مدرن شدن اسلام-رامین كامران
چند كلمه قبل از دستور



سی سال است كه خورد و خواب ما شده اسلام. روزی پنج بار اذان است، هفته ای یك بار نماز جمعه است، محرم و رمضان كه خودش میشود دو ماه، یك روز ولادت این است یك روز شهادت آن، تازه اگر ضربت كاری نباشد تمدید مدت هم دارد. یك دفعه رئیس جمهور حرف میزند یك دفعه رهبر، از این دو گذشته در این جمهوری ورّاجان هر كس دستش به جایی بند شده مدعی موعظه است. نه فقط نامربوط می گویند، كند و كشدار و مكرر هم می گویند. میخواهید نشنوید نمیگذارند، میخواهید نبینید مجبورتان میكنند، میخواهید بخوابید بیدارتان میكنند، میخواهید خلاص شوید باز میگویند اسلام. این دفعه مدل جدیدش آمده: یكی كه ساوامایی بوده روزنامه نگار شده، یكی كه بی عمامه منبر میرفته فیلسوف شده، یكی كه عمامه به سر داشته عبای تن نما پوشیده، یكی كه چاقو میكشیده با مجازات اعدام مخالف شده، یكی كه گروگانگیر بوده در بارهٌ حقوق بشر كتاب نوشته، آن آخری هم كه نذری خور بوده اعتصاب غذا كرده. به حد غثیان از اسلام میبینید و میشنوید و میكشید و هنوز هم معلوم نیست این بساط كی ختم بشود. آنهایی كه اینكاره نیستند از همین دنیا گرفتار مكافات شده اند، آنهایی كه هستند آنقدر به خوردشان داده اند كه دیگر از این هوسها نكنند.



این همه خستگی و دلزدگی در یك مورد بیش از باقی بر دل آدم سنگینی میكند و آن مورد گفتارهایی است كه با ادعای «نو كردن اندیشهٌ دینی» یا «رفرم اسلام» و از این قبیل عرضه میشود و موقعی كه از نزدیك نگاه میكنید میبینید كه صد رحمت به كفن دزد اولی. حرفها معمولاً حول دو مسئله می چرخد. یكی پروتستانتیسم اسلامی، دیگری هرمنوتیك و این قرائت و آن قرائت. اولی كه سالهاست حرفش هست و دست چندم از فلسفهٌ قرن نوزدهم آلمان و بخصوص تولیدات جامعه شناسانه اش به دست ما رسیده و در نهایت اصلاً به كار اسلام نمیاید. دومی هم كه جدیدتر و یك هوا آلامدتر است هنوز در حد ترجمه و مقاله نویسی از روی ترجمه ها مانده و كسی هم به خود زحمت نمی دهد تا بگوید شكاف فراخ این قرائت های متعدد و ناهمسان را چه كسی باید درز بگیرد. به هر حال برقراری این دو در اسلامی كه چندین قرن است نه سازمان روحانی درست و حسابی دارد و نه وحدت گفتار مذهبی، در حكم تحصیل حاصل است و تصور اینكه مدرن شدن اسلام یعنی انطباق با این سرمشق های خیال باطل.



