جُستاری کوتاه به مناسبت سالگرد درگذشت « منوچهر جمالی » فرامرز حیدریان
« منوچهر جمالی »

( زایش: یکم ژانویه 1929 م. / مرگ: پنجم ژوئیه 2012 م. )



سنجشگری ی محصولات ایده ای و فکری و پژوهشی ی زنده یاد « منوچهر جمالی »، کاری بسیار شاق و استخوانسوز است. او، متفکّری نامتعارف و سیستم گریز و اصیل بود که با هر گونه آتوریته ی متابعتی به شدّت گلاویز و سنجشگر بود. او در دامنه هایی به پرسشگری و پژوهیدن و کند – و – کاو و اندیشیدن پرداخت که برای کثیری از پژوهشگران، دامنه های تاریک و مه آلود تاریخ و فرهنگ و روان ایرانیان به حساب می آیند. به عبارت دقیق تر و حقیقی تر؛ یعنی کلیدی ترین ریشه های مُعضلات اجتماعی / فرهنگی. مُعضلاتی که دلیرترین و ژرف اندیش ترین جویندگان را به هماوردی و چالش فکری فرامی خوانند؛ زیرا رو آوردن به آن دامنه ها و سنجشگری ی ساختار آنها به معنای درگیر و گلاویز شدن با قدرتهای حاکم و ذینفع و ذینفوذ بر ذهنیّت و اجتماع انسانهای یک جامعه می باشد. او، نخستین ایرانی بود که با مسئولیّت و دلیری و وجدانی بیدار از بهر « کشف و شناخت » گستره های تاریک و مُعمّایی تاریخ و فرهنگ ایرانیان، یک تنه به پا خاست. از نقاطی آغازید که فقط ردّ پاهای خردلوار و تکه / پاره های رنگ باخته از گذشته های دور تا امروز در گوشه و کنار ایرانزمین به جا مانده بودند. اینکه غنای شگفت انگیز دستاوردهای پژوهشی و ایده ای و فکری ی او تا کدامین کرانه ها می توانند به مُعضلات باهمستان ایرانیان و مسائل حادّ کشور داری، پاسخ درخور بگویند، بحثیست که تا کنون هیچکس با جدّیّت پژوهشی و شناختجویی دانشورزانه به آن، رو نیاورده است. کوششهای من تا امروز برای تفهیم و بازشکافی و توضیح کلیدی ی ایده ها و افکار او بوده اند؛ یعنی کارهایی مقدّماتی از بهر متوجّه کردن ایراندوستان خویشاندیش و دلاور به « مایه های غنی و بار آور و کارساز فرهنگ باهمستان ایرانیان = مهر و داد و راستی و گزند ناپذیری جان و زندگی ».

بزرگترین مشکل این است که حجم آثار وی، زیاد می باشند و فهمیدن محتویّات آنها به نیروی تخیّل و آگاهی ژرف در زمینه های مختلف اسطوره ای / زبانی / دینی / ادبی / فلسفی / تاریخی محتاج می باشد؛ طوری که بتوان تمامیّت آثار او را در گستره ی ایده هایی دریافت و ارزشیابی کرد که فرش ایرانزمین را در معنای فرهنگی / جهانی / کیهانی می اندیشد. در این زمینه باید برای کژبرداشتهای احتمالی از افکار و ایده های او به همان اندازه گشوده فکر بمانیم که برای پرسشهای فردی ی خود، سرسختی نشان می دهیم. من به تن خویش، وجود چالشهای نظری را اجتناب ناپذیر می دانم. از این نظر، تلاشهای من برای گشودن پنجره ای به سوی یک « منظومه ی بدیع فکری » هستند که در نوع خود و تاریخ سرزمین ما، منحصر به فرد می باشد.

