سخنی در باره‌ی ليبراليسم- حسن بهگر
ليبراليسم از كلمه ليبرال به معناي آزادي و آزاديخواه گرفته شده و به آن جهان بيني جامعه شناسانه و ايدئولوژي سياسي گفته مي شود كه فرد در مركزيت آن قراردارد. ليبراليسم به دو وجه اساسي از آزادي ممتاز است : آزادي از فشار و اختناق و آزادي انتخاب.
آزادي از فشار و اختناق در معناي سياسي آن به معناي حق داشتن فعاليت آزاد سياسي رها از تهديد ، ترور و .هرگونه فشار ، شكنجه و سانسور است..
آزادي انتخاب نظر دارد به اينكه انسان ها حق دارند شغل خود ، محل زندگي خود و سرگرمي اوقات فراغت خود را آزادانه انتخاب كنند، براي نمونه مصرف كنندگان حق دارند كه آزادانه كالا و خدمات مورد نظر خود را انتخاب كرده و يا موسسه و شركت دلخواه خود را تاسيس نمايند.
اين مكتب برخاسته از آبشخورهاي رنسانس ؛ انسان دوستي (اومانيسم) ، تجربه گرايي ، عقل گرايي و ناگزير اصلاح دين بوده و به ويژه به آرمان هاي بنياديني چون اصالت و خودمختاري فرد و برابري تاكيد دارد. هواداران دموكراسي ليبرال از كثرت گرايي و نهاد هاي مدني به عنوان پايه و اساس دموكراسي دفاع كرده اند.
حكومت ليبرال بايد مبتني بر رضايت و خواست حكومت‌ شوندگان باشد. ليبراليسم، براي حمايت از حقوق افراد و اقليت ها، اهميت بسياري براي محدود كردن قدرت حكومت قائل است. اين محدوديت ها حقوقي اند كه به نامهاي مختلفي مشهورند، «آزادي هاي مدني» و «حقوق فطري- طبيعي» و «حقوق بشر» و طبق اعلاميه‌‌ي استقلال امريكا عبارت‌اند از: «حق زندگي و آزادی و تعقيب سعادت» و طبق اعلاميه‌ي حقوق بشر در انقلاب كبير فرانسه عبارت‌اند از: «حق آزادي و مالكيت و امنيت و مقاومت در برابر ظلم». اين حقوق نقض‌نشدني و سلب‌نشدني و جهاني اند. همه‌ي اعمال حكومت نسبت به فرد شهروند بايد برابر با روند قانون باشد و چنانچه اين روند نقض شود، قوه‌ي مستقل قضاييه بايد مانع از آن شود.
تاكيد بر اصول ليبراليسم از آن رو اهميت دارد كه ليبراليسم در غرب با قدرت ديني1 كليسا و استبداد سلطنتي در افتاد و اصول نخستين آنرا ازجمله تفكيك قوا، جامعه ي مدني ، نظارت مردم ، اولويت آزادي فردي بر عدالت اجتماعي ، تمايز حوزه هاي عمومي و خصوصي ، تساهل نسبت به عقيده و انديشه ديگران تشكيل مي دهد.
نگرش فلسفي ليبراليسم بر سه زمينه اصلي استوار است:
۱- فردگرايي ، ليبراليسم تعهد عميق و اهميت والايي براي به فرد و فردگرايي دارد. اما خود فردگرايي هم چهارپايه دارد:
الف- اولويت فرد، ليبرال ها معتقدند كه آنچه در ارزيابي هاي سياسي و اجتماعي به حساب مي آيد، فرد است. سرنوشت فرهنگ، ملت و زبان هميشه نسبت به سرنوشت فرد در درجه دوم اهميت است. بالاترين ارزش مربوط به چگونگي زندگي مردان و زنان است. كه همان اهل مكتب «فايده نگري» باشند انسان محور اصلي است و هرگز نبايد از او براي رسيدن به هدفهاي وسيع تر خواه اجتماعي، خواه سياسي و خواه اقتصادي به عنوان ابزار استفاده كرد.
۲-آزادي و اختيار افراد - ليبرال ها مي گويند فرد بايد در گزينش هدف و اداره زندگيش آزاد و مختار باشد.
