معرفی کتاب رگ تاک- حسن بهگر
معرفی کتاب


نام کتاب : رگ تاک


نويسنده : دلارام مشهوری

انتشارات خاوران- پاریس




نقش دين در تاريخ اجتماعی ايران (۲)


حسن بهگر


معرفی کتاب

نام کتاب : رگ تاک

نويسنده : دلارام مشهوری

نقش دين در تاريخ اجتماعی ايران (۲)



 باخبرشدم که جلد دوم کتاب «رگ تاک» منتشر شده و باتوجه به باين که جلد دوم به بررسی مسايل مهم معاصر بويژه به باب و بها پرداخته است بجاست که به اين بخش نيز پرداخته شود.

***

 سرآغاز فصل دوم عنوان «روشنگران و روشنگری‌درعصرقاجار» است که اين جمله از آخوندزاده در آن بچشم می‌خورد:

«.. در کوچه و برزن، سينه زنان و مويه‌کنان ناله را به عرش می‌رساند. می‌پرسی که بابا چه شده است؟ جواب می‌دهدکه چرا هزارودويست و چندسال قبل از اين، ده پانزده عرب، ده پانزده عرب را درصحرای کوفه کشتند!؟»

نويسنده پنج نفر را سرآمد روشنفکران و روشنگران دردوران پيش از انقلاب مشروطه می‌داند. اين پنج تن عبارتنداز ميرزاطالبوف تبريزی، فتحعلی آخوندزاده، ميرزاملکم، جمال الدين افغانی و ميرزا آقاخان کرمانی.

نويسنده به‌نمونه ای از انتقادات و روشنگری آنان اشاره ای دارد وسپس می‌نويسد:

« روشن است که مقام واهميت يک روشنگر اجتماعی را در درجه اول نشان دادن راه برون رفت از بن‌بست اجتماعی و ميزان تاثير اودرجهت بهبود اوضاع تعيين می‌کند. وگرنه انتقاد از وضع موجود، بتنهايی از تاثير مثبت عاری است و انگشت گذاردن برناتوانی‌ها و ضعف‌ها، بخودی خود مخرب است ونه سازنده. اين تاکيد ازآنروست که درايران، رهبری‌شيعه غالباً قدرت طلبی و ستيزه جويی خود را درپشت انتقاد و خرده گيری از هرکس وهرچيز پنهان ساخته است. متاسفانه بايد گفت روشنگران ما نيز دربيان انتقاد جسورتر بوده اندتا ارائه مسئولانه راه برون رفت واينرا بايد به حساب شيعه زدگی آنهاگذارد.» (رويه های۳و۴) ملکم خان ارمنی زاده‌ای است با وجود آنکه بعلت دانستن زبان بسيار مورد احتياج دربار است بايدکه مسلمان شود تا بدان راه پيدا کند. « ملکم نومسلمان، در اسلام نمايی چنان می کوشيد، که هنگامی‌که‌ شنيد پدرش را در اسلامبول در قبرستان ارامنه بخاک سپرده‌اند ، از ايتاليا به اسلامبول رفت وجسد پدر را به قبرستان مسلمانان انتقال داد» « از اين فراتر اسلام پناهی او چنان بود که هما ناطق نوشته« نخستين طرح حکومت اسلامی با شعار الله اکبر و به ياری نيروی حزب الله بدست ملکم آفريده‌شد و برای اولين بارچنين واژه‌هايی به‌مدّونات سياسی ايران راه يافت» و بدين ترتيب خود درچنبره شيعه‌زدگی گرفتار می شود. از ميان اين پنج تن فقط ميرزا آقاخان‌کرمانی است‌که روی دين اسلام انگشت می‌گذارد و آن را موجب عقب‌ماندگی ما می‌داند. سپس نويسنده بر بابی بودن ميرزا آقاخان کرمانی تاکيد می‌ورزد چيزی که بسياری از تاريخ نويسان ما نيز بنحوی از تصريح آن اکراه داشته اند همچنين يحيا دولت آبادی واز همه اينها گذشته ملک المتکلمين که ساليان دراز حتا در کتاب های درسی در زمره ملايان شمرده شده در حقيقت ازمبلغان باب و بها بوده است. در پايمردی وارزش کارهای او همين بس که بنقل از تاريخ يحيا به اصرار و کوشش اوبود که دستخط مظفرالدين شاه برای تشکيل حکومت اسلامی تبديل به حکومت مشروطه شد واين با پرداخت ۵۰۰ تومان رشوه به طباطبايی انجام شد! نام حقيقی او ميرزا نصرالله بهشتی اوست در توصيف او آمده است:

«چنانکه ديديم، همين دو روزکافی بودتا دستخط ديگر و «بهتری»، کاملاً در مخالفت با مجلس‌«شورای‌اسلامی» برای تشکيل‌«مجلس شورای‌ملی» صادرگردد و کار مشروطه خواهان قدم مهمی به پيش برده شود

تنها کسانی می‌توانستند در آن لحظات تاريخی به چنين اقدامی دست زنند که نه تنها در ترقی خواهی ثابت قدم بودند، بلکه شناخت از نيروهای اجتماعی را با تدبير عملی، درسطح بالايی تلفيق نموده باشند. آری تنها کسانی می‌توانستند به‌اين موقعيت دست يافته باشند که پيش از اين در کوره مبارزه‌ای بی امان وخون آلود با«روحانيت» آبديده گشته باشند. ملک المتکلمين چنين‌کسی بود و وقيحانه تر از اين دروغی نيست که او را عمامه سری که در راه مشروطه جان داد، قلمداد کرد. ملک المتکلمين وهمرزمش جهانگيرخان صوراسرافيل اولين سران آزاديخواهی بودند که پس از بتوپ بستن‌مجلس ‌بطرزفجيعی بقتل رسيدند. او را در«سلک عمامه‌ بسران» درآوردن، بيشرمی بيشتری‌می‌طلبد تا بابک خرمدين را با خليفه مسلمين يکی گرفتن! »(رويه ۱۰۴)
شک نیست کوشش روشنفکران و رجال سیاسی که خواستار ترقی و تجدد بودند در دربار هم کم نبودند و برای شاهی که به پول نفت دسترسی نداشت گرفتن پول و بخشیدن لقب امری عادی بود این 500 تومان هم می توانست نقش داشته باشد اما نمی توان مشروطیت را منحصربه عمل کرد.

گذشته از آن عمامه به عنوان یک لباس آنهم در آن زمان نمی تواند نقش تعیین کننده داشته باشد و به بیشترین تحصیلکردگان آن روزگاراز این پوشش استفاده کرده اند اما اين تحريف تاريخی درتاريخ معاصر ويژه جمهوری اسلامی نيست بلکه ما اين تحريف آشکار را در رژيم شاهنشاهی که ظل الله واسلام پناه خطاب می‌شدشاهد بوديم و بايد انصاف داد که رژيم استبدادی آخوندها فرزندخلف خودکامگی‌سلطنتی است.
نويسنده شاهان دوره قاجاريه ناصرالدين شاه، مظفرالدين شاه و محمد علی شاه را با اخلاقی دوگانه توصيف می‌کند. کله اشان پراز خرافات مذهبی است وازجانب ديگر درموردشرب خمر و تعدی به جان ومال وناموس مردم دستی گشاده دارند.

نويسنده با اشاره به اسناد تاريخی از جنگ قدرت آخوندها و رشوه گيری و فساد آنها پرده برمی دارد بويژه چهره حقيقی دو «روحانی» طباطبايی و بهبهانی را می‌نماياند.

نويسنده براين باور است که اقدامات افراطی و تروريستی حيدرعمواوغلی و ديگر افراطيون در نزديک کردن محمد عليشاه به ارتجاع و بويژه شيخ فضل الله نقش داشت و بتوپ بستن مجلس به اغوای اميربهادر وشيخ فضل الله مشيرالسلطنه بوده است.

بدين ترتيب نويسنده نيروی موثر در انقلاب مشروطيت را بابی‌ها و ازلی‌ها ارزيابی می‌کند.