دلیل نوشتن مقالهٌ حاضر به تنگ آمدن از این فشار دوجانبهٌ اسلام كهنه و نو است وگرنه من هیچگاه نه علاقهٌ خاصی به مذهب داشته ام و نه به مباحث مذهبی كه بخواهم از درون به آنها بپردازم. فقط سی سال است دارم مثل اكثریت ایرانیان كفارهٌ علاقهٌ یك عده و بلاهت یك دسته و خوش رقصی یك مشت دیگر را میدهم. مانند بسیاری ناچار بوده ام در مقابل درازدستی های مذهب موضع بگیرم و حد و حدود آنرا از بیرون مشخص كنم. بیشتر راجع به جامعه و سیاست نوشته ام كه از مذهب بسیار مهمتر است. آنچه را كه اسلام مداران در این دو زمینه نوشته اند بارها نقد كرده ام چون هم بی پایه است و هم بی عاقبت. ولی وقتی نگاه میكنم و میبینم كه آنچه اینها در باب خود مذهب كه قاعدتاً باید دلمشغولی عمده و مشغلهٌ اصلی فكری شان باشد، می نویسند از آنچه كه در باب سیاست هم میگویند نامربوط تر است، به این نتیجه میرسم كه بالاخره باید در مورد این حرفها هم واكنشی نشان داد و نمی بایست میدان بحث در بارهٌ مذهب را یكسره به اهل مذهب (چه كهنه فروش و چه نوگرا) واگذاشت چون اگر چنین شود هر حرفی خواهند زد و كسی هم جلودارشان نخواهد بود. به هر صورت نباید فراموش كرد كه نازل شدن بلای حاضر را بر سر مملكت مان در درجهٌ اول مدیون همین ها هستیم و قابلیت دوجانبه شان در زمینه های مذهب و سیاست. می بینیم كه این قابلیت از بابت عملی در چه حد است، باید دانست كه نظری اش هم چندان بهتر از عملی اش نیست. سیاسی اش را هر روز در هر گوشه و كنار شاهدیم، نباید تصور كرد كه مذهبی اش چون با كلمات و عبارات عربی همراه است بیش از این است یا از آنجا كه یك سرش به آخرت بند است هر چه در این دنیا از عهده برنیامد در عالم دیگر اعاده خواهد كرد. اسلام و هواداران و دوستدارانش همین اند كه دیده ایم و می بینیم. قابلیتشان در مورد كاری كه مربوط به خودشان است این است، چه رسد به كارهایی كه به ناحق بر آنها چنگ انداخته اند.







لزوم سنجش گفتارهای مذهبی



مطلب حاضر حول این محور نگاشته شده كه مدرن شدن مذهب یا به عبارت دقیقتر منطبق شدن آن با الزامات جامعهٌ دمكراتیك ولیبرال مستلزم عقلانی شدن الهیات است و برای روشن كردن اساسی تكلیف خود با نفس مذهب و نه فقط درازدستی هایش در زمینهٌ سیاست، میباید اول از همه به مسئلهٌ «عقلانی» بودن یا شدن آن پرداخت و امكان و حد و حدود این امر را روشن كرد. بایست توجه داشت كه اگر كل مذهب را انبانی از خرافات به حساب بیاوریم تمام گفتارهای مذهبی موجود و ممكن را همتراز محسوب كرده ایم و طبعاً در این شرایط صحبت از عقلانی شدن الهیات بیجا خواهد بود. البته خرافهٌ مطلق شمردن مذهب دل بسیاری را خنك می كند، بخصوص در شرایط امروز، ولی بهایی دارد به این ترتیب مذهب و عقل به كلی از هم جدا می شود و هر چه با عقل مخالف تر باشد مذهبی تر جلوه میكند و اصیل تر مینماید و به هر حال خطری كه میتواند از مذهب زاده شود در این حالت به اوج میرسد.



بیجا نیست اگر جداً از خود بپرسیم كه آیا اصلاً تفاوتی بین گفتار مذهبی فرضاً نواب صفوی و توماس آكوئیناس یا خمینی و دالای لاما قائل هستیم یا نه. اگر نیستسم كه بهتر است سرگرمی دیگری پیدا كنیم. اگر هستیم بر اساس چه معیاری؟ تقدس یا خرد. اگر مدعی قضاوت بر اساس تقدس شویم كه در حكم ادعای داشتن ارتباط مستقیم با آن است و یا باید از جنس نبوت شمردش و یا كشف و شهود عرفانی. این خود در حكم عرضهٌ بینش مذهبی جدیدی است كه یا بقیه قبول میكنند یا نه و به هر حال كاری را پیش نمی برد. اگر هم نه كه باید دست به دامن خرد شد و از این راه گفتارهای مذهبی مختلف را سنجید و مطابقت كم یا بیش آنها با عقل را معیار قرار داد.



