قیام « تارابی » نمونه ای از تکرار تاریخ و ابتلا ی مردم به خرافات و اوهام ! عطا ملک جوینی
در سال 636 بود که قران نحسین در برج سرطان پیش آمد. منجمان حکم کرده بودند شورشی ظاهر خواهد شد، وبعید نیست بدعت گزاری قیام کند. در سه فرسنگی بخارا دهی هست که آن را « تاراب» می گویند. مردی بود به نام « محمود» الک ساز که در حماقت و جهل به او مثل می زدند.

وی با حیله ومردم فریبی شروع کرد به عبادت و زهد و مدعی « پری داری» شد. یعنی اینکه اجنه با اوسخن می گویند و از مسایل غیبی وی را آگاه می سازند. البته در شهرها ومناطق ماوراالنهر و ترکستان اکثرا زنان مدعی پری داری هستند و هرکس که بیمار شود یا ناراحتی داشته باشد، ضیافتی ترتیب می دهند و پری خوان را دعوت می کنند و به رقص می پردازند تا بلکه آن بیماری و ناراحتی دفع گردد. نظایر چنین خرافات و آن چنان شیوه را بیشتر مردم عوام پیروی می کنند. وقتی خواهر تارابی هذیان های پری داران را با او درمیان می گذاشت و او هم به اشاعه ی چنین اباطیلی همت می کرد، دیگرچه انتظار از مردم جاهل که تابعیت از نادان نکند! به هر صورت عوام الناس روی به ترابی نهادند و هرکس بیمار می شد به سوی او روی می گذاشت و تصادفا در این مراجعات یکی نیز بهبود یافتند و این باعث شد که گروه بیشتری از عوام و خواص به او متوسل شوند. از جمله در بخارا از قول افراد مطمئنی شنیدم که می گفتند : او درحضور ما با نجس سگ ، یکی دو نابینا را معالجه کرد وسلامتی را به آنها بازگرداند . من پاسخ دادم که لابد تماشاگران نابینا بوده اند والا این عمل بنا به فرمایش خداوند معجزه ی حضرت عیسی بن مریم بوده است و بس. واگر من شخصا چنین درمانی را به چشم خود ببینم می دهم چشم خودم را معالجه کنند!

در بخارا دانشمندی معروف در فضل و نسب ، ملقب به شمس الدین محبوبی بود. از آنجا که نسبت به نپیشوایان بخارا تعصب شدید بیمارگونه ای داشت ، کارش به حماقت کشید و در زمره ی معتقدان تارابی در آمد و به این نادان گفت : پدرم در کتابی نوشته وروایت کرده است که از تاراب بخارا مرد سعادتمندی برخاسته و جهانی را رهایی خواهد داد. آن نشانه هایی را که داده است من در تو می بینم . مردک جاهل از این سخنان بیشتر مغرور شد. به علاوه این آوازه با حکم منجمان نیز موافق افتاد. تمامی این مسایل باعث شد که هواداران او روز به روز بیشتر شدند و تمام شهر وروستا رو به سوی او نهادند. آثار فتنه و شورش و اشوب پدیدار شد. امرا و باسقاق هایی که حاضر بودند. در تسکین آتش تشویش مشاوره کردند و برای آگاهی از این قضیه پیکی را به خجند فرستادند تا « صاحب یلواج» را نسبت به موضوع آگاه کند. یلواج جهت تبرک و تقرب شخصا به تاراب آمد و از تارابی خواهش کرد که به بخار قدم رنجه کند تا شهر نیز به قدوم مبارک او آراسته گردد. پنهانی قرار بر این گذاشت به محض اینکه پایش به سر پل «وزیدان» رسید یک مرتبه او را تیرباران کنند. وقتی به سوی مقصد روانه شدند . تارابی در قیافه ی مردم اثراتی از نگرانی می دید. زمانی که به سرپل رسیدند رو به « تمشا» که بزرگتر داروغه ها بود کرد و گفت که از اندیشه ی بد باز گرد و الا دستور می دهم بدون واسطه دست، چشم جهان بینت را از جا بکنند. جماعت مغول وقتی این سخن را از زبان وی شنیدند، با خود گفتند در این شکی نیست که هیچ کس از ما وی را از نقشه با خبر نساخته، بنابراین همه ادعاهای وی برحق است.بدان جهت ترسیدند و به او تعرض نرساندند. تا آن که به خارا رسید و در سرای سنجر ملک نزول اجلال فرمود.امرا، بزرگان ، وزرا، همه در احترام و اکرام او مبالغه کردند. لکن می خواستند در فرصتی مناسب او را بکشند. اما فعلا نمی توانستند کاری بکنند چرا که تمام محله و بازار پر بود از خلایق . آن قدر که گربه راه عبور نداشت.