3- برابري افراد- برابري افراد نه در معناي اقتصادي آن بلكه بر مبناي ارزش ذاتي و اساسي يكايك انسان ها به گونه اي كه به طور مساوي در طراحي و عملكرد نهادهاي جامعه سهيم باشند. بايد به همه كس كه زندگيش را به دلخواه صلاحديد و سليقه خودش اداره كند، احترام برابر گذاشت.
4- خرد فردي - آزادي انديشه و بيان و عقيده و مذهب كافي نيست، بلكه قواعد و نهادهاي سياسي و اجتماعي بايد در پيشگاه خرد فردي قابل توجيه باشند. هر كس جرات كند با مغز خود بينديشد و در دادگاه خرد خويش، هنگامي كه سياست يا نهادي را مورد محاكمه قرار مي دهد، بتواند آن را تصويب و تأييد كند. اين اصل، مهمترين اصل ليبراليسم و به معناي اعتماد به خرد و توانايي انسان و اصل خود مختاري فرد كه هيچ قيموميتي را برنمي تابد از عصر روشنگري به يادگار مانده است .
به باور من اصول ليبراليسم گر چه در هر كشوري فرايند ويژه ي خود را داشته با اين حال جهانشمول است ، به ويژه آنكه ليبراليسم پس از جنگ دوم جهاني در مقابل فاشيسم و نازيسم پيروز شد و در مقابل بلوك مدعي سوسياليسم نيز سر بلند بيرون آمد و در حقيقت سال 1989 نه تنها فروپاشي شوروي بلكه پيروزي جان لاك بر كارل ماركس بود . به ياد بياوريم كه آرمان ليبراليسم كشورهايي چون هند ، ژاپن را كه از نظر فرهنگي به ايران نزديك هستند و كشورهايي به شدت سنتي محسوب مي شدند امروز در زمره كشورهاي دموكرات درآورده است و كشورهايي ديگر از جمله كره جنوبي و مالزي و اندونزي در حال پيوستن به اين خانواده اند. انقلاب مشروطيت با خواست برچيدن بساط استبداد و استقرار حكومت قانون مصوب مجلس شوراي ملي به ليبراليسم نظر داشت.
ليبراليسم تا كنون در سه شكل پديدار شده است:
1- ليبراليسم كلاسيك 2- ليبراليسم اجتماعي(سوسيال ليبراليسم) 3- نئو ليبراليسم
ليبراليسم كلاسيك - از سده ي هفدهم تا نيمه ي سده ي نوزدهم همراه با رشد سرمايه داري تجاري و انباشت سرمايه را در بر مي گيرد. از نظر تاريخ انديشه سياسي اين ديدگاه متعلق به بورژوازي نوپاي اروپاست. دولت(State) نيز مجموعه اي است كه تنها از رهگذر روابطي كه افراد با يكديگر برقرار مي كنند، پديد مي آيد. نظريه اصالت فرد (كه بيشتر مرهون هابز است) از فرضيه ي وضع طبيعي آغاز مي كند كه افراد با دلبستگي هاي متفاوت و منافع متضاد براي جلوگيري از نابودي جمعي خود بر پايه ي توافقي همگاني در جامعه ي سياسي گرد مي آيند. اين مكتب در اين رهگذر از مسيحيت2 متاثر بوده است. بدين ترتيب ادياني كه براساس وحدانيت و توحيد استوارند شريك و انباز نمي پذيرند نرمش كافي براي دموكراسي ندارد. گذشته از مسيحيت، فلسفه رواقيون3 با خواست هاي برابري خواهانه و تاكيد بر تجربه حسي و اصالت عقل در شكل گيري و تاثيرگذاري انديشه ليبرالسم موثر بوده است .
