خاطرات خانه زندگان (۲۱) همنشین بهارهیچ کس شراب نو را در مشک کهنه نمی‌ریزد.
انسان تنها موجودی است که دارای خاطره است. خاطره حکایت از واقعیت وجود ما دارد و هستی نقطه‌ای ما را منبسط و خطی می‌کند.

برای اینکه خودمان را و زمان و جهانی را که در آن هستیم بشناسیم باید غبار خاطره‌ها را بگیریم. اگر عُمَر خیام می‌گفت: از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن... منظورش این نبود که در گذشته نباید نگریست، می‌گفت در گذشته نباید زیست. نمی‌توانیم چشممان را بر دیروز ببندیم. رّد پا و سایه دیروز، امروز و فردا پیدا است. نمی‌توان «یادمان»‌ها را به دور انداخت و گفت گذشته، گذشته است. گذشته نگذشته، گذشته پیش‌درآمد اکنون است.

...

پیش‌تر از گزارش محرمانه نیکیتا خروشچف در سال ۱۹۵۶ میلادی که از مهم‌ترین لحظات سرنوشت ساز قرن بیستم بود و تأثیر زیادی در ندامت طلبی‌ها و عبرت نویسی در زندان‌های ایران داشت صحبت کردم و متن کامل آنرا با استفاده از اسناد ساواک و روزنامه‌های سال ۱۳۳۵ و دیگر منابع، در وب فارسی گذاشتم.

گرچه خود خروشچف در شمار دستمال بدستان بود و رَجز می‌خواند استالین گِل ما را سرشته و پرورش داده است، گرچه در کنار بریا و مالنکوف و بولگانین جزو مقربّین و خاصان بود، گرچه کلیسا‌ها و مساجد زیادی را به گاراژ تراکتور مبدل ساخت و بیشتر ضدمذهبی بود تا غیرمذهبی، ولی از تأمل در سخنان او که مضمونش نقد کیش شخصیت و خودخدابینی است بی‌نیاز نیستیم.

_________________

به زندان قصر برگردیم.

بهمن سال ۱۳۵۳ سرگرد زمانی به بند یک و هفت و هشت آمد و گفت از این به بعد زندانیان می‌بایست در بشقاب خودشان غذا بخورند و غذا خوردن اشتراکی نداریم.

...

جلو‌تر به علت غذای فاسد خیلی از بچه‌ها اسهال گرفته و کارشان به بهداری کشیده بود. افسر تازه وارد و بد عُنقی هم بود که برخلاف سروان صارمی و سروان نعیمی و ستوان علایی، زور می‌گفت و ‌گاه که می‌آمد و بچه‌ها را در صف طولانی توالت می‌دید به خیال اینکه همه این‌ها ادا و اطوار است و کسی بیمار نشده، شروع به چک کردن توالت‌ها می‌کرد. بدشانسی قرعه به نام من افتاد. گفت شما برو در توالت اوّلی ولی حق نداری سیفون را بکشی. من ببینم اسهال گرفتی یا نه.

جّو خیلی بدی بود. هرکاری کردم شکمم کار نکرد. همین طور یکی دودقیقه نشستم و بلند شدم. داد زد سیفون را نکش. تا آمدم بیرون رفت سر زد و گفت دروغ می‌گی و همتون دروغ می‌گین. اسم منو نوشت و رفت.

بعد‌ها معلوم شد در بندهای دیگر هم زندانیان مسموم شده‌اند. گویا در بند ابدی‌ها، با نظر جمع، حاج مهدی عراقی سرخیر شده و پیشنهاد کرده بود خود زندانیان آشپزی کنند.

...

حالا سرگرد زمانی به بهانه رعایت بهداشت امرّیه صادر می‌کرد که همه باید در بشقاب خودشان غذا بخورند. شما کار اشتراکی و کمونی می‌کنید. البته پیشتر هم همه بشقاب خودشان را داشتند.

...

