کشور، مقدار اسکناسی که در جریان بود کم و احتیاجات مردم و دولت را رفع نمی¬کرد و به اصرار زیاد رئیس بانک و تحاشی شاه، بالاخره اخیراً پنجاه میلیون ریا ل اجازۀ نشر اسکناس داده شده بود. حالا تصور بفرمایید با این ترتیب، خارج کردن سی میلیون ریال از صندوق¬های بانک ملی و تحویل آن به بانک شاهی، چه تأثیری می¬کرد.
در هر صورت، آقای فرزین رئیس بانک ملی، ضمن تقدیم صورتحساب¬های بانک و توجه شاه به این نکته، اظهار کرده بود: که برحسب حوالۀ وزارت دارایی، این سی میلیون داده شده است. شاه هم سرتیپ را احضار و در مقابل فرزین تغییر فوق¬العاده به سرتیپ کرده بود. روز شنبه 26 اردیبهشت ماه، سرتیپ چند دقیقه بیشتر در وزارت دارایی نمانده و انتظار داشت نسبت به او تصمیمی¬گرفته شود. از قرار اطلاع، شب شاه به جلسۀ هیأت دولت آمده، موضوع را مطرح و با تشددات و فحش¬های ناسزا، او را منفصل و از همان جلسه خارج کرد.


ورود به دولت علی منصور
صبح روز بعد، من مثل همیشه که صبح¬ها را پیاده به اداره می¬رفتم، در بین راه پیشخدمت را دیدم که دوان دوان جلوی من آمد که آقای منصور نخست وزیر با تلفن شما را چند بار خواسته و لازم است که به وزارت پیشه و هنر که ضمناً خود آقای منصور متصدی بودند، بروم. بنده به وزارت پیشه و هنر رفتم، دیدم آقای منصور و آقای فرزین و دکتر امینی بودند و صحبت همین قرارداد بود. بنده اظهار کردم اطلاعی ندارم و صحیح هم بود، برا ی این که از چندی به این طرف، روی مخالفت با سرتیپ، من به هیچ وجه مداخله در کارهای معاملات خارجی نمی¬کردم و کارهای معاملات خارجی را آقای دکتر امینی می¬کردند. به هر صورت، آقای منصور اظهار کردند که شاه خیلی از این وضعیت متغیر است و قرار است که به هر قیمتی شده، این پول¬ها پس گرفته شود.
ضمناًً به من اظهار کردند: فعلاً شما مراقب باشید، چون دیگر سرتیپ به وزارت دارایی نخواهد آمد، تا من امروز شرفیاب شده و ببینم چه می¬شود. بنده وقتی بلند شدم آهسته به ایشان گفتم که خواهشمندم با اطلاعی که از حال من دارید، مرا پیشنهاد نکنید، چون من میل ندارم به شاه نزدیک شوم.
به وزارت دارایی که آمدم، به آقای عضدی که معاون اول وزارت دارایی بودند، امر آقای منصور را ابلاغ کردم. البته حقاً هم نمی¬بایستی من کفالت وزارت دارایی را بکنم، چون به واسطۀ همان مخالفت¬های با آقای سرتیپ، بعد از رفتن آقای صالح که معاون اول وزارت دارایی بود، آقای سرتیپ، آقای عضدی را که مدیر کل وزارت دارایی بودند، به معاونت اول انتخاب کردند. در هر صورت، ساعت یازده آقای منصور تلفن کردند که به وزارت دارایی خواهم آمد. در ساعت مزبور به وزارت دارایی آمده و اظهار کردند که طبق امر اعلیحضرت، کفالت وزارت دارایی به من واگذار شده است.
بعد که آقایان مدیر کل¬ها رفتند و اطاق خلوت شد، به ایشان گفتم: بنا بود که این کار به من واگذار نشود. اظهارکردند که امرصریح شاه بود و من مداخله¬ای نداشتم. به ایشان گفتم: صلاح است من رد کنم؟ اظهار داشتند: به هیچ وجه جایز نیست.
و به این ترتیب، روز یکشنبه 27 اردیبهشت رسماً کفالت وزارت دارایی به من واگذار شد و این کشتی سکان شکسته را که هر ساعت خطر مواجه شدن با گرداب را داشت، به من سپردند. در این جا نمی-خواهم به کار و زحمتی که در زمان کفالت وزارت دارایی متحمل شدم، اشاره کنم، فقط موضوعی که یادداشت آن در این جا ضرورت دارد، این است که دو روز قبل از 27 اردیبهشت ماه، شب خوابی دیدم که در این جا مینویسم.
خواب دیدم مثل سال¬هایی که در خدمت مرحوم داور بودم، مقرر است که به مسافرت برویم. نزدیک صبح است (چون معمولاً مرحوم داور ساعت چهار بعد از نصف شب، حرکت می¬کردند). درمنزل مرحوم داور هستیم و اتومبیل حاضر است. مرحوم داور آمدند از اندرون بیرون. من نزدیک اتومبیل ایستاده بودم. ایشان رسیدند، کیف دستی خود را به من داده و گفتند: این را بگیر تا من مراجعت کنم. من کیف را گرفته ایشان به اندرون رفتند، بعد از چند دقیقه حسن خان نوکر مرحوم داور آمد، به من گفت: آقا می¬فرمایند من نمی¬آیم شما بروید. من هم سوار اتومبیل شدم و حرکت کردم... و از خواب بیدار شدم. از این خواب حدس می¬زدم ممکن است کار بهتری پیدا کنم و وقتی مقررشد کفالت وزارت دارایی را عهده دار باشم، فهمیدم خوابی که دیده¬ام تعبیرش این بوده است.
چون صحبت خواب شد، ضمناً خوابی که یک نفر از رفقا ( دکتر مهدی نامدار) برای من دیده بود و روز یکشنبه 27 اردیبهشت ماه برای من نقل کرد، جا دارد در این جا اشاره شود. اظهار می¬کرد خواب دیده است شب است، در یک محلی که مثل یک حیاط یا باغ پذیرایی است، اشخاص مختلف با لباس¬های مرتب حاضرند. در این گیرودار داور هم پیدا شد، خیلی بشاش و خندان به همه تعارف می¬کرد. یک مرتبه یک دری باز شد و شاه پیدا شد، یک تسبیح هم مثل همیشه در دست داشت. همه تعظیم کردند، جز داور. یکراست شاه نزد داور آمده، تسبیح خود را به او داد. داور نگرفت و گفت من دیگر چیزی از شما نمی¬خواهم. بعد یک صحبتی مثل این که آهسته شاه با داور کرد. داور در جمعیتی نگاه کرد، آمد و دست مرا گرفت (یعنی گلشائیان) و نزد شاه برد و دست گلشائیان را توی دست شاه گذارد و گفت: این جوان را به تو سپردم، ولی به او بد مکن و اذیت نرسان. باز دو مرتبه داور گفت: نمی¬توانی هم آسیبی به او برسانی، چون ارواح طیّبه پشتیبان این جوان هستند. خواب تمام شد.
وقتی کفالت وزارت داریی به عهدۀ من گذارده شد، خیلی نگران بودم. دکتر نامدار خواب خود را گفت و گفت: حاضرم شرط ببندم که از شاه گزندی به تو نرسد. حالا که شاه رفته است، می¬فهمم درست گفته چون در این مدت چهارماه که از نزدیک با شاه کارکردم، خوشبختانه یک حرف زشت و درشت از شاه نشنیدم و حتی مورد تغیر هم واقع نشدم.

مناسبات تجاری با انگلستان و شوروی
باری، یک ماهی که از عمر کفالت من گذشت، روزی آقای منصور اظهار کرد که: انگلیسی¬ها زمزمه¬ای دارند که قرارداد با ما درست اجرا نمی¬شود و ما حاضر برای همه قسم همکاری هستیم.
شاه در هیأت از من پرسید: مگر قراداد با ایشان لغو شده؟ اظهار کردم: خیر، فقط فشار آوردم به آقایان، طبق نظر اعلیحضرت، که حساب¬هایشان را حتی¬الامکان در بانک ملی بازکنند و از سی میلیون اسکناس که سرتیپ حواله داده بود، به بانک شاهی بدهند، ده میلیون آن پس گرفته شده است. شاه به من گفت: اگر راست می¬گویند، آنها را بخواه و بگو ما حاضریم همه نوع سفارش بدهیم. مخصوصا ریل، لوکوموتیو و اسلحه از هرقسم.
من کامبرباچ وابستۀ بازرگانی انگلیس را خواستم و به او گفتم. اظهار داشت: سعی می¬کنم، ولی تصور می¬کنم دیگر دیر باشد. من تعجب کردم کردم چرا؟ اظهار کرد: در سال گذشته خود من این پیشنهاد را به آقای وزیر دارایی وقت کردم، یعنی همان وقت که بنا بود دولت انگلیس پنج میلون لیره قرض به دولت بدهد برای خرید، ولی وزیر دارایی قبول نکرد. و البته بعد هم مقالات روزنامه و آن هیاهو و افتضاحات نفت پیش آمد.
من این جواب را به شاه ندادم، برای این که احتیاط کردم و فقط گفتم: اظهار می¬کند که باید به لندن تلگراف کند. شاه خندید و گفت: پدر سوخته دروغ می¬گوید، ممکن نیست انگلیسی¬ها به ما اسلحه بفروشند.
در خلال این روزها، موضوعی که یک مرتبه پیش آمد، قضیۀ کودتای عراق و آمدن رشیدعالی به سر کار و جنگ انگلیس¬ها و خلاصه فرار رشید عالی و وزیر دارایی و جنگ و مفتی فلسطین و غیره، به ایران بود. هر شب در هیأت، مدتی صحبت از طرز رفتاربا ایشان بود. چنانچه مطلع هستید، بعد از پانزده روز غائلۀ عراق خاتمه یافت و مجدداً امیر عبدالله به بغداد مراجعت و در نتیجه مستقر شدن قوای انگلیس در عراق گردید. بعد هم موضوع سوریه پیش آمد که به نفع انگلیس¬ها تمام شد.
در خلال این مدت مذاکرات وزارت دارایی با روس¬ها، در امر بازرگانی جریان داشت. گرچه چند روز اول، بعد از رفتن سرتیپ امیرخسروی، قدری سرد شده بودند، ولی بعد کار جریان عادی خود را گرفت.
این رفتن امیرخسروی در روزهای اول موجب نگرانی روس¬ها و شاید زمزمه¬هایی هم می¬شد که چون او با روس¬ها خیلی مساعد است، شاه مخصوصاً او را عوض کرده. این زمزمه بقدری شایع شد که حتی روزی شاه امیرخسروی را احضار و به او اظهار ملاطفت کرده بود. در همان روز هم مرا احضار کرد.
– به هر طوری شده ضمن مذاکره با روس بفهمان که رفتن امیر-خسروی هیچگونه ارتباطی با کار روس¬ها نداشته بلکه فقط و فقط به واسطۀ کمک بی مورد و بی اجازه¬ای بود که درحق انگلیس¬ها نموده بود.

حملۀ آلمان به شوروی
موضوع بسیار مهمی¬که در اول تیرماه پیش آمد کرد که شاید آتیه جنگ را هم تغییر دهد، جنگ روس و آلمان بود [حملۀ آلمان به شوروی در 22 ژوئن 1941، 1 تیر 1320 واقع گشت]. دولت روسیه که در بدو جنگ با آن اصرار نمایندگان فرانسه و انگلیس حاضر برای جنگ نشد و حتی با دولت آلمان پیمان عدم تعرض بست، یک مرتبه با آلمان وارد جنگ شد.
در روز اول و دوم تقریباً تمام مردم ایران بلکه دنیا، می¬گفتند که چند هفته¬ای نگذشته، دولت روسیه مضمحل و دنیا از خطر بلشویک نجات یافته و حتی آلمانی¬ها که در تهران بودند، نسبت به کالاهای ایران که از راه شوروی می¬آمد، وعده می¬دادند که در ظرف شش هفته دیگر جنگ روسیه تمام است. به نظر من همین اشتباه باعث شد که بدبختانه شاه و منصور رئیس¬الوزرا، نیز راه غلطی در سیاست پیموده و در حقیقت می¬توان گفت موجب بدبختی امروز کشور خودشان شدند. گرچه ظاهراً شاه اظهاری نمی¬کرد، ولی در باطن فوق¬العاده خوشحال بود. چند روز بعد از جنگ روس¬ها، سفیر انگلیس یادداشتی به وزارت خارجه و رئیس دولت داد [آنطور که پایین¬تر آمده، تاریخ یادداشت 28 تیر است] که چون آلمانی¬هایی که در ایران هستند در فکر انقلاب و کودتایی می-باشند و این امر به خلاف مصالح دولت شاهنشاهی و ماست و چون فراری¬های عراق با سفارت آلمان رفت و آمدی¬دارند، دولت متوجه باشد و شاید صلاح کشور است که این قبیل آلمان¬ها را از کشور و خدمت دولت خارج کند.
آقای منصور مضمون این یادداشت را در هیأت اظهار کردند و بدون این که خوانده شود، اظهار کرد که من به آنها خاطر نشان کردم که این حرف¬ها پوچ است، دولت خودش مراقب است. در ایران به هیچکس بدون جهت روادید داده نمی¬شود.
در همان جلسه صحبتی به میان آمد که واقعاً ضرر ندارد توجهی بشود، شاید واقعاً آلمان¬ها یک فعلی در ایران می¬خواهند انجام دهند، نظیر عملیات عراق. آقای منصور اظهار کردند این حرف¬ها بچه گانه است. به هرصورت خبری دیگر از انگلیس¬ها نشد. بعد از چندی هم که از آقای منصور در هیأت پرسیدیم آن موضوع چه شد، اظهار کرد قضیه را تمام کردم و دیگر موضوعی ندارد.
ضمناً جسته و گریخته شنیده می¬شد که احتیاطاً دولت افراد ذخیره نظام وظیفه را فراخوانده و قشون به سمت آذربایجان و خوزستان می-فرستد. رفته رفته کار تجارت ما با روس¬ها مختل شد. حتی یک شبی در هیأت، شاه از من پرسید: روس¬ها دیگر به وزارت دارایی می¬آیند؟ معاملاتشان چه صورتی دارد؟ به شاه گفتم: آن چه حس می¬کنم آقایان اصلاً مثل این است که انتظاری دارند، دیگر پیرامون کار تجارت نمی-گردند.
این اظهار خیلی شاه را نگران کرد. بعد از رفتن ایشان، آقای منصور اظهار داشتند: خوب نشد که به این صراحت به شاه عرض شد. گفتم: امروز اگر راست قضیه را نگوییم، چند روز بعد ملتفت خواهند شد و دروغ ما روشن می¬شود.
در هر صورت، درهمان روزها، سفیر کبیر شوروی احضار و سفیر دیگری به اسم اسمیرنوف وارد شد که بلافاصله هم آقای منصور را ملاقات کرد و اظهار داشت مخصوصاً از طرف مولوتوف پیغام دارم که من مأمورم روابط اقتصادی بین دو کشور را به اعلی درجه برسانم. در موقع تقدیم نامه¬اش هم به شاه، همین اظهار را کرد، ولی درعمل زیاد فرقی نکرد.
چند روز بعد از ورود سفیر شوروی به ایران، یک روز سفیر شوروی و وزیر مختار انگلیس Bullard به وزارت خارجه رفته و یک یادداشت رسمی¬دادند [آنطور که پایین¬تر آمده، تاریخ یادداشت 25 مرداد است] که مفاد آن این بود که باید صدی هشتاد از آلمانی¬های مقیم ایران خارج شوند، چون وجود اینها لطمه به استقلال ایران و مورد نگرانی است. یادداشت در هیأت مطرح شد. شاه اظهار کرد: چه مانعی دارد، قبول بکنید.
آقای منصور گویا شفاهاً به آقایان وعده داده بود که قبول کنند و جوابی هم تهیه کرد و آورد و در هیأت در حضور شاه خواند. بدبختانه مقدمه جواب با لحن مساعدت تهیه شده بود، ولی درخاتمه صریحاً نوشته شده که قبول تقاضای شما برخلاف اصل حاکمیت کشور و بی-طرفی ایران است، بنابراین دولت ایران خود وظیفه خود را بهتر می-داند. به آقای منصور گفته شد که: این جواب مقتضی نیست. اظهار کردند: من شفاهاً آقایان را متقاعد کردم و وعدۀ صریح داده¬ام، ولی با موافقت خودشان، قرار است این طور جواب دهیم و جواب را فرستادند. یکی دو روز بعد شاه در هیأت پرسید از آقای عامری معاون وزارت خارجه: از قرار اطلاعی که رسیده انگلیس¬ها درسرحد ایران قوای زمینی متمرکز کرده¬اند و از سفیر انگلیس بپرسید مقصود از این حرکت چیست؟
جسته و گریخته هم از ناحیه انگلیس¬های مقیم تهران شنیده می¬شد که قشون روس و انگلیس وارد ایران می¬شوند. حتی روزی مسیو Bonite ایتالیایی که مربوط به یک مؤسسۀ ایتالیایی است که سال گذشته با ما معاملۀ پنبه و قماش کرد، نزد من بود، گفت معروف است به محض این که آلمان به دروازۀ اودسا Odessa برسند، قشون روس و انگلیس وارد ایران خواهد شد. بنده تعجب کردم و شب در هیأت، به بعضی رفقا خصوصی گفتم.
در این جا بی مورد نیست اشاره شود که پس از آرامش عراق، انگلیس¬ها مرتباً قشون وارد بغداد می¬کردند. شب بعد در هیأت، شاه به من گفت گزارش رسیده که انگلیس¬ها ده میلیون ریال اسکناس از اهواز به خرمشهر منتقل کرده اند، برای چه مقصودی است؟ به ایشان گفته شد اطلاعی ندارم. قرار شد رسیدگی و گزارش دهم. فردای آن روز، از آقای فرزین مدیر کل بانک پرسیدم اظهار کرد: از ستاد ارتش نامه¬ای رسیده و این موضوع را خواسته¬اند که رسیدگی کنم. گفتم: هر تحقیقی که کردید، مرا هم مستحضر سازید. از بانک شاهی پرسیدم، اظهار کردند که برای کارهای بازرگانی است. بعد معلوم شد هیجده میلیون ریال بوده که از تهران و بانک¬های اهواز، به خرمشهر و آبادان منتقل کرده اند.
نگرانی به این که روس¬ها و انگلیس¬ها از جواب ما قانع نشده¬اند، در هیأت بود و خود شاه هم هر شب می¬پرسید. آقای منصور وعده می¬داد که قضیه تمام شده است، ولی این وحشت در هیأت بود. حرکات روس-ها در کار بازرگانی هم حکایت از پیش آمد غیر مترقبی می¬کرد، برای این که مرتب کشتی¬های آنها خالی می¬آمد و بار می¬برد تا به جایی رسید که شبی در هیأت من موضوع را به نظر شاه رساندم و گفتم: خوبست اصلاً دیگر جلوگیری کنیم که جنس نبرند. شاه قبول کرد. فوراً به گمرکات شمال دستور داده شد از صدور جنس خودداری کنند و به نمایندگی بازرگانی هم کتباً نوشته شد.

حملۀ متفقین به ایران
این وضعیت بود تا روز شنبه 1 شهریور که در منظریه جشن اردوی پیشاهنگی بود. بعد از خاتمۀ جشن، به کاخ سعد¬آباد به هیأت رفتیم. شاه به نظر ناراحت می¬آمد، گرچه مدتی در اطراف جشن با آقای وزیر فرهنگ مذاکره کرد، ولی باز مرتب می¬پرسید چرا انگلیس¬ها در سرحدات و غرب قوای زیاد متمرکز کرده، مخصوصاً قوای موتوریزه و اظهار می¬کرد تصور نمی¬کنید برای حمله به ما یا ترک¬ها باشد. البته هرکس چیزی می¬گفت، ولی کسی جرأت نداشت اظهار کند شاید برای حمله به ایران است. خلاصه آن شب هم گذشت، فردا هم خبری نبود. صبح روز دوشنبه 3 شهریور که به اداره رفتم، آقای جهانگیر مدیرکل وزارت دارایی که کارهای ادارۀ نفت و امتیازات را می¬کند، با تلفن به من گفت آقای فاتح با تلفن به ایشان گفته امروز وقایع مهمی¬ممکن است رخ دهد، چون انگلیس¬ها و اعضای کمپانی نفت را سفارت دعوت کرده در سفارت شهری انگلیس جمع شوند و بدون اطلاع سفارت از سفارت خارج نشوند. این امر خیلی معنی داشت. بنده فوری با تلفن خواستم که با آقای عامری، معاون وزارت خارجه، صحبت کنم، ببینم چه خبری دارد. آقای عامری با تلفن به من به فرانسه گفتند که فوری به کاخ سعد آباد بیایید، هیأت تشکیل می¬شود. بنده تعجب کردم، فوری رفتم به سعدآباد. آقای منصور را دیدم در روی ایوان کاخ سفید که هیأت وزرا تشکیل می¬شود، قدم می¬زنند، خیلی رنگ پریده. بعد از سلام پرسیدم: چه خبر است؟
گفت: امروز صبح خواب بودم، ساعت چهار بعد از نصف شب، وزیر مختار انگلیس و سفیر شوروی به منزل من آمده، یادداشتی مشترکاً دادند که خلاصه آن این است که چون دولت ایران توجهی به تذاکرات ما نکرد و وجود آلمانی¬ها در ایران اسباب اغتشاش و بی-اطمینانی دولتین است، بنابراین ناچار متوسل به نیروی خود شده که اقدام کنند و تقاضا کردند تمام آلمانی¬ها از ایران خارج شوند.
از قرار معلوم، در همان موقع، قشون روس از سرحد جلفا و پهلوی و قشون انگلیس از کرمانشاهان و خوزستان، وارد خاک ایران شده اند. در اینجا، آقایان وزرا رسیدند. منصور خیلی ناراحت و نگران دیده می¬شد. آقای عامری که به سفارت روس و انگلیس رفته بود، آمد و به ملاقات شاه رفت. بعد از چند دقیقه دیگر، وزیر مختار انگلیس و سفیر کبیر شوروی به کاخ سعدآباد احضار شده و شرفیاب شدند. مذاکرات آنها تا نیم ساعت به ظهر طول کشید. آقای عامری در جلسۀ ملاقات حاضر بود. بعد که رفتند، شاه به هیأت آمد، جریان را اظهار کرد که: من این آقایان را خواستم، گفتم مقصود چیست؟ چه می¬خواهید؟ گفتند: ما هیچ کاری جز بیرون کردن آلمانی¬ها نداریم.
شاه به آنها گفته بود ما حاضریم آلمانی¬ها را خارج کنیم، حتی با آلمان هم قطع رابطه نماییم و با شما متحد شویم. آقایان جواب گفته بودند که ما باید به کشورهای خودمان مراجعه کنیم. شاه گفته بود: پس دستور بدهید قشون جلو نیاید تا بعد جواب کشورهایتان برسد. اظهار کرده بودند: این دستور راهم باید مقامات ارتش بدهند.
خلاصه، طبق اظهاری که بعد آقای عامری کرد، آقایان گفته بودند: ما هیچ چنین انتظاری را نداشتیم و اگر از اول با خود شاه مذاکره می-کردیم، شاید به اینجاها کار نمی¬رسید. به هر صورت، شاه خیلی عصبانی بود. دستور داد فوری شرح وقایع را حاضر کرده و جلسه فوق¬العادۀ مجلس شورای ملی تشکیل و به اطلاع مجلس برسد و از هیأت رفتند.
صورت مذاکره¬ای که باید در مجلس بشود، تهیه و درهیأت خوانده شد. بعد قرار شد آقای منصور عصر شرفیاب شده، برای شاه قرائت و ما همه ساعت سه در مجلس حاضر باشیم. یک ساعت بعد از ظهر آن روز، یک دسته طیّارات انگلیس بر فراز خاک تهران آمدند و مقدار زیادی کاغذ و بیانیه ریختند که چون دولت ایران توجهی به تذکرات ما نداده و ستون پنجم ممکن بود در ایران اقدام به عملیاتی بکنند، ناچار نیروی ما به ایران آمده و نظری جز اخراج آلمانی¬ها نداریم و هر وقت آلمانی¬ها خارج شوند، ما هم خودمان خواهیم رفت. ساعت سه مجلس تشکیل گردید. آقای منصور شرحی را که تهیه شده بود و متن آن ذیلاً درج می¬شود، درمجلس خواندند:

«به طوریکه از ابتدای وقوع جنگ کنونی، بنا به فرمان ملوکانه مقرر گردید، دولت شاهنشاهی بی¬طرفی ایران را اعلام نمود و با تمام وسایل و قوای خود دقیقاً این سیاست را پیروی و به موقع اجرا گذاشته و با یک رویه صریح و روشنی، درحفظ کشور از خطر سرایت وقایع جنگ و در صیانت حقوق مشروع تمام دول که با ایران روابط دارند، به ویژه دول همسایه، کوشیده، چنانکه تا به حال به هیچوجه خطری در ایران از هیچ طرف به هیچیک از آنها، متوجه نگردید.
با این حال، دولت انگلیس و بعد از اتفاق با دولت شوروی، هر دو متفقاً، اظهاراتی مبنی بر نگرانی از وجود یک عده آلمانی در ایران نمودند و در دو نوبت، از تاریخ 28 تیرماه و تاریخ 25 مرداد، بر طبق اظهارات مزبور، بوسیلۀ نمایندگان خود، تذکاریه¬هایی تسلیم داشتند که اخراج قسمت عمدۀ آلمانی¬ها را درخواست می¬کردند.
در پاسخ این اظهارات، چه ضمن مذاکرات عدیدۀ شفاهی و چه تذکاریه¬های تاریخ 7 مرداد و تاریخ 30 مرداد، کتباً اطمینان-های کافی در مراقبت¬های دولت ایران نسبت به رفتار کلیۀ اتباع بیگانه و عدم امکان بروز مخاطراتی از عدۀ معدودی آلمانی که در ایران مشغول کارهای معینی هستند، داده¬شده و برای مزید اطمینان دو دولت، اقدامات مقتضی برای کاستن عدۀ معتنابهی از شمارۀ آلمانی¬ها، به عمل آمده و به جریان افتاد و مراتب مکرر چه در تهران و چه در مسکو و لندن، به مقامات مربوطۀ دولت انگلیس و شوروی خاطر¬نشان و آنچه ممکن بود، برای حصول اطمینان و روشن ساختن نظریۀ آنها، کوشش گردید.
متأسفانه با تمام این مجاهدات که دولت ایران به منظور حفظ امنیت و آسایش کشور و رفع نگرانی دو دولت همسایۀ خود نمود، در عوض حسن تفاهم و تسویۀ مسالمت آمیز قضیه، نتیجه این باشد که نمایندگان شوروی و انگلیس ساعت چهار صبح امروز (3 شهریور) به منزل نخست وزیر رفته، هر کدام یادداشتی مبنی بر تکرار مطالب گذشته که جواب آنها داده شده بود، تسلیم نموده و در این یادداشت¬ها، توسل خود را به نیروی نظامی¬اخطار کردند و مطابق گزارش¬هایی که رسیده، معلوم شده نیروی نظامی¬آنها در تاریخ همان ساعت که نمایندگان آنها در منزل نخست وزیر مشغول مذاکره بوده¬اند، از مرزهای ایران تجاوز نموده، نیروی هوایی شوروی در آذربایجان بمباران شهرهای باز و بی دفاع پرداخته، قوای زیاد از قسمت جلفا به تبریز اعزام داشته¬اند، در خوزستان قوای انگلیس به بندر شاهپور و خرمشهر حمله برده، کشتی-های ما را غافلگیر کرده، صدمه زده¬اند.
نیروی هوایی آن دولت به اهواز بمب ریخته، همچنین قوای انگلیس با وسایل موتوریزۀ فوق¬العاده زیاد، از طرف قصر-شیرین به سمت کرمانشاه، در حرکت می¬باشند. قوای متجاوز در هر نقطه که با نیروی ارتش شاهنشاهی مواجه شده، تصادم و زدوخوردی طبعاً روی داده، دولت برای روشن ساختن وضعیت، به فوریت اقدام نموده و منتظر نتیجه است.»