در اين مرحله تكيه به حقوق طبيعي و حق فردي بود. تامس هابز ، جان لاك ، متتسكيو ، ولتر، جان استوارت ميل4، جرمي بنتام ، جيمز بنتام ، جيمز ميل ، هربرت اسپنسر. بنژامن كنستان، آدام اسميت و آدام فرگوسن به عنوان نظريه پردازان برجسته ليبرال با طرح قرارداد اجتماعي ، حقوق طبيعي ، عقلانيت فايده طلبي ، رقابت جويي ، اقتصاد بازار آزاد و جامعه ي مدني در تكميل آن كوشيدند. با اين نگرش بورژوازي نوخاسته و رو به رشد توان رويارويي و درهم شكستن اقتدار مذهبي ، فئوداليسم و استبداد سلطنتي را يافت. در نگرش و جهان بيني ليبراليسم هيچ چيز مقدس نيست نه مقام هاي سلطنتي و اشرافي و يا مقامات مذهبي (كشيش ها، ملاها ، كاردينال ها و پاپ ها ، اسقف ها، آيت الله ها و حجت الاسلام ها ) ، سوژه ي اصلي انسان و آزادي او است كه با اعتبار والاي جان انسان در فرهنگ ايران همخواني دارد. انقلاب 1688 انگلستان ، اعلاميه استقلال 1776 ايالات متحده آمريكا، اعلاميه ي حقوق انسان و شهروند مجلس انقلابي فرانسه در سال 1789 از دستاوردهاي جنبش ليبراليستي هستند. براي نمونه در ماده نخست اعلاميه ي حقوق بشر و شهروندان 1789 اعلام شده است:« انسان ها آزاد به دنيا مي آيند و در حقوق خود نيز آزاد و برابر مي مانند.» اين برابري حقوق دربردارنده برابري در همه ي حقوق اساسي است بدين معنا كه فقط حقوقي را مي توان حقوق اساسي شمرد كه همه ي شهروندان از هر طبقه اجتماعي ، جنس ، دين ، نژاد و غيره از آن برخوردار باشند. مفاهيم كلاسيك انديشه ليبرالي ، همچون آزادي و خودمختاري فردي ، حقوق طبيعي و جهانشمول بشر، قرارداد اجتماعي ، باور به پيشرفت ، خردگرايي ، انسان باوري و مداراي ديني ، عناصر اصلي گفتمان مدرنيته و جهان بيني مدرن شد و در معناي وسيع خود سرچشمه دموكراسي ، اصلاح طلبي ، سوسياليسم و راديكاليسم گرديد.
2- ليبراليسم اجتماعي(سوسيال ليبراليسم)
ليبراليسم اجتماعي – بورژوازي تجاري با پشت سر گذاشتن فرايند انباشت ثروت شرايط ورود به مرحله توليد كالايي از طريق شركت در فعاليت علمي و فني، طبقه ي كارگران را پديد آورد و پا در انقلاب صنعتي گذاشت. توسعه ي صنعتي دگرگوني هاي ژرفي را در بافت اجتماعي جامعه ي مدرن موجب شد و هنگام آن بود كه بورژوازي مسئوليت اجتماعي را نيز بپذيرد. در اين مرحله ليبراليسم نشان داد كه توان و قوه ي تحول پذيري را دارد و با پذيرش معيارهاي برابري خواهانه و عدالت جويانه به شكل ليبراليسم اجتماعي ( سوسيال ليبراليسم) متحول گشت. برگزيده ترين انديشمندان نسل ليبراليسم مدرن از قرن نوزدهم به بعد تامس هيل گرين ، برنارد بوزانكت تا لئونارد هاب هاوس ، رونالد دوركين ، مكفرسون ، مايكل والزر، ويليام بوريج و جان رالز بودند در واقع تاثيرگذاران بر اين مكتب در قرن بيستم نام هاي بسياري از بزرگان را همچون جان ديويي ، ويليام جيمز ، كارل پوپر ، ايزا برلين، فريدريش هايك ، جان رالز و هانا آرنت و… را در بر مي گيرد كه در غني كردن اين انديشه سهم بسزايي داشته اند. .اين ايده در اين معنا با دموكراسي پيوند خورد و در معناي گسترده خود گرچه موافق اقتصاد آزاد است اما مخالف دولت رفاه نيست ، سوسيال دموكراسي برخاسته از ليبراليسم است. امروز كه سوسيال دموكراسي در اروپا و حزب كارگر در انگلستان متمايل به راست شده است انديشمنداني چون جان رالز با طرح نظريه «عدالت به معناي انصاف» در جامعه را مطرح مي كنند.
