در شبِ خُفاش ها-رضا مقصدی
در ، به رُخم باز نیست.

سینه، پُر آواز نیست.

می گذرد تلخ وُ سرد

غربتِ غمبار من.



روز ، سراسیمه شد.

مِه ، به گلویم نشست.

شب، به سراپرده ام

خنده کنان، خیمه بست.



شاعر شوریده ام

نغمه ی نقاش ها.



خانه، مرا ، گُم شده ست

در شب ِ خُفاش ها..
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=780