شبی غذا آبگوشت بود و من و سه نفر از بچه‌ها (خدا رحمت کند یکی از آن‌ها حمید صدیق بود که گویا بعد از انقلاب در مشهد تیرباران شد) گوشت کوبیده را در یک ظرف ریخته بودیم که استوار احمدلو سر رسید و به من پرخاش نمود. گفتم چرا سخت می‌گیرید آقای احمدلو. گوشتکوب یکی دوتا بیشتر نیست. خب همه را یکجا کوبیدیم. چی می‌شه مگه؟ گفت نخیر این توبمیری اون توبمیری نیست و رفت.

چند روز پیش از عید نوروز یک شب اسم ۱۲ نفر را خواندند که زیر هشت بروند. من هم جزو آنان بودم.

_________________

افسر زندان را در توالت سرکار گذاشته‌ای!

تا رفتیم. متوجه شدیم اوضاع عادی نیست. خود سرگرد زمانی که معمولاً شب‌ها کار نمی‌کرد آنجا بود و همه نگهبان‌ها هم بودند. رئیس زندان شروع به توپ و تشر کرد و گفت امشب حالیتون می‌کنم. اشتراکی غذا می‌خورین؟

به من هم گفت افسر زندان را در توالت سرکار گذاشته‌ای و به دروغ گفتی اسهال دارم؟ حالیت می‌کنم.



به ما گفتند لباسهایتون را به جز شورت و زیرپوش درآورید و دم پایی‌های خودتان را هم همینجا بگذارید.

بعد دو تا دو تا ما را بهم بستند و از زیر هشت بردند بیرون. کلی رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به جایی که سلولهای انفرادی بود و به آن «درتخته‌ای» هم می‌گفتند. شرایط بسیار هراس انگیزی بود

هردو نفر را به نوبت می‌بردند و فلک می‌کردند و به قصد کُشت می‌زدند. زندانیان از شدت درد نعره می‌کشیدند. من و «علیرضا جلوخانی» که او هم تیرباران شده است به هم بسته شده بودیم و متاسفانه نوبت آخر بودیم و پیش ما بقیه را زده بودند. ترس برم داشته بود.

چشمانمان را نبستند و من یادم هست تقریباً ده نفر ما را به نوبت می‌زدند. و از قضا یکی از آنها اهل گلپایگان بود به اسم شفاعت. که محکمتر از همه می‌کوبید. البته من از او و از دیگران هیچ دلخوری ندارم. حتی دلم برایشان می‌سوخت. تند و تند شلاق‌ها را از دست هم می‌گرفتند و می‌زدند. سرگرد زمانی گفت تا نگوئید عن خوردیم می‌زنیم. گه خوردیم قبول نیست، باید پشت سر هم بگوئید عن خوردیم عن خوردیم...

بعد از مدتی گفتیم عن خوردیم عن خوردیم. بازمان کردند. حالا هرکاری می‌کردم نمی‌توانستم از زمین بلند شوم. درد اجازه نمی‌داد و آن‌ها خیال می‌کردند بازی درمی آورم و دوباره می‌زدند. آخرش سرگرد زمانی گفت دست نگه دارین مثل اینکه نمی‌تونه بایسته. دو نفر منو مثل کیسه سیمان بلند کردند و از یک راهرویی رد شدیم و ردشدیم و انداختند در یک سلول، تنهایی.

_________________

بزار روی پا بایستی بیچاره‌ات می‌کنم.

آن سلول تاریک و سرد بود. خیلی سرد و همین الان هم که دارم از آن حرف می‌زنم سرمای آنرا حس می‌کنم.

از سرما و درد می‌لرزیدم. نگهبان بسیار بداخلاق بود و با یک لگد که به من زد گفت توالت، یالله اگه نری تا فردا ظهر خبری نیست.

گفتم نمی‌تونم بلند شم. گفت به درَک و در را بست. صدا زدم پتو ندارم. برگشت یک فحشی داد و گفت فرمایش. می‌دونم پتو نداری و رفت.