اما همين مقوله مهم در تاريخ سياسي ايران به علت آشفتگي در تفاسير ايدئولوژيك ناشي از انقلاب نارس روسيه و تبليغات مبتني برآن از سوي حزب توده نتوانسته است جاي حقيقي خود را بيابد. در ادبيات غالب چپ ايران پس از انقلاب 57 ليبرال ايراني با ليبرال هاي روسيه و آلمان مقايسه مي شد و به همين سبب مورد حمله قرار مي گرفت. اين درست است كه پيشينه تاريخي دموكراسي با عوامل گوناگوني و از اساسي ترين آن سرمايه داري گره خورده و گويي با آن متولد شده است. كيست كه نداند كه آزادي رقابت ، آزادي مشاركت از عناصر اصلي سرمايه داري محسوب مي شود يا دستكم مي شود گفت دموكراسي بورژوايي بدون نظام سرمايه داري آزاد ممكن نيست، چنانكه جامعه مدني نيز بدون اين عوامل قابليت تحقق ندارد ولي اين گفته كارل پوپر را نيز به ياد داشت كه همچنين گفته است «هم در علم و هم ليبراليسم نزديك تر شدن به حقيقت مستلزم حذف خطاهاست نه حذف مخالفان». ويليام جيمز را كه برآن است كه جامعه صرفا از اجزا( افراد) است و هيچ خيري بالاتر از رفاه آنان متصور نيست.
نئو ليبراليسم – از دهه 1970 گرفتارشدن جامعه هاي سرمايه داري در چنبره ي بحران اقتصادي و تورم موجب انتقاد از سرمايه داري دولتي و سوسيال دموكراسي شد و با فروپاشي شوروي و بلوك شرق حكومت هاي افراطي و راست نو در اروپا(تاچريسم) و آمريكاي شمالي (ريگانيسم) تقويت گرديدند. براساس اين نگرش دخالت دولت در توليد و برنامه ريزي اقتصادي ناكار آمد توصيف شده است. فريدريش هايك ، ميلتون فريدمن، رابرت نوزيك از متفكران اين نگرش هستند. اين گرايش به راست كه از سال هاي 90 شدت يافت و اصل برابري را مخل آزادي مي داند ديري نپاييده و فروكش كرده است و به نظر نمي رسد كه بتواند راه برون رفت مناسبي از مشكلات جامعه هاي اروپا و آمريكا بدست دهد.. حال مي توان تصور كرد كه آن گروهي كه ليبراليسم را در كشورهاي جهان سوم با نئو ليبراليسم مي سنجند تا چه اندازه به فريبكاري دست مي زنند.
دموكراسي مدرن با تاثير پذيري از تجارب خود تركيب ها و تصاويري از اختلاط و امتزاج ليبراليسم كلاسيك و اصل دموكراتيك برابري افراد در انتخاب حكومت ارائه مي دهد. اصل نخستين كه بر حق فرد براي كسب ثروت و مال اندوزي و اقتصاد بازار تاكيد مي كند ، ايده برابري دموكراسي را مغاير با آزادي و برابري واقعي انسان ها مي داند و مشكل اساسي ليبرال دموكراسي همواره يافتن راهي براي ايجاد سازش بين اين دو بنياد فلسفي است. به ديگر سخن ليبراليسم خواستار برابري حقوق براي همه‌ي انسانها و در همه جاست. اين برابري شامل درك برابري طلبانه اقتصادي يا اخلاقي نيست مراد آنست كه همه در برابر قانون حقوق مساوي دارند و حق دارند از آزادي مدني برخوردار باشند. ليبراليسم تضادها را حل نمي كند ، تنوع و آزادي عقايد ، آيين ها و مذاهب اشخاص را مي پذيرد، از تاسيس انجمن ها از هر نوع : سياسي، اجتماعي، اقتصادي، ديني، فرهنگي پشتيباني مي كند و بردباري را در جامعه به شهروندان توصيه مي نمايد.