قبلاً هم با وکلا مذاکره شده بود که هیچ نوع مذاکره¬ای نشود. بعد از خاتمۀ مجلس، مجدداً جلسه هیأت وزیران درکاخ سعد¬آباد با حضور شاه و ولیعهد که در جلسه حاضر شده بود (برعکس همیشه)، تشکیل گردید [3 شهریور]. تلگرافات که رسیده بود و حاکی از جلو¬آمدن قشون روس و بمباران شهرها بود، خوانده شد. قبل از آمدن شاه به هیأت، مذاکرات مفصلی شد که باید حتماً یک رابطه بین دولت و ارتش باشد و خلاصه دولت از اقداماتی که می¬شود، مسبوق باشد. به علاوه، چند موضوع مهم مورد نظر واقع گردید و یادداشت شد که به عرض برسد. از جمله مسایل مهم، تأسیس حکومت نظامی¬در تهران، اقدام در تشکیل کمیته خواربار برای تأمین آذوقه شهر، چون فقط مصرف برای سه روز بیشتر در تهران گندم نبود، همچنین نسبت به سایر آذوقه. گماردن گارد در بانک ملی وعمارت گلستان، تعطیل ساختمان¬ها و غیره، آگاهی مردم در مقابل خطرات هوایی که چه اقداماتی باید بکنند، این مطالب که به شاه با خیلی احتیاط گفته شد، اظهار کردند با ارتش بنشینید و جلسه کنید و هرکاری که لازم است بکنید. ضمناًً چون در روز مزبور، آقای فرزین مدیر کل بانک نزد من آمده بود و اظهار می¬کرد مردم برای گرفتن حساب خود به بانک فشار آورده و حتماً باید مقداری اسکناس در جریان گذارده شود، ضمناً کسب تکلیف نسبت به ذخیره طلا و نقره کرد. من به شاه گفتم که آقای فرزین مدیر کل بانک تقاضا داشت صد میلیون ریال اسکناس در جریان گذارده شود. ضمناً به ایشان گفتم: اگر اجازه فرمایند جواهراتی که در عمارت موزه است، به جای امنی یعنی در مخزن بانک انتقال داده شود. ایشان اظهار کردند: چه احتیاجی است؟ ضمناًً گفت: خوب شد بخاطر آوردید، این جواهرات اثاثیه سلطنت است و اگر ما مجبور شویم ایران را – و بعد اصلاح کردند و گفتند تهران را – ترک بگوییم، باید همراه باشد.
بعد مذاکرات دیگر شد و جلسه خاتمه یافت. از این اظهارات شاه، نگرانی درمن ایجاد شد. صبح که به وزارت دارایی رفتم، فوری به آقای عضدی معاون گفتم: حسب الامر، باید این جواهرات به عمارت موزه به بانک ملی منتقل شود. فوری بروید با حضور وزیر دربار و قانع بصیری و صدیق السلطان که جواهرات تحویل آنها است، جواهرات را با یک صورتمجلس بسته می¬برید به خزانه بانک. و پیش خود فکر کردم که این کار بهترین خدمتی است که ممکن است انجام شود، چون روز مبادا و گیرودار ممکن است به این جواهرات دستبردی بزنند و بدنامی¬آن دامنگیر من شود.

جلسه در ستاد ارتش و واکنش شاه
در هر صورت، صبح اطلاع دادند که در ستاد ارتش جلسه¬ای با حضور دولت تشکیل می¬شود. به وزارت جنگ رفتم، اطاق سرلشکر نخجوان وزیر جنگ. ایشان به آقای سرلشکر ضرغامی¬رئیس ستاد تلفن کرد که حسب¬الامر جلسه¬ای تشکیل شده، باید فرماندهان هم حضور به هم رسانند. از تلفنی که شد معلوم گردید آقای سرلشکر ضرغامی¬دون شأن خود می¬دانستند به وزارت جنگ بیایند. از همان جا فهمیدیم که بین خودشان هم اختلافات شدید هست.
بالاخره به ستاد ارتش رفتیم. آقای سرلشکر ضرغامی، چند نفر افسر را به اسم ستاد جنگ معرفی کردند، مذاکراتی که شب شده بود، گفته شد. صبح هم شاه امر کردند تعاطی افکار شود. قرار شد کمیتۀ خواربار در وزارت دارایی تشکیل شود. گویا پیشنهاد حکومت نظامی¬هم از طرف وزارت جنگ شده بود، ولی شاه هنوز تصمیم نگرفته بود. از کارهایی که قرار شده انجام شود، جیره بندی بنزین بود که در تهران کم بود؛ این امر موجب شد که اتومبیل¬های سواری و باری و اتوبوس در شهر دیده نمی¬شد. ساختمان¬های دولتی تصمیم گرفته شد تعطیل شوند. یک عدۀ زیادی فعلۀ بیکار و مردم در شهر به حال اضطراب و بی-طاقتی دیده می¬شد. منظرۀ شهر خیلی رقت آور بود. بعد از ظهر که منزل رفتیم برای ناهار، خبر دادند که جلسۀ فوق¬العادۀ هیأت در کاخ سعد¬آباد تشکیل می¬شود. مرتباً هم اخبار می¬رسد که تبریز، رشت و پهلوی و ساری و بابل و مشهد و زنجان را بمباران کرده اند. عصر جلسه درکاخ سعد¬آباد تشکیل شد. ضمناً ناگفته نماند که در جلسه شب گذشته، شاه به آقای عامری و همچنین آقای منصور اظهار کرد که: خلاصه روس¬ها و انگلیس¬ها چه می¬خواهند؟ اگر مقصود آلمان¬ها هستند، همه را خارج می¬کنم و حتی دستور داد. قشون آنها دست از حرکات خود برداشته، بعد هر پیشنهادی دارند، بیایند مذاکره کنیم.
وقتی جلسه تشکیل شد، آقای انتظام رئیس تشریفات، به اطاق هیأت آمده اظهار کرد در عمارت دیگر منتظرند. به عمارت شاه رفتیم، در اطاق دفتر شاه با ولیعهد نشسته بودند. خواستیم در آنجا بنشینیم، ولی چون اطاق کوچک بود، شاه گفت: بهتر است به عمارت کاخ سعدآباد برویم.
از آن جا حرکت کردیم و به جای اینکه به اطاق هیأت برویم، در یک سالن بزرگی، دورتا دور صندلی و مبل بسیار عالی چیده شده بود و آن اطاق را من ندیده بودم، وارد شدیم. شاه پهلوی بخاری نشست و ولیعهد هم پهلوی او، ما هم نشستیم.
شاه بدواً به آقای آهی وزیر دادگستری گفت: ببین این سنگ¬های دور اطاق را چقدر مرمر قشنگی است، یک قسم دیگرش هم هست که مثل این است که برنج پاچیده اند. بعد به آقای عامری گفت: بالاخره این آقایان چه می¬گویند؟ آیا جواب تلگرافاتی که صبح گفتی آقایان به لندن و مسکو کرده¬اند، رسیده یا خیر؟ آقای عامری اظهار کرد: خیر، اظهار می¬کنند هنوز جواب نرسیده. شاه گفت: من جواب دارم. برای ما خیلی باعث تعجب شد. یک پاکت لاک و مهر شده دست شاه بود. گفت: جواب این است. بعد رو کرد به آقای سهیلی وزیر کشور و گفت: سهیلی بگیر و بخوان.
سهیلی شروع به خواندن کرد. معلوم شد خبری است در یکی از رادیوها. مضمون خبر این بود که چون دولت ایران با نازی¬ها بند و بست داشته و میخواسته ایران را مرکز اقدامات نازی¬ها قرار¬دهد، بنابراین قشون روس و انگلیس وارد خاک ایران شدند که کشور را از خطر نازی¬ها و ستون پنجم، نجات دهند.
شاه گفت: فهمیدید مقصود چیست؟ تمام این حرف¬ها می¬دانم برای من و خانوادۀ من است. ما تصمیم خود را گرفته ایم که ما برویم تا تکلیف کشور روشن شود. و این تصمیم را برای این می¬گیرم که کمتر خونریزی شود. چون سپاه ما هرچه دلیر باشند جلوی تانک و طیاره چه می¬توانند بکنند. من خدمت خود را به این کشور کردم، حالا می¬روم و می¬خواهم که به آبرومندی رفته باشم. مجلس را برای فردا دعوت کنید و من به مجلس می¬روم و رسماً استعفا می¬دهم، می¬خواستم این نکته را به آقایان بگویم و مشورت کنم.
باید تصدیق کنید که این خبر بقدری غیر¬منتظر و مترقب بود که مدتی تمام ماها را بهت گرفت. بعد آقای منصور اظهار کرد: قربان بهتر است دولت برود و در همه جای دنیا هم هر وقت نظری به تغییر سیاست است، دولت عوض می¬شود و در این موقع هم خوب است اجازه دهید دولت استعفا دهد و یک دولت دیگری که کاملا مورد اطمینان انگلیس¬ها باشد، سرکار بیاید.
ولیعهد اظهار کرد: آقایان از خودشان می¬ترسند و می¬خواهند بروند. این اظهارکه خیلی با لحن بچه گانه گفته شد، تأثیر عجیبی درهمه کرد، مخصوصاً آقای سهیلی که طرف سخن بود و با حالت گریه جواب داد: خیرما همه حاضریم تا دقیقۀ آخر فداکاری کنیم و این اظهاری که شد برای این است که تشریف بردن شاه مملکت را یک پارچه آتش می¬کند و بیشتر خونریزی خواهد شد. شاه از این اظهار خیلی صمیمانه و خالص، متاثر شد و اشک در چشم¬هایش آمد. گفت: خوب است حالا آقایان بروند مشورت کنند و بعد مرا مسبوق نمایند.
هیأت از اطاق خارج و در اطاق دیگر که اطاق هیأت بود، حاضر و مدتی همدیگر را نگاه می¬کردیم. موقع بقدری باریک و غیر مترقب بود که جا¬داشت بیشتر از این مبهوت باشیم. در همان موقع، قبل از مذاکرۀ رسمی،¬آقای انتظام به اطاق جلسه آمد. ابلاغ کرد که شاه گفت: این سخن باید خیلی محرمانه باشد و به کسی گفته نشود.
خلاصه مدتی صحبت شد. آقای منصور گفت: بهترین راه حل، اگر واقعاً شاه چنین تصمیم دارد، این است که ولیعهد باشد و شاه استعفا دهد. گفته شد از مذاکراتی که کردند، معلوم شد نظر به این است که تمام خانواده بروند، به علاوه مثل این است که ولیعهد از شاه دست¬پاچه-تراست و قطعاً خودش نخواهند ماند. ضمناً گفته شد موقع بسیار مهمی-است. بهتر است با چند نفر از عقلا و فهیم مثل فروغی، حاج سید نصرالله تقوی، صدرالاشراف ، حاج محتشم السلطنه هم مشورت شود که بعد از رفتن ایشان چه باید بشود.
بالاخره، در نتیجه این طور تصمیم گرفته شد که به شاه گفته شود بنظر ما این طور می¬رسد رفتن شاه به هیچ وجه صلاح نیست و لااقل اگر مصمم و قطعی باشند، بهتر است ولیعهد به سلطنت انتخاب شود و دولت هم فوری استعفا بدهد، ولی اگر اجازه می¬دهند، اصلاً موضوع با چند نفر از عقلا و فهیم نیز مشورت شود. ضمناً آقای منصور خیلی بیش از همه متفکر بود، ولی از قیافه¬اش آثار خوشحالی هم دیده می¬شد.
ضمناً مذاکره شد که اگر موافقت نکنند، ناچار باید یک نفر برای رئیس دولت و مملکت انتخاب شود و مذاکره شد که هیچکس در کشور بیش از آقای فروغی (ذکاء الملک)، شایستگی این کار را ندارد. خلاصه به آقای انتظام گفته شود اطلاع دهند که مشورت تمام شد، اگر اجازه می¬دهند، نتیجه به عرض برسد.
بعد از چند دقیقه که شاه آمد، در عمارت پایش به قالیچه ابریشمی¬که افتاده بود، خورد. قالیچه برگشت و دولا شد. قالیچه را بادست صاف کرد. ضمناً متوجه شد که کنار قالیچه لوله شده، سرایدار را صدا کرد و فحش داد چرا مراقبت نمی¬کنید، این قالیچه¬هارا اگر دقت نکنید، بید می-زند.(ذکر این نکته در این جا برای این است که به نظر من این شخص یا خیلی اعصاب قوی داشت که در سخت ترین موقع، باز کار زندگی خود را از دست نمی¬داد یا قصد داشت که خیال خود را منصرف کند.)
به هر حال به اطاق آمد و نشست و ولیعهد هم بود. پرسید: چه شد؟ آقای منصور گفت: ما هر چه فکر کردیم این تصمیم به ضرر کشور و موجب آشفتگی مملکت وخونریزی زیاد خواهد شد. ما که تا کنون هرچه ممکن بود، با آقایان صحبت کرده ایم. بهتر این است اجازه دهید کابینه ازکار کناره گیری کند، کابینۀ دیگری آمده و با طرز دیگری با آنها صحبت کند، شاید بهتر بتوان با آنها کارکرد.
اعلیحضرت قبول نکرد و اظهار داشت: فایده ندارد، من یقین دارم اینها جواب نخواهند داد و یک نقشه¬ای دارند که در هر حال اجرا خواهند کرد. سپس اظهار داشتند: واقعاً با این دو باید چه کرد؟
آقای عامری اظهار کرد: سفیر انگلیس و روس، ضمن اظهارشان، این طور می¬فهماندند که اگر نظامیان اقدامی¬نمی¬کردند، شاید زودتر و بهتر وضعیت روشن می¬شد.
شاه گفت: نظامی¬های ما که اقدامی¬نکرده اند، غافلگیر شده و دفاع کرده¬اند و حتی به آنها گفته شده است مصادفه نکنند. بعد گفت: همۀ آقایان اظهار نظر کنند، اصلاً چه باید کرد؟
هرکس به مقتضای حال سخنی گفت. یکی گفت خوب است به وزیر مختار خودمان در لندن و مسکو تلگراف فوری شود که آنها با مقامات رسمی¬صحبت کنند. البته گفته شد مانعی ندارد، دیگری گفت اگر اعلان بسیج عمومی¬نشده، اعلان شود. شاه یک جواب داد و به آن مقوله خاتمه داد. گفت: اگر من صد بمباردیه داشتم خودم می¬دانستم چه طور جواب دهم. به نظر من بسیار جواب شایسته¬ای بود. بعد اضافه کرد که-سربازهای ما بسیار خوب هستند و خوب هم می¬جنگند، ولی گوشت بدن جلوی تانک و هواپیما چطور می¬تواند طاقت بیاورد. بعد گفتند: مخصوصاً در مذاکرات با آقایان سفرا گفته شود که قشون ما اصلاً وارد جنگ نشده و فقط دفاع کرده و نیز دستور داد با سفیر آمریکا نیز مذاکره شود. بعد اظهار کردند: تصمیم من گرفته شده، فردا را صبح به مجلس خواهم رفت، برای اعلام استعفا.
آقای نخست وزیر به عرض رساندند: پس عجله نفرمایید، اجازه دهید پس فردا مجلس دعوت شود. قبول کردند، ولی گفتند: شرحی که من باید بخوانم تهیه شود. و ضمناً اظهار کردند: این را باید آقایان بدانند من در تمام بانک¬های اروپا و آمریکا، یک لیره یا یک دلار هم ندارم. راست است در ایران متمول هستم، ولی در خارج هیچ چیز ندارم و دولت باید فکر خرج من باشد.
ضمناً اظهار کردند: ازمن گذشته، من بیست سال خدمت کردم و نمی-شود روی کارهای من کاهگل مالی شود، ولی فکر مردم بدبخت این کشور هستم که چه خواهد شد. سپس اظهار داشتند: البته این صحبت¬ها محرمانه تا پس فردا خواهد ماند و از هیأت با ولیعهد خارج شدند.

سردرگمی هیأت دولت
آقای منصور اظهار داشتند: بهتر است برویم به باغ وزارت خارجه، قدری صحبت کنیم. از آن جا به باغ وزارت خارجه که تابستان¬ها هیأت در ان جا تشکیل می¬شد، رفتیم. عقیدۀ همه این بود که موضوع مهمتر از آنست و قبول مسئولیت مملکت با این وضع که این مرد با خانواده¬اش می¬خواهد فرار کند و کشوری را در آتش بگذارد، کار آسانی نیست. همه متفق شدند که خوبست با آقایان فروغی، محتشم السلطنه و حاج سید نصرالله و امثال آنها، مشورتی شود و فهمید باید چه کرد. آقای منصور اظهار داشتند که: چون اجازه نفرموده¬اند به هیچ وجه صلاح نیست که مشورت شود و الاّّ ممکن است مورد ایراد واقع شویم.
یک عده از هیأت عقیده داشتند باید کابینه خود بخود استعفا بدهد، بگذاریم مسئولیت امر متوجه دیگران بشود. از اشخاصی که این عقیده را داشتند، یکی هم خود من بود و کاش هم اینطور می¬کردیم. به هر حال چیزی که خیلی مضحک شد، در روزنامۀ اطلاعات اعلامیۀ ستاد (شمارۀ یک) درج شده بود که ذیلاً درج می¬شود. به قدری این امر مضحک بود که حد نداشت. گفته شد که پادشاه نظر داریم و هر دقیقه هم به سفارت خانه¬های می¬گوییم ما جنگ (..ناخوانا..) کنیم پس اعلامیۀ جنگی یعنی چه؟ با تلفن از رئیس ستاد آقای سرلشکر ضرغامی¬پرسیده شد که مقصود از این اعلامیه چیست؟ اظهار داشتند: حسب الامر است.
خیلی در هیأت مذاکره شد که حالا که شاه می¬خواهد برود، اولاً مداخله نکند و یک ترتیبی نشود که قشون خودسری کند و باید تابع نظر دولت باشند و الاّ چه فایده که ما اقدامات سیاسی بکنیم و آقایان بدون اطلاع نظر دولت، اقدامات نظامی¬و جنگی. مذاکره شد خوب است آقایان را خبر کنیم و به آنها گفته شود که شاه چون نظری دارند، از حالا فکر اساسی برای تأمین وضعیت شهر بشود. گفته شد این آقایان نظامی¬ها چون همه با هم بداند و از هم حرف شنوی ندارند، هرکدام اقداماتی خواهند کرد و بدتر انقلاب ایجاد می¬کنند. مخصوصاً که هنوز حکومت نظامی¬با این که گفته شده لازم است، برقرار نشده. مقداری از اخبار و تلگرافات وضعیت و جلو آمدن قشون روس و انگلیس، خوانده شد. از وزارت دارایی به من خبر رسید که جواهرات را با تشریفات به خزانه بانک منتقل کرده اند. گزارش آن به هیأت داده شد و از این اقدام خیلی مسرور شدم و وجدانم راحت شد. تا پاسی از شب، در اطراف همین یک باب مذاکره و قرار شد فردا صبح، مجدد هیأت در عمارت بادگر تشکیل شود.
صبح روز چهارشنبه 5 شهریور، به هیأت که در عمارت بادگر بود، رفتیم. البته قبلاً به وزارت دارایی رفتم و دستورات اکیدی راجع به وضع خواروبار شهر و فرستادن گندم دادم و سپس در ساعت نه به عمارت هیأت رفتم. از قیافه¬های اشخاص معلوم بود که مثل خود من هیچکدام نخوابیده بودیم، چون نگرانی وضعیت و مذاکرات دیروز شاه، حس عجیب درهمۀ ما¬ها تولید کرده بود. یکی ترس از پیشامد به کشور و دیگری امید نجات کشور از یک دیکتاتور که برای همه وزرا وحشت ایجاد کرده بود. آقای منصور از همه متفکرتر بود. تلگرافاتی از وزرای مختار ما رسیده بود که با دولت¬های روس و انگلیس مشغول مذاکره هستیم. تلگرافی هم از آقای شایسته وزیر مختار ایران در آمریکا رسیده بود که دو روز قبل که به وزارت خارجه آمریکا رفتم، روزنامه نویس¬ها دور مرا گرفتند و من گفتم این شایعاتی که راجع به کشور ما است، صریحاً می¬گویم ما بی¬طرف هستیم و بی¬طرفی خود را حفظ خواهیم کرد، هرکس به ما حمله کند با قشون دفاع خواهیم کرد. در این موقع تلفن صدا کرد و اعلیحضرت آقای منصور را احضار کردند.
آقای عامری در وزارت خارجه برای ملاقات وزیر مختار انگلیس رفته بود. آقای منصور به آقای آهی اظهار داشتند شما متن استعفانامه را تهیه کنید تا من مراجعت کنم. آقای آهی مشغول شدند با مداد نوشتن. آقای سهیلی شوخی کردند که این مداد را بعد به من بدهید چون یادگاری است و تاریخی خواهد بود. مذاکراتی شد که آقای رام رئیس کشاورزی در امر نان شهر و آقای وثیقی کفیل بازرگانی در امر برنج و قند و شکر، با وزارت دارایی تشریک مساعی کنند.