نوشتهٌ حاضر بر این اصل متكی است كه میتوان چنین كاری كرد و باید هم این كار را كرد. خلاصه اینكه معیار سنجش گفتارهای مذهبی عقل است و مذهب (چه بخواهد و چه نخواهد) نمیتواند با ادعای اتكا به ماورأالطبیعه سر از چنبر عقل بیرون كند و هر گفتاری به مردمان عرضه نماید. این كار طبعاً غث و سمین كردن و رد و قبول به دنبال میاورد ولی در حكم برحق یا باطل شمردن این و آن مذهب نیست چون روشن كردن اینكه خدایی هست یا نه از خرد برنمیاید تا بخواهد به مذاهب مختلف به اعتبار ارتباط راستین یا دروغینشان با او، نمره بدهد. خرد فقط اعتبار منطقی و عقلانی «گفتار مذهبی» را میسنجد و بیش از این هم نمیتواند بكند ولی این یك كار را باید حتماً بكند وگرنه اهل مذهب به پشتوانهٌ تقدس هر رطب و یابسی را به هم می بافند و هر كاری هم دلشان بخواهد میكنند، كما اینكه می بینیم كهنه فروش و نوپردازشان چه محشری بر پا كرده اند.







تجربهٌ خام تقدس



برای اینكه مطلب را درست حلاجی كنیم میباید مسئلهٌ مذهب و گفتار مذهبی را از دو جهت بسنجیم. یكی امكان صرفنظر كردن از مرجعی كه رأیش در امور مذهبی و به عبارت محدودتر در باب درست دینی (orthodoxie) قاطع باشد، دوم اینكه ببینیم تصمیمات این مرجع تا چه اندازه میتواند عقلانی باشد و آیا این مرجع میتواند بدون «اتوریته» (یعنی خاصیتی كه به وی اجازه میدهد نظراتش را بدون حاجت به استدلال و بدون استفاده از زور به دیگران بقبولاند) عمل كند یا خیر.



هستهٌ اصلی هر گفتار مذهبی، حال راجع به هر چه صحبت كند، هر مقدار صحبت كند و هر جور صحبت كند در اصل تجربهٌ خام تماس با تقدس است و اگر این تجربهٌ اولیه نباشد اصلاً صحبت از دین و آیین بی جاست. باید اول به این تجربه پرداخت كه درك اولیهٌ و تنها درك مستقیم بشر از تقدس است، طبعاً نزد آنهایی كه كه مدعی ادراك تقدس هستند وگرنه باقی كه اصلاً ادعایی در این باب نمیكنند و از این اعتقادات ندارند از این قبیل حرف ها هم نمی زنند و خلاصه اینكه اصلاً كاری به كار كسی ندارند و از این بابت ها مزاحمتی فراهم نمی نمایند.



قانع كننده ترین توصیفی كه از این تجربه عرضه شده است همان است كه رودلف اتو سالها پیش كرده و خوشبختانه كتابش هم مدتهاست به فارسی ترجمه شده و بسیار هم مورد ارجاع قرار گرفته است. حرف اصلی وی این است كه تجربهٌ تقدس دو خاصیت دارد. اول اینكه عقلانی نیست و احساسی است. به همین دلیل نمیتوان تقدس را «مفهوم» (concept) به معنای اخص كلمه كه درك عقلانی از آن افاده میشود انگاشت. نكتهٌ دوم دوپهلو بودن خود این تجربهٌ احساسی است. اتو كه در اصل و به درستی تجربهٌ عرفانی را مبنای تعریف تقدس قرار داده است، دو بعد اصلی این تجربه را كه میتوان در آثار عرفا نمونه های فراوانش را مشاهده كرد، همزمان در تركیب تقدس جا داده است: جذابیت بی حد و هیبت بی مرز.