آثار « منوچهر جمالی »، هر چند در نگاه نخست، ساده و روان می نمایند، ولی به دلیل آنکه بسیاری از ویژگفتاره ها و نامها و واژگان و تصاویر اسطوره ای بر لوح ذهنیّت ما ایرانیان در طول تاریخ کشمکشهای فرهنگی، کم رنگ و محو و حتّا در معانی ی به شدّت، ضدّ و نقیض جا افتاده اند، خود به خود، دریافتن و فهمیدن و پذیرش و سپس پیوند یافتن انگیزشی با بُنمایه ها و اصل معانی ی ویژگفتاره ها و نامها و واژگان و تصاویر اسطوره ای، سختگوار می باشد. بویژه وقتی که بخواهیم از بُنمایه های فرهنگ ایرانزمین به زایش ایده ها و افکار نو از بهر بالندگی و پرورش و نوزایی باهمستان ایرانی، انگیخته و پُرسنده شویم. ولی هیچ جوینده ای نباید با تصوّر و تلقینِ فهم ناپذیری و ثقیل بودن افکار او، از مطالعه و بررسی ی آثار « منوچهر جمالی» رو برگرداند؛ بلکه بایسته و شایسته است به تن خویش بکوشد که با مطالعه ی عمیق و چند باره و تلاش از بهر فهمیدن مغزه ی اندیشه ها و ایده های او، راهی بجوید به سوی آفرینش فردیّت و استقلال فکر و راه و روش زندگی ی شخصی ی خود.

« منوچهر جمالی »، مدّعی رسالت برای هیچ قاهر و جبّار فرا کائناتی نبود. وی تئوریسین و توجیه گر جنایتهای هیچ قدرتپرست خونریز و غارتگر زمینی نیز نبود. او، یک ایرانی ی دلاور و اندیشنده و ایرج منش بود که هیچگاه، شمشیر به دست نگرفت؛ بلکه یقین داشت که با اژدها نیز می توان سخن گفت. او، پهلوانی سیمرغ پروده بود که نه تنها هیچ نصّ استبدادی و خونریز را از آغاز جوانی تا مرگروزش، تبلیغ و حمایت و توجیه نکرد؛ بلکه بر تار – و - پود شیرازه ی فرهنگ باهمستان ایرانیان؛ یعنی « مهر و داد و راستی و گزند ناپذیری جان و زندگی »، در هر کوی و برزن، پایورزی ی سر سختانه کرد. او متفکّری جوینده و پرسنده و قائم به ذات و انگیزنده به فکر بود که تا آخرین دقایق حیاتش با لبخندهای دوست داشتنی و سخنهای شاد خوارانه و ژرف - اندیشیده، انسانهای مشتاق و بیدار وجدان را به زایش حقیقت فردی ی خودشان می انگیخت. یاد عزیزش جاودانه باد!



در این جُستار کوتاه به چکیده ای از مسائل فکری ی وی می پردازم. کلّیّه جملات داخل گیومه از آثار « جمالی » برگرفته شده اند. کسانی که مایل هستند در باره ی افکار و ایده های او، بیشتر و اساسی تر بدانند، می توانند به کتاب من ( = فلسفیدن انگیزشی [ در آمدی بر اندیشه ها و ایده های « منوچهر جمالی » ]، مراجعه کنند که به صورت PDF در فضای مجازی ی اینترنت در دسترس می باشد.



اینک می پردازم به جُستارم.



« منوچهر جمالی » در مسئله ی گسستن و یافتن آغازگاهی دیگر برای نوزایی و دگرگشت و پوست اندازی ی فرهنگی بر این اندیشه است که: [ .... هر کسی خودش به تنهایی، مسئولیّت در برابر حقیقت دارد که در هیچ شکل از اشکال، قابل انتقال نیست. وقتی ما با جستجوی حقیقت روبرو می شویم، ترک آنچه آموخته ایم، بریدن از آنچه باور داشته ایم و پرستیده ایم، دور انداختن آنچه بدان پرورده شده ایم، آغاز می گردد. شروع کردن، منجر به بریدن از همه ی چیزها، شنیده ها، خوانده ها، دانسته ها، باورداشته ها می شود. یافتن آغاز نو، شرط اولیّه برای جستجوی حقیقت است. حقیقت، سنّت ندارد. در حقیقت، هر کسی باید از نو، آغازی تازه کند. ]. گسستن به معنای پاره - پاره کردن وجود خویش نیست؛ بلکه « فاصله گرفتن آگاهانه » از چیزهائیست که ذهنیّت ما را رقم می زنند و نیروگاه رفتارها و گفتارها و قضاوتها و کنشها و واکنشهای تک، تک ماست در برابر حسّیّات فردی و تاثیرات محیط فرهنگی ی زیستبوم خود.

