درسی از تاریخ سوئد
وقتی فردریک اول در گذشت (1751) آدولف فردریک پادشاه شد.

طولی نکشید که مجالس به او آموختند که وی تنها اسما پادشاه است . آنها در مورد حق وی دایر بر واگذاری عناوین نجیب زادگی یا انتخاب مستخدمین و ملازمانش با او به جدل پرداختند و تهدید کردند که اگر او از امضای پاره ای تصمیمات یا اسناد خودداری کند حق امضای وی را باطل کنند. پادشاه نرم و رام شدنی بود ولی همسری مغرور و آمر به نام لویزا اولریکا داشت که خواهر فردریک بود. پادشاه و ملکه کوشش کردند علیه قدرت مجالس شورشی بر پا کنند. این تلاش با شکست روبروشد . عمال آن تحت شکنجه قرار گرفتند و سرشان از تن جدا شد.

پادشاه به این علت که مردم او را دوست داشتند ، جان بدربرد. اولریکا با در آمدن به صورت ملکه ی ادبیات خاطر خود را تسلا داد وهنرمندان گردآورد که از طریق آنان اندیشه های جنبش روشنگری فرانسه را شیوع می داد.

ریکسداگ معلم جدیدی برای پسر ده ساله اش تعیین کرد و به این معلم دستور داد به این بچه ( که بعدها گوستاو سوم شد) تفهیم کند که در کشورهای آزاد ، پادشاهان تنها براثر بردباری و رضایت ضمنی وجود دارند و بیشتر به خاطر احترام به کشورها به آنها شکوه و وقار داده می شود تا به خاطر وجودشخص خودشان که ممکن است برحسب تصادف مقام نخستین را در صحنه ی نمایش تاریخی بدست آورند؛ و چون زرق و برق دربار ممکن است انها را دچار اوهام عظمت کند بهتر است که آنان گاه گاه از کلبه های دهقانان دیدن کنند و فقری را که هزینه ی جلال و جبروت سلطنتی را فراهم می کند ببینند.

در 12 فوریه 1771 آدلفوس فردریک درگذشت و شورا، گوستاو سوم را از پاریس فراخواند که به سوئد بیاید و آداب و تشریفات سلطنت را بپذیرد.

----

برگرفته از «تاریخ ویل دورانت » برگردان ضیاء الدین علایی طباطبایی/ روسو و انقلاب / از ژنو تا استکهلم / رویه 889-890


ویژه ایران لیبرال
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=883