چگونگی انتقال زبان فارسی از عصر ساسانی- دکتر محمد محمدی ملايری
وقتی اين جا سخن از زبان فارسی می رود مقصود زبان جامع وفراگيری است که درسراسر تاريخ دور ودراز ايران همچون پيوندی استوار تيره های مختلف اقوام ايرانی و ساکنان مناطق مختلف اين سرزمين گسترده را به هم پيوسته است و در دوره هايی که اين مردم ازخود حکومتی که وحدت سياسسی وملی آنهارا تامين کند نداشته اند، باحفظ وحدت فرهنگی ، آنهارا از پراکندگی بازمی داشته تا بارديگر با رستاخيز خود وحدت سياسی وشخصيت ملی خود را بازيابند. نمونه‌ی بارز اين رستاخيز را پيش از اسلام درقيام دولت ساسانی، پس از قرن ها پراکندگی سياسی، می توان يافت. در دوران اسلامی هم دراين پديده، درخورتامل می توان ديد که تمام مناطق مختلف اين سرزمين پهناور ومردمان آن با آنکه به تدريج وجدا از هم به اسلام درآمدند، ولی در جامعه اسلامی نه چون مناطقی از هم گسسته ومردمی بيگانه از يکديگر، بلکه همچون کشوری به هم پيوسته، مردمی يک فرهنگ ويک زبان نمودارشدند. واين صفت برای آنها چنان بارز و نظرگير بوده که همه‌ی مورخانی که درباره سرزمين های اسلامی و مردم آن شرحی نوشته اند اين را درخور ذکر دانسته و به اجمال يا تفصيل ازآن سخن گفته اند.


مسعودی ‌درجايی که از ايرانيان و سرزمين ايشان از روزگار قديم تازمان خودش درقرن چهارم هجری سخن رانده موطن ايشان را ازبلاد جبال و آذربايجان وارمنستان و آران وبيلقان ودربندقفقاز گرفته تاحدود خراسان و سيستان و ديگر نواحی شرق وجنوب وغرب برشمرده، گويد: همه، اين سرزمين‌ها کشورواحدی بودند دارای يک پادشاه و يک زبان وهرچند دربرخی جزئيات لهجه‌های مختلف داشتند.(۱) و مقدسی بشاری که خود ساليان دراز در سرزمين‌های اسلامی سفرکرده وهمه را ازنزديک ديده وآنچه نوشته غالباً مشاهدات خود اوبوده، جلد دوم از کتاب خود، احسن التفاسيم را به جهان ايرانی و به اصطلاح خويش به «اقاليم العجم» اختصاص داده آنهارا هشت اقليم شمرده و صفت جامع و فراگير همه‌ی آنهارا چنين نوشته که‌:«سخن اين اقليم‌های هشتگانه به عجمی است، ليکن برخی ازآنها دری وبرخی ديگر پيچيده و ناروشن است ولی همه‌ی آنها فارسی خوانده می‌شوند» (۲)


رسم براين جاری است که زبان پيش از اسلام ايرانيان را پهلوی بخوانند و زبان دوران اسلامی ايشان راکه درقرن های سوم وچهارم هجری آثار ادبی آن شکوفا گرديدفارسی. خودمن هم درنوشته های سابق خود ازهمين رسم بی آنکه درآن بينديشم پيروی کردم. ولی هنگامی که در دانشگاه لبنان برای آماده ساختن دروس يا سخنرانی‌های خود درآن دانشگاه درموضوع ترجمه‌ی آثار پيش از اسلام ايران به زبان عربی بار ديگر با دقتی بيشتر و انديشه‌ای‌کنجکاوانه تر به مطالعه‌ی مآخذ دست اولی که معمولاً دراين گونه مباحث مورداستناد قرار می گيرند پرداختم، اين رسم راکه کم وبيش از مسلمات شمرده می شد برپايه ای استوارنديدم وهرچه درمطالعات خود پيشتر رفتم آن را نا استوارتر يافتم وبدين سبب آنچه درآن دانشگاه درنتيجه‌ی همان مطالعات نوشتم همه جا در موردنوشته‌هايی که ازدوران ساسانی به زبان عربی ترجمه شده ونامی ازآنها در مآخذ عربی اسلامی آمده به جای زبان پهلوی زبان فارسی به کاربردم، به اين دليل ساده که درهمه ی مآخذ ومراجع دست اول ومعتبری که دراين زمينه ها موردمراجعه ی من بود يعنی درهمه ی مولفات عربی و اسلامی قرن‌های نخستين اسلامی که مولفان آنها ياخود از مترجمان برخی ازآن آثار فارسی بوده‌اند، يا همروزگار با مترجمان يا نزديک به همان زمان ها می زيسته اند، ودرهرحال واقف تر از ما به اوضاع واحوال آن روزگار و وضع اين زبان درآن زمان ها بوده اند. درسخن از زبانی که نوشته های ايرانی از آن زبان به زبان عربی برگردانده شده همه جانام زبان فارسی (اللغه الفارسيه) به کاربرده‌اند نه زبان پهلوی( اللغه البهلويه) ومن برای خود مجوزی نيافتم که «اللغه الفارسيه» را از نوشته‌های آنان برگيرم وآن را درنوشته های خود که غالب آنهاهم به زبان عربی بودبه «اللغه البهلويه» تبديل‌کنم. گذشته ازاين که با مراجعه به آن مآخذ برای خود من هم دراين امر که مراد از «اللغه الفارسي» درآن مآخذ، چنان که برخی ازارباب علم ومطالعه زمان مانوشته اند(۳)، دربرخی موارد همان‌«اللغه البهلويه» باشد ترديدی‌سخت حاصل شده بودکه مرا از پيروی آن رسم بازمی‌داشت.