چیزهایی را که در پروسه ی زایش و بالنده گی از راههای با واسطه و بی واسطه می آموزیم و سپس در طول عمر خود بر حجم آنها می افزاییم یا از انبوه آنها می کاهیم، همه و همه به مویرگهای عاطفی و خاطره ای و منفعتی و سوائق جور واجور آدمی، عجین و وابسته می باشند. چیزهایی که ذهنیّت ما را می سازند و عواطفمان به آنها وابسته و آعشته اند، باعث می شوند که انسان برای دریافتن و فهمیدن واقعیّتهای زندگی از یک طرف در زیستبوم میهنی خود و از طرف دیگر در زیستبوم گیتایی با دشواریهایی گلاویز شود که ذهنیّت کلیشه ای و قالبی و سیاه / سفیدی از پاسخ دادن به آنها، ناتوان می باشد. به همین دلیل است که تنش انسان با واقعیّتها و پدیده ها آغاز می شود. پیامد تنشها نیز بحرانهای پی در پی فردی و اجتماعی و جهانی می باشد که بر شدّت فلاکتها و پیچیده گی مسائل فردی و اجتماعی و جهانی نیز می افزایند.

مسئله ی « گسستن »، تلاشیست برای شناختن موانع و اهرمها و اشباح و سایه هایی که ذهنیّت ما را در غُل و زنجیر گرفته اند و باید بازکاوی و سنجشگری بشوند تا بتوانیم امکانهای فردی و اجتماعی ی خود را در تجربیات نو – به - نو داشتن از پدیده های بدیع و واقعیّتهای نامکرّر بشناسیم و به گسترش دامنه های فکری و روحی و سرزنده گی و شادابی ذهنیّت گشوده فکر و انعطاف پذیر خود بیفزاییم. گسستن از هر چیزی که مانعی عظیم در مقابل عطش نوجوییها و نو- روشهای ما می گذارد؛ یعنی رها کردن خود از چیزی که در مرحله ای از زندگی ی انسان، باعث آزار آدمیست؛ نه امکانی برای خوشیهای آدمی. در گسستن از هر چیزی می کوشیم که با فاصله گرفتن از همان چیز، نه تنها بندهای اسارت کننده ی آن را از هم بشکافیم و ذهنیّت فعّال و آفریننده و مبتکر خود را آزاد کنیم؛ بلکه می کوشیم آنچه را که اسیر و در بند آن بوده ایم، بهتر و دقیق تر و ژرف تر بفهمیم و دانشی درخور از آن به دست آوریم. در گسستنهایی که با آگاهی و سنجشگری ی بار آور صورت گیرند، از موضوع سنجشگری ی خود، نه نفرت خواهیم داشت، نه به آن، کینه ای خواهیم توخت، نه بازگشتی توام با حُب و شیفته گی به آن خواهیم داشت. چیزی را که از آن می گسلیم به نام پوسته ای و لباسی که روزی، روزگاری بر قامت وجود ما، زیبا می نشست؛ ولی به مرور زمان، فرسوده و کهنه و مندرس و فاقد کیفیّت پوششی شده است و درخور زمانه و لحظات زیستی ی ما نیست، به کنار می گذاریم تا در پوششی تازه و جذّاب و دگرسان به زندگی ی خود، معنایی تازه و شادی آفرین بدهیم. گسستن، معادله ای تخریبی – تهاجمی نیست؛ بلکه گزینشی - تبدیلی و جنبشی آگاهانه است که هر کسی به تن خویش می تواند آن را در گلاویز شدن با محتویّات ذهنیّت خودش بیاغازد و نم نم به فاصله گرفتن از چیزهایی رو آورد که روح آزاد و فراکاونده ی او را در قفس تاریک یکنواختی و یکسانی و یکفرمی اعتقادات و باورداشتهای کلیشه ای – قومی – قبیله ای محبوس و اسیر نگاه داشته اند. از این نظر، [ مسئله ی اساسی کلیّه بریدنها در تاریخ انسانی، مسئله ی « نیمه تمام بریدن » است. هیجانی که از ظفرهای بریدن، پدید می آید، ما را از دیدن « نیمه گی برشها » نابینا می گذارد؛ ولی هر تزلزل و اغتشاشی در عقیده یا فکر ما، طلیعه ی نوید بخشی برای بریدن است. ما در منطبق سازی و تصحیحات، عقیده و مذهب یا فکر را نه تنها از تزلزل نجات نمی دهیم؛ بلکه فجر حقیقت را در خود، تاریک می سازیم. ]

