تجاوز در تاریخ، فصل عقلانیت و زاری بر نظام همراه با سه پیش پرده خوانی فولکلوریک دربارۀ انتخابات (طنز) م.سحر
پیش از خواندن شعر های زیر مخاطب گرامی خود را به ملاحظۀ نکات زیر دعوت می کنم :

من محمد جلالی چیمه که سی و چهار سال است با نام شعری م.سحر در تبعید می نویسم و می سرایم،. جز کتاب مشترکی که با استاد دکتر محمد جعفر محجوب به وسیله انتشارات توس به نام سندبادنامه منظوم انتشار یافته است هیچ اثری در ایران انتشار نداده ام و همه کتاب های من در همین شرایط و وضعیت دشوار چاپ و توزیع کتاب در خارج از کشورو در بسیاری موارد به کمک و تشویق دوستان نازنین و قدر شناس من منتشرشده است.

ارتباط من با خوانندگان داخل وطن همین ارتباط اینترنتی ست که چند سالی ست به یمن تکنولوژی مدرن الکترونیک و اینترنت ـ همچون دیگران ـ از آن برخوردارم ، اگرچه نزدیک به پنج سال است که وبلاگ شخصی من فیلتر و دور از دسترس هم میهنان داخل کشور است.

با هیچ حزب و گروه و دسته ای همکاری ندارم ( به جز آن که در سالهای دههء 80 و 90 میلادی چندین دوره ، دبیر کانون نویسندگان ایران در تبعید بوده ام) و دیری ست تا مطالب خودم را به نثر یا به شعر برای برخی ار سایت ها که برای آنها ارزشی قائلم می فرستم.

شعر من در غالب موارد (نه همیشه البته ) شعر اعتراض و شعر مقاومت همراه با صبغه وگرایشات میهن دوستی و آزادیخواهانه ا ست. صدای امروز و انعکاس رنجی ست که نسل ما و نسل پس از ما و به طور کلی ملت ایران در اسارت استبداد دینی حاکم بر ایران متحمل شده و می شود.

من هرچند در زمینه های مختلف و در سبک های گوناگون شعر فارسی ، چه در اوزان کلاسیک چه در اوزان و شیوه های هجایی و فولکلوریک و چه به روش نیمایی و چه در زمینه شعر منثور (به شهادت آثار و کتاب های گوناگون منتشر شده ام ) ، همه این شیوه ها را آزموده ام ، با این همه، کوشش شعری خود را در جنبه های غالب آن ، ادامۀ میراث شاعران بزرگ مشروطیت می شمارم و تداوم تلاش ادبی شاعران وطن و آزادی و در این زمینه آثار و اندیشه و کنش اجتماعی و فرهنگی بزرگانی همچون دهخدا ، بهار، عشقی ، عارف و ایرج میرزا و فرخی و لاهوتی همواره الهام بخش کوشش های ذهنی و فرهنگی و ذوقی و اجتماعی من بوده است .

از کودکی با آثار این شاعران مأنوس بوده ام و می دانم که آنچه از روح مشروطیت و فضای ذهنی و اندیشه بزرگان آن دوران به نسل های بعدی و به نسل خود ما انتقال یافته پیش از همه و بیش از دیگران حاصل میراث گرانبهای این شاعران آزادی خواه و وطن پرست ایرانی بوده است . آنها بودند که مفاهیمی همچون آزادی ، قانون ، حق ، حقوق ملت ، حاکمیت ملی ، ایستادگی در برابر زور ، برابری ، وطن پرستی و میهندوستی (پاتریوتیسم ) و ایرانیت را به یمن شعرهایی که سرودند و آواز هایی که سردادند به میان مردم بردند وذهنیت و فرهنگ ایرانیان را با این مفاهیم الفت دادند و دروجود آنان دلبستگی به حق و آ زادی و قانون و سرزمین و وطن را بر انگیختند و بسیاری از آنان همه هستی خود را سخاوتمندانه هدیۀ راهی کردند که برگزیده بودند !

ازین رو روح و اندیشه آزادی خواهی و میهن دوستی که در شعر عشقی و بهار و عارف و فرخی موج می زند بیش از شعر معاصران بر سروده های من تأثیر نهاده است و من بر آنم که ما ایرانیان معاصر به ویژه پس ازتسلط اندیشه های واپس گرایانه اسلامیستی و نو اسلامیستی (از نوع آل احمد و شریعتی و بازرگان و امثال آنها) وپس از اسارت در چنگال خونین روحانیت مرتجع مشروعه خواه و انتقامجو ،در ابعاد گوناگون سیاسی وفکری و فرهنگی و اجتماعی به واپس رانده شده ایم و همچنان سخنان و خواسته ها وآرمان ها و مطالبات شاعران دوران مشروطیت همان مطالبات و خواسته ها و آرمان هایی ست که ایرانیان در پی آنند. ازین رو بیش از پیش به وجود شاعرانی از نوع شاعران دوران مشروطیت نیازمندیم و برخورداری و الهام از میراث ارجمند آنان ـ چه در زمینه فکری و چه در عرصهء غیرت میهنی و کنش اجتماعی ـ خواهد توانست تا راهنمای ما برای خروج از بن بستی باشد که کشور و ملت ایران بواسطه سلطهء سیاه حاکمیت اسلامیست ها به آن دچار شده است!