نويسنده بخشی را ويژه به « برآمدن بهائيت» اختصاص داده است. درحقيقت پس از گذشت بيش ازسدسال از برآمدن باب وبها (اين اقليت مذهبی بزرگ که نقش بسياربا اهميتی در مشروطيت داشته) پژوهشگری برای اولين بار به اين اقليت مذهبی پرداخته بدون اينکه قصد رد کردن آنان را داشته باشد. فضای مسموم شيعه زده ايران بهيچ وجه بررسی بی‌طرفانه هيچ کيش ديگری را برنمی‌تابد.

نويسنده به زندگی ميرزاحسينعلی نوری( بهاء الله) می پردازد و مصائبی که براو و پيروان او وارد آمده شرح می‌دهد و نتيجه می‌گيرد:

«بدين ترتيب بابيان که برخاسته‌بودند تا به تسلط شيعه‌گيری با همه مظاهرجان سوزش خاتمه دهند، پس از آن حماسه آفرينی‌ها و جانبازی‌ها، در تبعيد به ورطه همان مظاهر در غلطيدند. ستيزه‌جويی و فرقه‌گرايی به‌شدت کم نظيری تظاهرنمود. بابيان بغداد دستکم به شش فرقه ‌(ازلی، مراتی، قدوسی، قره‌العينی، بيانی و عيانی ) تقسيم شدند. تنها در قزوين چهار فرقه‌بابی برآمد!

شدت و شتاب سقوط معنوی ‌بابيان، خودنشان دهنده آنست که کوچکترين عقب نشينی درمقابل شيعه‌گيری ناگزير به‌سقوط در اعماق آن می‌انجاميد. مکانيسم درونی اين مذهب دو راه بيشتر درمقابل فرد و جامعه نمی‌گذارد. يا نفی کامل آن و يا گردن نهادن تمام برآن. اين تجربه عظيم و دردناک که بابيان در سرآغاز تاريخ ايران از سرگذراندند، به طرز بارزی اين واقعيت را نشان می‌داد که‌شيعه‌گری نه رفرم پذيراست ونه قادر به‌همزيستی با افکاری ديگر.» (رويه‌۱۳۸)

دلبستگی نویسنده به باب و بها آشکار است ، حسينعلی بها را از زمره روشنفکران ومعلمان اجتماعی ايران می شناسد و با نقل قول از گفتارهای ازحسينعلی بها و عبدالبها در رد خرافات ناشی از برای مثال عطسه و ستاره پرستی بعنوان شاهد مثال می آورد.

 روشن است که بسیاری از بهاييان ايراندوست هستند. آنان بسيار با فرهنگ و در امر تحصيل و رواج مدرسه ها امروزی نقش بسيار با اهميتی‌داشته اند ومساله برابری زن ومرد را بعنوان يک اصل پذيرفته‌اند. و به جدايی دين از دولت اعتقاد راسخ دارند. عبدالبها بويژه درامر ايراندوستی و نوشتن بزبان پارسی سره از پيشتازان محسوب می شود. با توجه به شخصيت فرهنگی و فلسفی عبدالبها است که وی با بزرگان فلسفه و سياست درجهان به گفتگو می نشيند.برای‌مثال بهائيان در روسيه در بنياد بسياری مدارس کوشيدند و درآنجا با آغوش گرم از آنها پذيرايی شد ولی درسال ۱۹۳۷ به موازات تصفيه استالينی يکشبه ۵۰۰۰ نفر بهايی دستگير وبه اردوگاه‌های سيبری تبعيد می‌شوند و اموالشان توقيف و مصادره می‌گردد.

کتاب با نقل گوشه‌هايی از فجايع باب کشی و بهايی کشی درتاريخ معاصر پرده از صحنه‌های ضدبشری و فجيعی برمی‌دارد که تاکنون کوشش شده است مخفی نگهداشته شود. صحنه هايی از قتل انسان‌های بی‌گناهی که بجز ايمان به مذهب وکيش ديگر هيچ گناهی نداشته اند. بخشی از اين جنايت ها مو برتن هر انسان صاحب قلب و احساسی راست می کند ودل هر انسان صاحب دردی را بدرد می آورد.( رويه ۲۱۰ )

کتاب با اين نتيجه گيری بپايان می رسد که ايران پس از حمله اعراب روندی اضمحلالی آغاز کرد که به موازات تسلط تازيان مرحله به مرحله فرهنگ و مدنيت ايرانی را عقب زد، تا آنکه بالاخره پس از سيزده قرن در «انقلاب اسلامی» به پيروزی رسيد. درطی اين روند، ايران از طلايه داری فرهنگ و مدنيت بشری درسراشيب سقوط، ابتدا به مرحله همپايکی با ديگر کشورها، سپس به «عقب ماندگی» ‌و بالاخره در راه «جهان سومی» ‌شدن گام نهاد.