زیستن در جهان و کائنات معمّایی و مجهول، واقعیّتیست بسیار متکثّر که هیچ دین کتابی و مذهب و تئوری و ایدئولوژی و دستگاه فلسفی نمی تواند سراسر حتّا چهره های پدیدار شده ی واقعیّتها را در خود بگنجاند؛ چه رسد به چیزهایی که همچنان در تاریکی ی مجهولات هستند و هنوز در دامنه ی حواس ما نیستند و از میدان امکانهای تجربی ما نیز بیرون می باشند. به همین دلیل است که به هیچ چیزی نباید بازماند و آن را به نام « نهائی ترین و آخرین و خاتم جوینده گیها و پرسشها » دانست. مسئله ی بنیانی ی زندگی اینست که ما در « مجهولاتی » می توانیم پاسخ پرسشهای اکنون خود را بازیابیم که فراسوی واقعیّتهای اکنون هستند. بنابر این، تلاش برای فراسوی مرزهای آهنین و خاراسنگی ی هر عقیده و دین و مذهب و ایدئولوژی و مرام و مسلکی رفتن، کوششیست برای « امتداد دامنه های زندگی از بهر یافتن پاسخی برای پرسشهای خویش ». مسئله ی « گسستن » از سراسر چیزی که ذهنیّت ما را متعیّن و تثبیت می کند، آزاد کردن روح اسیر ما و گشودن بالهای جوینده گی در تاریکی ی مجهولات می باشد.

« منوچهر جمالی » می اندیشد که پروسه ی گسستن از بندهای اسارتبار در مغز و روان ما و حاکم بر مناسبات اجتماعی در هر فرمی که تصوّر پذیر باشد، به راههای مختلف، امکانپذیر است که برخی از آنها عبارتند از:

[ 1- طغیان (= سرکشی ): در برابر « معرفتیست مقتدر ». یا قدرتیست که استوار بر معرفتیست. دزدیدن معرفت. معرفت، از آن هیچکسی نیست. نامعتبر بودن اصل مالکیّت در معرفت. 2- شک ورزیدن: روش عقلی (= راسیونالیستی ) برای گسستن. 3- تاویل کردن: رها کردن ظاهر برای رسیدن به باطن. 4- دیالکتیک ( پاداندیشی / شطحیّات ): از کفر به دین، و از دین به کفر رفتن. آگاهانه به ضدّ رفتن. ناآگاهانه به ضدّ، کشیده شدن. 5- طنز 6- نسبی سازی 7- مستی / بیخودی / دیوانه گی ( از دست معرفتهای آگاهبودانه، آزاد شدن )، از خودآگاهبود رهیدن. 8- از معرفت به هنر ( زیبائی ). زیبایی، معیار اخلاق و دین و سیاست. 9- گستردن یک اندیشه تا به سرحد پوچی ( غلوّ، اغراق، بی نهایتگرایی ) و امثالهم. ]

انسان جوینده و پرسنده در روشهای گسستن بر آنست که از « آنچه می داند، آگاهی ی
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=845