از این روست که علی رغم توصیه ـ شاید به حق ـ بسیاری از دوستان که می گویند :« فلانی ، ذوق و اندیشه و زبان و هنرت را صرف مسائل جاری روز نکن و حیف زبان وطبع و قریحۀ شاعرانه توست که صرف مبارزه با ملایان و حکومت واپسمانده و بیدادگر آنان شود» ، من نصایح و فرمایش این دوستان را اجابت نکرده ام زیرا آنچه که در من ، به من حکم می کند که : «سکوت نکن و بگوی» از من قوی ترست. و همین نیروی درونی ست که مرا به پذیرش پرداختن بهای بزرگی کرده است که تبعید و دوری سی و چند سالهء از وطن بخشی ست از آن !

شاید شعرهای من به این طریق بسیاری از «محاسن» خود را از کف داده باشند اما خوشحالم که می توانم بدون تواضع قلابی و دروغین ادعاکنم که صدای شعر من ـ تا آنجا که در توان من بوده است ـ صدای زبان بریدگان ایرانی در عصر ماست. من در این حقیقت تردید ندارم و چنانچه حمل بر خودستایی نشود ، بر آنم که شعر من (از سال 1357 تا امروز ) خواهد توانست تا حدود زیادی فرصت دریافت و ادراک درد و رنج مردم ما را از آنچه که در این سالهای سیاه بر آنان رفته است، به نسل های آتی انتقال دهد.

البته من در این کوشش تنها نیستم. هستند شاعران ارجمند و نویسندگان دیگری هم که شعرشان را به صدای سخن خاموشان بدل کرده و می کنند و اگرچه اندکند درود بر آنان باد.

قصد من در اینجا تمجید از «نفس اماره» و جایزه دادن به خویش نیست هرچند ممکن است که چنین تعبیر شود غمی نیست زیرا هرگز به سخن بی بنیاد در باره خود و سروده های خود زبان نگشوده و اهل تفاخر نبوده ام . این حقیقتی ست که سخنان مهر آمیز بسیاری از بزرگا ن ادب و اندیشه همچون محمد جعفر محجوب ، عبدالحسین زرین کوب ، جلیل دوستخواه ، شجاع الدین شفا ، احسان یارشاطر ، مولود خانلری، بزرگ علوی، نادر نادرپور ، سیمین بهبهانی ، صدرالدین الهی ، داریوش آشوری ، باقر پرهام ، هادی خرسندی ، سیروس آرین پور ، مهشید امیر شاهی و ...درباره شعر من آن را تأیید می کند

اما امروز به نظرم چنان رسید که شاید این سخنان برای اطلاع خوانندگانی که شناخت کمتری دارند بی فایده نباشد . صد البته نیک تر آن است که مُشگ خود ببوید ، و سخن در باره آثار نویسنده و شاعران نه از زبان خود آنان که ازسوی منتقدان و اهل ادب طرح شود.

اما چه می توان کرد. زندگی در تبعید به دلایل گوناگون نه مخاطب واقعی دارد و نه منتقد ادبی زیرا جامعه ای ست در هم آشفته وپریشان و کائوتیک که همه درجزایر کوچک و پراکنده خودشان زیست می کنند الا آنان که اهل زد و بندهای سیاسی و تشکیلاتی یا مرتبط به جناح هایی از هیأت حاکمه اند و از همه امکانات رسانه ای ایرانی و غیر ایرانی و نیزاز شبکه های لازم برای توزیع مطالب و مواضع و مناقب خویش به تمام و کمال برخوردارند که بگذریم !