مردم گروه گروه به زیارت وی می شتافتند. به حدی که ازدحام از حد گذشت . لکن بدون تبرک وی بر نمی گشتند. از طرف دیگر نه ورود ممکن بود و نه خروج . تارابی بر بام می رفت و آب دهان خود رابرای تبرک بر سرو روی مردم می بارید. به هرکس که قطره ای از آن می رسید، خوشدل و خندان باز می گشت .

در این میان شخصی از پیروان راه گمراه او، وی را از نقشه ی آنان آگاه کرد. ناگهان تارابی از دری ، دزدیده و در رفت . و از اسبانی که بر در بسته بودند بر روی یکی نشست . نا آشنایان نفهمیدند که او کیست و بدو توجهی نکردند. بنابراین وی به سرعت اسب راند و به چشم بر هم زدنی به « تل با حفص » رسید . لحظاتی نگذشته بود که دنیایی آدم گرد او جمع شدند. ولی در مکان تجمع نخستین ، هر چه جاهل را طلبیدند نیافتند و متوجه غیبت او شدند. سواران برای یافتن وی از هر سو به تک و تاز در آمدند ، ناگه وی را در همان تل مذکور پیدا کردند. برگشتند و عوام را از ماجرا با خبرکردند . عوام فریاد کشیدند که خواجه به یک پر زدن تا « تل با حفص » پریده است . یکباره اختیار از کف کوچک و بزرگ، در رفت و همه به سوی صحرا و تل سرنهادند و باز دور او جمع شدند.

نماز شام برخاست رو به مردم کرد و گفت: ای مردان چه نشسته اید که دینار را می یابد از وجود بی دینان پاک کرد . هر کس آنچه را که از سلاح و عصا و چوب می تواند تهیه کند تدارک ببیند و به فکر عمل باشد. در آن روز که روز جمعه بود در شهر هر چه مرد بود رو به او آوردند. سپس وارد شهرشد و در سرای رابع ملک نزول کرد. وزیران ، بزرگان و معارف و دانشمندان شهر را طلبید بزرگمرد روزگار، برهان الدین برگزیده ی خاندان برهانی و بهترین فرد دودمان « صدر جهانی» را که از حیث دانش و عقل هیچ کم نداشت ، حکم خلافت داد و « شمس محبوبی » را به وزارت برگزید و اکثر بزرگان و دانشمندان را دشنام داد و آبرویشان را ریخت و بعضی را کشت.گروهی دیگرنیز ترک دیار گفتند. عوام و اوباش را دلجویی کرد و گفت لشکر من دو نوع است : یک عده همین آدم های دو پا هستند که می بینند و یک عده مخفی که از لشکریان آسمانی اند و در هوا به پروازند و دسته ی جنیان که در زمین می روند. اکنون گروه دوم را نیز به شما نشان خواهم داد. سپس ادامه داد : به آسمان و زمین بنگرید تا دلیل ادعای مرا ببینید. معتقدان و پیروان پرو پا قرص او که می نگریستند به محض اینکه تارابی می گفت: این است، فلان جای به لباس سبز و به همان جای، در پوشش سپید دارند می پرند، فورا تصدیق می کردند. . و هرکس می گفت نمی بینم ، به زخم چوب او بینا می کردند و چیزهای دیگر نیز می گفت : خدواند عالی برای ما از غیب اسلحه می فرستد . در همین حین بازرگانی از شیراز رسید و چهار خروار شمشیر آورد. بعد این تصادفات عوام الناس ار دیگر جای هیچ شکی برای پیروزی باقی نماند. آن جمعه خطبه ی سلطنت به نام وی خواندند و وقتی از نماز فارغ شدند، تارابی به خانه های اعیان و اشراف فرستاد تا خیمه ها و خرگاه ها و آلات فرش اوردند و لشکرهای عریض وطویل ساختند. رنود و اوباش نیز به خانه های ثروتمندان رفتند و دست به غارت و تاراج زدند و وقتی شب فرا رسید، سلطان ( تاربی . ب) با بتان پری رو و نگاران دلکش خلوت کرد و به عیش و نوش پرداخت و بامداد در حوض فرو رفت و غسل کرد. از راه تیمن وتبرک آب حوض را قسمت کردند و برای بیماران شربت ساختند . و اموالی که به دست آوردند بین مردم پخش کردند و بر لشکر وخواص تقسیم نمودند.