بعد اومد و گفت حاجیت دوهفته همین جا هست. زن و بچه هم ندارم که بخوام عید پیششون برم. سر و کارت با منه. چای نداریم. آب گرم نداریم. صابون و مایع ظرفشویی نداریم. روشنایی نداریم و پتو متو، هم در کار نیست.

از سرما خوابم نبرد. مدتی بعد خودم را هرجور بود کشاندم کنار در و یک طرف زیلوی سلول را در دستم محکم گرفتم و روی خودم کشیدم و آروم آروم غلت زدم. زیلو دور من پیچید. بوی بدی می‌داد. قیدم نبود که چقدر چرک و کثیف است. کمی گرم شدم اما تکون نمی‌تونستم بخورم. انگار زیر زیلو قفل شده بودم. گذشت و گذشت تا صدایی شنیدم که با ترس و لرز می‌گفت زندونی زندونی کجایی زندانی کجایی. صدای نگهبان بود و شاید خیال می‌کرد فرار کرده‌ام.

هر کاری می‌کردم نمی‌تونستم از زیر زیلو بیام بیرون. داد زدم اینجا هستم. چراغ قوه انداخت و گفت مادر جنده این چه کاری است کردی و با تلاش او همراه با فحشها و لگدش آمدم بیرون. گفت برو توالت بوی گند می‌دی.

چهار دست و پا رفتم توالت. گفت بزار روی پا بایستی بیچاره‌ات می‌کنم. همین طور هم شد چند روز بعد که دید کمی بهتر شدم و صاف راه می‌رم گفت بیا بیرون. برو طرف دیوار دو تا دستت را بزار روی زمین و صاف پاهاتا عمودی بیار بالا. باید صاف خودتا به دیوار بچسبونی. تند تند می‌افتادم و او لگد می‌زد.

وای خدا مگه رحم داشت. زیلو را از سلولم کشید و برد.

پنجم عید صدای سرگرد زمانی را شنیدم. سلول‌ها را باز کردند و او به همه ۱۲ نفر بار عام داد تا تحقیر کند.

رو کرد به من و گفت تو چند تا زبان بلدی؟ گفتم دو زبان. سروان صارمی که مرا می‌شناخت هم بود. با مسخره گفت لابد ترکی یا کردی بلدی. گفتم کردی هم می‌دانم اما منظورم عربی و انگلیسی است. گفت ارواح عمه‌ات. لابد دیس/ ایز/ بوک.This is a Book

سروان صارمی گفت جناب سرگرد، ایشون درست می‌گه.

سرگرد زمانی رو کرد به نگهبان (به همون نگهبان) و گفت در طی این مدت این فرد چه رفتاری داشت؟ خوشبختانه نگهبان لوطی‌گری کرد و گفت ایشون زندونی خوب و مرتبی بود و من از او هیچ شکایت ندارم.

سرگرد زمانی دست از سرم برداشت و رفت سراغ بقیه...

خلاصه قرار شد آزاد بشویم و به بند خودمان برگردیم. من همه ش در فکر برخورد خوب آن نگهبان بودم.

تا رسیدیم بچه‌ها روبوسی کردند و گفتند ملک فیصل ترور شده است...

بچه ها از آن روزهای سخت می‌پرسیدند و ما هم قپی آمدیم که جانانه مقاومت کردیم و هرچه ما را زدند لام تا کام حرف نزدیم. آن‌ها هم خسته شدند و شلاق‌ها را انداختند!

_________________

قاسم جبلّی و ترانه «ای دنیا»...

نم نم باران می‌بارید و داشتم در حیاط زندان قدم می‌زدم. زنده یاد «عباس آگاه اسماعیل‌زاده» کارگر باصفا و پاکدل که در رابطه با مجاهدین دستگیر شده بود سر رسید و گفت محمد «ترانه بارون بارونه» را بخون.