ليبراليسم در ايران
پس از مشروطيت دولت و ملت به معناي مدرن آن شكل گرفت و گفتمان سياسي ايران تغيير يافت. رضا خان باني دولت متمركز اين بخت را داشت كه حكومت او همزمان با اوج گيري ناسيوناليسم در اروپا بود و اكثريت جنبش روشنفكري ايران را نيز وطن خواهان تشكيل مي دادند . بخش اصلي اصلاحات زمان او را بايد مرهون روشنفكران آن زمان مانند داور و تيمور تاش دانست نه رضا خان.5 ولي رضا خان مبلغ ناسيوناليسم باسمه اي و دولتي بود كه توسط برخي از نزديكانش مانند بهرامي از فاشيسم آلمان كپي برداري مي شد . بخش هاي مهمي از اقتصاد ايران در اين دوره به ابتكار داور دولتي شد. با تولد گروه 53 نفر كه منجر به تخم گزاري حزب توده شد ناسيوناليسم مترادف با شوونيسم گرديد و همه ي مكاتب ديگر به جز سوسياليسم ملعون و منفور شد چنانكه حتا محمد رضا شاه وقتي صحبت از ناسيوناليسم مي كرد از نوع «مثبت» مي گفت كه سوتفاهم ايجاد نكند ، زيرا نه تنها اپوزيسيون« چپ» بود ، اسلامي ها و ملاها هم «چپ» بودند و حتا بسياري از كساني كه نيز در دستگاه شاه كار مي كردند گرچه از توبه كاران چپ بودند ولي بر همان روش چپ روانه پاي مي فشردند و حتا مي خواستند بر مبناي ديالكتيك ديكتاتوري و «انقلاب سفيد» شاه را تفسير كنند . اگر ناسيوناليسم جرم باشد آشكار است كه ديگر براي ليبراليسم جايي باقي نمي ماند كه برابر است با سرمايه داري و سرمايه داري هم كه در فرهنگ رايج يعني خون مردم را در شيشه كردن. چنين است كه توليد كنندگان زالو شمرده مي شوند و از قماش عسكر اولادي ها بر صدر مي نشينند و قدر مي بينند.
اگر به پيدايش گروه سياسي ليبرال دموكرات ايران نظري بيندازيم ، مي بينم دكتر مصدق از خانواده اي اشرافي هنگامي جبهه ملي را با خواست هاي ليبرالي تشكيل داد كه بزرگترين حزب كمونيست خاورميانه آن روز حزب توده تولد يافته و توانسته بود اكثريت روشنفكران كشور را ببلعد . با آنكه او به سبب همين وابستگي خانوادگي مورد حمله هم طرفداران شاه در مجلس و هم نشريات حزب توده بود (چنانكه او را به «طعنه، » «مصدق السلطنه» مي ناميدند) .حاضر نشد از اصول اوليه ليبرالي كه قانون گرايي و حاكميت مردم بود دست بردارد اما پيروان او را امروز چه شده است كه پس از گذشت نزديك به پنجاه سال از ناميدن خود به صفت ليبرال پرهيز دارند؟ حكايت بدنامي ليبراليسم و كاربرد آن و و ضع اپوزيسيون ما حكايت پالان است و مروان بن حمار( خليفه اموي) كه آنرا در عمل به كار مي برد ولي از بردن نام آن خودداري مي كرد.6
ليبراليسم صفت مناسب با تجدد و مدرنيسم است كه بر پايه ي آزادي فرد و محدود كردن قدرت استوار است. اين مكتب فكري كه دموكراسي پارلماني مدرن ، جدايي دين از دولت و حقوق برابري شهروندان را مديون آن هستيم در ايران هنوز بدرستي شناخته نيست . در جريان انقلاب 57 حزب توده توانست كلمه ي « ليبرال » را ايده اي نامردمي و معادل «دشنام» جلوه دهد .و حاكميت متوليان ديني را آسان كند تا آنجا كه امروز ليبرال ترين افراد سياسي ما نيز از ناميدن خود به آن پرهيز دارند. برخي مجذوبان و مرعوبان شعارهاي كهنه فلسفه ليبراليسم را معادل محافظه كاري مي گيرند و يا در وجه اقتصادي آن تا سطح آزادي بي بند و بار داد و ستد و سرمايه گذاري پايين مي آورند و از آن نوعي ايدئولوژي مي سازند تا با آن نيروهاي آزاديخواه و مترقي را بكوبند و از ميدان بدر كنند. يكي از بزرگترين زيان هايي كه چپ ها به ويژه حزب توده در جامعه ما وارد آورد همين دروغ بود كه ليبراليسم ايدئولوژي توجيه‌كننده‌ي سرمايه‌داري است. در حالي كه در دنياي غرب محافظه كاري پيش تر از سوسياليسم سابقه ي ستيز با بورژوازي داشته است. آنچه كه در ايران 57 نيز رخ داد همين بود، واپس مانده ترين جناح محافظه كاري ايران با شعار عليه سرمايه داري و با شعار بيگانه ستيزي (كه ضد امپرياليستي تعبير گرديد) و با اشغال سفارت آمريكا گوي سبقت از چپ ها نيز ربود.