اما چند نکته را بايد يادآوری کرد:

 نويسنده به شخصيت حسينعلی نوری بسيار پرداخته و در بزرگ منشی و فضيلت وی بسيارداد سخن داده است (رويه ۱۵۱)اما چيزی که حيرت انگيز است سکوت او در باره محمدعلی باب است که حتا اعدام او را همچون تب کرد و مُرد برقلم جاری ساخته است. در باره شيخ احمد روحی «صبح ازل» نيز وضع بر همين منوال است درحاليکه سهم وی در فلسفه بهاييت اگر بيشتر نباشدکمتر نيست. بياد بياوريم برگردان بسيار زيبا و دلپذير «حاجی بابا» از جيمزموريه، مرهون قلم توانای شيخ احمدروحی است. از خود می‌پرسم آيانويسنده پا را از دايره يک تاريخ نگار بی طرف فراترننهاده است؟ آيا توبه نامه محمدعلی باب يا مشارکت نخست شيخ احمدروحی با سيدجمال الدين اسدآبادی در ايجاد امپراتوری اسلامی در اين بی‌لطفی موثر نبوده است؟

نکته شگفتی‌انگيز کتاب کشف اين نکته بديع است که رضاخان يا رضا شاه به لياقت شخصی راه خود را پيمودو ذاتاً با زورگويی ميانه‌ای نداشت!؟ (رويه ۲۸۸) نويسنده با وجود اينکه به نقل از يحيا دولت آبادی می‌آورد که درجلسه ای درمنزل دکترمصدق، رضاشاه خود اعتراف کرده که: «من باحمايت انگليس‌ها سرکار ̃̃امدم» و درست بجهت درج اين اعتراف درکتاب «حيات يحيا» در طول سلطنت محمدرضاشاه اين کتاب توقيف بود، چگونه باور به «لياقت شخصی» اودر رسیدن به قدرت دارد؟ اگر نويسنده قبول دارد که رضاشاه فقط به بخشی از خواست‌های برآمده از انقلاب مشروطيت بناچارپاسخ گفت و از تعميق اين خواست‌ها عاجز ماند و با زير پا نهادن قانون اساسی‌که دستاورد انقلاب مشروطيت بود، خود مانع برآمدن و تشکيل حکومت مستقل ملی درايران شد. رضاخان نخست در دسته قزاق که يک قشون دست نشانده روس ها بود تربيت يافت و هنگامی که بعلت انقلاب اکتبر روسيه اين قشون بی سر شده بود با صلاحديد «آيرون سايد» صاحب منصب انگليسی انتخاب شد و درحمله به تهران که کودتا نام گرفت ارتقاء پيداکرد. رضاشاه در طول حکومت خود ديکتاتوری وترور را حاکم کرد وآزاديخواهان را کشت و زندانی نمود. نقش او در تمديد قرارداد اسارت بار نفت با انگليس که تقی زاده باخفت به آلت فعل بودن درآن اعتراف کردبه اندازه کافی گويای‌«لياقت شخصی» اوست. در «ترقی خواهی» او همين بس که باوجود آنکه بزور حجاب از سر زنان برگرفت وقتی امان الله خان پادشاه افغانستان با همسرش بدون حجاب در کالسکه درباری ظاهر شد رضاشاه که حجاب بزور از سر مردم گرفته بود به تنهایی نشست و حتا در دربارش ملکه ايران در پستوی خانه نهان بود و جلو نيامد. شوهر دادن شمس و اشرف در سنين نوجوانی باجبار نيز می‌تواند نمونه ای از «ترقی خواهی» يا «تجدد خواهی» او تلقی شود. کتاب با «ميرفطروس» همزبان می شود که: «روشنفکران پس از مشروطيت مانند دهخدا و جمال زاده و سعيد نفيسی صدسال از جنبش روشنگری مشروطه عقب‌تر بوده اند» ضمن این که مقایسه نادرست است نباید فراموش کرد که اگر جنبش روشنفکری ايران رشد بالنده ای نداشت درسايه ديکتاتوری رضاخان بود که احزاب و انجمن ها را تعطیل کرد و بسیاری از روشنفکران و مبارزان و صاحبان قلم را ترور کرد ، در شوره زار ديکتاتوری گلی نمی‌رويد. گذشته از آن دهخدا بهيچوجه صدسال از جنبش روشنفکری عقب تر نبود او يکی از مبارزان روشنگر صدسال اخير است. و برای نسل دهخدا بس که‌ گفته بود«نسل جوان نمی داند، ما چه خون دلی خورديم تا ديو را درشيشه کرديم. به جوان ها بگوئيد زنهار درشيشه نگشايند» حال کجاست دهخدا که ‌مارا (که بهرحال هريک در برآمدن ارتجاع بنحوی موثر بوده ايم) ببيند که چيزی هم از او طلبکار شده‌ايم. امروز ما چند نفر چون دهخدا ، جمال زاده و سعید نفیسی داریم ؟ افزون براين از يادنبريم کوشش‌های احمدکسروی و روشنگری‌های او را که پشتیبانی دولتی نیافت و حتا ترور او در روز روشن و در دادگستری چشمان حکومت را باز نکرد و قاتلان او را آزاد کرد. یا صادق هدايت را که ناچار بود بوف کور را دربمبئی انتشار دهد. آيا جز اينست که آنان و عشقی‌ها و فرخی يزدی‌ها فرزندان بحق مشروطيت بودندکه گرفتار ديو ديکتاتوری شدند. اگر دهخداها که قانون اساسی مترقی مشروطيت را به ثمر رساندند از روشنگران مشروطه صدسال عقب تربودندمطلوب است پرتقال فروش را يعنی نسلی که جمهوری اسلامی با ولايت فقيه را بقدرت رساند؟