وضعیت نظامی
ساعت ده از ستاد ارتش تلفن کردند که جلسۀ هیأت مقرر است در ستاد ارتش تشکیل شود [5 شهریور]. ما به باشگاه افسران رفتیم. تمام فرماندهان از سرتیپ به بالا حاضر بودند. از وزرا بجز آقای نخست-وزیر و آقای عامری معاون وزارت خارجه که کفالت می¬کردند، همه حاضر بودند. گزارش¬های قشون خوانده شد که قشون آذربایجان تبریز را تخلیه و قشون روس وارد شهر شده اند. قشون به سمت مراغه عقب-نشینی می¬کند. در شهر رشت قشون وارد شده¬اند. بابل و ساری را هم قشون روس گرفته¬اند و هنگ ساری به کوه پناهنده شده، قشون شرق متواری و قشون روس نزدیک مشهد می¬باشند. گردنۀ پاطاقی را روس-ها گرفته¬اند. جلسه رسمی¬شد. آقای سرلشکر ضرغامی¬اظهار داشتند چون گزارش¬هایی که از لشکرها رسیده، رضایت¬بخش نیست، امروز صبح گزارش به خاکپای مبارک تهیه شده که شورای دفاع تحت ریاست عالیه ولیعهد با حضور تمام افسران ارشد و هیأت دولت تشکیل و ببینیم چه باید کرد.
گزارش خوانده شد. گزارشی بود به خط آقای سرتیپ ریاضی عضو ستاد جنگ که در آن جا تصریح شده بود که قشون از سمت آذربایجان مرتباً جلو می¬آید و گردنه پاطاقی گرفته شده و تا چند ساعت دیگر به میانه می¬رسند و تا تهران هیچ مانعی در جلو نیست. از سمت شمال، از راه چالوس و قزوین و فیروز کوه، جلو می¬آیند. از سمت مشرق، شهر مشهد گرفته شده، پیش می¬آیند. فقط در تهران پنجاه هزار نفر قشون می-باشند که به واسطۀ نبودن کامیون و نبودن بنزین قشون قابل تحرک نیست ( این عبارت که مخصوصاً در گزارش نوشته شده¬بود چون خیلی مضحک بود یادداشت شد). بنابراین خوب است شورای عالی دفاع، تحت ریاست ولیعهد، با حضور هیأت دولت، تشکیل و تصمیم عاجلی گرفته شود. این گزارش مورد تصویب از نقطه تأسیس شورای دفاع واقع شده بود، ولی گفته بودند ولیعهد لازم نیست. در اطراف گزارش، آقایان سرتیپ رزم¬آرا، سرتیپ هدایت و سرتیپ ریاضی عضو ستاد جنگ با نقشه توضیحات کافی داده که تا چهل و هشت ساعت دیگر، تهران مورد تهدید است و قشون روس وارد تهران خواهند¬شد و اظهارکردند فرستادن کمک از تهران مقدور نیست، چون کامیون ندارند و خوبست قشون در کرج و فیروز کوه متمرکز شود و یک ستون طرف ساوه و خوار برود و شاه بلافاصله تهران را ترک کرده، به اصفهان برود و این قشون در نقاط مزبور حفاظت کنند که شاه بتواند به اصفهان برود.
مذاکره شد اصولاً با این وصف باید جنگید یا خیر؟ آقای سرلشکر نخجوان کفیل وزارت جنگ اظهار کردند: با این ترتیب به هیچ وجه صلاح در جنگ نیست و باید ترک مقاومت شود. سایر افسران هم همین عقیده را داشتند. فقط آقای سرتیپ هدایت عقیده داشتند که باید قشون همانطور که گفتند برود کرج و مشغول جنگ شود و در این گیرودار شاه به اصفهان برود و اظهارکردند حکم عمومی¬شود که زن و بچه¬ها تهران را ترک کرده، پل¬های سر راه تهران فوراً مین¬گذاری شود، به محض نزدیک شدن روس¬ها پل¬ها خراب شود و تا آخرین سرباز دفاع و جنگ کنیم، بعد هم اگر نابودشدیم، شرافت خود را حفظ کرده ایم. آقای سرلشکر بوذرجمهری هم اظهار کردند تا قطرۀ خون آخر خود راباید بریزیم، ولی دیگران گفتند نه وسیله داریم، نه بنزین، نه آذوقه. حتی گفته شد اگر تهران محاصره شود، دو روز بیشتر نان درتهران نیست و یک بلوا و غوغایی خواهد شد.
بالاخره در این گیرودار، آقای منصور آمد و جریان به ایشان گفته شد. ایشان اظهار کردند: البته احساسات و میهن دوستی درهمه ماها هست، ولی باید کاربیخودی را نکرد و مملکتی است که امروز نه اسلحۀ کامل داریم، نه بنزین، نه آذوقه و اگر هم می¬داشتیم، چطور ممکن بود در مقابل دو دولت قوی روس و انگلیس، بجنگیم. به علاوه، ممکن است دوستانه راه حلی پیدا شود، کما اینکه وزرای مختار تلویحاً اظهار می¬کنند اگر قشون ترک مقاومت کند، شاید زودتر راه حلی پیداشود و با این گزارش که به شاه داده اید که قشون از نقطه نظر نظامی¬قابل مقاومت نیست، نتیجۀ جنگ جز از بین¬رفتن یک عده¬ای چه نتیجه¬ای دارد؟
خلاصه تصمیم گرفته شد که گزارش به شاه داده شود که باید مقاومت شود. گزارش را آقای منصور دیکته کرده، آقای سرتیپ ریاضی نوشتند و به امضای تمام اعضای کمیسیون که عبارت¬اند از هیأت دولت: آقای منصور رئیس الوزرا و وزیر پیشه و هنر، آقای آهی وزیر دادگستری، سهیلی وزیر کشور، دکتر سجادی وزیر راه، علم (امیرشوکت الملک) وزیر پست و تلگراف، مرآت وزیر فرهنگ، وثیقی کفیل وزارت بازرگانی، رام رئیس ادارۀ کل کشاورزی، جواد عامری معاون وزارت امورخارجه، گلشائیان کفیل وزارت دارایی، و افسران ارشد به شرح زیر: آقای سرلشکر ضرغامی¬کفیل ستاد ارتش و جنگ، سرلشکر نخجوان کفیل وزارت جنگ، سپهبد احمدی فرماندار نظامی¬تهران، سرلشکر نخجوان کفیل وزارت جنگ، سپهبد احمدی فرماندار نظامی¬تهران، سرلشکر بوذرجمهری فرمانده لشکر اول مرکز، سرلشک نقدی فرمانده لشکر دو مرکز، سرتیپ رزم¬آرا، سرتیپ هدایت، سرتیپ ریاضی اعضای ستاد جنگ.
گزارش به وزارت جنگ داده شد خودشان به عرض برسانند. جلسه ختم شد. در بین راه که می¬رفتیم، جوادعامری به من گفت: صبح که سفرا نزد من آمدند صریحاً اظهار کردند که به منصور اعتماد ندارند و حاضر برای مذاکره با او نیستند.
آقای عامری اظهار کرد که من به شاه موضوع را محرمانه گفتم، شاه گفت برای ساعت دو و نیم بعد از ظهر نزد ایشان بروم و منصور را هم برای ساعت سه خواسته است. بعد از ظهر قرار شد باز هیأت درعمارت بادگر تشکیل شود. ضمناً این دو روز دیگر بنزین به اتومبیل¬های سواری داده نمی¬شد. روحیۀ مردم بسیار بد بود. خیلی¬ها شروع به خارج شدن از تهران کرده بودند. چون در صفحۀ قبل وعده داده شده بود عین اعلامیۀ ستاد جنگ درج شود و فراموش شده، عین اعلامیه ذیلاً درج می¬شود.

«اعلامیۀ شماره ۱ ستاد جنگ
1– ساعت 4 روز 3 شهریورماه ارتش شوروی در شمال و ارتش انگلیس در باختر و جنوب باختری، مرزهای کشور را مورد تجاوز و تعرض قرار داده اند.
2– شهرهای تبریز، اردبیل، رضائیه، خوی، میاندوآب، مهاباد، میانه، اهواز، بندر پهلوی مورد بمباران هوایی واقع، تلفات وارده نسبت به مردم غیر نظامی¬زیاد و نسبت به نظامیان، با وجودی که سرباز خانه را بمباردمان می¬کنند، معذالک تلفات نسبتاً کم بوده است. یک هواپیمای مهاجم در ناحیۀ تبریز درنتیجۀ تیراندازی توپخانه ضد هوایی، سرنگون شده است.
3– نیروی موتوریزه و مکانیزۀ شوروی درمحور جلفا، مرند، پل دشت، ماکو و نیروی موتوریزه و مکانیزۀ ارتش انگلیس درمحور خانقین، قصر شیرین، آبادان، بندر شاهپور، به تعرض پرداخته¬اند.
4– نیروی دریایی شوروی درکرانه¬های دریای خزر و نیروی دریایی انگلیس در بندر شاهپور و خرمشهر، تعرض نموده اند.
5– واحدهای ارتش شاهنشاهی که غافلگیر شده¬اند، در حدود امکان به استقبال آنها شتافتند و در نقاط مختلف با آنها تماس حاصل نموده و به دفاع پرداختند و دو ارابۀ زره پوش مهاجم در نقطۀ باختر مورد اصابت و از کار افتاد و پیشروی مهاجمین را متوقف ساختند و در کلیۀ مناطق شمالی و باختری، روحیۀ اهالی بسیارخوب و تقاضای دخول در صفوف ارتش و حرکت به جبهه را برای دفاع ازمیهن می-نمایند.»

تلگرافات مفصلی هر روز از وضعیت شهرستان¬های شمال می¬رسد. خلاصه قشون روس تا قزوین رسیده بوده، از طرف شرق هم شهرستان¬ها را اشغال کرده و تا شاهرود آمده¬اند. شهرستان¬های مازندران و رشت هم در دست روس¬ها بود. هر دقیقه تصور پیشرفت قشون روس به سمت تهران می¬شود.

استعفای منصور و انتصاب فروغی
عصر [5 شهریور] که به هیأت رفتیم، من به آقای منصور گفتم: آقای رئیس بانک تقاضا داشت که باز یکصد میلیون اسکناس به جریان گذارده شود. بنابراین موضوع را صبح که آقای منصور شرفیاب می-شوند، به عرض رساندند.
از ایشان پرسیدم: به عرض رساندید؟ اظهار کردند: امروز صبح میسر نشد، امشب خودتان به عرض برسانید چون من دیگر نیستم و استعفا دادم. خیلی هم مضطرب بود. از آقای عامری جویا شدیم. معلوم شد دوساعت و نیم بعد از ظهر که شرفیاب بود، شاه گفته بود مصمم شدم که آقای منصور را کنار بگذاریم و از آقای عامری مشورت کرده بود که کی رئیس دولت باشد، آقای عامری آقای فروغی را پیشنهاد کرده بود. شاه خیلی عصبانی شده¬اند و گفته بود: پس بهتر است بروید وثوق الدوله را بیاورید. بعد خودشان گفته بودند: آقای آهی باشد. در هر صورت آقای عامری گفتند: اعضای کابینه عوض نخواهند شد و از بین خود ما رئیس الوزرا انتخاب خواهد شد.
در هر صورت اعلانی در شهر منتشر شد که آقای منصور استعفا داده و کابینه مستعفی است و تا تعیین جانشین، آقایان معاونین، و کفیل وزارت خانه¬ها مشغول باشند.
این خبرعیناً درج می¬شود:

«آقای منصور، نخست وزیر، استعفای خود را امروز عصر ساعت چهار، تقدیم حضور ملوکانه نموده و قرار است تا تعیین دولت جدید، معاونین و کفیل¬های وزارتخانه¬های مختلف، کارهای جاری را ادامه دهند.»

در هیأت مذاکره شد که فرموده¬اند وزرا همه در ساعت معهود در هیأت در کاخ سعد¬آباد حاضر باشند. در ساعت شش به کاخ سعد¬آباد رفتیم. قبل از آمدن شاه، مذاکره شد که چه کسی ممکن است رئیس دولت شود. همه آرزو کردیم کاش شخصی که در نظر داشته باشد هیچکدام از ماها نباشیم. آقای عامری که اطلاع از تصمیم داشت گفت: از خودمان است. بالاخره واضح گفت که آقای آهی است.
مذاکره شد در این صورت خوب است شاه را قانع کنیم که دیگری باشد. بالاتفاق همه نظر دادند خوبست فروغی باشد، ولی نگران بودیم که آیا شاه قبول خواهد کرد. بالاخره در ساعت مقرر یعنی ساعت هفت، شاه وارد شد و اظهار کرد که: منصور استعفا داد، ما هم قبول کردیم، چون دیدیم نسبت به ایشان اظهار عدم اعتماد از طرف دولتین روس و انگلیس می¬شود. بعد روکردند به آقای آهی که: شما فردا کابینه را به مجلس معرفی کنید، آقایان در کارهای سابق خود باقی خواهند ماند فقط آقای سهیلی وزیر خارجه می¬شود و آقای عامری وزیر کشور.
آقای آهی استدعا کردند که: اگر اجازه دهید دیگری انتخاب شود. شاه پرسید: دیگری یعنی کی؟ ما کسی را نداریم. آقای آهی اظهار کردند: فروغی. شاه گفت: او که پیرمرد است، از کار افتاده است، به درد نمی-خورد. آقای سهیلی گفت: قربان مقصود بودن یک سرپرست است، ما کارهایش را انجام می¬دهیم. شاه قبول نمی¬کرد. اصرار از طرف هیأت شد، بالاخره روی اکراه قبول کرد. آقای جم وزیر دربار را خواست و گفت: تلفن کنید منزل فروغی ببین هست یا خیر. جواب دادند که: منزل است. انتظام رئیس تشریفات را خواست و گفت: برو آقای فروغی را بیاور و با یک اتومبیل. زود برو بیا ! بعد گفت: با ما کار کرده، شخص بی اطلاعی نیست، ولی به کلی چندین سال است از کار دور بوده و باید حالا هفتاد سال داشته باشد، چون آن موقع که با ما کار می-کرد، پیر بود. بعد گفت: مرد امینی است، منتها آن اسدی او را خراب کرد.
حالا دیگر یک ربع ساعت است گذشته، شاه حوصله اش سر رفته است. به ساعتش نگاه کرد که از ساعت هشت که معمولا ازهیأت خارج می¬شد، چند دقیقه گذشته بود. خواست برود و در نظر داشت که فروغی فردا صبح شرفیاب شود. برای این که مبادا از فکرش منصرف شود، از طرف ما اصرار شد که حالا خواهد آمد. ایشان هم قبول کردند، ولی باز آقای جم را خواستند که¬تلفن بکن آمدند یا خیر؟ آقای جم تلفن کردند و جواب آوردند که ربع ساعتی است حرکت کرده اند.
در این موقع صدای اتومبیل هم بلند شد. به آقای جم گفتند: بگویید با اتومبیل توی باغ بیایند چون آقای فروغی پیرمرد هستند و نمی¬توانند این سربالایی را بیایند. در این ضمن، آقای فروغی وارد شدند. اعلیحضرت نسبت به آقای فروغی خیلی احترام کردند. بعد گفت: آقای فروغی اینقدر پیر نیست که شما¬ها می¬گفتید. بعد احوالپرسی کرد و پرسید چه می¬کند؟ آقای فروغی عرض کردند: مشغول نوشتن و خواندن کتاب می¬باشند.
اعلیحضرت اظهار داشتند: در این موقع که وضع کشور را می¬بینید، مصلحت بود کابینه تغییر کند و با مشورتی که با آقایان شد، به شما تکلیف تشکیل کابینه می¬شود و این آقایان تعهد کرده¬اند که نگذارند زیادی کار به شما صدمه بزند. آقای فروغی به عرض رساندند: البته اوامر مبارک قابل اجراست و اطاعت می¬شود، ولی چون من از جریان کار سال¬هاست دور هستم، باید بیشتر در کیاست با من کمک شود. اعلیحضرت اظهارکردند: البته. بعد گفتند: وزرا هم در اختیار شما هستند، هرکدام را می¬خواهید، نگاه دارید و هر کدام را می¬خواهید، وارد کابینه کنید. آقای فروغی اظهار داشتند: بنده سال¬هاست از کار دورم. البته آقایان همه مورد اطمینان اعلیحضرت¬اند و کسی راهم شخصاً ندارم که بخواهم وارد کابینه کنم. بعد اعلیحضرت کابینه را این طور معرفی کرد که¬وزرا همان¬هایی که هستند باشند، فقط آقای سهیلی وزیر خارجه و آقای عامری وزیر کشور خواهند بود.
بعد مدتی مذاکره در اطراف جریان جریان سیاست نمودند و اظهار کردند که: باید فوراً به سفارتخانه¬ها اعلام ترک مقاومت شود و شما فوری اعلان ترک مقاومت را همین امشب تهیه کنید و برنامۀ دولت و وزرای دولت را به مجلس معرفی نمایید و چون دیر بود، از هیأت رفتند. بعد قرار شد هیأت در باغ وزارت خارجه تشکیل شود. حرکت کردیم. به درب باغ که رسیدیم، اتومبیل اعلیحضرت می¬آمد که با عجله دنبال هیأت به باغ وزارت خارجه آمده بودند، رسید که امر کرده¬اند که مراجعت کنیم، فوری به قصر مراجعه کردیم.
در خیابان باغ سعد آباد، اظهار کردند منظور این بود که امشب اعلام ترک مقاومت لازم نیست. برنامۀ دولت تهیه و فردا به مجلس اعلان ترک مقاومت گفته شود، بعد به سفارتخانه¬ها ابلاغ شود. مجدداً مرخص کردند. به باغ وزارت خارجه رفتیم و هیأت تشکیل شد. به روزنامه ایران بدواً تشکیل کابینه گفته شد که در روزنامه خود درج کند. بعد برنامۀ دولت و شرحی که راجع به ترک مقاومت بنا بود اعلان شود، تنظیم و این امر تا نزدیک ساعت یازده طول کشید. در این موقع، چراغ¬ها خاموش و سوت خطر کشیده شد. معلوم شد طیاراتی بر فراز تهران آمده¬اند، ولی اثری نشد. در اینجا لازم است یک نکته¬ای که فراموش شده، تذکر داده شود. در شب پیش، یعنی سه شنبه شب [4-شهریور] که هیأت در کاخ تشکیل بود، ضمن اقداماتی که مذاکره شد در حضور شاه انجام شود، یکی هم این بود که به آمریکا متوسل شویم، یعنی تلگرافی قرار شد از قول شاه برای مستر روزولت رئیس جمهور آمریکا تهیه شود و استمداد شود که دولتین روس و انگلیس قشون خود را از خاک ایران خارج کنند. متن تلگراف توسط آقای منصور تهیه شد و مضمون آن این بود که البته عالیجناب از جریان سیاست اخیر دولتین روس و انگلیس نسبت به ایران، اطلاع دارید که با وجود قبول دولت ایران به اخراج آلمان¬ها از ایران، مع¬الوصف قشون روس و انگلیس، ناگهان به ایران حمله برده و شهرهای بلا¬دفاع را بمباران کرده¬اند و با وجود ترک مقاومتی که شده، مع¬الوصف دست از حرکات خود برنداشته و مرتباً شهرها را اشغال مینمایند. شما که علمدار دموکراسی دنیا هستید، از دولتین مزبور بخواهید که چه مقصودی دارند و اقدام نمایند که هرچه زودتر قشون قوای روس وانگلیس از ایران خارج شوند.
این تلگراف ترجمه شده و مدتی مذاکره شد از چه راهی مخابره شود. معلوم شد تنها راهی که با واشنگتن ممکن است تلگراف شود از راه لندن است. به این مناسبت، اولاً سعی شد تلگراف کشف باشد نه رمز، ثانیاً لحن آن خیلی ترسیده نباشد. جواب این تلگراف بدبختانه در ده پانزده روز بعد رسید که مضمون آن را در موقع خود یادآوری خواهم کرد.
فردای آن شبی که کابینه آقای فروغی تشکیل شد و روز پنجشنبه [6-شهریور] بود، صبح ساعت هشت از خواب برخاستم. هنوز مشغول تراش صورت در شمیران بودم که صدای طیاره بر فراز تهران شنیده شد و بلافاصله صدای انفجار بمب آمد. چون منزل من در شمیران، امامزاده قاسم بود و تهران خیلی خوب پیدا بود، بالای پشت بام رفته معلوم شد چهار طیاره روسی هستند که چند بمب نزدیک سلطنت¬آباد و بی¬سیم قصر قاجار انداختند.
چون بنا بود ساعت هشت مجلس باشیم، به عجله لباس پوشیدم. البته کسان من مرا منع نمودند، ولی اهمیتی نداده به مجلس رفتم. در مجلس هم باز صدای چند بمب آمد. معلوم شد طیاراتی که بعد رسیده¬اند، باز چند بمب انداخته¬اند. وضعیت روحیۀ وکلا خیلی بد بود. همه بیمناک و وحشت زده بودند. در هر صورت، مجلس تشکیل شد، آقای فروغی کابینه خود را به مجلس معرفی کردند. بعد بیاناتی اظهار کردند که متن آنها ذیلاً درج می¬شود:

«خاطر آقایان نمایندگان محترم از نیات مقدس اعلیحضرت همایون شاهنشاهی در بارۀ اصلاحات و پیشرفت امور کشور کاملاً مستحضر است و در ضمن برنامه¬هایی که مکرر از طرف دولت¬های وقت پیشنهاد مجلس شورای ملی شده است، ملاحظه فرموده¬اند. بنابراین دولت امروز به ورود در برنامه تفصیلی حاجتی نمی¬بیند و همینقدر به استحضار خاطر نمایندگان محترم می¬رساند که با نهایت جدیت در حفظ سیاست حسنه با دول خارجه مخصوصاً همسایگان و (ناخوانا) اصلاحاتی که منظور نظر اعلیحضرت همایونی و عموم ملت است، خواهند کوشید. ضمناً خاطر آقایان محترم را مستحضر می¬سازد که چون بطوری که آگاهی دارند، دولت و ملت ایران صمیمانه طرفدار صلح و مسالمت بوده و می¬باشند، برای این که این نیت تزلزل ناپذیر کاملاً بر جهانیان مکشوف گردد، در این موقع که از جانب دو دولت شوروی و انگلستان اقدام به عملیاتی شده که ممکن است موجب اختلال صلح و سلامت گردد، دولت به پیروی از نیات صلح¬خواهانه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی، به قوای نظامی¬کشور هم اکنون دستور می¬دهد که از هر گونه عملیات مقاومتی خودداری نماید، تا موجبات خونریزی و اخلال امنیت مرتفع شود و آسایش عمومی¬حاصل گردد»

بعد از این که کابینه معرفی شد و رأی اعتماد داده شد، دولت از مجلس خارج و به عمارت بادگر رفته، یادداشت¬هایی که راجع به ترک مقاومت بود، تسلیم سفارتخانه¬ها گردید. سپس، آقای فروغی سفیر کبیر شوروی و وزیر مختار انگلیس را پذیرفته، مدتی مشغول صحبت بودند که با وجود ترک مقاومت از طرف قوای ایران، دیگر ادامه عملیات خصمانه موردی ندارد.



وضعیت تهران و شایعۀ خروج شاه از پایتخت
البته جریان این دو سه روزه مردم تهران را وحشت زده کرده بود، به طوری که عده¬ای در صدد خروج از تهران برآمدند و چون نفت و بنزین در تهران کم شده بود، از طرف وزارت دارایی دستور صادر شد که بنزین جز به کامیون¬هایی که حامل گندم هستند، ندهند. ولی این عمل مانع نشد که اشخاص به بهای خیلی گزاف بنزین تهیه کنند و از تهران به سمت جنوب بروند. عصر [6 شهریور] مجدداً جلسه در کاخ سعدآباد تشکیل گردید، تلگرافات زیادی که از ولایات شده رسیده و حاکی از بمباران شهرها و نزدیک شدن قوای روس به زنجان و آمدن قوا به شهسوار و بابل و شاهی بود. آقای فروغی به عرض رساندند که مقصود این آقایان از این رفتار خارج کردن آلمان¬هاست. شاه به وزیر خارجه دستور داد هر چه زودتر آلمان¬ها را خارج کنند. درجلسۀ هیأت ولیعهد هم حاضربود. جمعه صبح [7 شهریور] خبری نبود. روز را من به شهر آمده، حمام رفتم. در موقع خروج از حمام، طیارات شوروی را دیدم که بر فراز تهران آمده و فقط مقدار زیادی کاغذ و بیانه خطاب به اهالی ایران که ما با شما کاری نداریم، فقط برای اخراج آلمان¬ها آمده ایم، ریختند. عصر جمعه، خبر کردند که جلسۀ فوق العاده ساعت چهار در باغ وزارت خارجه، تشکیل می¬شود. ساعت چهار به باغ وزارت خارجه رفتم، اعضای دولت بودند. رئیس نظمیه، رئیس ارکان حرب کل، رئیس ستاد جنگ و دو نفر معاونینش رئیس لشکر اول و دوم پادگان مرکز و سپهبد احمدی حاکم نظامی¬تهران. مذاکره در اطراف این بود که اگر روس¬ها جلوتر بیایند و به سمت تهران بیایند، چه باید کرد، آیا باید جنگ بکنند یا خیر؟ عقیدۀ نظامیان این بود که باید یک لشکر طرف کوه¬های قزوین برود و یک لشکر به طرف گردنه-های قم و در این دو نقطه متمرکز شوند، تا اعلیحضرت همایونی و خانوادۀ سلطنتی از تهران بروند. یک عدۀ دیگر عقیده داشتند اصولاً خوب است دولت از تهران برود و اصفهان پایتخت شود. در این گیرودار، صاحب¬منصبانی هم مثل سرتیپ زاهدی می¬آمدند سری می-کشیدند و می¬رفتند.
از قرار معلوم، در باشگاه افسران، افسران جمع و اینها خبرچینی می¬کردند و هردم همدیگر را تشجیع می¬کردند و بعضی می¬گفتند که باید فرار کرد و رفت.
خلاصه ساعت شش به کاخ احضارشدیم. تمام اعضای هیأت به اتفاق فرماندهان لشکر یک و دو، حاکم نظامی¬و رئیس ارکان حرب، به کاخ سعدآباد رفته، هیأت با حضور اعلیحضرت همایونی و والاحضرت تشکیل شد. باز اخبار تلگرافی ولایات خوانده و تعلیماتی شاه به وزارت خارجه داد که از نمایندگان انگلیس و شوروی نتیجۀ اقداماتشان و جواب¬های لندن و مسکو را بخواهید. ساعت هفت جلسه تعطیل شد. در باغ، اعلیحضرت رئیس نظمیه را خواستند و مدتی محرمانه صحبت می¬کردند. وقتی از باغ خواستیم خارج شویم، با چند تن از وزرا پیاده تصمیم گرفتیم تا سر پل بیاییم. دم درب باغ، قراول گفت قدغن است کسی خارج شود. این اظهار قراول خیلی بی¬تناسب و ضمناً پر معنی بود. در این زمینه که ما مشغول صحبت با قراول بودیم، رئیس نظمیه از عقب رسید و با خنده به صاحب منصب کشیک چیزی گفت و مزاحم ما نشدند. من به دکتر سجادی و رفقا گفتم: امشب در این قصر خبری است که گویا دستوری داده¬اند کسی از قصر خارج نشود و اقدام حرکت نظامی¬ساعت هفت که هنوز غروب هم نیست چه معنی دارد؟
رئیس نظمیه هم چند قدمی¬با ما پیاده آمد، بعد سوار اتومبیل شده، خداحافظی کرد و رفت. ما تا میدان تجریش آمدیم. مردم همه بهت زده و اتومبیل¬های ما را که از عقب بطور دسته جمعی می¬آمد، می¬دیدند، تعجب می¬کردند، مثل این که انتظار نداشتند ما هنوز در تهران باشیم. از سیمای مردم و حشت و انتظار یک امر غیر مترقبی، مشهود بود. به هر حال شده، به امامزاده قاسم و به منزل آمدم، رفقا هم رفتند. ولی ساعت ده در باشگاه افسران، مجدداً جلسه هیأت دولت با شورای دفاع تشکیل شده و تا ساعت دو بعد از نصف شب، ادامه داشته، منتهی خوشبختانه به من خبری نداده بودند.