معرفي ليبراليسم با تاكيد بر وجه اقتصادي آن كه انسان را موجودي سود خواه معرفي مي كند ( كه به هرحال مبناي توسعه ي نظام سرمايه داري بوده است) و به فراموشي سپردن دفاع آن از مختار و آزاد بودن انسان مخدوش كردن جدي چهره ليبراليسم آنست و شايسته است كه هر دو وجه ظاهرا متعارض آنرا در امتزاج و آميختن آنها در نظر گرفت. بزرگ نمايي غلوآميز نفع طلبي ليبراليسم آشفته كردن اصولي است كه دموكراسي و آزادي دنياي غرب بر اساس مباني آن ساخته شده است به ويژه كه در قرن بيستم حمايت از اقتصاد مختلط و سياست برنامه رفاه اجتماعي جزيي از انديشه ليبرالي شده و با كوشش انديشمنداني چون جان ديويي، مهندسي اجتماعي و برنامه ريزي اقتصادي به سود همگان ، كفه ترازو را به سود دموكراسي سنگين تر كرده است . مسلما اين بدان معنا نيست كه ليبراليسم عاري از هرگونه عيب و ايراد و انتقادي است بلكه بايد اعتراف كرد كه ليبراليسم دو چهره دارد و مانند همه مكتب هاي ديگر داراي نقاط ضعف و قوتي است. هنگام آنست كه ليبراليسم نيز به نقد گذاشته شود و با موقعيت فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي ايران با سنجيدگي و درايت هماهنگ شود. بايد توجه داشت كه ليبراليسم خود نيز مدعي ساختن بهشت روي زمين نيست و بيش از هرچيز به افزايش آزادي فرد و مبارزه با تمركز قدرت مي انديشد . به ديگر سخن ليبراليسم نه تنها ايدئولوژي سياسي بلكه نوعي راه زندگي است كه از آغاز همزاد سكولاريسم (جدايي دين از دولت در معناي State ) و در حوزه ي مدرنيسم و علم گرايي و در ستيز با سنت هاي مبتني بر اقتدار و تمركز بوده است. ليبراليسم نه تنها با دموكراسي سازگار است بلكه مي توان دموكراسي را گسترش طبيعي ليبراليسم شمرد. در جهان كنوني هر حكومت خودكامه با ليبراليسم و دموكراسي سر ستيز دارد. دموكراسي و ليبراليسم آغاز گاه مشتركي دارند و آن اصالت فرد است . هنگام آنست كه جبهه ملي با توجه به سابقه دراز خود آشكار با اعلام وفاداري به معيارهاي ليبراليسم و اينكه صفت ملي7 يكي از مشخصات اين مكتب است و با اتخاذ عنوان «ليبرال دموكرات » تعريفي ملموس و روشن از خود بدست دهد و به همان روال كه در عمل و تجربه داشته نيز در برگيرنده ي ليبرال ها و مذهبي ها ( درصورت باور به جدايي دين از دولت ) سوسياليست ها و هواداران دولت رفاه ( سوسيال دموكرات ها) باشد. جبهه ملي بايد با صراحت و آشكارا اعلام كند كه حكومتي كه تشكيل خواهد داد در چهارچوب اقتصاد بازار آزاد و در جهت شكوفايي اقتصادي ايران است. مردم بايد دورنمايي از امنيت و اميد به اقتصادي بهتر داشته باشند تا در تغيير وضع موجود بكوشند؛ در غير اين صورت هرگونه سياست دو پهلو يا مبهم امكان اشتباه و خطا را افزايش خواهد داد( چنانكه پيش از انقلاب، جبهه ملي خارج از كشور، به خط مشي مسلحانه در غلتيد) و مردم را مايوس و دلسرد خواهد كرد. ايران با كثرت روشنفكري خود و تعدد دانشگاه ها و افزوني گروه ها ي سياسي خود ناتوان از عرضه مكتب و انديشه سياسي است ولي دستكم بايد شهامت داشته باشد ار آن چيزي كه دستاورد بشريت بوده است و تاريخ تمدن را مهر تاييد زده است آشكارا دفاع