نکته ای که می خواستم به دوستان گرداننده سایت ها بگویم آن است که احدی از آنان که سروده یا نوشته ای از اینجانب را روی سایت خود درج می کند بر من منتی ندارد ! این نکته را ازین بابت بعرض رساندم تا بگویم که پیش آمده است که گاهی برخی از گردانندگان یا دریافت کنندگان ترجیح می دهند مطلبی را که برای آنان فرستاده ام (یا بدلیل عدم همآهنگی سخن من با نظرات سیاسی و فکری خود یا به دلائل ناشناخته دیگر ) نادیده و درج ناشده وحتی دریافت آن را نیز بی پاسخ بگذارند و بگذرند . خواستم که این یاد آوری کمکی به آنان باشد تا هنگامی که به سروده های کسانی از نوع م. سحر روبرو می شوند با آن همچون مطالب و نوشته های ژورنالیستی و روزمره جاری برخورد نکنند و آن را دست کم نگیرند و سخن او را ازجنس توده های انبوه مطالبی که روز و شب با آنها سرو کار دارند نینگارند که: « شعر جای دیگر نشیند!» واگر گاهی سخن و کلام او را نشر می کنند تصور نکنند که منتی بر او نهاده اند و اطمینان داشته باشند که چنانچه پای فحری در میان باشد ، ایشان به مراتب بیش از شاعر از آن برخوردار خواهند بود زیرا کار روزنامه و سایتنامه نگاری آنان اگرچه مفید و ضروری ست ، اما آنچه خواهد ماند وطی دهه ها وسده های آتی بیانگر عمیق و صمیمانۀ روزگار و روح زمانه ما خواهد بود سخنانی ست که به ز بان فخیم و هنرمندانه شاعران و نویسندگان هنرمند بیان می شوند. البته اگر ما ایرانیان تبعیدی و مهاجر در محیط طبیعی خود می بودیم ، جامعه به طور طبیعی هر فردی را در جایگاهی که می بایست قرار می داد و طرح چنین سخنی ضرورتی نمی یافت . در اینجا سربسته بگویم و بگذرم که کسانی که ـ به هر دلیلی ـ م. سحر را در فضای مجازی خارج از کشور سانسور می کنند مثل آن است که ایرج میرزا یا عشقی یا بهار یا عارف و فرخی را سانسور کرده اند و این هیچ افتخاری ندارد ، بد نیست که ازین نکته که به صورت غیر متعارفی گوشزد می شود آگاه باشند و بدانند که بی اعتنایی و کم حرمتی نسبت به شاعران و هنرمندان ، به ویژه در وضعیت غیر طبیعی غربت بسیار گزنده و موجب آزردگی ست و ضمنا حاکی از عدم فهم سخن آنان و درک اندیشه و ذوق آنان است! همین !

البته کسانی که باز بان شعر فارسی مأنوسند وبه قول حافظ ، لطف طبع و سخن گفتن دری دانند ، قطعا این گفته ها را به نارسیسیم و پرمدعایی نویسنده نسبت نخواهند داد و همین نمونه ها که در همینجا پیش روی آنان است (و در همین دوسه روز اخیر سروده شده ) برای اثبات حقیقت این سخن او کافی ست!

موفق باشند همه . درود بر کوشندگان آزادی ملت ایران !

م.س 18/6/2013



تجاوز در تاریخ (سه گانه)

1

تجاوز مغول و

مقاومت شوی زن قربانی



شنیدم که با روزگارِ مغول

در آن یورشِ مرگبار مغول

که ایرانزمین، طعمهء خام بود

زمین ، دوزخ و آسمان دام بود،

تتر ، در نهانگاهِ ویرانه ای

به جامانده از گوشهء خانه ای

زنی همره کودکی یافت خُرد

به قصد تجاوز بر او دست برد

در این حال ، شوی زنِ بی نوا

شد از صیتِ زن ، آگه از ماجرا

بر آورد دستی به سوی تتَر

تتَر بروی افکند زخمِ نظر

گرفت آن نگونبخت را بندِ ریش

بیفکند آن سو تر از صیدِ خویش

سبک تیغِ تیز از میان برکشید

مدور خطی گِردِ شوهر کشید

بدوگفت : گرپای بیرون نهی

سرِ خویش در بسترِ خون نهی !

چنین مردِ افتاده، آرام یافت

مغول ، زان زن بی نوا کام یافت

+++

ازین ماجرا چند روزی گذشت

بهاری گذشت و تموزی گذشت

شبی مرد را گفت همسایه ای

که : در مردی ات سخت بی مایه ای

نهادی مغول را که بی گفتگو

زنت را زنَد پای بر آبرو؟

چنین گفت آن بد سرانجام مرد

که : من کرده ام آنچه بایست کرد !

در افتاده برخاک ، بی حربه ای

مغول را چنان کوفتم ضربه ای؛

که تا عمر دارد به یاد آیدش

برون آهِ سرد از نهاد آیدش !

بدوگفت همسایه: کای مردِ کار

چه بود آن دلیریت با آن تتار؟

چه بوده ست با صبر ایوبی ات

که دارد نشان از تترکوبی ات؟



چنین پاسخ آورد شوی دلیر

که : وقت تجاوز در آن دار و گیر

به رغمِ چنان قوهء قاهره

مرا پای بیرون بُد از دایره

مغول کار خود کرد و من کار خود

که او یار خود بود و من یار خود !

هم از تیغ او برده ام جان به در

هم او مانده از کار من بی خبر

نداند که خندیدم او را به ریش

وزآن خط نهادم برون پای خویش

***

کنون نقلِ امروز ایران ماست

که گویی گرامی تر از جان ماست

تجاوزگران ، خط به خنجر کشند

حصاری در اطرافِ شوهر کشند

چنین شوی ، رزم جهادی کند

نهد پای، بیرون و شادی کند !

+++

به امروز این خاک و این
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=819