بمباران تهران
صبح شنبه [8 شهریور] که به وزارت دارایی رفتم، مدیران کل و معاونین نزد من آمدند اظهار کردند: شاه و خانوادۀ سلطنتی به اصفهان رفتند. گفتم: چنین نیست، ما دیشب در هیأت بودیم. گفتند: خیر، اشخاص از ساعت ده شب دیده¬اند مکرر اتومبیل¬های باری و سواری سلطنتی که از سعد¬آباد خارج شده اند.
حرکت آن نظامی¬در قصر در شب گذشته، مرا به شک انداخت که قطعاً موضوعی تازه است. ضمناً، شب گذشته که در هیأت بودیم، ضمن اخبار، آمدن قشون روس به گرگان راشنیدم. در هر صورت، صبح در وزارت دارایی ماندم چون کارهای زیادی داشتم به علاوه راجع به رساندن گندم تهران، باید تعلیماتی داده می¬شد و مراقبت شدید می¬شد.
درحدود ساعت ده صبح، چند طیارۀ شوروی پیدا شده و شروع به بمباران کرد. از قرار معلوم، از چند روز به این طرف، یک عده از افسران جوان با حرارت، از این دورویی و بی تکلیفی به ستوه آمده، به محض اینکه طیارات شوروی پیدا شدند، دو طیاره ایرانی فوری پرواز کرده برای حمله به طیارات شوروی. توپ¬های طیاره زنی، برای پایین آوردن طیارات ایرانی، شروع به تیراندازی نمود. در بدو امر، معلوم نبود این تیراندازی توپخانه است یا صدای بمباران شدید.
در هر حال، در اثر این عمل، وضعیت کار در وزارتخانه¬های مختل شد. اعضای وزارت دارایی یعنی حوزۀ وزارتی، تمام از اطاق¬ها خارج و درب اطاق من اجتماع کردند. دستور دادم درب زیرزمین¬های زیر عمارت وزارتخانه را باز کنند که اعضا به آنجا پناهنده شوند. پس از نیم ساعتی، صدای تیر توپ خاموش شد و به هیأت رفتم. دیدم آقایان همه جمع¬اند و همه سراسیمه. این رفتار روس¬ها، اولاً، برخلاف مذاکرات روزهای قبل بود. ثانیاً، این افسران قطعاً جنجالی را ایجاد خواهند کرد. در این بین تلفنی از سعد آباد رسید و آقای سهیلی را شاه پای تلفن خواست و راجع به واقعه پرسش کرد که: چرا باید روس¬ها این حرکات را بکنند؟ و دستور داد فوری با سفارتخانه¬ها مذاکره شود. آقای سهیلی به سفارت روس رفت. بعد از مراجعت اظهار کرد: سفیر روس مدعی است از طرف طیارات شوروی بمبارانی نشده و بمب¬هایی که افتاد مال خود ایران بوده و از طیارات ایران بوده است.
آقای سرلشکر نخجوان و آقای سرلشکر ضرغامی¬به هیأت حاضر و پیغام شاه که به آقایان دستور داده بود که تحقیق شود چرا باز روس¬ها بمب به تهران ریخته¬اند، آوردند. به آقایان گفته شد سفیر شوروی این طور اظهار می¬کند. آقایان اظهار داشتند خلاف است. قرار شد فوری آتاشه¬های نظامی¬روس و انگلیس با آقای سرلشکر نخجوان و یکی دو نفر دیگر از آقایان وزرا، به محلی که بمب افتاده که می¬گفتند نزدیک کوره¬های آجرپزی بیرون شهر است، رفته و معاینه محلی نمایند. آقایان مرآت وزیر فرهنگ و آقای رام رئیس اداره کل کشاورزی، مأمور شدند و به اتفاق آقایان و اتاشه¬های نظامی¬شوروی و انگلیس، به محل رفتند. بعد ازنیم ساعت که مراجعت کردند، تکه¬های بمب را همراه آورده بودند، اظهار داشتند دو عدد بمب در سر کوره افتاده و در نتیجه دونفر عمله را کشته و تکه¬های بمب که همراه بود، مارک شوروی داشت.
قرار شد آقای سهیلی برود با سفارت مذاکره کند. خلاصه این عمل صبح و رفتن خانواده سلطنتی شب گذشته از تهران، مردم شهر را خیلی مضطرب کرده بود و گروه بیشماری از مردم تهران به سمت اصفهان حرکت کردند. مخصوصاً که چند خبر از قم رسید که خانوادۀ سلطنتی و آقای جم وزیر دربار را دیده بودند که از قم به سمت اصفهان می¬رفتند.
جیره بندی بنزین وسیلۀ سؤاستفادۀ اشخاص شده و حلبی به 15 تومان رسیده بود. در هر صورت، وضعیت شهر از صورت عادی خارج و دکاکین تمام بسته شده بود. رفت و آمد بین شهر و شمیران خیلی مشکل و اشخاصی که اتومبیل دولتی نداشتند، به واسطۀ نداشتن بنزین و نبودن اتوبوس، ناچار با گاری می¬رفتند. عدۀ زیادی از مردم شهری که شمیران بودند، همان روز شروع به آمدن به شهر کردند. گاری برای اسباب¬کشی که معمولا 20 الی 25 ریال بود به 80 و 100 ریال رسیده بود. این وحشت و نگرانی به خود دولت هم سرایت کرده، بعضی از کارمندان دولت ترک خدمت کرده، به اصفهان رفتند. از آقایان وزرا هم برخی¬ها عقیده داشتند که خوب است منتظر نشد و رفت و برخی¬ها عقیده داشتند تا محل هست، خوب است شاه و دولت به اصفهان برود. از جمله کسانی که اعتقاد به رفتن داشت، آقای علم (امیرشوکت الملک) وزیر پست و تلگراف بود که چون با آقای قوام شیرازی وصلت خانوادگی داشت و اطلاع از رفتن خانوادۀ سلطنتی داشت، عقیده مند بود که باید رفت و طرز صحبتش طوری بود که ما یقین کردیم که او قطعاً ظهر یا شب، تهران را ترک خواهد گفت.
دراین جا یک نکته هم فراموش نشود گفته شود. شب گذشته که ملکه با شمس و اشرف پهلوی و سایر خانم¬ها و بچه¬ها، عازم اصفهان بودند، آقای علی قوام داماد شاه که اشرف پهلوی عیالش بود، از رفتن به اصفهان خودداری و حتی از دادن بچۀ خود نیز کوتاهی و مقاومت کرده بود و درموقع سوار شدن، کارشان با ملکه به فحش و ناسزا هم رسیده بود. و این حکایت را که اگر صد در صد صحیح نبود، همان روز اشخاص حمل به زوال دولت و قدرت پهلوی می¬دانستند، چون مناسبات قوام با انگلیس¬ها که معلوم است. گفته می¬شد که قوام از جریان بعضی کارها اطلاع دارد که پسرش تا این اندازه جسور و گستاخ شده است.
در هر حال، چون تا دو ساعت بعد از ظهر در هیأت بودم، ناچار برای صرف ناهار به منزل رفته و قرار شد عصر زودتر، دومرتبه در هیأت حاضر شویم. بعد از ظهر که منزل رفتم، به فکر افتادم که مقداری از اثاثیۀ خود را از شمیران به شهر بفرستم و با مختصر اثاثیه¬ای تا چندی دیگر در شمیران بمانیم. برای این منظور کامیونی با بهای بسیار گزاف اجاره کرده بودم و مشغول جمع کردن اثاثیۀ زائد بودم که آقایان عضدی معاون وزارت دارایی و دکتر امینی رسیدند و اظهار داشتند که وضعیت خیلی خراب است، ممکن است امروز عصر تا فردا، روس¬ها به تهران بیایند و شاه هم قطعاً امروز خواهد رفت. چون دستوراتی به نظامیان داده¬اند که یک عده بروند گردنه حسن آباد پست بدهند که شاه عبور کند.
همسایه من معتمدالسلطنه، برادر وثوق الدوله هم که داماد افسری دارد به اسم فولادوند و سروان است، ادعای ارائۀ حکم عمومی¬قشون را می-کرد که تصریح داشت شاه به اصفهان می¬رود و باید تمام نظامیان وظیفه که دعوت شده¬اند، اخراج شوند. آقایان به من پیشنهاد کردند که تا مجال است، اتومبیل هم حاضر است، با خانواده به اصفهان برویم. من گفتم: من که نخواهم کرد، چون عضو دولتم چطور ممکن است ترک خدمت کنم، ولی بی میل نیستم که خانواده¬ام را بفرستم از تهران بروند. با خانم مشورت کردم، ایشان گفتند: مادامی¬که من در تهران هستم، حرکت نخواهند کرد.
آقایان عضدی ودکتر امینی اصرار کردند. من گفتم: هیچ قرینه¬ای برای رفتن شاه نمی¬بینم. به علاوه، اگر شاه برود، طبعاً دولت هم خواهد رفت. آن وقت می¬رویم، چرا حالا عجله کنیم؟ اظهار داشتند: رئیس نظمیه رفته، اکثر افسران ارشد رفته اند. حتی آقای دکتر امینی گفت: امروز صبح دیدم که چند کامیون اثاثیۀ آقای سرلشکر ضرغامی¬را بار می¬کرد، حتی درشکۀ بچه او را و مشغول حرکت بود. (توضیح این که رفتن خانوادۀ سرلشکر ضرغامی¬صحیح بود و عروس ایشان بین راه قم و اصفهان چون حامله بود، فارغ شد.)
به آقایان گفتم: من حاضر نیستم، در هر صورت خواهم ماند. آقایان چاره اندیشی که کردند، گفتند: پس چند حلب بنزین برای تو تهیه می¬کنیم و می¬فرستیم اگر واقعاً وضعیت غیر عادی شد، وسیلۀ حرکت داشته باشی و قرار شد شب دوباره به منزل بنده آمده و من به آقایان نتیجۀ اقدامات و اخباری که هست اطلاع دهم.

اصرار شاه به خروج از پایتخت
در هر حال، ساعت سه عصر [8 شهریور] مجدداً به عمارت هیأت رفتیم و آقایان وزرا متدرجاً حاضر شدند. آقای علم تا ساعت چهار نیامده بود. یقین کردیم به اصفهان رفته است و حرکات این دوسه روزه و وعده¬هایی را که می¬دانند حضرات به تهران نخواهند آمد، همه را سست می¬کرد. همه انتظار داشتیم هر دقیقه خبر بدی برسد. اخبار تلگرافی حاکی از آمدن قشون روس تا نیشابور و سبزوار و دامغان و سمنان و حتی فیروز کوه بود و نیز یک عده از قشون انگلیس از طرف کرمانشاهان به سمت همدان و ملایر. در این گیرودار، سفیر آمریکا تقاضای وقت ملاقات از آقای سهیلی کرد. فوری تقاضا شد به هیأت بیایند. به هیأت آمد و اظهار داشت: خبر خیلی محرمانه و مهمی¬دارم و آن این است که قطعاً قشون روس و انگلیس به تهران نخواهند آمد. امروز هم یادداشتی برای آقایان رسیده و مشغول ترجمه می¬باشند، ولی اظهار داشت این خبر را از من نشنیده بگیرید و رفت.
مذاکره شد که این موضوع به شاه گفته شود یا خیر. بعد از مشاوره، گفته شد مانعی ندارد به شاه گفته شود. آقای فروغی با تلفن مراتب را به شاه عرض کرد. البته گفتن این خبر موجب شد که هریک ربع یک مرتبه، تلفن از شاه می¬شد که یادداشت¬های آقایان رسیده یا خیر و چون نمی¬شد به آقایان اطلاع داد، چون سفیر آمریکا درخواست کرده بود خبری که داده محرمانه بماند، ناچار در حالت اضطراب، جواب¬های هنوز معلوم نیست، خبری نیست، از طرف آقای سهیلی یا آقای فروغی داده می¬شد. تا ساعت پنج و نیم بود که تلفنی مشترکاً از سفارت روس و انگلیس رسید که آقایان میل دارند فوری آقای فروغی و آقای سهیلی را ملاقات کنند. به آقایان وقت داده شد. ماها به اطاق دیگر رفته، آقایان فروغی و سهیلی مشغول پذیرایی آقایان شدند. البته خیلی همه مضطرب بودیم که موضوع چیست، البته اظهارات سفیر آمریکا قدری امید¬بخش بود. در همین موقع باز طیارات شوروی پیدا شدند، ولی این مرتبه فقط به ریختن کاغذ اکتفا کردند. در این موقع مکرر از دربار تلفن می¬رسید. فقط برای اسکات شاه گفته شد که به عرض رسانند آقایان سفیر شوروی و وزیر مختار انگلیس آمده¬اند و یادداشت آورده اند.
این ملاقات دو ساعت طول کشید. بعد که آقایان نمایندگان رفتند، به اطاق هیأت رفتیم، متن یادداشت¬ها که به روسی و انگلیسی بود، با رقیمۀ غیر رسمی¬و یک نقشه ایران که آورده بودند، ملاحظه شد. البته معلوم است عجله و اضطراب هر کدام از ماها که زودتر بفهمیم چه می-گویند و چه میخواهند چقدر بود. عین یادداشت¬ها در موقع خود که به مجلس داده شد و شرح آن نوشته می¬شود، عیناً درج خواهیم کرد. فقط من باب تذکر گفته می¬شود که خلاصه این بود آلمانی¬ها از ایران بروند، سفارت آلمان و ایتالیا از ایران خارج شود، قشون روس و انگلیس از ساعتی که تعیین کرده¬اند تا خاتمه جنگ خواهند ماند. در هر صورت، شروع شد به ترجمۀ تحت اللفظی یادداشت¬ها برای این که حاضر باشد که بشود به عرض برساند. این ترجمه یک ساعتی طول کشید.
تلفنی از دربار رسید که شاه می¬گوید: اگر موضوع زیاد طول دارد، به آقای شکوه دستور داده¬اند فردا صبح به ایشان مراجعه شود. جواب داده: الان ترجمه حاضر و هیأت شرفیاب می¬شود.
خلاصه ساعت شش و نیم عصر، بالاجتماع به قصر سعد¬آباد رفتیم. به محض این که اتومبیل وارد باغ سعد¬آباد شد، جلو درب عمارت کاخ سفید، اتومبیل شاه و شاهپورها حاضر بود. شاه دیده شد که شنل خود را داشت از دست پیشخدمت می¬گرفت که سوار اتومبیل شود و پایش روی رکاب اتومبیل بود. در اتومبیل دیگر شاهپورها بودند. ولیعهد هم منتظر بود که تا شاه سوار شود. اتومبیل¬های ما ایستاد. آقای فروغی جلو رفتند و عرض کردند که یادداشت¬ها رسیده است و حاضر است. شاه ایستاد، خواست صحبت کند، دید نظامیان ایستاده اند. چند قدمی¬عقب رفت. جلوی درب باغ گفت: بسیارخوب، یادداشت¬ها را مطالعه کنید و هر جوابی مصلحت است، تهیه نمایید. من چون خسته هستم، در نظر گرفته¬ام چند روزی با ولیعهد به اصفهان بروم. به شکوه هم قبلاً گفته بودم رسماً ابلاغ کند که هیأت دولت با مجلس، کارها را که با آقایان تمام کردند، ما به تهران مراجعت خواهیم کرد، چون شایستۀ اساس سلطنت نیست که قشون اجنبی به پایتخت بیایند و ما در آنجا باشیم، البته از هراقدامی¬که می¬کنید ما را با تلگراف مستحضر ساخته و کسب دستور خواهید نمود.
این اظهار که هیچ انتظار آن نمی¬رفت، موجب بهت ما گردید. آقای فروغی اظهار داشتند: خوب است این یادداشت¬ها را توجه بفرمایید، اگر باز تصمیم به رفتن داشته باشید، مانعی ندارد. شاه قبول نکرد و گفت: خلاصۀ آن را بگویید. فروغی عرض کرد: این جا جلو درب باغ مناسب نیست، استدعا می¬کنم به عمارت تشریف فرما شوید.
شاه ابا و امتناع داشت. از طرف همۀ ماها بالاجماع استدعا شد چند دقیقه به عمارت تشریف بیاورند. ضمناً از آقای ولیعهد هم همین استدعا می¬شد. کم کم، شاه حاضر شد به عمارت بیاید. در این ضمن، آقای فروغی که دید زمینه حاضر شده است، استدعا کرد اصولاً رفتن را موقوف کنند و اصرار زیاد کرد که رفتن شاه در این موقع به اصفهان، مسلماً مایۀ اغتشاش می¬گردد و بهترین بهانه خواهد بود که قشون روس و انگلیس وارد تهران شوند و به قدری الحاح کرد که بالاخره شاه متوجه شد که رفتن او ممکن است اثرات بدی داشته و به ضرر خودش تمام شود. قبول کرد، ولی به ولیعهد گفت: پس تو برو، چون منتظر ما هستند و یک زن و بچه را نمی¬شود تنها گذاشت.
ولیعهد جداً استنکاف کرد که من اطمینان ندارم شاه را تنها بگذارم. مدتی هم در این زمینه مذاکره شد. بالاخره شاه عصبانی شد، به ولیعهد گفت با تغیر که حکم می¬کنم تو با شاهپورها بروی و خودش به سمت عمارت حرکت کرد. آقای آهی قدری مکث کرده و با ولیعهد شروع کرد به صحبت کرد و اصرار به این که او هم نرود. خلاصه شاه و ما به کاخ سفید، همانجا که هیأت همیشه تشکیل می¬شد رفتیم. فروغی صورت یادداشت¬ها و نقشه را در آورد، خواست بخواند، شاه گفت: من می¬دانم این بچه به ما علاقمند است و نخواهد رفت. گفته شد: بهتر هم این است که نرود.
بنابراین شاه قانع شد. ضمناً ناگفته نماند که در باغ، از کسانی که شاه را به رفتن تهییج می¬کرد، خود ولیعهد بود که خیلی عجله داشت و گویا وحشت و ترس او را وادار به این کار می¬کرد. از وزرا هم آقای علم (امیر شوکت الملک) که بعد معلوم شد همان شب قرار با آقای قوام داشتند که ساعت هشت شب به اصفهان بروند و میل داشت که شاه رفته باشد که آنها بعد بروند.
خلاصه شاه گفت: پس به ولیعهد بگویید بیاید. به ولیعهد اطلاع داده شد و ایشان هم آمدند. آقای فروغی خلاصۀ یادداشت¬ها را توضیح داده و ضمناً نقشه را نشان داد که منطقۀ اشغالی روس، مازندران و گرگان و قزوین و گیلان و آذربایجان و منطقۀ اشغالی انگلیس¬ها کرمانشاهان و خوزستان است. بعد از خواستن توضیح که این قشون از این منطقه هم جلوتر خواهند آمد یا خیر، در این منطقه¬ها کارهای داخلی کشور با ما خواهد بود و آیا قوای امنیه و نظمیه خواهیم داشت، یک مرتبه یک عبارتی شاه گفت که حقیقتاً مایۀ تأسف و تعجب گردید. گفت: پس املاک ما چه می¬شود؟ این نقاط که تمام املاک ما است.
بعد مثل این که باز اطمینان ندارد، گفت: بسیار خوب، ببینید اگر مصلحت است قبول کنید. با این ترتیب بودن ما در تهران ضرورتی ندارد و ما خواهیم رفت. ولیعهد هم از این نظر بدش نمی¬آمد، گفت: از کجا اطمینان به حرف آقایان می¬شود کرد؟ مگر اینها قول ندادند که دیگر شهرهای ما را بمباران نکنند، امروز باز بمباران کرده اند. تا راه باز است باید رفت، و الاّ اگر اینها آمدند و راه¬های جنوبی تهران را گرفتند، دیگر نمی¬شود رفت و ما را در تهران محاصره خواهند گرفت.
آقای فروغی جواب بسیار منظمی¬دادند و آن این بود که فرض کنید راه تهران به جنوب باز باشد، راه کشور به خارج که باز نیست. تمام سرحدات ما در دست آنهاست و اگر آنها چنین نظری داشته باشند، چه تهران چه اصفهان برای آنها فرق نمی¬کند. به علاوه، هنوز ما دلیلی نداریم که حرف¬های آنها را باور نکنیم، مگر ما آنها را مجبور کردیم که این یادداشت¬ها را بدهند؟ اگر این یادداشتها را تا بیست روز دیگر هم نمی¬آوردند، ما که وسیله نداشتیم از نظر آنها چیزی بفهمیم. به علاوه، اگر در این یادداشت¬ها اشغال تهران هم پیش بینی شده بود، مگر ما می-توانستیم کاری بکنیم.
باز مذاکرات زیادی شد، بالاخره شاه گفت: من خواهم ماند و نمی-روم. به ولیعهد گفت برود. او هم استنکاف کرد و گفت: ما که وسیله نداریم در تهران بمانیم، آشپز و همه رفته اند. گفته شد: ممکن است از وزارت خارجه آشپز و سرویس و پیشخدمت بیاورند. بالاخره شاه گفت: قطعاً ما نخواهیم رفت و به ولیعهد گفتند: پس برو به شاهپورها بگو که آنها فوری بروند. ولیعهد باز گفتند: دستور چه می¬شود؟ شاه فکری کرد و گفت: برو با تلفن به سرلشکر ضرغامی¬و دیگران بگو اقدام نکنند و ولیعهد بیرون رفت.
ما اول نفهمیدیم مقصود از دستور چه بود، ولی روز بعد فهمیدیم که عصر آن روز، حکم عمومی¬به قشون داده بود که شاه به اصفهان می-رود. لشکر اول و دوم موضع¬های نظامی¬و گردنه¬های حسن آباد و علی آباد را محافظت می¬کنند تا شاه عبور کند. ضمناً حکم شده که کلیه نظامیان وظیفه را که احضار کرده بودند، اخراج کنند. در نتیجۀ این حکم، از قرار معلوم، از غروب آن روز، تمام سربازخانه¬های خالی شده بود، به طوری که اسب¬ها بی سرپرست مانده بودند. افسران بی¬همه چیز هم تمام خواربار و ملزومات هنگ¬ها را به یغما و با کامیون¬های قشونی، برده بودند. خلاصه، پنجاه هزارنفر قشون حاضر سربازخانه-های تهران متلاشی شد. یک عده رفتند به گردنه¬های بین راه برای رفتن شاه، یک عده¬ای مرخصی، یک عده هم فرار کردند و این حرکت بی-مطالعۀ شاه به کلی قشونی که در تهران مانده بود را متلاشی کرد. گرچه قشونی که ترتیب ندارد و افسر خوب ندارد و مردمش وظیفه شناس نیستند، به همین روز هم بایستی می¬افتاد. خلاصه شاه زنگ زد، عباس سرایدار آمد چون پیشخدمت¬ها همه رفته بودند، به او دستور داد که ما نخواهیم رفت، برای ما شام تهیه کن. بعد معلوم شد از کافه شهرداری شام برای شاه برده اند.
ولیعهد به اطاق آمد، شاه پرسید: به سپهبد و وزیر جنگ و سرلشکر ضرغامی¬دستور دادی؟ ولیعهد اظهار کرد: بلی. در هر صورت، شاه گفت: بسیار خوب مطالعه کنید. من با اصول این یادداشت¬ها موافقم، ولی سعی کنید اقلاً از قزوین و مازندران قشون روس برود و در این منطقه-ها ما قشون داشته باشیم. منتها در سربازخانه¬ها و درکرمانشاهان هم ما قشون داشته باشیم و مسلماً در امور داخلی خودمان آزاد باشیم. بعد گفتند: بروید مشاوره کنید. چون قدری تأمل ما را دیدند گفتند: خیال می-کنید که من می¬خواهم بروم؟ اینطور نیست. من وقتی گفتم نمی¬روم، نخواهم رفت، ولو خطری برای من باشد.
چون امر صریح بود، ما هم اطاعت کرده از قصر خارج شدیم، ولی با افکار پریشان. بعضی از آقایان عقیده داشتند شاه ما را گول زده و خواسته است از چنگ ما خلاص شده، به محض این که ما رفتیم، او هم خواهد رفت. برخی دیگر عقیده نداشتند. خلاصه، قرار شد شب را به منزل برویم. بنده که منزل رفتم، گفتند منزل معتمدالسلطنه، عضدی و دکتر امینی هستند و منتظر من می¬باشند. آنجا رفتم، همه گفتند کار تمام شد، شاه رفت، باید فوری ما هم باید برویم.
هرچه من گفتم: اینطور نیست و تا الان که ساعت نه است، شاه هنوز درکاخ سعدآباد است، آقایان می¬گفتند: خیر. حتی سروان فولادوند داماد معتمدالسلطنه که نظامی¬است، می¬گفت: رسماً در قشون ابلاغ شد که شاه به اصفهان می¬رود و ساعت شش و نیم گفتند شاه رفته است.
بعد آقایان عضدی و امینی محرمانه به من گفتند: اگر مصلحت نیست من چیزی بگویم در حضور معتمدالسلطنه و دامادش، بهتر است به منزل ما برویم. رفتیم منزل، به آقایان اطمینان دادم که شاه قطعاً نخواهد رفت. قشون روس و انگلیس قطعاً به تهران نخواهند آمد و یادداشت رسمی¬دادند. آقایان مطمئن شده و رفتند و به این ترتیب، قسمت اول این نمایشات تمام شده و شاه شاید مطمئن شد که با این ترتیب باز خواهد ماند و نگرانی عموم هم رفع گردید.
دنبالۀ این یادداشت¬ها را بعد، تحت عنوان «قسمت دوم»، خواهم نگاشت.