عباس از آیه ۲۴ سوره «عبس» «فلینظر الإنسان إلى طعامه» (انسان باید به غذای خویش بنگرد) به نقل از مصطفی جوان خوشدل، نکته ظریفی به من یاد ‌داده بود،

بارون بارونه زمینا‌تر می‌شه. گلنسا جونم کارا بهتر می‌شه...

عباس وسط ترانه می‌دوید و می‌گفت کارا بهتر می‌شه اگه این ظالما نباشند. در غیراینصورت بارونم، بارون نیست.

یکی دیگر از بچه‌ها هم بود. خاطرخواه «قاسم جبلی» بود و گویا با او نسبت دوری هم داشت. ازش خواهش کردم «ترانه ای دنیا» را بخون. گفت زیر این بارون؟ گفتیم آره زیر این بارون. زد زیر چهچه.

«دنیا ز تو سیرم. بگذار که بمیرم. در دامت اسیرم. دنیا دنیا...»

عباس گفت بابا اینم شد ترانه؟ چی چی را سیرم؟ کی من از دنیا سیرم و کی در دامش اسیر شدم؟

اون دوست ما پکر شد و گفت عباس چون دست خوش. این ترانه بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در واکنش به سقوط دولت ملّی دکتر مصدق خوانده‌ شده، غم این ترانه خودش یه دنیا معنی داره عزیز...

عباس بغلش کرد و گفت بابا ما مخلصیم...

این دوست ما به قول خودش «مصدقی» بود و هوادار «دکتر حسین فاطمی».

می‌گفت یکی از اعضای سازمان نظامی حزب توده به نام «دکتر محمود محسنی» طبق دستور حزب به دکتر فاطمی پناه داد و قرار بود امکان خروجش از ایران فراهم شود که متاسفانه لو می‌رود.

ششم اسفند سال ۱۳۳۲ «سرگرد علی اکبر مولوی» مأمور اجرائیات فرمانداری نظامی تهران، دکتر فاطمی را که به سختی بیمار بود در خانه مزبور در نزدیکی میدان تجریش (کوچه رضایی شماره ۲۱) دستگیر می‌کند و چون دستگاه (رژیم) نمی‌خواست با محاکمه دردسری برای خودش درست کند تصمیم گرفت که دکتر فاطمی را از میان بردارد و برداشت و در واقع مأموریت ناتمام فدائیان اسلام و «محمد مهدی عبدخدایی» را تمام کرد.

...

(در اطلاعیه فرمانداری نظامی دکتر محسنی در شمار فراریان بود. شنیدم وی به پراگ، سپس وین و آلمان می‌رود)

بگذریم.

...

دوباره اصرار کردیم ترانه دنیا را بخوونه. می‌خواست بخونه که

سروان شعله ور وارد بند شد و ما متفرق شدیم.

معمولاً کسی با سروان شعله ور و هر مقام دیگری که به بند می‌آمد حرف نمی‌زد اما آنروز یکی با اشاره از او پرسیده بود آیا در غذای ما کافور می‌ریزند؟

او هم داد سخن داده بود که این چه فکرایی است شما می‌کنین؟ آخه کافور بریزند توی غذای شما که چی؟ که چی بشه؟

بعد گفت خود جناب سرگرد (زمانی) امروز اینجا تشریف می‌آورند. با ایشان در میان بگذارید.

...

سروان شعله ور که رفت، «جیمی» پیرمرد خوش قلبی که غذای زندانیان را در سینی روی سرش می‌گذاشت و توی بند می‌آورد گفت:

شاید جناب سروان تو جریان نیست. به ولای علی، به پیر و پیغمبر تو غذای زندانیا کافور می‌ریزند. با نمک قاطی می‌کنند که کسی بو نبره.

یکی از زندانیان که خیلی نگران شده بود گفت بر پدر و مادرشون لعنت. جیمی راست می‌گی؟

جیمی به سبک مش قاسم در فیلم دایی جان ناپلئون بلند بلند گفت دروغ چرا تا قبر آ... آ.. آ... آ...
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=694