خواهرش وقتی وقتی تعدی و تجاوز برادررا نسبت به مال وناموش مردم مشاهده کرد،از وی برید و گفت عیب کار او ازمن است. امرا و وزرایی که فراری بودند در ناحیه ی «کرمینیه » تجمع کردند و مغولان آن حدود را و آنچه در امکان بود از اطراف جمع آوری کردند و روی به شهر گذاشتند . تارابی هم خود را آماده کارزار کرد. با مردمان کوچه وبازار و در لباس عادی پیش لشکر رفت و از دو طرف صف کشیدند. تارابی با « شمس محبوبی » بدون سلاح و جوشن در صف ایستادند. و چون در میان قوم شایع شده بود که هرکس بر خلاف نظر وی به روی او اسلحه بکشد در جا خشک می شود، لشکردشمن نیز با احتیاط دست به شمشیر و تیر می بردند. تا آن که یکی از میان تیری در چله ی کمان نشاند و رها کرد.این بر کشتنگاه تارابی نشست. دیگری تیری به محبوبی زد، هیچ کس از این تصادف آگاه نشد. نه دشمن متوجه تیر خوردن آنها شد ونه دوست. لکن در این هنگام بادی شدید برخاست و خاک چنان انگیخته شد که چشم، چشم را نمی دید؛ لشکر دشمن چنین پنداشت که این از کرامات ترابی است. همه دست از حمله کشیدند و روی به فرار نهادند. لشکر تارابی دنبال ایشان کردند. اهالی روستاها و دهات با بیل و تبر آنان را دنبال کردند. هرکس از آن جماعت، به ویژه عاملان حادثه را یافتند با تبر سر ازتنشان جدا می ساختند تا « کرمینیه » قریب ده هزار مرد کشته شد.

زمانی که پیروان تارابی برگشتند و او رانیافتند، گفتند: خواجه غیبت کرده است و تا ظهور او باید دو برادرش به نام های محمد وعلی جانشین وی باشند. به سیاق تارابی یا دو جاهل نیز بر سرکار شدند. عوام و اوباش پیرو آنان بودند وبه یک باره افسار گسیخته دست به غارت و تاراج می زدند. پس از یک هفته « ایلدزنوین» و « نچکین قورچی » با تعداد زیادی از لشکر مغول فرارسیدند. با زهم آن جاهلان با پیروان خود به صحرا آمدند وبرهنه برای نبرد ایستادند. در اولین تیرهای رها شده آن هر دو گمراه نیز کشته شدند و در حدود بیست هزار خلق در این نوبت از بین رفتند.

روز دیگر که آفتاب دمید مردم را از ن و مرد به صحرا راندند، مغول ها دندان انتقام را تیز کرده و دهان طمع را گشوده بودند تا بار دیگر دستی بزنیم و کامی برانیم و خلایق را چوب تنور بلا سازیم و اموال و اولاد ایشان را به غنیمت گیریم . به فضل خداوند عاقبت فتنه با ورود « محمود یلواج » خاموش شد. وی آن ها را از قتل وغارت و زجر منع کرد و گفت : به تاوان مفسدی چند، چندین هزار خلق را چگونه می توان کشت؟ شهری را که مدت مدیدی سعی شده تا روی آبادانی ببیند، به علت وجود جاهلی چگونه می توان نابود کرد! پس از اصرار و لجاجت فراوان قرار بر این گذاشتند که موضوع را به خدمت « قاآن» گزارش کنند و برمنبای فرمانی که از ایشان صادر می شود کار را به اتمام رسانند. سپس ایلچیان را گسیل داشتند . « یلواج» سعی و جدیت فروانی به خرج داد تا از لغزشی که امکان بسیار کمی می رفت نتیجه ی ناگواری به بار نیاید ، و درواقع جان اهالی راخرید.

_____________

عطا ملک جوینی - تاریخ جهانگشای جوینی – تحریر نوین – نگارش دکتر منصور ثروت - رویه 97- 100
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=847