قسمت دوم
روز بعد صبح [9 شهریور]، قرار شد متن یادداشت¬ها را آقای سهیلی و آقای فروغی مطالعه و ما هر کدام به وزارتخانه خودمان برویم و نزدیک ظهر، به هیأت حاضر شویم، برای مشاوره. صبح به وزارت دارایی رفتم. موضوعی که ازهمه بیشتر خیال مرا ناراحت داشت، موضوع غلۀ تهران بود که با وجود قشون روس در قزوین و جلوگیری از کامیون¬ها که می¬رفت، رساندن جنس به تهران جای نگرانی بود. ناچار یک عده¬ای از مأمورین وزارت دارایی را مأمور کردم که به دهات اطراف بروند برای جمع آوری جنس و قرار گذاشتم مالکین اطراف تهران هم دعوت شوند که تعهدی سپرده، خودشان هرچه ممکن باشد، گندم تهیه و به شهر آورده شود. در اینجا بی مورد نیست متن یادداشت¬های سفارت انگلیس و روس که روز 8 شهریور به وزارت خارجه ایران داده شد، نقل شود.

نامۀ سفارت شوروی و انگلیس 8 شهریور1320
«1– آقای وزیر، محترماً بطوریکه قبلاً هم تذکر داده شد، خاطر جنابعالی را مستحضر می¬سازیم که دولتین اعلیحضرت پادشاه انگلستان و شوروی، هیچ نقشه برعلیه استقلال و یا تمامیت ارضی ایران ندارند و علت این که مجبور شده¬اند اقدامات نظامی¬بعمل آوردند، این بوده است که دولت ایران توجهی به پیشنهادات دوستانه آنها ننموده است. لیکن، این گونه اقدامات بر علیه خود ایران اتخاذ نگردیده، فقط بر علیه تهدید اقدامات ممکنۀ آلمانی¬هایی بوده که درنقاط مهم تمام کشور ایران قرار گرفته اند. چنانچه دولت ایران فعلاً حاضر به تشریک مساعی باشد، علت ندارد که عملیات خصمانه ادامه پیدا نماید.
2– دولتین اعلیحضرت پادشاه انگلستان و شوروی، خواستار بعضی ضمانت¬هایی می¬باشند که فعلاً دولت ایران در حقیقت مایل به انجام تقاضاهای عادلانه آنها هستند. تقاضاهای مزبور به قرار زیر است:
الف – دولت ایران باید امر صادر نماید که قشون ایران بدون مقاومت بیشتری از شمال و شرق خطی که از خانقین، کرمانشاهان، خرم¬آباد، مسجد سلیمان، هفت گل، گچساران و از آنجا به بندر دیلم که در خلیج فارس واقع است، عقب نشینی نماید. در شمال قشون ایران باید ازنقاط اشنو، حیدر آباد، میاندوآب، زنجان، قزوین، خرم آباد، شهسوار، بابل، زیر آب، سمنان، شاهرود، علی آباد – گرگان، عقب نشینی کند. نقاط نامبردۀ بالا، موقتاً بوسیله قشون شوروی اشغال خواهد شد.
ب – دولت ایران بایستی در ظرف یک هفته کلیه اتباع آلمانی به استثنای اعضای حقیقی سفارت آلمان و چندین نفر اشخاص فنی که در بنگاه¬های مجاز است یا نظامی¬نباشند، از ایران خارج نموده و صورت اسامی¬آلمانی¬های مزبور را برای موافقت نمایندگان سیاسی انگلیسی وشوروی در تهران، تهیه نماید.
ج – دولت ایران بایستی تعهد نماید که اتباع آلمانی دیگر به خاک ایران وارد نشوند.
د – دولت ایران باید تعهد نماید که مانعی در راه حمل و نقل لوازم که شامل ادوات جنگی نیز خواهد شد و از راه خاک ایران بین نیروهای انگلیس و شوروی بعمل خواهد آمد، قرار نداده و بلکه تعهد نماید وسایل تسهیل حمل و نقل این قبیل لوازم را که بوسیله راه خط آهن و یا از طریق هوا حمل می-شوند، فراهم سازند.
3 – در مقابل دولتین انگلیس و شوروی موافقت می¬نمایند که
الف – حقوق مربوط به نفت و غیرۀ ایران را کمافی السابق بپردازند.
ب – وسایل تسهیل لوازم مورد احتیاجات اقتصادی ایران را فراهم سازند.
ج– پیشروی زیادتر نیروهای خود را متوقف ساخته و به محض این که وضعیت نظامی¬اجازه دهد، قشون خود را ازخاک ایران خارج نمایند.
علاوه بر این، دولت ایران تعهد می¬نماید که بی طرفی خود را ادامه داده و هیچگونه عملی که برخلاف منافع دولتین انگلیس و یا شوروی باشد، در این مبارزه که براثر تجاوز آلمان بر آنها تحمیل گردیده است، ننمایند.»

نامۀ سفارت شوروی تقریباً همین مضمون بود، الاّ این که به جای حق مربوط به نفت، دولت شوروی موافقت با پرداخت حق الامتیاز شیلات بحر خزر را نموده بود.
نامه¬های مزبور در روز 9 و 10 شهریور مورد مطالعه قرار گرفت بالاخره جوابی از طرف دولت تهیه و پس از این که خلاصۀ آن به عرض شاه رسید به این مضمون داده شد:

«دهم شهریور
آقای وزیر مختار
محترماً در پاسخ نامۀ 8 شهریور 1320 آن جناب اشعار می¬دارد اینکه مرقوم شده است دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان و دولت اتحاد جماهیر شووری هیچ قصدی بر علیه استقلال و تمامیت خاک ایران ندارند و در صورتی که دولت ایران حاضر برای همکاری باشد عملیات خصمانه ادامه نخواهد یافت، دولت ایران از این اظهار رسمی¬اتخاذ سند می-نماید و با اعتماد کامل انتظار دارد از اقدامات آن دو دولت چنانچه صریحاً وعده داده¬اند، هیچ نوع لطمه¬ای به استقلال کامل وتمامیت خاک ایران، وارد نخواهد آورد واینکه اظهار کرده¬اند دولت ایران تضمین کند که منافع حقۀ آنها را رعایت خواهد کرد، دولت شاهنشاهی ایران کاملاً اطمینان می¬دهد که نه در گذشته و نه در آینده، هیچ قصد نداشته و ندارد که منافع حقۀ آن دو دولت در ایران مختل شود، یا اقدامی¬برخلاف دوستی و مناسبات همجواری که در بین بوده و هست، بعمل آید. اما در باب تقاضایی که در نامۀ مزبور از دولت ایران نموده اند:
1– اینکه تقاضا کرده¬اند دولت ایران به قوای خود امر دهد به طرف شمال و مشرق خطی که از نقاط خانقین و کرمانشاه و خرم آباد، مسجد سلیمان، هفت گل، گچساران و رامهرمز و بندر دیلم می¬گذرد، عقب بکشد و قوای دولت انگلستان در نواحی جنوبی و غربی این خط آقامت کنند و نیز دولت ایران قوای خود را به طرف جنوب از مغرب به مشرق از قصبۀ اشنو در جنوب غربی رضائیه و حیدر¬آباد و میاندوآب در جنوب دریاچه رضائیه و زنجان و قزوین و خرم¬آباد در جنوب دریای خزر و بابل و زیر¬آب و سمنان و شاهرود و علی¬آباد در مشرق بگذرد، به عقب بکشند و قوای شوروی موقتاً در نواحی واقعه در شمال این خط اقامت کنند، اظهار می¬شود که دولت ایران اصولاً این پیشنهاد را برای مدتی که اوضاع جنگ کنونی ایجاب می¬کند، می¬پذیرد و ضمناً چون یقین دارد که خود دولتین هم قصد دارند نواحی که در آنجا قوای خود را موقتاً اقامت می¬دهد، وسیع باشد و نیز نظر به ملاحظاتی که شفاهاً گفته شد، تقاضا می¬کند درجهت جنوبی، حدود ناحیۀ منظور نظر طوری معین شود که شهرهای خرم-آباد، دزفول در آن ناحیه واقع نشود و در قسمت شمال هم شهرهای قزوین، زنجان و شاهرود از این خط خارج شود.
در این موضوع لازم است نکات زیر را اشعار بدهد:
الف – دولت شاهنشاهی تصور می¬کند دولت انگلستان موافقت دارد که قوای ایران شهر کرمانشاهان راتخلیه نکند.
ب – بنا بر اصلی که آن دو دولت در آغاز نامۀ خود تصریح کرده¬اند، مسلم است که در نواحی که قوای دولت شوروی یا بریتانیای کبیر آقامت خواهد کرد، متعلقات دولت و ملت ایران کاملاً محفوظ و اختیارات دولت ایران، برحسب استقلال تام خود، راجع به وظایفی که نسبت به امور کشور برعهده دارد، کاملاً برقرار خواهد بود و از طرف قوای آن دو دولت به هیچ وجه عملیاتی که منافی با آن اختیارات باشد، واقع نخواهد شد و ادارات دولتی و ملی ایران، آزادانه به وظایف خود مطابق مقررات کشور ایران، عمل خواهد کرد و قوای شهربانی و امنیه نیز مشمول همین اصل خواهد بود.
ج – قوای دولتین انگلستان و اتحاد جماهیر شوروی هرجا اقامت دارند، از حیث تدارک خواروبار و لوازم زندگی و مسکن و سایر حوایج، بر دولت ایران تحمیلی نخواهند داشت و تهیۀ وسایل مزبور به عهدۀ خودشان خواهد بود و در قسمتی که از داخله تهیه می¬نمایند، باید مطابق مقررات کشور به طریقی باشد که مضیقه پیش نیاید.
د – مأمورین دولتین انگلستان و اتحاد جماهیر شوروی، در نقاطی که قوای آنها اقامت دارد، دستورهای لازم خواهند داد به این که قوای مزبور و افراد آنها، حتی الامکان تماس با اهالی نداشته باشند تا از وقوع احتمالی قضایای نامطلوب احتراز شود.
2 – این که تقاضا کرده¬اند دولت ایران در ظرف یک هفته، تمام آلمانی¬ها را به استثنای کارمندان سفارت آلمان و بعضی متخصصین فنی که کار آنها مربوط به وسایل ارتباط با اعمال نظامی¬نباشد، از ایران خارج نمایند، اشعار می¬دارد دولت ایران موافقت خود را با این تقاضا اعلام می¬دارد و چون خروج آنها باید از راه¬هایی باشد که قوای آن دو دولت در آنجا آقامت دارند، البته اقداماتی خواهند نمود که اتباع آلمانی که خارج می¬شوند به دفع مزاحمت از آن نواحی عبور نمایند و از طرف قوا و مأمورین آن دو دولت تعرض به آنها نشود.
3 – راجع به این که بعد از این دولت ایران اجازه ندهد اتباع آلمانی به خاک ایران وارد شوند، اشکالی نیست و بدیهی است این قید محدود به مدتی است که مخاصمۀ فعلی بین آن دو دولت و آلمان ادامه دارد.
4 – این که تقاضا کرده¬اند دولت ایران به هیچ وجه اشکالی برای حمل اجناس و مهمات به مقصد اتحاد جماهیر شوروی و بریتانیای کبیر پیش نیاورد و حمل آن را بوسیله راه¬های شوسه و راه آهن یا راه¬هایی هوایی تسهیل نمایند، البته تسهیلاتی که دولت ایران خواهد نمود، درحدود تمکن و موجودیت وسایل خواهد بود، به طوریکه مایۀ تضییقی برای دولت ایران و ایرانیان، فراهم نشود.
5 – این که اظهار داشته¬اند که دولت ایران تعهد کند که بی طرف مانده و اقدامی¬نکند که منافع دولت انگلستان و دولت اتحاد جماهیرشوروی در این منازعه آنها با دولت آلمان خللی وارد آورد، لزوماً اشعار می¬دارد که راجع به بی¬طرفی، به طوری که اطلاع داده¬اند، دولت ایران از آغاز جنگ اروپا، به طیب خاطر بی طرفی خود را اعلام داشته و به هیچ وجه از شرایط این بی طرفی تخلف نکرده بود و بعدها نیز در این تصمیم خود باقی خواهد ماند و نیز دولت ایران هیچگاه راضی نبوده و نخواهد بود که به منافع حقۀ آن دو دولت در ایران خللی وارد آید و امیدوار است که آن دولت نیز تفسیر این عبارت و تطبیق این معنی با موارد عمل حسن تفاهم را از مد نظر دور ندارند تا از بروز مشکلات اجتناب شود.
6 – به طوری که درنامۀ خود وعده داده¬اند که به دولت ایران در حوایج اقتصادی آن مساعدت شود، یقین است که در اجرای این مقصود، خرید کالاهای صادراتی ایران را نیز منظور داشته و نیز اقدام لازم بعمل خواهد آورد که اجناس متعلق به ایران که تاکنون درحدود متصرفات انگلستان و یا درخاک دولت شوروی موجود و متوقف مانده، هرچه زودتر به ایران حمل شود و از این حیث برای این دو کشور گشایش دست دهد.
7 – نسبت به وعدۀ صریحی که آن دو دولت داده¬اند که پیشرفت قوای شوروی و انگلیس را متوقف سازند و هر روزی که اوضاع جنگ کنونی اجازه دهد، آنها را از خاک ایران بیرون ببرند، از این فقره اتخاذ سند می¬نماید و اعتماد خود را نسبت به این اظهارات دو دولت اشعار می¬دارد.
8 – اینکه اظهار داشته¬اند حق الامتیاز نفت شرکت انگلیس و ایران مانند گذشته پرداخت خواهد شد و دولت شوروی هم موافق قرارداد شوروی مورخ 1 اکتبر 1927، حقوق دولت ایران را از بابت شیلات سواحل جنوبی بحر خزر، کماکان خواهد پرداخت، موجب امتنان است.
9 – در خاتمه اشعار می¬دارد که چون در ضمن عملیاتی که از روز 3 شهریور به بعد واقع شده، ممکن است اسلحه و مهمات و اشیایی که از قوا و متعلقات ایران به دست قوای آن دو دولت افتاده باشد، نظر به مراسم دوستی که فیمابین این دولت با دولت بریتانیای کبیر و دولت اتحاد جماهیر شوروی برقرار است، دولت ایران انتظار دارد که آنها را مسترد سازند و نیز چون در ضمن عملیات قوای آن دو دولت خسارات مالی و خرابی¬ها و اتلاف نفوس واقع شده است، امیدوار است از طرف آن دو دولت، نیات دوستانه و منصفانه در بارۀ ترمیم آنها ابراز شود؛ خاصه که قسمتی از این قضایای ناگوار پس از آن روی داده است که دولت ایران به قوای خود امر ترک مقاومت هم نموده بود.»

شرحی که به سفارت شوروی نوشته شده تقریباً همین مضمون بود الاّ این که در قسمت پرداخت حق الامتیاز نفت، حق الامتیاز شیلات ذکر شده بود. ضمناً خاطر نشان می¬شود که متن یادداشت¬های مزبور توسط خود آقای فروغی تهیه شد و بعد از این که حضوراً با نمایندگان شوروی و انگلیس مذاکرۀ شفاهی کردند، یادداشت¬ها ارسال گردید.

اخراج اتباع آلمان
ناگفته نماند که در روز 9 شهریور در همان روزی که متن جواب¬ها تهیه، ولی هنوز فرستاده نشده بود، یادداشت دیگری از سفارت انگلیس رسیده به مضمون ذیل:

«سفارت انگلیس
قلهک، 9 شهریور 1320
سفارت اعلیحضرت پادشاه انگلستان تعارفات خود را به وزارت خارجه ایران اظهار و محترماً اشعار می¬دارد که نظر به حوادث و جریانات سریع چند روز اخیر که در نتیجه کلیۀ طرقی که آلمان¬ها از آن می¬توانند از ایران خارج شوند، بر روی آنها بسته شده، دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان حال مایلند که آلمان¬ها به عوض این که توسط دولت شاهنشاهی ایران از کشور اخراج شوند، به قوای انگلیس یا سویت تسلیم گردند.»

این یادداشت که رسید مستقیم به سفارت آلمان گفته شد. فوق العاده عصبانی شدند و اظهار کردند این عمل برخلاف مقررات و قوانین بین-المللی است و البته آنها هم متوجه بودند و هرچه با آقایان مذاکره شد، فایده نبخشید و شب موضوع در هیأت به حضور شاه عرض شد. شاه که فوق العاده خود را باخته بود، فوری اظهار کرد: هیچ مانعی ندارد، تسلیم شوند.
ولی البته موضوع، صرفنظر از جنبۀ سیاسی، به آن آسانی هم نبود و اتباع مزبور هم به واسطۀ این که تقریباً تمام اسامی¬آنها در یادداشت¬های چاپی که با طیارات روزهای اول ریخته شده بود، درج بود، خود متوجه بوده و یا خود را مخفی کرده بودند یا در سفارت پنهان شده بودند. این موضوع نیز ناگفته نماند که علاوه بر اتباع آلمان، شفاهاً سفیر انگلستان به مفتی اعظم که از واقعۀ عراق فرار کرده و در زنجان تحت نظر بوده و این روزها مخفی شده بود و یکی دونفر دیگر از عراقی¬ها، هر روز سفارش می¬کردند که پیدا شوند و خبری از آنها نبود.
در صفحات قبل گفتیم که خانواده سلطنتی، تمام به استثنای شاه و ولیعهد و جم وزیر دربار، به اصفهان رفته بودند و مقرر بود که شاه هم برود که وقایعی که پیش آمد از رفتن منصرف شد.
آقای سرپاس مختاری هم همان شب با خانواده سلطنتی رفته، گویا تا یزد و کرمان هم رفته بود. شب در هیأت، شاه با لحن خشن، برای این که نظمیه بی سرپرست نباشد، به آقای سپهبد امیراحمدی که حاکم نظامی¬شده بود، ایراد گرفت. سپهبد آقای سرهنگ عبدالعلی مقدم را معرفی کرده بود و ایشان هم کفیل نظمیه شد.
اخباری که از ولایات می¬رسید، حاکی از متلاشی شدن قشون به طوری که فرمانده لشکر شرق محتشمی،¬از یزد سر درآورده و فرمانده لشکر غرب سرلشکر (ناخوانا)، از ملایر.
وضعیت خواربار تهران خیلی بد شده بود، وسایل نقلیه کار نمی¬کرد، علتش هم این بود بنزین را که در تهران موجود بود، دستور داده بودند جیره بندی کنند و فقط به کامیون¬های حامل غله و اتوبوس¬های شهری بدهند. در نتیجه وضعیت شهر غیر عادی بود. مقداری گندم در بندر شاهپور داشتیم، ولی راه آهن جنوب که دست انگلیس¬ها بود، اجازه نمی¬داد که گندم حمل کند. ناچار روزی سفیر انگلیس را خواسته، به ایشان صریحاً گفتم که اگر سیاستشان اقتضا می¬کند تهران قحطی و بلوا شود، من حرفی ندارم و الاّ نرسیدن گندم به تهران، مسلماً ایجاد قحطی و بلوا خواهد کرد. با این ترتیب، چندی بعد اجازه داد گندم به تهران برسد. کامیون¬های دولتی چون فرار کرده بودند، از شاه خواستم کامیون¬های قشون را در اختیار وزارت دارایی بگذارند که بفرستم ازکرمانشاهان و همدان گندم بیاورند. با وجود سختی وضعیت، مأمورین مخصوص به تمام نقاط که ممکن بود از آن جا گندم به تهران برسد، فرستاده بودم و شاه موافقت کرد، ولی دیگر برای قشون کامیونی نمانده بود. تمام لاستیک¬ها را افسران باز کرده بودند و تمام کامیون¬ها خراب و شکسته بود.
در هر صورت، وضعیت وزارت دارایی و من خیلی سخت بود، چون هر ساعت بیم قحطی تهران و در نتیجه عصبانیت مردم شهر بود و شاه وحشت داشت که این چند روزۀ آخر عمرش یک عده را بی¬جهت قربانی کند. چون هنوز فصل تابستان تمام نشده بود، رفت و آمد بین تهران و شمیران مشکل نبود و اشخاص با گاری اسبی ایاب و ذهاب می¬کردند. برای تقسیم قند و شکر و برنج، هر روز تقاضا زیادتر می-شد. قرار شد دو نفر از آقایان با وزارت دارایی کمک کنند، وزیر کشاورزی و وزیر بازرگانی هم مأمور شدند. جلسات متعدد هر¬روزه در وزارت دارایی تشکیل می¬شد، ولی در مقابل تقاضاهای بیشماری که کلیه حاکی از نگرانی بود، اصلاً مجال برای ما ممکن نبود، گرچه با مقدار برنج و قند و چای جای نگرانی نبود و به اندازۀ مصرف سه و چهارماه تهران، موجود بود، ولی در ظرف سه روز، بیش از مصرف یک ماه برنج صادر شد و ازدهام درب انبارهای دولتی تمامی¬نداشت. البته تمام این جریانات حاکی از یک پیش آمد غیر¬مترقبه و عدم اطمینان به آتیه بود و همه را نگران داشت.
در این چند روزه، دیگر خبر مهمی¬نبود جز کسالت قلبی و ناگهانی آقای فروغی نخست وزیر که برخی آن را ظاهری و تصنعی می-پنداشتند و حتی این فکر در خود اعضای هیأت هم بود، ولی با تحقیقی که از اطبای معالج گردید، معلوم شد صحت دارد. در هر صورت بجز جلساتی که در حضور شاه بود، بقیۀ جلسات هیأت در منزل آقای فروغی تشکیل می¬شد.
مذاکراتی با سفارت انگلیس و روس راجع به اخراج اتباع آلمان شد، ولی نه تنها نتیجه مثبت نداد بلکه شاید موجب شد که در 14 شهریور نمایندگان دولتین شوروی و انگلیس به وزارت خارجه آمده، تقاضا نمودند سفارت¬های آلمان و ایتالیا و مجار و رومانی و همچنین اتباع دولت ایتالیا و مجار و رومانی ایران را ترک نمایند.
در تاریخ 15 شهریور جواب یادداشت دولت ایران را همراه آوردند بشرح زیر:

«15 شهریور 1320
جناب آقای سهیلی وزیر امورخارجه، در پاسخ نامۀ جنابعالی شماره 3615 مورخۀ 1 سپتامبر (10 شهریور جاری)، محترماً مراتب ذیل را به استحضار آن جناب می¬رسانم:
در عرض چند روز گذشته، اوضاع محلی خیلی تغییر یافته و از زمانی که دولت متبوعۀ دوستدار، تعلیماتی را که نامۀ اینجانب مورخۀ 30 اوت بر آن مبتنی بود، تنظیم نمود، پیش بینی نگردیده بود، از لحاظ این که تصفیۀ امر جهت دولت ایران آسان تر گردد، قوای متحدین شهر تهران را اشغال ننمودند، لیکن سفارتخانه¬های دول محور این خودداری را فقط علامت ضعف پنداشتند و از آزادی که این رهگذر جهت آنها پیش آمده بود، استفاده نموده، به وسیله هجو و تنقید دولتین اعلیحضرت پادشاه انگلستان و اتحاد جماهیر شوروی و تخریب اذهان عمومی¬توسط تبلیغات محلی و رادیوی آلمان و ایتالیا، زحمت و اشکال برای دولت ایران فراهم نموده اند.
بنابراین، دولت اعیحضرت پادشاه انگلستان ناگزیر است به دولت ایران اطلاع دهد که لازم است به اسرع اوقات ممکنه، سفارت آلمان به انضمام سفارتخانه¬های دیگر که تحت ادارۀ آلمان می¬باشد، یعنی سفارتخانه¬های ایتالیا، مجارستان، رومانی، بلغار برچیده شوند.
این تقاضا امروز شفاهاً به جنابعالی ابلاغ گردید، لکن مقتضی می¬دانم آن را کتباً نیز اظهار داشته و خاطر آن جناب را متذکر شوم که تا زمانی که سفارتخانه¬های بالا بسته نشده، دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان از دولت ایران تقاضا می¬نماید کلیه تسهیلات مربوط به پیک و رمز را موقوف نموده و نگذارند سفارتخانۀ مزبور، از دستگاه¬های بی¬سیم فرستندۀ خود استفاده کنند و درمورد اشخاصی که با آن سفارتخانه¬ها ایاب و ذهاب می¬نمایند و همچنین در باب عملیات و اقدام این سفارتخانه¬ها که مورد سوء ظن است، تفتیش و مراقبت کامل بعمل آورند.
اکنون مشروحاً به جواب نامه فوق الذکر جنابعالی مبادرت می¬نمایم:
بند اول – الف – گرچه دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان حاضر نیستند هیچ یک از شهرهای مقرر و مشروح را از نواحی متصرفی که قبلا به دولت ایران ابلاغ گردیده، مجزی نمایند، اصولاً ایرادی ندارند به این که در محل ترتیبی فیمابین مأمورین نظامی¬انگلیس و مأمورین وابستۀ ایران داده¬شود که بر طبق آن عده¬ای از ارتش یا امنیۀ ایران، برای نظم و آرامش آن نقاط انجام وظیفه نمایند. معهذا، درصورتی که احتیاجات نظامی¬انگلیس ایجاب نماید، ترتیب نامبرده ممکن است مورد تجدید نظر قرار گیرد.
ب – در نواحی متصرفی، لازم خواهد بود مأمورین اداری ایران مشاغل و وظایف جاریۀ خود را با معاضدت کامل مأمورین نظامی¬انگلیس انجام دهند. مأمورین نظامی¬نامبرده به سهمیه خود سعی خواهند نمود تا حدی که با احتیاجات نظامی-انگلیس موافقت نماید، تمایلات حقانی اؤلیای امور اداری ایران را انجام دهند.
ج – مأمورین نظامی¬انگلیس، به هیچوجه میل ندارند از حیث آذوقه و مسکن و سایر احتیاجات تحمیل بر دولت ایران بوده باشند و با معاضدت کامل مأمورین ادارۀ ایران، ترتیباتی داده خواهد شد که احتیاجات مأمورین نظامی¬انگلیس، در این مورد، به نحوی تأمین شود که مضیقه¬ای جهت این کشور تولید نگردد.
د – اقدامات لازمه بعمل خواهد آمد که از حدوث حوادث ناگوار فیمابین قوای متصرفی و ساکنین محل، جلوگیری شود.
بند 2– رویه¬ای را که در باب آلمان¬ها اتخاذ نموده ایم و درنامۀ دوستدار 30 اوت (8 شهریور)، ذکر شده، در یادداشتی که روزبعد تسلیم نمودم، تغییر یافته، امروز صبح، محترماً نظریات دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان را برای جنابعالی تشریح نمودم، به استثنای اشخاصی که ممکن است مورد تصویب میسیون¬های سیاسی انگلیس و سویت در تهران واقع شوند، هیأت آلمانها (غیر از سفارت آلمان که در فوق اشعار گردید)، بایستی به مأمورین انگلیس یا به مأمورین سویت تحویل گردند.
بند 3–5 دولت پادشاه اعلیحضرت انگلستان موافقت دارند که موضوع مربوط به ورود آلمان¬ها به ایران، فقط محدود به طول مدت جنگ با آلمان بوده باشد.
بند 4–6 تسهیلات راجع به ترانزیت کالا و مهمات جنگی، بر طبق احتیاجات نظامی¬خواهد شد، لکن دولت ایران می¬تواند اطمینان داشته باشد که اقداماتی برای اصلاح و تکمیل وسایل مرابطه و مخابره که اکنون موجود است، به عمل خواهد آمد و نیز سعی خواهد شد جهت دولت و ملت ایران مضیقه¬ای تولید نشود.
بند 5–7 دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان با تقاضای دولت ایران دایر بر این که معاضدت اقتصادی شامل خرید صادرات ایران بوده باشد، با نظر مساعد و همدردی ناظر بوده و آن چه را بتوان برای انجام این تقاضا به عمل خواهد آورد. اما در باب تقاضای دیگری که ممکن است برای رها کردن کالاهای متعلق به ایران که الحال در خاک انگلیس می¬باشد، به عمل آید، لازم خواهد بود قضایای انفرادی، به مناسبت خصوصیات هر یک، مورد مطالعه و رسیدگی واقع شود. لکن سعی خواهد شد این قبیل کالاها در همه جا که ممکن است، آزاد شود.
بند 6–8 دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان، با لزوم ملحوظ داشتن حسن تفاهم ذات¬البین، به منظور احتراز از هر گونه اشکالی، موافقت دارد.
بند 7–9 دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان، حاضر خواهد بود موضوع ارجاع اسلحه¬جات و مهمات جنگی را در موقع مناسب مورد مطالعه قرار دهد و نیز حاضر خواهند بود در وقتی که قوای متصرفی انگلیس از ایران خارج شوند، تقاضاهای عادلانه را که ممکن است دولت ایران بابت غرامت و خسارت وارده به اتباع ایران در طی مدت اشغال، مورد رسیدگی و ملاحظه قرار دهد.»

در همین زمینه جوابی هم به همین تاریخ از سفارت کبرای شوروی با مختصر اختلافاتی راجع به حق شیلات، رسید. یادداشت¬های فوق، در جلسات هیأت که درمنزل آقای فروغی به مناسبت کسالت ایشان تشکیل می¬شد، مورد بحث واقع و مراتب به عرض شاه رسید.
شاه، چنانچه قبل هم گفته شد، بقدری دست پاچه بود که بدون مطالعه اظهار می¬کرد: تعجیل کنید! البته ما که شاید وحشت ونگرانی شاه را نداشیتم و یقین داشتیم اگر روزی اوضاع سیاست خارجی طور دیگر شود، قطعاً شاه می¬گفت تقصیر با دولت است، بیشتر موضوع را قابل بحث می¬دانستیم، مخصوصاً تسلیم اتباع آلمان به قشون روس و انگلیس.
ضمناً، موضوعی که در همین روزها واقع شد و بی¬اهمیت نیست، جواب تلگراف مستر روزولت رئیس جمهور آمریکا بوده به شاه که خلاصه بعد از تعارفات و ذکر یک سلسله مقدمات که باید دنیا با اصول دیکتاتوری بجنگد و حکومت دموکراسی تقویت گردد، بالاخره راجع به شکایت شاه از عملیات شوروی و انگلیس، نصیحت داده بود که بهتر است با مناسبات همجواری که در بین است، موضوع را خودتان دوستانه حل کنید، چون عمل شوروی و انگلیس ناچاری و اضطراری بوده و بایستی انجام می¬شد. البته این جواب شاه را بیشتر ناامید به وضعیت کرد و اصرار به موافقت تمام تقاضاهای آقایان.
دولت نیز ناچار با اصرار شاه و بی تکلیفی و به علاوه ناچاری، جوابی به نامه¬های دولتین تهیه کرد و در تاریخ 17 شهریور به سفارتخانه¬های شوروی و انگلیس نوشت، به این مضمون:
«جناب آقای وزیر مختار
در پاسخ نامۀ تاریخ 15 شهریور جاری جنابعالی و در تعقیب نامه به تاریخ 10 شهریور خود، راجع به حل مسایلی که برخلاف انتظار بر اثر ورود قوای نظامی¬دولت انگلستان و دولت اتحاد جماهیر شووری به خاک ایران، پیش آمده و مطرح گردیده است، اینجانب اختیار دارد مطالب زیر را که دلیل منتهای حسن ارادۀ دولت شاهنشاهی ایران بر اصلاح ذات البین می¬باشد، به استحضار آن جناب برساند:
1 – راجع به برچیدن سفارتخانه¬های آلمان و ایتالیا و رومانی و مجارستان و اقداماتی که درنامۀ آن جناب خواسته¬اند نسبت به آن سفارت خانه و اتباع آلمان بعمل آید، خاطر شما را مستحضر می¬دارد که برای ابراز کمال حسن نیت و مساعدت نسبت به رفع نگرانی دولت انگلستان و دولت اتحد جماهیر شوروی، دولت شاهنشاهی ایران موافقت نموده و اقدام فوری بعمل آورده که ترتیب انجام تقاضاهای آن دو دولت در این قسمت برای مرتفع ساختن هر سوء¬تفاهم هرچه زودتر داده شود، ولی لازم می¬داند متذکر گردد که علاوه بر پیش بینی¬های گذشته و با اقداماتی که از طرف دولت در همین چند روزه نیز برای جلوگیری ازهر گونه سوء¬اتفاقی بعمل آمده، تغییری در اوضاع محلی رخ نداده و مشکلاتی بر اثر اقدامات آلمان¬ها و ایتالیایی¬های مقیم تهران برای دولت ایجاد نشده است، تا جای آن باشد که موضوع عدم ورود قوای دولتین انگلستان و شوروی را به تهران که هیچگونه سبب و بهانه¬ای هم برای آن نبوده است، تذکر دهند.
2 – دولت شاهنشاهی ایران متأسف است که دولت انگلستان و دولت اتحاد جماهیر شوروی نخواسته¬اند مختصر تقاضای دولت ایران را حتی در خارج ساختن شهرهای سمنان و شاهرود و قزوین و خرم¬آباد و دزفول از خطی که در یادداشت اولی خود معین کرده¬اند، بپذیرند.
هرچند به نظر دولت ایران موجبی برای رد این تقاضا نبوده است و نسبت به این که موافقت کرده¬اند در نقاط خرم¬آباد و دزفول و کرمانشاهان ترتیبی بین مأمورین نظامی¬انگلیس و مأمورین وابسته ایران داده شود که بر طبق آن عده¬ای از ارتش یا امنیه ایران برای برقراری نظم و آرامش خرم آباد وکرمانشاهان بوده باشند، دولت شاهنشاهی ایران با اطمینان از این که حفظ نظم و آرامش درهمه جا مورد توجه و علاقۀ دولت انگلستان است، امیدوار است موافقت خواهند نمود که همین رویه درنقاط دیگر هم که طبق یادداشت اول شما، قوای آن دولت موقتاً در آنجاها متوقف می¬گردند، برقرارشود. ضمناً به این نکته نیز جلب توجه می¬نماید که موضع لزوم وجود امنیه در سایر نقاط محل توقف قوای دولتین هم همواره مورد موافقت بوده و محرز می¬باشد.
3 – راجع به معاضدت متقابل ادارات کشوری دولتی، از جمله امنیه و شهربانی با قوای نظامی¬دولتین در نقاطی که محل توقف آنها می¬باشد، دولت ایران امیدوار است رویۀ حسن تفاهم بین آنها کاملاً استقرار یابد که احتیاجات حقۀ قوای دولتین برآورده شود و مأمورین ایرانی هم مطابق مقررات کشور، بدون مانع از عهدۀ وظایف خود برآیند.
4 – بنابراین مراتب بالا، دولت شاهنشاهی یقین دارد اکنون که از هر جهت وسایل اطمینان خاطر دول اعلیحضرت پادشاه انگلستان و دولت اتحاد جماهیر شوروی فراهم گردیده است، اوامر فوری مؤثر به قوای آن دولت صادر خواهند نمود که در حدود موافقت¬های حاصله عمل نمایند تا مأمورین دولت ایران در آن نقاط برای اعادۀ وضعیت عادی و انجام وظایف خود، منظماً اقدام نمایند.»

نظیر همین یادداشت به سفارت شوروی نیز فرستاده شد. در این چند روزه ضمناً ناگفته نماند که گزارش¬هایی از حرکت قشون روس در حدود فیروز کوه و قوای انگلیس در عراق و ملایر، می¬رسید که شاه را بیشتر نگران می¬کرد و مکرر به سهیلی دستور می¬داد از سفارتخانه¬های مزبور توضیح بخواهند.

گزارش به مجلس
برای این که مجلس از جریان مذاکرات بین دولت و نمایندگان دولتین مستحضر باشد، جلسۀ فوق العاده مجلس در روز سه شنبه 18 شهریور تشکیل شد.
آقای فروغی با حالت کسالت حاضر و اظهار داشتند: به واسطۀ ضعف و کسالتی که دارم نمی¬توانم گزارش اقدامات دولت را به عرض مجلس برسانم.
آقای وزیر امورخارجه اظهار داشتند:

«سخن بر سر قضایا و پیش آمدهای اخیر است که نظر به اهمیت آنها، لازم است خاطر نمایندگان محترم و عموم ملت از آن آگاه باشند.
آنچه روز صبح شنبه ششم این ماه واقع شده، به استحضار آقایان نمایندگان رسیده است و به خاطر دارند که روز پنجشنبه هیأت دولتی که همان روز به مجلس شورای ملی معرفی شد، در ضمن برنامۀ خود، اطلاع داد که دولت ایران نظر به نیت صلح خواهانه و مصلحت کشور، تصمیم گرفته است که در مقابل قوای دولتین شوروی و انگلیس، به قوای خود امر دهد که ازمقاومت خودداری نمایند. نمایندگان محترم هم در ضمن رأی اعتماد به دولت، آن تصمیم را تصویب نمودند.
بنابراین، همان روز شرحی به سفارت کبرای شوروی وسفارت انگلیس نوشته شد که دولت شاهنشاهی ایران با رعایت سیاست بی¬طرفی، پیوسته کوشش داشته است مناسبات دوستانه خود را با تمام دول، بویژه دولت¬های همسایۀ خود، محفوظ بدارد.
در این موقع که هم نیروی جنگی دولت اتحاد جماهیر شوروی و دولت انگلستان وارد خاک گردیده¬اند، دولت ایران برای ابراز کمال حسن نیت و حفظ مناسبات همجواری، مبادرت به جنگ ننموده است. با این حال، قوای آن دو دولت اقدام به عملیات جنگی و بمباران شهرها نموده و نیروی پادگان ایران در شهرستان¬ها هم که طبعاً در مقابل حمله¬ای که به آنها شده، ناگزیر از خود دفاع و مقاومت نموده اند.
بعداً دولت شاهنشاهی برای اثبات نیت صلح خواهانه خود، دستور داد که نیروی دولتی به کلی ترک مقاومت نموده از هرگونه اقدامی¬خودداری نمایند.
در روز 8 شهریور نمایندگان دولتین به ملاقات نخست وزیر آمده و یادداشت¬هایی تسلیم کردند (متن این یادداشت¬ها قبلاً نوشته شد). سپس دولت بعد از مشاوره، در 10 شهریور، با بعضی تغییرات و اصلاحات، جواب یادداشت¬ها را داد. (جواب یادداشت¬ها بالاتر نوشته شده است)
سپس جریان یادداشت¬های 9 شهریور به بعد را تا جواب¬هایی که در 17 شهریور به سفارتین داده شده بود، آقای وزیر امورخارجه قرائت کردند و اظهار داشتند آن چه تا کنون واقع شده است، اینست که بی کم و زیاد باستحضار رسانید و البته بعدها هم هرچه واقع شود، به اطلاع آقایان خواهد رسید.
آقایان نمایندگان محترم باید بدانند دولت ایران همواره نسبت به کلیۀ کشورهایی که با ما مناسبات داشته¬اند، به نظر احترام نگریسته و همیشه اهتمام کرده است حقوق آنها را رعایت کند و سعی نموده است مناسبات دوستانه برقرار و روابط عادی را ادامه دهد و این مناسبات مخصوصاً نسبت به دول همجوار، با نظرخاصی رعایت شده است.
همیشه سعی نموده ایم از این جنگ برکنار و بی طرفی خود را حفظ کنیم. ما امیدواریم به زودی عللی که سبب این پیش آمد ناگوار شده، مرتفع گردیده و با اطمینان نهایی که دولتین چه درنامه¬های خود و چه کراراً ضمن اظهارات شفاهی تأیید و تصریح کرده¬اند، قوای آنها خاک ایران را ترک کنند.»

پس یکی دو نفر از آقایان وکلا با اظهار تأسف از پیشامدهایی که شده، مذاکراتی راجع به توقیف اشخاص و مداخله مأمورین شوروی و انگلیس در کارهای داخلی و غیره نموده و تقاضا کرده¬اند دولت اقدامات شایسته بنماید.
سپس آقای نخست وزیر بیانات زیر را نمود:

«بنده و همکاران بنده به خوبی می¬دانیم و می¬فهمیم که آقایان نمایندگان محترم از این پیشامد اسف¬انگیر چقدر قلوبشان متأثر و متألم است. آقایان نمایندگان که به جای خود، همۀ افراد ایرانی از این وقایع قلبشان مجروح است. دنیا در یک آتش عجیبی می¬سوزد. اکثر ملل و دول گرفتار دشواری¬ها و مصیبت¬ها و کشتارها و خسارات مالی و جانی فراوان و فوق العاده هستند. ما از دو سال پیشتر که جنگ شروع شده، همیشه دعاگو و آرزومند بودیم که دامنۀ این آتش سوزی زیاد وسعت پیدانکند. حتی الامکان کمتر ملل و بندگان خدا گرفتار این مصیبت شوند، ضمناً ما هم محفوظ بمانیم. معلوم می¬شود تقدیر این طور بوده است که آتش جهان سوز باشد و ما هم برکنار نمانیم. حالا چیزی که بنده می¬خواهم عرض کنم، برحسب مقررات و ترتیب حکومت پارلمانی، هر هیأت دولت مکلف است به این که احساسات نمایندگان ملت را نسبت به خودش و عملیاتش بداند. اظهار این احساسات وجهۀ دیگری ندارد جز این که رأی بدهند. بنابراین تقاضا می¬کنم رأی احساسات خودشان را نسبت به دولت اظهار دارند.
البته این رأی یا رأی اعتماد است یا عدم اعتماد. اگر رأی عدم اعتماد دادید، مطلب معلوم است و توضیح لازم ندارد. آن چه بنده می¬دانم و می¬خواهم خاطر همه را متوجه کنم، این است که اگر بنا را بر رأی اعتماد گذاشتید، البته نه آقایان نمایندگان با این نیت رأی خواهند داد، نه ما و هیچکس دیگر، نباید این رأی را این طور تفسیر کند که آقایان نمایندگان از این پیش¬آمد خشنود هستند.
مسلم است هیچ ایرانی چنین رأیی نمی¬تواند بدهد. البته این طور نیست، فقط معنی آن این است که نمایندگان اظهار خواهند کرد دولت حاضر در اقدامات خودش به خطا نرفته است و آقایان نمایندگان موافقت دارند که این هیأت دولت، با مساعدت ایشان، اقدامات و انجام وظایف خودشان را مداومت دهند. این است عرایض بنده، به این دلیل است که عرض می¬کنم میل دارم مجلس شورای ملی احساسات خودش را اظهار بدارد.»

سپس رأی گرفته شد و به اکثریت به دولت رأی اعتماد دادند و جلسه نیز به روز یکشنبه 22 شهریور [در ثبت تاریخ اشتباه روی داده، 22 شهریور شنبه است و یکشنبه 23 شهریور] موکول شد.

حملات رادیو لندن
از یکی دو روز به این طرف، رادیوی لندن شروع به نشریاتی به زبان فارسی، در اطراف وظایف مجلس و شاه و این که در مشروطیت چه مسئولیتی مجلس دارد و چه اختیاراتی شاه که خلاصه مردم را متوجه به این که شاه درمملکت مشروطه مالک¬الرقاب و مطلق¬العنان نیست و هرشب نسبت به شب گذشته، قدری تندتر و جسته جسته از این که شاه حق تملک مال مردم را ندارد و خرید و غصب کردن املاک کار شاه نیست.
ضمناً دو روز قبل [16 شهریور]، شاه مدیر روزنامۀ اطلاعات و ایران را خواسته و دستوراتی داده بود. شب روزی که درمجلس مذاکرات فوق مطرح شد، در روزنامۀ اطلاعات مقاله¬ای منتشر شد حاکی از احساسات سخت نسبت به رویۀ دولتین و تأثر مردم و نفرت از این پیش¬آمدها، بود.
در هیأت بودم که ولیعهد این روزنامه را آورد و خواند [18 شهریور]. البته شاه تصدیق مطالب آن را کرد، ولی اظهار شد با حسن-تفاهمی¬که دارد پیدا می¬شود، این مقالات، با این که دولتین می¬دانند مطبوعات ما تحت نظر نظمیه و دولت است، اثر سویی خواهد بخشید و همینطور هم شد. سفیر انگلیس به وزارت خارجه آمده و بالحن خیلی عصبانی و تعرض آمیزی، گله کرد و حتی نوشتن مقاله را منتسب به شاه دانسته (این قضیه برای ما بالاخره روشن نشد و حتی نمایندگان خارجی گفتند ولیعهد شخصاً این مقاله را قبل از درج دیده است. ولی با طرز بیانی که ولیعهد می¬کرد، بنده تعجب می¬کنم و خیال می¬کنم با اطلاع خود شاه بود.)
در هر صورت، روزنامۀ اطلاعات طبق دستور شاه، توقیف شد و به نمایندگان دولتین هم گفته شد که روزنامه خودسر این مقاله را نوشته و توقیف شد و شاه دستور داد که دکتر صدیق¬اعلم رئیس انتشارات و تبلیغات را منفصل کنند.
آقای فروغی دکتر صدیق را خواسته و از او توضیح خواسته که چرا این مقاله را بدون اطلاع ایشان درج کرده و حتی پرسیدند مقاله را دیده-اید؟ اظهار کرد: بلی. ضمناً متشبث شدند که چون من در دولت حاضر نمی¬شوم، از سیاست دولت اطلاع ندارم که این طور مطالب باید درج نشود. ولی از طرز بیان و رفتار ایشان، این طور فهمیدم که یک کاسه زیر نیم کاسه است و از شاه نسبت به تغیر به او هم خیلی سرسری تلقی شد.
در هر صورت، این مقاله بهانه بود یا واقع این طور بود، لحن رادیوی لندن یک مرتبه تغییر کرد و شروع به هتاکی و یاوه گویی نمود، حتی شاه را متهم ساخت که جواهرات سلطنتی را به وسیلۀ سرپاس مختاری، به کرمان برده¬اند و راجع به املاک مازندران و درآمد شاه و عملیات و مطامع او، هتاکی را به حد افراط رساند.