كند. اين سخن گفتن آشكارا از آنرو اهميت دارد كه ما يك سابقه كاذب چپ داريم كه هنوز ادامه دارد و بايد بر آن نقطه پايان گذاشت. به ياد بياوريم در هنگام انقلاب 57 كمتر گروهي را مي توانستيم بيابيم كه به نوعي از شعارهاي چپ و ملي كردن يا در حقيقت دولتي كردن صنايع و بانك ها حمايت نكند حتا آخوندها نيز بر بالاي منبرها شعارهاي چپ گرايانه مي دادند و قبلا دكتر شريعتي و مجاهدين تعابير خاص ماركسيستي اسلامي را نيز ساخته و راه را هموار كرده بودند. آيا مي توان يك سازمان و يك گروه سياسي را در آستانه انقلاب 57 نشان داد كه شعار هاي چپ و سوسياليستي و مصادره اموال و كارخانه را نمي داد؟ در اين جوّ كاذب « راست »كجا بود و «ميانه» چه كساني بودند و چگونه قابل تشخيص بود؟ چرا حزب توده به جاي از ميدان بدر بردن راست محافظه كار فرمان حمله عليه بازرگان صادر كرد؟ اين جوّ دروغين به حدي فراگير شد كه جبهه ملي و ديگر گروه ها نيز صراحت را فراموش كرد و از بيان لزوم فعاليت در چارچوب اقتصاد بازار آزاد و سرمايه داري پرهيز كردند و هنوز نيز از آشكارا سخن گفتن در اين باره مي هراسند. جبهه ملي در سال 60 كه با شجاعت اعلام كرد كه قصاص و قوانين شرع را بر نمي تابد و مورد تكفير خميني واقع شد در حقيقت به رسالت تاريخي خود عمل كرد . اگر اين صراحت در گفتار انجام نپذيرد جبهه ملي جايگاه حقيقي خود را نخواهد يافت و ميدان براي ليبرال هاي دروغين آماده خواهد شد. ديروز مهندس بازرگان با استفاده از محافظه كاري جبهه ملي در آستانه انقلاب 57 به عنوان پدر «ليبراليسم ديني » حكومت اسلامي را به كرسي قدرت رساند امروز سينه چاكان فرصت طلب به عنوان «ليبراليسم سلطنتي»در پي بازگرداندن استبداد شاهي هستند.

hassanb@chello.se
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانويس ها:
1- به گفته هابز به قدرت ( غول لوياتان و به تعبير منوچهر جمالي اژدها ) در دست هر كس كه باشد به هيچوجه نبايد اطمينان كرد و به هر نحو شده بايستي آن را محدود نمود. نتيجه اينكه ليبرال هاي ما هم در حقيقت ليبرال نبوده اند زيرا بر اساس ليبراليسم هيچ عقيده و مقامي مصون از بررسي خردگرايانه و انتقاد نيست.
2- مسيحيت براساس سه گانگي (ترينتي) پدر ، پسر و روح القدس استوار است. منوچهرجمالي مي گويد:. انديشه چند خدايي و پانتئون ( انجمن خدايان) ، كه نخستين نطفه بارآور ، براي پيدايش دموكراسي و تحول آنست ، در همه ي تئوري هاي سياسي در غرب ، ناديده گرفته مي شود. چنانكه امروزه نيز انديشه دموكراسي ، به خوبي در جامعه هايي كه اديان چند خدايي دارند، به آساني راه مي يابد و ريشه مي كند، ولي در جامعه هاي تك خدايي كه خدايان با هم انجمن نمي كنند ، و باهم در يك نيايشگاه گرد هم نمي آيند، انديشه دموكراسي تخميست كه در شوره زار ريخته مي شود.» ( منوچهر جمالي – انسان اندازه ي حكومت- رويه 76-77 به گمان جمالي اين سه گانگي در فرهنگ كهن ايران با همكاري سه زنخدا : سيمرغ+ آناهيـت + آرميتي آفريده شده و در جشن سده جلوه يافته است. پيدايش انسان در دين زرتشت فقط با اهورامزدا نيست بلكه با همكاري امشاسپندان (خدايان) ديگر است.