لزوم وحدت مذهبی



در همه جا افرادی مدعی درك این تجربه هستند، گاه آنرا برای خود نگاه میدارند و گاه به دیگران نیز عرضه اش میكنند اما آنچه مذهبی را شكل میدهد فقط وجود این مادهٌ اولیه نیست كه فقط نقطهٌ شروع كار است و تمام آن نیست. نیست چون مذهب یكنفره نداریم. افراد بشر میتوانند تك تك هر نوع ارتباطی با تقدس یا به قول معروف «با خدای خودشان» برقرار سازند اما این كار در حكم مذهب ساختن نیست. برای این كار میبایست بیش از یك نفر بود و به تبع میبایست وحدتی داشت: وحدتی مذهبی. این وحدت در نهایت به همان تقدس بازمیگردد كه اصل و بن مایهٌ كار است. مسئله این است كه چگونه میتوان از تجربیات پرشمار احساسی و فردی وحدتی بیرون كشید كه پایهٌ مذهب بشود. در جمع و به طور كلی دو راه برای این كار هست.



اولی اشتراك در خود تجربه است كه نمونه اش را در ذكر گرفتن گروه های دراویش و انواع و اقسام آیین های مشابه میبینیم. در این حالت تقدس به صورت جمعی تجربه میشود و افراد گاه پرشماری كه در این تجربه شركت می جویند احساس تحلیل رفتن در واحدی را میكنند كه هیچ گونه تمایز بین افراد در آن معنا ندارد. خلاصه اینكه در این حالت وحدت گروه مذهبی به طور بلاواسطه و از وحدت خود تجربهٌ تقدس حاصل میگردد. البته روشن است كه از این وحدت ابتدایی مذهب ساختن قدری مشكل است. نمیتوان هر جا لزوم تحقق وحدت بود همه را جمع كرد و دوغ وحدت به خوردشان داد تا مقصود حاصل بشود.



راه دوم ایجاد وحدت در گفتاری است كه در باب تقدس عرضه میگردد و راه اصلی ایجاد وحدت مذهبی همین است. منتها چگونه میتوان به این هدف رسید؟ وحدت كه خودبخود از روایت و بیان تجربیات متنوع فردی زاده نمیشود.







دو راه عقلانی شدن



از اینجاست كه ساماندهی گفتار مذهبی شروع میشود و اولین رخنهٌ عقل به حیطهٌ مذهب از همینجاست كه صورت میپذیرد چون شكل گیری گفتار وحدت بخش محتاج عقلانی شدن آن است. تعبیر و تفسیر تقدس، همینكه از حیطهٌ تجربهٌ احساسی و فردی بیرون آمد و قرار شد افراد پرشماری را گرد هم بیاورد، محتاج پیدا كردن راه حل هایی است كه تجربیات متعدد را منتظم سازد و گروه هر چه بزرگتری را كند سازد و این دو حاصل نمیشود مگر با عقلانی شدنش. این شاهراه اصلی ورود عقل به حیطهٌ گفتار(نه تجربهٌ) مذهبی است.



منتها خردپذیر نبودن نفس تقدس كه مرجع نهایی گفتار مذهبی است، مانعی دائمی در راه عقلانی شدن كامل و مطلق این گفتار ایجاد میكند.از آنجا كه تقدس دو پهلوست نمیتوان آنرا به طور روشن و یك جانبه تعریف كرد و به مدد استدلال و برهان بحث در بارهٌ آنرا ختم نمود. این بحث بنا بر تعریف ختم شدنی نیست. منتها از آنجا كه اگر ختم نشود وحدت مذهب و عبارت صریح تر خود مذهب پا در هوا میماند حكم قاطعی برای ختم كردنش لازم است. قطعیت حكم نهایی نه می توان
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=704