 در رويه‌های آخرين کتاب به گزيده‌ای از کلمات دکتر رضابراهنی (بنقل از‌کتاب در انقلاب ايران چه شده است وچه خواهدشد؟) برمی‌خوريم که می‌تواند بعنوان نمونه ای از تفکر کوشندگان نسلی که ذکر خيرش رفت استناد جست:

«سوسياليسم واقعی نمی‌تواند فشاری که شاه بر اسلام ومسلمانان تحميل کرده است بپذيرد»

«کسی که از اجتماعات مردم مسجدگريزان می‌شود، بدليل اينکه مذهب را نمی‌تواند تحمل کند، درواقع به همان سوسياليسم خيانت کرده است»

« انقلاب از مرزهای ايران خارج خواهدشد... استعمار، امپرياليسم ، صهيونيسم منطقه‌ای و جهانی هرگز نمی‌خواهند که انقلاب ايران گسترش عمقی وعرضی داشته باشد. ولی ما انقلاب کرده‌ايم دقيقاً بايد دنبال اين گسترش باشيم» (رويه ۳۳۴)

گو اينکه همانگونه که عنوان کتاب گوياست آنرا مقدمه ای بر نقش دين در تاريخ اجتماعی ايران بايدتلقی کرد بويژه که به ديگر اقليت مذهبی نيز نپرداخته است. اما بسيار شايسته بود اگر خانم مشهوری ماخذ و منبع معنای کلمه مشروطه را که معرب شده و بی ارتباط با کلمه های «مشروط» و «شرط» می‌داندو يا منبع کلمه «آخوند» را که برخی مخفف «آقادرس خوانده می دانند» ولی خانم دلارام مشهوری مخفف ترکی «جانشين خدا» می‌داند ذکر کرده بود. من به بهاییت مانند هر دین ومذهب دیگر احترام می گذارم ولی هواداری یکجانبه دلارام را از بهاییگری نمی پسندم اما بهرحال بينش نو و شجاعت نويسنده درطرح مسايل مبرم جامعه ما بسيار ستايش انگيزاست.
+++++
این مقاله نخستین بار در مجله تلاش چاپ شده است
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=684