وضعیت ادارات
درجلسه هیأت چهارشنبه 19 شهریور که درکاخ سعدآباد با حضور شاه تشکیل گردید، شاه اوامری راجع به اخراج آلمان¬ها صادر و نیز راجع به موضوع جمع آوری ارزاق و خواربار تعلیماتی داد، موافقت کرد حقوق امنیه اضافه شود که بتوانند درامر جمع آوری غله و نیز درجاهایی که قشون دیگر نخواهیم داشت، برای حفظ امنیت اقدام کنند. ضمناً جسته جسته به ایشان گفته شد که باید طرز رفتار مأمورین عوض شود، رؤسای املاک اختصاصی حتماً عوض شوند و الاّ ممکن است، اختلافاتی درمحل بشود. با تمام این مقدمات، هنوز کسی یارای صحبت کردن واضح و علنی را نداشت و تمام این مطالب خیلی با لفافه گفته می¬شد.
تلگرافی از آقای پاکروان استاندار و نایب التولیه خراسان راجع به وضع نان رسیده بود و بالا بردن بها و غیره که به عرض رساندم. اجازه دادند بهای نان درمشهد به شش ریال ترقی داده شود. ضمناً از ایشان تعریف کردند که برعکس سایر فرمانداران، محل خدمت خود را ترک نکرد و در نتیجه کارهای آنجا فلج نشده است.
در این چند روزه، روس¬ها شکایت زیادی از نقاط متصرفی خود داشتند که به واسطۀ فرار استانداران و فرماندهان، هیچکس نیست که با آنها طرف شوند، ناچار خودشان از مهاجرین، شهردار و فرماندار درست کرده بودند. من جمله در قزوین، تبریز، رضائیه و زنجان، اشخاص ماجراجو که سابقۀ اشتهار به اشتراکی بودن داشتند، فرماندار و شهردار معین کردند. آنها بیانیه¬هایی صادر می¬کردند و در نتیجۀ شکایت وزارت خارجه، تمام متوسل می¬شوند که چون فرماندار نیست، این اتفاقات رخ می¬دهد.
خط تلگراف رضائیه و تبریز و مشهد و مازندران هم بسته بود، یعنی از آن طرف تحت سانسور فرماندهان نظامی¬شوروی، تلگراف می¬شد، ولی از این طرف نمی¬شد تلگرافی کرد. شاه از این جهت خیلی متغیر بود و به وزیر کشور (آقای جوادعامری) تعلیماتی می¬داد. در این شب، بالاخره گفت: یک نفر را برای رضائیه و تبریز معین کنید.
صورتی به ایشان تهیه و داده شده بود، بالاخره موافقت کرد آقای فهیمی¬(فهیم الملک) استاندار تبریز و آقای اردلان (عز¬الممالک) که استاندار تبریز بود و فرار کرده بود، به رضائیه مأمور شوند.
همان شب [19 شهریور]، دستور داد که بروند به آقایان اطلاع دهند که درهیأت حاضر شوند. مأمور عقب آقایان رفت، ولی چون ساعت هشت شد و معمولا شاه ساعت هشت از هیأت خارج می¬شد، گفت فردا صبح آقایان شرفیاب شوند.
فردا، روز پنج شنبه صبح [20 شهریور] را به وزارت دارایی رفتم. بدواً برای این که تعلیماتی راجع به خواربار گندم داده شود. در این چند روزه هم یک عده از مأمورین خوب وزارت دارایی را مأمور جمع آوری گندم کرده بودم و انصافاً آنها هم زحمت می¬کشیدند و هر طوری بود نان تهران که روزانه 250 تن می¬شد، تأمین و به علاوه مصرف چند روزی هم در انبار ذخیره کردیم.
در تقسیم برنج هم کمال مراقبت می¬شد و خلاصه با تمام آشفتگی کشور، از هیچ جا صدای بی¬نانی بلند نبود. حس کرده بودم که از هیچ چیز بدتر برای انقلاب، بی¬نانی نیست و مسلم بود اگر انقلابی می¬شد، با استعدادی که در مردم بود، قطعاً شاه با حالت عصبانی که داشت، نمی-گذشت و شفقت بخرج نمی¬داد.
عصر جلسه در باغ وزارت امورخارجه تشکیل بود، حاضر شدیم. ناگهان ساعت شش عصر، شاه با ولیعهد سرزده وارد باغ وزارت خارجه شدند. این باغی بود که سابقاً متعلق به ابوالفتح میرزای دولتشاهی عموی¬ملکه عصمت پهلوی دختر مجلل¬الدوله بود و بعد به شهاب خسروانی مقاطعه کار فروخته و وزارت خارجه از شهاب اجاره کرده بود. به محض این که اتومبیل شاه وارد شد از اتومبیل پیاده شدند گفتند: باغ خوبی است مال کی است؟ به عرض رساندند متعلق به ابوالفتح میرزا بود. اظهار کردند: این پدرسوخته که می¬گفت من چیزی ندارم، این باغ به این خوبی را از کجا آورده است ؟ درصورتی که چندان باغ فوق العاده خوبی هم نبود، ولی این اظهار حاکی از نظر¬تنگی شاه بود.
در هر صورت آمدند، نشستند و پرسیدند: چه خبر؟ عرض شد که در شمال روس¬ها مداخله در تمام کارها می¬کنند، هنوز راه تلگراف باز نشده و خبری از مأمورین نداریم. امر کردند که فوری حکامی¬که معین شده¬اند حرکت کنند.
پرسیدند: مقصود رادیوی لندن از این بیانات چیست؟ و مخصوصاً دستور دادند به وزارت امورخارجه که با سفیر انگلیس صحبت کنند که چه مقصودی از این حرکت دارند. ضمناً می¬خواستند خبر دیگری بگیرند، پرسیدند: امروز مجلس بود؟ عرض شد: خیر. پاره¬ای صحبت-ها هم راجع به کلیات کارها نمود و پرسیدند: آقای فروغی کجاست؟ عرض شد: مریض و در منزل هستند و بعد از ختم جلسه هیأت به منزل ایشان برای دادن گزارش خواهد رفت.
بعد حرکت کردند و رفتند. بعد از رفتن ایشان تحقیق شد، معلوم شد در این روز جلسۀ محرمانه¬ای در مجلس تشکیل شده که شاه از آن جلسه ناراحت بوده است.

مسئلۀ جواهرات سلطنتی
خلاصه کاغذی از مجلس رسید خطاب به من که راجع به جواهرات سلطنتی یکی از نمایندگان مشورتی دارد که برای جواب حاضر شوید. به اطلاع هیأت رسید و قرار شد جواب داده شود.
سپس آقای سرپاس مختاری به هیأت حاضر و امر شاه را ابلاغ کرد که شاه فرموده است: نان در تهران ارزان شود و یک من دوریال شود. این موضوع در هیأت مطرح و من اظهارعقیده کردم: موردی ندارد، چون زیان هنگفتی خواهیم داشت. سرپاس گفتند: من امر شاه را ابلاغ می¬کنم، دیگر به من ارتباطی ندارد.
خواستم شرفیاب شوم، از قصر تحقیق کردم، گفتند اعلیحضرت حمام تشریف دارند. ضمناً خبری از تلگرافخانه رسید که روس¬ها از شریف-آباد قزوین به سمت ینگی¬امام حرکت کرده¬اند. خواستند این را هم به شاه بگویند. بالاخره چون شاه حمام بود، به ولیعهد آقای سهیلی با تلفن گفتند. ضمناً، آقای وزیر امورخارجه به سفارت روس رفت. گفتند تمامیت قشون روس به تهران می¬آیند. ناچار آتاشۀ نظامی¬خود را با اتومبیل فرستادند بروند جلو، خبر بگیرند. البته شب را خیلی ناراحت بودم و از قراری که آقای سهیلی اظهار کردند، تا صبح، ولیعهد مرتب با تلفن تحقیق می¬کرد. بعد معلوم شد یک ستون قشون تا ینگی¬امام آمده و مراجعت کرده و از سفارت روس گفته بودند طبق مقررات نظامی¬گشت شبانه زده¬اند، ولی لحن رادیوی لندن و این حرکات قشون حاکی از یک واقعه غیر مترقبی بود. ضمناً، آقای وزیر امورخارجه، در جلسه اظهار داشتند که آقای سفیر انگلیس از قضیۀ روزنامه اطلاعات خیلی دلتنگ و اظهار می¬کند که شاه آنها را فریب داد و دربار مخالف است.
در هر صورت، صبح جمعه [21 شهریور] برای موضوع یادداشت مجلس راجع به جواهرات و نیز توضیح آن به کاخ سعد¬آباد رفته و شرفیاب شدم. (این نکته را نیز اشاره می¬کند که طبق امر صریح شاه، از وزرا کسانی که بدون وقت خواستن قبلی، حق شرفیابی داشتند، عبارت بودند از نخست وزیر، وزیر دارایی، وزیر خارجه، وزیر دادگستری، وزیر راه. در موقع مهم، سایر وزرا باید قبلاً وقت شرفیابی می¬خواستند.) به هر حال، صبح شرفیاب شدم. آقای فرزین رئیس بانک ملی هم بود (رئیس بانک ملی روزهای جمعه شرفیاب می¬شد، هم گزارش بانک را می¬داد هم صورت حساب¬های شخصی شاه را به عرض می¬رساند.)
عرض کردم: از مجلس سؤالی راجع به جواهرات سلطنتی کرده¬اند که جواب داده شود. شاه گفت: به مجلس چه مربوط است، فضولی می-کند؟ به عرض رسید: با این صحبت¬هایی که می¬شود و اطمینانی که ما داریم، چه بهتر سؤالی شود و جواب دهیم. به علاوه مجلس هم نظر مخصوصی ندارد، برای تسکین خیال مردم است.
شاه از آقای فرزین پرسید: عقیدۀ تو چیست؟ آقای فرزین هم اظهار داشت: بسیار بمورد و بجاست و اگر جواب داده نشود، اثر خوبی نخواهد کرد. به علاوه، وقتی ما خبر داریم جواهرات تمام الان در بانک ملی موجود است، چرا جواب ندهیم.
پرسیدند: فروغی هم همین عقیده را دارند؟ گفتم: بلی، نظر هیأت بالاتفاق بر این است که جواب داده شود. گفتند که چطور جواب می-دهید؟ عرض کردم: در جلسۀ رسمی¬سؤال می¬شود، بعد همین وقایع که جواهرات سلطنتی از تاریخ عزل سلسله قاجار تا کنون، در کجا بوده و چه شده، طبق مدارک و اسناد، گفته می¬شود. بعد گفتند: پس جواب را تهیه کن، بده آقای فروغی هم ببینند و در هیأت برای من بخوان.
ضمناً به آقای فرزین گفتند: مقداری از این جواهر¬ها تغییر صورت پیدا کرده در موقع عروسی، نه این که از بین رفته باشد. آنها چه می-شود؟ آقای فرزین اظهار کردند: وقتی موجود است، تغییر صورت که اضطراری بوده، چه عیبی دارد. مقصود این است که این ایام اخیر جواهرات دست نخورده باشد و آن تغییر صورت¬ها اشکالی ندارد. این تغییرات حتماً با حضور وزیر دربار و رئیس الوزرا و وزیر دارایی صورت گرفته و لابد در دفتر مربوطه ثبت شده است. ضمناً شاه گفت: در این تغییر، مقداری هم بر آنها علاوه شده. جواهرات خود ما هم که پیشکش داده بودند، صرف کرده ایم. مخارج آن را هم که ما خودمان دادیم، به حساب دولت نرفته.
بعد به ایشان عرض کردم: رئیس نظمیه امر مبارک راجع به بهای نان را ابلاغ کرد که یک ریال کسر کنیم. خواستم به عرض برسانم این عمل نه نفع معنوی دارد و نه اثر مادی، چون زیان هنگفتی می¬بریم و از پایین بردن بهای نان هم نتیجه¬ای گرفته نمی¬شود. اظهار کردند: خیر ما مقصودی داریم، تو فکر ضررش را نکن، ضررش را من شخصاً می-دهم. برو اعلان کن.
البته دیگر جای گفتگو نبود. رفتم اعلان کردم، ولی همانطور که حدس می¬زدم، نتیجه که نداد سهل است، تمام اعلانات که به در و دیوار چسبانده شد که حسب¬الامر بهای نان دو ریال معین می¬شود، مردم پاره کردند و کلمات رکیک روی آن نوشتند. چون مردم تحریک شده بودند و هر دقیقه هم بیشتر تحریک می¬شدند و از وضعیت پیدا بود که دیگر اوضاع شاه خوب نیست و هر دم انگلیس¬ها نفرت مردم را چه به وسیلۀ رادیوی لندن و چه وسیلۀ پروپاگاند، در تهران دامن می¬زدند.
روز جمعه [21 شهریور] معلوم شد جلسۀ محرمانه¬ای در مجلس تشکیل شده و بعضی از آقایان وکلا حرارتی بخرج داده بودند که باید تکلیف مملکت و شاه را معین کرد. گویا چند نفر از وکلا جلسه را بهم زدند. در خارج شنیده شد که شاه به وسیله شهربانی ده هزارتومان به اشخاصی، یعنی بعضی از وکلا، داده بود که جلسه را به هم بزنند.


دیدار شاه از فروغی
عصر از منزل نخست وزیر اطلاع دادند که غروب جلسه در منزل آقای نخست وزیر تشکیل می¬شود و حاضر شویم. وقتی منزل ایشان رفتیم، دیدیم آقای فروغی در رختخواب خوابیده و اظهار داشتند امروز عصر، شاه ساعت چهار بعد از ظهر، منزل ایشان آمده است.
شرح آمدن شاه به منزل آقای فروغی این بود که ساعت چهار عصر روز جمعه 21 شهریور، شاه به منزل آقای فروغی تلفن کرد و ایشان را احضار کردند. از منزل آقای فروغی جواب داده شد که چون بستری هستند و به علاوه دکتر قدغن کرده که به شمیران به واسطۀ ارتفاعی که دارد، بروند، معذورند. بعد از چند دقیقه، اعلیحضرت شخصاً از شمیران به شهر آمده و یکسره می¬آید به منزل آقای فروغی. پیشخدمت آقای فروغی از این وضعیت پیشامد غیر انتظار، دست پاچه می¬شود و متحیر می¬شود.
شاه می¬پرسد: اطاق کجاست. سالن را ارائه می¬دهد، مدتی هم با پیشخدمت سر کلاه کشمکش داشتند، چون شاه رسمش این است که کلاهش را در دست گرفته، وارد اطاق بشود، ولی پیشخدمت اصراری داشته که کلاه را بگیرد و به جای لباس آویزان کند. در هر صورت، موفق نمی¬شود و شاه وارد سالن منزل آقای فروغی می¬شود. پیشخدمت به آقای فروغی که در اطاق مجاور سالن خوابیده بود، اظهار می¬دارد: شاه آمده است.
تا آقای فروغی لباس می¬پوشد، ده دقیقه طول می¬کشد، در اطاق سالن قدم می¬زند. سربخاری اطاق سالن آقای فروغی، چند عکس تاریخی داشت. یکی عکس تاجگذاری شاه که خودشان به آقای فروغی که در آن زمان رئیس دولت بودند، هدیه کردند. یکی عکس عصمت اینونو رئیس جمهور ترکیه که در موقعی که آقای فروغی سفیر کبیر ترکیه بودند و ایشان رئیس الوزرا ی ترکیه، به آقای فروغی داده اند. یکی عکس مصطفی کمال پاشا که آن هم در سفر ترکیه، به آقای فروغی داده¬اند. یکی هم عکس امیر فیصل پادشاه عراق که وقتی به تهران آمده بودند، به آقای فروغی داده¬اند. البته عکس شاه، خاطرات زیادی را از نظر شاه مجسم کرد، چه آن که وقتی آقای فروغی وارد اطاق شد، می¬بیند که شاه توجه مخصوص به عکس دارد.
در هر صورت، مذاکرات شاه با فروغی هر چه بود، ظاهراً حالت دیدن و احوالپرسی داشت و این از عجایب کارهای رضاشاه بود، چون این رفتار، مخصوصاً این ایام اخیر، خیلی مستبعد به نظر می¬رسید. آقای فروغی جریان امر را برای ما که غروب به منزل ایشان رفتیم، اینطور بیان کرد که شاه امروز مرا احضار کرد، چون کسل بودم و عرض شد کسل و مریض می¬باشم، خودشان تشریف آوردند و دو مطلب رابیان کرد. یکی این که باید مردم و مجلس را حالی کرد که من مایلم با اصول مشروطیت و قانون کارها من¬بعد اداره شود و مردم باید این نکته را بدانند و در روزنامه¬ها، برای اطلاع عامه، باید مقالاتی نوشته شود. یکی دیگر این که مرا مأمور کردند از سفیر انگلیس بپرسم مقصود از این مذاکرات و انتشارات در رادیوی لندن چیست؟
البته هرکدام از ماها حدس می¬زدیم، ولی تقریباً آن چه همه می¬دانستیم، ولی باز جرأت و جسارت نبود، این که اصولاً بازی تمام نشده بود و دعوی سر رفتن شاه است که باید برود، ولی البته اظهار این مطلب هنوز گفتنش خطرناک بود. بنده تصور می¬کنم شاه مذاکرات دیگر هم با آقای فروغی کرده بود و شاید می¬خواست بداند مقصود از جلسات محرمانه مجلس و نیت آنها که قطعاً به او خبر داده¬اند، چیست و شاید از بیان آقای فروغی بفهمد که او هم اطلاعی دارد یا خیر و باز تصور می-کنم به آقای فروغی راجع به استعفای خودش و این که آیا بعد از رفتن او سیاست خارجی با بودن پسرش و بودن سلطنت موافق است یا خیر، مذاکره کرده است. در هر حال این حدسیات من است و آقای فروغی چیزی بیشتر از آن چه قبلاً اشاره شد، به ما نگفتند و شاید هم چیزی دیگر نبود.
در هر حال، راجع به بیانات شاه، قرار شد مقالاتی روزنامه¬ها بنویسند و برای این که باز مشکلی پیش نیاید، قبلاً بدهند آقای فروغی ببینند، بعد در روزنامه¬ها درج شود. در قسمت رادیوی لندن هم این طور نظر دولت شد که آقای فروغی تلفنی به سفیر انگلیس بکند که به واسطه کسالت در منزل است و خوشوقت می¬شود که آقای سفیر انگلیس در منزل از ایشان عیادتی بکند، بعد در ضمن مذاکره راجع به رادیوی لندن گله کند، بلکه طوری بشود که هم منظور معلوم شود، هم اگر بشود، جلوگیری شود. همینطور هم عمل شد و فردا صبح سفیر انگلیس قرار گذارد در منزل آقای فروغی را ملاقات کند. نتیجۀ این ملاقات را آقای فروغی روز بعد به ما اطلاع داد که شرح آن را بعد خواهم نگاشت.
روز شنبه صبح [22 شهریور] را به وزارت دارایی رفته و جلسه-ای با حضور سپهبد احمدی فرماندار نظامی¬تهران و فروزان رئیس شهرداری و وزیر کشور ورئیس کل کشاورزی، داشتیم، برای تأمین نان تهران.
در جلسۀ مزبور، آقای فروزان اظهار داشتند که دیروز اعلیحضرت همایونی به ساختمان¬هایشان که در سعدآباد است، سرکشی کرده و آقای فروزان را احضار و عصبانی شدند که چرا ساختمان تعطیل شده. به عرض رسانده بود از وزارت دارایی قدغن شده و ساختمان¬ها تعطیل شده و تمام کامیون¬های شهرداری را که مأمور حمل مصالح برای ساختمان¬های شاه بود، برای حمل غله اختصاص داده¬اند و کسب تکلیف کردند. گفتم خودم مطالب را به عرض خواهم رسانید. ضمناً، برای توضیح مطلب عرض می¬شود که روز اول ورود قشون انگلیس و روس به ایران، دستور داده بودم تمام ساختمان¬های دولتی حتی ساختمان وزارت دارایی و ساختمان¬های شهرداری که برای شاه می-کرد، تعطیل شود. یکی دو روز، بعد شاه به شهرداری عصبانی شده بود که شهرداری مجدداً شروع کرد، ولی باز من موضوع را شب در هیأت به شاه فهماندم و موافقت کردند که فعلاً ساختمان¬ها تعطیل شود و کامیونهای شهرداری برای حمل غله اختصاص داده شود.
وقتی فروزان این اظهار را کرد، بعد از رفتن آقایان و تمام شدن کمیسیون، به سعدآباد رفتم و شرفیاب شدم و مشروحاً موضوع وضعیت خواربار تهران و اهمیت آن را برای شاه گفته، شاه گفت به وزارت جنگ ابلاغ کن تمام کامیون¬های قشون را در اختیار تو بگذارند که گندم حمل کنند و مخصوصاً دستور داد کامیون به کرمانشاهان بفرستم و گندمهای املاک اختصاصی را که بیم سرقت آن می¬رفت، نفله نشود، حمل کنند. از سعد آباد مراجعت کردم. بعد شرحی که برای توضیح جواهرات لازم بود، تهیه و چون مقرر بود آقای فروغی ببینند، ساعت چهار بعد از ظهر به منزل فروغی رفتم. آقای محتشم السلطنه اسفندیاری رئیس مجلس، نزد آقای فروغی بودند و با هم نجوا می¬کردند، معلوم شد مجلس جلسۀ محرمانه¬ای تشکیل داده و شرحی تهیه کرده¬اند که برای شاه فرستاده شود و گویا آن شرح را با هم می¬دیدند. در هر حال شرحی که برای مجلس راجع به جواهرات سلطنتی تهیه شده، به نظر آقای فروغی رساندم و ایشان موافق بودند و به ایشان گفتم مقداری از جواهرات درموقع عروسی، طبق صورتمجلس که به امضای وزیر دارایی وقت و رئیس بانک ملی، رئیس الوزرا، نظار بانک، رئیس دربار، تهیه شده، برای تهیه تاج و نیمتاج برای خانوادۀ سلطنتی، تغییر شکل داده شده و این جواهرات، طبق اظهار شاه، الان حاضر و در دربار موجود است و رسید آنها راهم رئیس الوزرای وقت (آقای جم ) درهمان موقع داده¬اند که در پرونده هست واگر مقتضی می¬دانند، این قسمت هم درشرح نوشته شود. آقای فروغی ضرورتی ندیدند و اظهارکردند مقصود این است که این جواهرات موجود و دست نخورده باشد و طبق رادیوی لندن از ایران خارج نشده باشد و الاّ نوشتن این جزییات ضرورتی ندارد. در هر صورت، شب را به هیأت رفتم، مثل معمول، ساعت هفت شاه به هیأت آمد. به دست راستش نگاهی کرد، آهی کشید و خیلی آهسته دست خود را بست. اظهار کرد: مشت روی میز زده¬ام، دستم درد می¬کند، مثل این است که در رفته باشد.
ولی حقیقت امر این نبود، معلوم شد که در دو روز قبل [20 شهریور] راجع به نظام وظیفه و داوطلب، گویا در وزارت جنگ کمیسیونی شده بود و نظری داده¬اند که با وضع فعلی، نظام وظیفه موقوف شود و این نظر به عرض رسیده بود. شاه کلیه افسران ارتش را خواسته بود و بعد از این که فحش داده، به آقایان گفته بوده است اسلحه تان را باز و همه توقیف هستید. بعد تحقیق کرده بود که این فکر از کی ناشی شده، آقای سرلشکر نخجوان را گفته بودند موجد فکر است. بعد ایشان و سرتیپ ریاضی را گویا کتک زده و توقیف کرده بود، درنتیجه، دست شاه آسیب دیده بود. درهرحال، این موضع هم بهانه برای رادیوی لندن شد و از آن شب، قضیه کتک خوردن و حبس شدن سرلشکر نخجوان هم بر سایر کارهای شاه که رادیوی لندن نقل می¬کرد، اضافه شد.
در هرصورت، شاه که به هیأت آمد، پرسید: راجع به جواهرات جواب تهیه شده؟ به عرض رساندند: بلی و آقای فروغی دیده اند. برای ایشان جواب قرائت شد.
بعد رو کردند به آقایان که کدام یک از آقایان اطلاع دارید مجلس برای چه دو روز است جلسه محرمانه دارد؟ آقایان اظهار بی اطلاعی کردند. بعد گفتند: شنیده¬ام آقایان دورهم جمع شده¬اند و می¬گویند مشروطه باید بشود. مگر حالا مشروطه نیست؟ مقصود آقایان چیست؟ و معلوم بود از این اجتماع مجلس ناراحت هستند (چون موضوع مجلس آبان 1305 را البته در خاطر آورده بود که به یک قیام و قعود، سلطنت 150 ساله قاجار از بین رفت. البته نگران بودند که آن قضیه تکرار نشود.) در هر حال، چون اطلاع صحیحی نگرفتند، زنگ زدند پیشخدمت آمد، امر کردند: فوری رئیس مجلس را خبر کنید شرفیاب شود.
بعد رو به من کردند، خیلی اظهار رضایت نموده و به آقایان گفتند: وزارت دارایی خیلی خوب راجع به ارزاق کار کرده و من دستور دادم کامیون¬های قشونی را هر چه هست به اختیار ایشان بگذارند.
ولیعهد هم آمد. بعد رو به ولیعهد کردند، در حضور ایشان هم ازمن تعریف کردند و بعد گفتند: با این که می¬دانم کار تو نیست، ولی راجع به زغال و روغن هم که خیلی شهر در مضیقه هست، کمک کن. عرض کردم: تا آن اندازه که ممکن باشد اطاعت می¬شود.
در این ضمن، آقای اسفندیاری که احضار شده بودند، حاضر شدند و در اطاق جلسه آمدند. شاه تعارف کردند و بعد پرسیدند: در مجلس چه خبر است؟ آقای اسفندیاری شرحی شروع کردند که مجلس وظایفی دارد، طبق وظیفه¬اش باید ناظر اصول قوانین باشد. جلسه شده بود و نظر این بود یا چند نفر از آقایان حضوراً شرفیاب شده، یا شرحی نوشته شود که شاه بیشتر توجه به اصول قانون اساسی نماید.
البته قدری عبارت تند بود و شاه این اواخر این طرز بیان را نشنیده بود. یک مرتبه شاه متغیر شد گفت: مگر حالا مشروطه نیست؟ اصلاً آقایان بی اجازۀ من چرا جمع شده اند؟ کی به آنها گفته است؟ لابد این افکار بلند از آقاست؟
این عبارت کار خودش را کرد. آقای اسفندیاری مجبور شد باز همان عبارت: بندگان اعلیحضرت همایونی هر طور بفرمایند، اجرا شود، منظوری نبود جز این که قضیه کسب اجازه شود. چون اعلیحضرت خودشان به آقای فروغی و روزنامه نگاران امر فرموده¬اند بیشتر کارها روی اصول و مقررات مشروطیت باشد، این است که برای اجرای نیات ملوکانه، مشغول اخذ تدابیر بودیم و از این عبارات.
بعد شاه گفت: این آقایان چه می¬خواهند بگویند؟ شاید این حرکات تحریک خارجی¬ها است. در هر حال، آقای رئیس مجلس دست پاچه گفت: غلام اطلاعی ندارد. غلام اوامر مبارک را به آقایان ابلاغ خواهد کرد. مکرر می¬گفت. بالاخره شاه گفت: من خودم آقایان را می¬خواهم و با آقایان مذاکره خواهم کرد. و گفتند: روز سه شنبه [25 شهریور] ساعت چهار عصر، من به شهر آمده، در کاخ مرمر آقایان را اطلاع دهید بیایند؛ من خودم با آقایان صحبت خواهم کرد.
بعد آقای اسفندیاری مرخص شدند. وقتی بیرون رفتند، به آقای آهی گفتند: به خان عمو بگو دست از این حرکاتشان بردارد، این آبرویی که پهلوی من دارد، نگذارد که از بین برود و خیلی به او نصیحت بکن. آقای آهی اظهار کردند: اطاعت می¬شود.
بعد قدری فکر کردند، از آقای آهی پرسیدند: آقای فروغی می¬تواند به مجلس برود؟ آقای آهی اظهارکردند: مشکل است. بالارفتن از پله¬های مجلس برای ایشان خوب نیست. اظهار کردند: ممکن است تا پای پله با اتومبیل برود، چون من علاقه دارم که آقای گلشائیان را به عنوان وزیر به مجلس معرفی کند.
بعد رو به ولیعهد کرد، خندیدند و گفتند: نمی¬دانم حالا که مشروطه شده، من حق این کار را دارم یا باید از مجلس اجازه بگیرم. آقای آهی عرض کردند: خیر قربان، طبق قانون هم اشکالی ندارد. بعد گفتند: در هر حال من می¬خواهم، مجلس قبول کند یا نکند، آقای گلشائیان را من از امروز وزیر می¬دانم و همینطور هم ابلاغ کنید.
بعد مذاکرت دیگری هم در اطراف باز شدن خطوط تلگرافی شمال که هنوز بسته بود و نیز انتخاب فرمانداران نقاطی که فرماندار آن فرار کرده بودند، شد و ساعت هشت از هیأت خارج شدند. البته بعد از رفتن ایشان، رفقا به من تبریک گفتند، ولی من با این که در موقع عادی اگر این امر اتفاق می¬افتاد، بدم نمی¬آمد، ولی در این موقع به فال نیک نگرفتم. در هر حال امری بود صادر شد و چاره¬ای نبود.
شب را به منزل رفتم. صبح روز یکشنبه [23 شهریور] به مجلس رفتم برای دادن جواب راجع به جواهرات. بعد از این که جواب را خواندم، بلافاصله آقای فروغی که آقای آهی امر شاه را ابلاغ کرده بود، با وجود کسالت به مجلس آمدند و مرا به این که حسب الامر ملوکانه، چون کارهای آقای گلشائیان مورد رضایت خاطر اعلیحضرت همایون شاهنشاهی است، به مقام وزارت دارایی ایشان را معرفی می¬کنم. البته این معرفی با این ترتیب، بعد از این که موضوع جواهرات مطرح بود و آقایان باور نمی¬کردند که جواهرات سلطنتی موجود باشد، خیال کردند بنده دروغی گفته¬ام و این پاداش دروغ من است که اگر حقیقت داشت بزرگترین خیانت به کشور بود.
در هر صورت بنده زرنگی که کردم این بود که ذیل یادداشت، با این که آقای فروغی موافق نبود، در همان مجلس اضافه کردم که این جواهرات در بانک ملی موجود است، هروقت از آقایان یا نماینده¬ای از طرف مجلس می¬خواهد معاینه کند، حاضر است. علت عدم موافقت آقای فروغی هم این بود که وقتی دولت یک امری را رسماً در مجلس می-گوید، سندیت دارد و اگر خودش چنین اظهاری را بکند، مثل این است که تردیدی در گفتۀ دولت است. در هر حال، از طرف مجلس مقرر شد نمایندگان معین و بروند جواهرات را طبق صورتمجلس¬های موجوده ببینند و معاینه کنند.
در هر صورت، صبح یکشنبه هم به این ترتیب گذشت. رادیوی لندن این روزها دیگر تمام سخنانی که مردم در خفا هم جرأت نمی¬کردند بگویند، از قبیل بردن مال مردم، سلب آزادی افراد، تصرف املاک، بالاخره توقیف و حبس و کشتن و غیره را با انتساب به شاه، به فارسی می¬گفت و نیز خبر توقیف و کتک خوردن سرلشکر نخجوان را هم منتشر کرد. ضمناً هر دقیقه خبر حرکت قشون روس از قزوین که به سمت تهران می¬آمد.
عصر، در عمارت وزارت امورخارجه، جلسۀ فوق العادۀ هیأت تشکیل شد. ولیعهد مکرر از دربار تلفن می¬کرد که طبق اخباری که بوسیله شهربانی و طرق می¬رسد، روس¬ها از قزوین به سمت آبیک می¬آیند. آقای سهیلی با سفارت روس و انگلیس مذاکره، بالاخره مجبور شد شخصاً به سفارت روس برود. سفارت تکذیب می¬کرد و برای تسکین فکر شاه، آتاشه نظامی¬سفارت روس و انگلیس قرار شد به سمت قزوین بروند که از آمدن قشون، اگر چنین خیالی دارند، جلوگیری کنند.