3-(بنيانگذار حوزه رواقي «زنون» حدود سال 5/336 پيش از ميلاد بود. رواقيان نه تنها نظريه افلاطوني «كلي متعالي« بلكه همچنين نظريه ارسطو را در باره ي «كلي انضمامي» رد كردند. تنها فرد وجود دارد و معرفت ما شناسايي اشياء جزيي است… بنابراين رواقيان تجربي مذهب و حتا حسي مذهب بودند؛ ليكن آنان همچنين معتقد به نوعي اصالت عقل بودند كه چندان با موضع كاملا تجربي مذهب و قايل به اصالت تسميه {نام انگار}سازگار نبودـ فردريك كاپلستن – تاريخ فلسفه ـ برگردان جلال الدين مينوي- مركز انتشارات علمي و فرهنگي – 1362-پوشينه نخست- رويه534- 533)
4ـ يادآوري اين نكته شايد بد نباشد كه نام بردن از اين انديشمندان در اينجا به معناي آن نيست كه اينجانب آثار آنان را خوانده ام بلكه اين نام ها را از كتاب هاي گوناگون كه فهرست آن در زير آمده است گرفته ام و غرض از آن معرفي و شناساندن معماران اين مكتب بوده و خوانندگان نيك آگاهند كه در حقيقت به جز يكي دو نفر از اين متفكران در ايران ناشناخته اند و آثاري از آنها به فارسي برگردانده نشده و اين كوشش هرچه بيشتر روشنفكران را در غني كردن ادبيات در اين زمينه را مي طلبد. ادبيات جنبش چپ با وجود آنكه ممنوع بود زيرزميني و رو زميني رشد كرد ولي دريغ از حقوقدانان ما كه حتا يك كتاب در باب حقوق طبيعي ننوشتند. ناگفته نماند كه كوشش هاي عزت الله فولادوند و حسين بشريه در ترجمه و نگارش كتاب هايي در زمينه فلسفه و دموكراسي و ليبراليسم بسيار ارزنده و قابل ستايش است.
5- حكومتي كه نه تنها بر املاك حتا بر كشت و فروش توتون و تنباكو پنجه انداخت و اداره انحصار دخانيات تشكيل داد كه در نتيجه امروز تقريبا توليد اين محصول در ايران از نفس افتاده.( به ياد بياوريم كه در زمان ناصرالدينشاه كه تنباكوي ايران رونق داشت و امتياز تنباكو و واقعه رژي به سبب رونق تنباكو بود. اينكه حكومتي مالك همه ي ثروت كشور و درآمد نفت باشد و لي چون به وارد كردن كارخانه قند و غيره پرداخته آن را «مدرن» بناميم بيشتر به شوخي شباهت دارد.
6- مروان بن حمار خليفه اموي بطور ناشناس به خانه ي روستايي پناه برد شب هنگام سرد شد و بالاپوشي خواست كه روستايي فقير جز جل و پالان الاغ نداشت و خليفه مسلمين در شان خود استفاده از پالان را شايسته نمي ديد و هنگامي كه سرما بيشتر فشار آورد بناچار به آن رضا داد به شرطي كه اسمش را نبرند.
7- جبهه ملي بيش از نيم قرن سابقه دارد و از معيارهاي ملي دفاع مي كند و با وجود همه گرفتاري هايي كه برگردان نامانوس National Front در خارج از كشور ايجاد مي كند از اصول خود دست نكشيده است ولي اين پرسش براي من باقي است كه سازمان «جمهوريخواهان ملي» كه در نشريات خود به زبان هاي خارجي( انگليسي و آلماني و فرانسوي …) از بكار بردن كلمه ملي هراس دارند چرا اين صفت را بر خود بسته اند ؟ مگر اينكه بگوييم اين تابلو براي جلب مشتري داخلي بالا برده شده و مصرف ديگري ندارد.
در نوشتن اين مقاله از كتاب هاي زير سود جسته ام:
1- حسين بشيريه – ليبراليسم و محافظه كاري پوشينه دوم – نشر ني 1382
2- جان گري – ليبراليسم – برگردان محمد ساوجي – كتابخانه تخصصي وزارت امور خارجه 1381
3- فردريك كاپلستن – تاريخ فلسفه ـ برگردان جلال الدين مينوي- مركز انتشارات علمي و فرهنگي – 1362-پوشينه نخست
4- منوچهر جمالي – انسان اندازه ي حكومت-انتشارات كورمالي – لندن انگلستان
5- نوربرتو بونيو- ليبراليسم و دموكراسي – برگردان بابك گلستان –نشر چشمه
6- دكتر عزت الله فولادوند- آزادي و برابري – سخنراني در دانشكده ادبيات در باره فلسفه سياسي و اخلاقي «جان رالز»- همشهري 7.8 اسفند 1381-
Johan Norberg-Den Svenska Liberalismens Histtoria.1998
http://www.ayandehnegar.org/s_1.php?news_id=449
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=886