استعفای رضاشاه
تا ساعت یازده شب درهیأت بودیم و هیچ کاری نکردیم، چون همه بلاتکلیف بودند. از قرار اظهار آقای سهیلی، فردا که او را دیدم تا صبح شاه و ولیعهد نخوابیده بودند و مدام با تلفن استفسار می¬کردند. صبح دوشنبه [24 شهریور] موضوع مهمی¬نبود. عصر، در منزل آقای فروغی، جلسه هیأت تشکیل شد. آقای سرلشکر امیر موثق که بجای سرلشکر نخجوان به وزارت جنگ منصوب شده بودند، حاضر شدند و اظهار داشتند اعلیحضرت فرموده¬اند من بعد وزیر جنگ در جلسات هیأت حاضر شود. تا مدتی که ایشان بودند، صحبتی نشد، بعد ناچار شدیم در اطاق دیگر رفته و بی پروا صحبت کردیم که این ترتیب قابل عمل نیست باید فکر کرد و این طور در نظر گرفتیم که شخصاً از آقای فروغی خواهش کنیم که به شاه گفته شود استعفا بدهند.
آقای سهیلی اظهار داشتند: فرض کنیم شاه قبول کرد، بعد چه کنیم؟ مجبور می¬شوید سلطنت به ولیعهد برسد. بعد مذاکره شد آیا روس¬ها و انگلیس¬ها موافق هستند که ولیعهد به سلطنت برسد. آقای سهیلی اظهار کردند: تصور می¬کنم مخالف نباشند و در صورت لزوم ممکن است با آقایان نمایندگان آنها صحبت شود.
خلاصه بعد از رفتن امیر موثق، به اطاق خواب آقای فروغی رفتیم و نظریات خود را گفتیم. آقای فروغی پسندیدند و گفتند: عقیدۀ خود من هم اینست، چون در ملاقاتی که با آقای سفیر انگلیس کردم، یعنی سفیر به عیادت من آمد، طبق امر شاه، پرسیدم مقصود از مذاکرات و انتشارات رادیوی لندن چیست؟ جواب مضحکی دادند که حکایت از این می¬کند انگلیسها دیگر اطمینان از این شاه ندارند.
شرح مذاکراتشان با سفیر انگلیس به این ترتیب بود که از سفیر می-پرسند: خوب نیست برای مردم ایران این اظهارات را بشنوند. جواب می¬دهد: مگر مردم نمی¬دانند یا نمی¬گویند.آقای فروغی می¬پرسد: چرا جلوگیری نمی¬کنید؟ می¬گوید: مگر ما می¬توانیم جلوی رادیوی فارسی را که یک نفر ایرانی حرف می¬زند، جلوگیری کنیم. لابد این گفته¬ها صحیح است که مردم ایران اینقدر علاقمند شدند.
در هر صورت آقای فروغی اظهار کردند که: از بیانات آقای بولارد سفیر انگلیس مفهوم می¬شد که دیگر کار پهلوی تمام است، ولی مشخص و معلوم نیست چه نظری دارند، می¬خواهند شخص رضاشاه برود یا تمام خانواده اش.
بعد به ایشان گفته شد که ما چون در نظر گرفته ایم که از شاه تقاضا شود استعفا دهد و اگر مصلحت می¬دانید شرحی به ایشان نوشته شود؟ آقای فروغی گفتند: مصلحت نیست نوشته شود، ممکن است من تنها فردا صبح به کاخ رفته و رسماً نظر دولت را به شاه بگوییم.
بعد تلفن به آقای شکوه شد که به عرض برسانند که هیأت دولت استدعا دارند فردا صبح وقتی را اجازه دهند که شرفیاب شوند. بعد از مدتی جواب آمد ساعت ده صبح شرفیاب شوند. قرارشد که فردا صبح یک ربع به ساعت ده مانده، منزل آقای فروغی جمع شده که باتفاق شرفیاب شویم. شب باز صحبت زیادی از آمدن قشون روس به تهران بود، در هر صورت به منزل رفتیم. فرداصبح [25 شهریور] ساعت شش، آقای سهیلی با تلفن به من گفتند که قشون روس به سمت تهران دارد می¬آید و شاید به کرج رسیده باشند، فوری بیایید منزل آقای فروغی.
منزل آقای فروغی که رسیدم، سایر آقایان وزرا هم تدریجاً رسیدند. آقای فروغی نبودند و گفتند صبح زود شاه او را خواسته. آقای سهیلی را هم آقای فروغی از کاخ با تلفن صحبت کردند که فوری به سفارت روس و انگلیس برود. ایشان هم رفتند. ما ماندیم در یک وضعیت بی-تکلیف.
مذاکره شد که چه بکنیم. بالاخره من گفتم: مصلحت در این است که منتظر باشیم تا آقایان مراجعت کنند، بعد هم به وزارت خانه¬های خودمان برویم، بگذاریم قشون روس بیاید ما را در وزارتخانه¬هایمان توقیف کند. بعضی از آقایان مآل اندیش مثل آقای علم، عقیده داشتند: دیگر ماندن ما چه صورتی دارد، مملکتی است اشغال شده، برویم به منزل¬هایمان دنبال کارخودمان.
بالاخره آقایان با فکر من موافقت کردند تا یک ساعتی که گذشت، آقای سهیلی آمدند، معلوم شد طبق دستور شاه، به سفارتخانه¬های رفته-اند. سفارت انگلیس گفته بود: قرار نبود امروز قشون بیاید. فردا قرار بود قشون روس و انگلیس به تهران بیایند نه امروز. سفارت روس گفتند: کار از دست ما خارج شده، مربوط به فرماندهی قشون است. من حالا آتاشه نظامی را می¬فرستم به پیشواز که جلوگیری کنند، ولی اطمینانی ندارم. معلوم شد اینها حقه بازی است و نظریاتی دارند. در هر صورت، تلگرافاتی هم از ملایر و عراق رسید که قشون انگلیس هم به سمت تهران می¬آیند.
در هر صورت، ساعت نه صبح، آقای فروغی آمدند و اظهار کردند کار تمام شد. شاه استعفا داد و رفت. ضمناً ناگفته نماند که همان صبح که من به شهر می¬آمدم، در شهر هنگامه¬ای بود و تمام می¬دانستند که قشون روس تا چند ساعت دیگر به تهران می¬رسد و همه می¬گفتند شاه فرار کرد، ولی بعد معلوم شد که خیر شاه نرفته بود و شرح دادن استعفا، طبق اظهار آقای فروغی، به ترتیب ذیل بود:
آقای فروغی اظهار داشتند ساعت شش صبح ایشان را بیدار کرده¬اند که اعلیحضرت همایونی با تلفن می¬خواهند صحبت کنند. نزد تلفن رفته-اند، شاه اظهار می¬کند: اطلاع دارید قشون روس طرف تهران می¬آیند، لازم است همدیگر را ببینیم. آقای فروغی اظهار می¬کند: شهر تشریف نمی¬آورید؟ ( چون شاه برعکس همه ساله که 15 شهریور به شهر می-آمد هنوز از شمیران به شهر نیامده بود) شاه جواب می¬دهد: خواهم آمد و شما هم فوری بیایید کاخ مرمر مرا ملاقات کنید.
آقای فروغی اظهار داشتند لباس پوشیده، به کاخ مرمر رفتم. شاه آمده بود و در دفترش قدم می¬زد. وقتی آقای فروغی را می¬بیند، می¬پرسد: باید چه بکنیم؟ آقای فروغی جواب می¬دهد: باید به نفع ولیعهد استعفا بدهید. می¬پرسند: اگر این کار را بکنم، آیا با سلطنت پسر من موافقت خواهند کرد؟ آقای فروغی جواب می¬دهند: استبناط من این است که مخالفت نخواهند کرد.
بعد هم می¬پرسند: بعد چه بکنم؟ آقای فروغی جواب می¬دهند: تشریف می¬برید جای مطمئنی. اظهار می¬کند: تصور نمی¬کنید در راه مزاحم شوند. آقای فروغی جواب می¬دهند: اولاً هنوز قشون انگلیس به قم نرسیده، به علاوه تصور نمی¬کنم که مبادرت به این اقدام کنند.
آقای فروغی اظهار داشتند چون شاه را موافق با این نظر دیدم دنبال کردم. گفتند: به چه مضمون باید استعفا نامه نوشت؟ آقای فروغی از روی میز کاغذ و قلم برداشته و متن استعفانامه را نوشته و وقتی خواندند دو کلمه روی آن قلم کشیدند، خواستند پاک نویس کنند، چون شاه عجله داشت، اظهار کرده بود لازم نیست، بدهید امضا می¬کنم و میان استعفانامه که دو جای قلم خوردگی داشت، امضا می¬کند و بعد با آقای فروغی خداحافظی کرد. یعنی چون ولیعهد حاضر بود، اول روی ولیعهد را می¬بوسد، بعد روی فروغی را و اظهار می¬کند ولیعهد را به شما سپردم و با قدم متین بیرون آمده، سوار اتومبیل می¬شوند و حرکت می¬کند.
طبق اظهار آقای فروغی، اولاً در رفتار شاه از موقعی که مصمم برای استعفا شد تا وقتی به اتومبیل نشست، جز همان دقیقه¬ای که با ولیعهد روبوسی کرد، دیگر هیچ آثار دست پاچگی یا ضعف مشاهده نمی¬شد و خیلی شاهانه و با خونسردی تمام عمل کردند.
متن استعفا نامه عیناً درج می¬شود:

«نظر به اینکه من همۀ قوای خود را در این چند ساله مصروف امور کشور کرده و ناتوان شده¬ام، حس می¬کنم که اینک وقت آن رسیده است که یک قوه و بنیۀ جوان تری به کارهای کشور که مراقبت دایم لازم دارد، بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملک را فراهم آورد. بنابراین امور سلطنت را به ولیعهد و جانشین خود تفویض کردم و از کار کناره نموده، از امروز که روز 25 شهریورماه 1320 است، عموم ملک از کشوری و لشکری، ولیعهد و جانشین قانونی مرا باید به سلطنت بشناسد و آن چه از پیروی مصالح کشور نسبت به من می¬کردند نسبت به ایشان منظور دارند.
کاخ مرمر 25 شهریور 1320
رضا پهلوی»

بلافاصله آقای فروغی استعفای شاه را به اطلاع سفارتین انگلیس و شوروی رسانیدند و آقای سهیلی مأمور شدند راجع به سلطنت محمدرضا شاه پهلوی ولیعهد، با دولتین شوروی و انگلیس وارد مذاکره شوند. آقای فروغی اظهار داشتند: باید فوری تا وضعیت شهر به هم نخورده، موضوع را به اطلاع مجلس برسانیم و ترتیب مقدمات سلطنت و اقدامات قانونی که لازم است، برای سلطنت محمد رضا شاه پهلوی، به عمل آوریم.
بنابراین فوری به مجلس تلفن شد که جلسه را تشکیل دهند.

اعلام سلطنت محمدرضا شاه
در ساعت ده، هیأت دولت به مجلس حاضر گردیدند. خبر آمدن قشون روس به سمت تهران و رفتن شاه به سمت اصفهان، در بین وکلا منتشر بود. ضمناً، قرار بود عصر آن روز ساعت چهار، وکلا درکاخ مرمر برای اصغای اظهارات شاه، حاضر شوند. طبق گفتۀ یکی از دوستان آقای دکتر غنی نمایندۀ مجلس، همان صبح عده¬ای از وکلا، از وحشت این که مبادا عصر رضا شاه نسبت به آن¬ها اقدامات سختی بکند، با هم نجوا داشتند که بهتر است در جلسۀ عصر حاضر نشویم. عده¬ای می-گفتند مقصود شاه این است که همه وکلا را در کاخ توقیف کند. در هر صورت، وحشت ازشاه تا این اندازه درحال آقایان بود. همین که هیأت دولت آمدند، از پله¬های سرسرای مجلس بالا می¬آیند و صحبت استعفای شاه است، همه دم گرفتند و برخی به فکر هوچی گری افتادند.
صحبت جمهوریت و حکومت موقتی، عزل خانوادۀ پهلوی و غیره ورد زبان¬ها شد. در این گیرودار، هوچی¬های بیکار از قبیل ظهیرالاسلام و غیره، به فکر افتادند که برای اولاد کوچک شاه که از دختر مجلل الدوله داشت، دست و پایی بکند. در هر صورت قشقرقی در راهروهای مجلس پیدا شد. همه سنگ ملت و مملکت را به سینه می-زدند. هرچه به آنها گفته می¬شد الان این گفتگوها به هیچ وجه مصلحت نیست، روس¬ها از بی تکلیفی و اغتشاش استفاده خواهند کرد، بدبختانه غرور و خودپسندی و شاید نظریات سوء دیگر، جلوی چشم¬ها را گرفته بود و خوشبختانه متانت و چالاکی آقای فروغی در این موقع کار را تمام کرد. جلسه تشکیل شد، آقای فروغی پشت تریبون رفته بیانات زیر را کردند.
بعد از ذکر مقدمه و خواندن استعفا نامۀ شاه اظهار داشتند:

«به طوریکه عرض کردم، بحمدالله اعلیحضرت سابق جانشین جوان لایق و محبوبی دارند که بر طبق قانون اساسی می¬توانند فوراً زمام امور سلطنت ایران را به دست بگیرند و به دست گرفتند و بنده را مأمور و مفتخر فرمودند که با همکارانی که سابق معین شده بودند، به اتفاق آنها در جریان امور کشور، به وظایف خودمان بپردازیم، ولی در این موقع که ایشان زمام امور را به دست گرفته¬اند و بنا شد که ما کناره¬گیری اعلیحضرت سابق و زمامداری اعلیحضرت فعلی را به ملت اعلام کنیم، امر فرمودند که به اطلاع عامه و مجلس شورای ملی برسانیم که ایشان درامر مملکت و مملکت داری نظریات خاصی دارند که چون مجال نداشتیم تهیه کرده و بر روی کاغذ بیاوریم، نمی¬توانم مفصل عرض کنم، لذا به اجمال عرض میکنم و آن این است که ملت ایران بدانند که من کاملاً یک پادشاه قانونی هستم و تصمیم قطعی من بر این است که قانون اساسی دولت و مملکت و ملت ایران را کاملاً رعایت کنم و محفوظ بدارم و جریان عادی قوانین را هم که مجلس شورای ملی وضع کرده است یا وضع خواهد کرد، تأمین کنم و اگر در گذشته نسبت به مردم جمعاً یا فرداً تعدیاتی شده باشد، از هرناحیه¬ای که آن تعدیات واقع شده باشد، از صدر تا ذیل مطمئن باشند که اقدام خواهیم کرد از برای این که آن تعدیات مرتفع و حتی¬الامکان جبران شود.
امیدوارم این سلطنت نو برملت ایران مبارک باشد و آرزوهایی که ملت ایران نسبت به خودش دارد و آرزوهایی که ملت و میهن پرستان ایران نسبت به این دولت و مملکت و ملت دارند، در سایۀ توجهات شاهنشاه جوان، جدید صورت وقوع پیدا کند. عجالتاً عرض کردم، چون امکان نداشت که به تفصیل بیان کنم و توضیح مفصل تری بدهم، به این مختصر اکتفا میکنم. برای این که هرچه زودتر مجلس شورای ملی و ملت ایران، از وقوع این واقعۀ مهم خبردارشوند، تقاضا می¬کنم که موافقت فرمایند فردا مجلس شورای ملی را باز تشکیل بدهند که اعلیحضرت همایونی تشریف بیاورند و به وظایف خودشان در این باب عمل کنند.»

مجلس هم موافقت کرد.
مجلس به این ترتیب خاتمه یافت. در این جا بی مناسبت نیست گفته شود اگر با تردستی و عجله این کار انجام نمی¬شد و به مجلسیان مجال داده می¬شد که از این حال بهت زدگی بیرون بیایند، قضیه به این سادگی تمام نمی¬شد.
ضمناً نباید فراموش کرد که وجود قشون روس و انگلیس در تهران هم بی اثر نبود. در هر حال، قدم اول برداشته شد و بدون این که به هوچی¬ها که منتظر انقلاب و اغتشاش بودند، مجال داده شود، عمل انجام گردید. برای حفظ و ضبط در تاریخ، یادداشت می¬شود که دولتین انگلیس و روس هیچکدام مایل به بقای سلطنت در خانواده پهلوی نبوده و به آقای فروغی صریحاً پیشنهاد کردند که ریاست موقتی دولت را به دست بگیرند. آقای فروغی، به واسطۀ حس وطنخواهی و برای جلوگیری از هرگونه پیش آمد سویی، امر را از مجرای طبیعی خود منحرف نکردند و البته اگر ماجراجویان بودند، بهترین موقعی بود که ادارۀ مملکت و شاید ریاست جمهوری را بربایند و برای دولتین همجوار استدلال کردند که طبق قانون اساسی راه ساده و طبیعی بعد از استعفای شاه، به سلطنت رسیدن ولیعهد است و اگر بخواهیم هر روش تازه¬ای پیش بگیریم، محتاج به تشریفات مفصل قانونی است که مجال به ماجراجویان خواهد داد و درنتیجه قطعاً اغتشاش و انقلابی پیش می-آید که هم به ضرر متفقین است و هم به ضرر کشور. ناگفته نماند که عمل آقای فروغی بزرگترین خدمتی بود که به خاندان پهلوی و شخص محمدرضا شاه شد. حالا تاچه اندازه قدرشناسی بکنند، بعد تاریخ قضاوت خواهد کرد.
در این جا موضوع گفتنی تشریفات فردا عصر [26 شهریور] مجلس و آمدن شاه تازه به مجلس و داستان قسم بود. شاه ساعت چهار به مجلس آمد. هیأت دولت حاضر بودند. شاه به اطاق جلسه آمد و به این ترتیب قسم خورد:

«بسمه تعالی
من خداوند قادر متعال را گواه گرفته، به کلام الله مجید و به آنچه نزد خدا محترم است، قسم یاد می¬کنم که تمام هم خود را مصروف حفظ استقلال ایران نموده، حدود مملکت و حقوق ملت را محفوظ بدارم. قانون اساسی مشروطیت ایران را نگهبان و برطبق آن و قوانین مقرره، سلطنت نمایم و درترویج مذهب جعفری اثنی عشری، سعی و کوشش نمایم و در تمام اعمال و افعال، خداوند عزّ¬شأنه را حاضر و ناظر دانسته و منظوری جز سعادت وعظمت دولت و ملت ایران نداشته باشم و از خداوند متعال درخدمت به ترقی ایران، توفیق می¬طلبم و از ارواح طیبۀ اؤلیای معصوم استمداد می¬کنم.»
به این ترتیب رضاشاه پهلوی از بین رفت و اندیشه¬ای که برای همه بود که بعد از مردن یا کشته شدن رضاشاه، مملکت چه حالی به خود می¬گیرد، تمام شد. چون هیچکس تصور استعفا نمی¬کرد و با رویه¬ای که پیش گرفته بود، تصور می¬رفت اگر به مرگ طبیعی نمیرد، قطعاً کشته خواهد شد، ولی البته به هر صورت از بین می¬رفت، مملکت دچار هرج و مرج و انقلاب عجیبی می¬شد، به جز به این ترتیب که از حدود و تصور همه خارج بود.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=947