ولی اين شک وترديد درهمين جا پايان نيافت بلکه خود سوال های ديگری راهم دراين زمينه برانگيخت که می بايستی برای خودآنها هم پاسخ هايی خردپذير يافت و يکی از اين سوال ها اين بود:


با اين که زبان پهلوی درعرف صاحب نظران تاريخ و فرهنگ ايران درقرن های نخستين‌اسلامی، که گفته‌ها وروايات منقول از آنها ملاک رای ونظر همه، متاخران و معاصران بوده، يک زبان يا لهجه‌ی محلی ايران به شمار می رفته که درمحدوده خاصی ازاين سرزمين کاربردی محدودی ‌داشته، وبه همين گونه هم معرفی شده نه به عنوان يک زبان جامع و فراگير همه ی ايرانيان، چه علت يا علت هايی باعث شده که هرچه زمان پيشتر آمده هم معنی و مفهوم آن چيزی که پهلوی خوانده می شد، درابهام بيشتری فرو رود وهم قلمرو آن گسترش بيشتری يابد تا حدی که زبان ايرانيان پيش از اسلام وهمه ی آثار مکتوب ايشان را دربرگيرد.


قديمی ترين روايتی که درباره‌ی زبان پهلوی درمآخذ عربی اسلامی ديده می شود همان است که ابن نديم ازابن مقفع نقل کرده روايتی که از قديم تا کنون يکی از راهنماهای اصلی محققان برای شناخت زبان های يا لهجه های فارسی بوده. درقديم کسانی همچون خوارزمی وحمزه اصفهانی و ياقوت از آن بهره گرفته اند ودر دوران معاصر هم همه ی محققان سرشناس اين رشته را کم وبيش موردبررسی قرارداده اند. ابن مقفع دراين روايت ازلهجه ها با گونه‌های مختلفی نام که همه زيرعنوان عام زبان فارسی يا يکی ازانواع آن شناخته می شنده اند. يکی از اين زبان‌ها پهلوی بوده است که درباره آن می‌گويد: پهلوی منسوب است به پهله و وپهله نامی است که برپنج شهرگفته می‌شود که شامل اصفهان و ری و همدان وماه نهاوند و آذربايجان می شده.(۴) ازاين روايت ابن مقفع می توان چنين فهميد که دراين دوران که اواخر دوران ساسانی واوايل عصر اسلامی رادربرمی‌گيرد پهلوی جز بر اين مناطق و پهلوی جز برلهجه‌ی بومی اين مناطق غربی وشمال غربی ايران اطلاق نمی‌شده. مويد اين امر هم مطلبی است که در المسالک والممالک ابن خرداد به آمده يعنی قديمی‌ترين کتابی که درشناخت راه ها وسرزمين ها در دوران اسلامی تاليف شده وبه مارسيده و همچنان که درجای خود ذکر شده بيشتر مطالب آن به دوران اخير ساسانی ارتباط می‌يابد. درآنجا هم سرزمين پهلوی ها با مختصری اختلاف همين جاهايی است که ابن مقفع ذکر کرده است.(۵) اين تصويری است تاحدی روشن از زبان پهلوی و قلمرو آن در قرن‌های نخستين اسلامی ولی درمولفات دوره‌های بعد کم کم دراثر نارسايی و درهم ريختن اطلاعات هم برابهام آن افزوده وهم قلمرو آن تغيير يافته که دراين مختصر جای پرداختن به آن نيست.


***


در سال های اخير هم که فرصتی دست داد تا به تنظيم يادداشت های انتشار نيافته‌‌ی خود درهمين زمينه های مشترک فارسی _ عربی بپردازم و آنهارابرای انتشار درمجموعه ای که «تاريخ وفرهنگ ايران در دوران انتقال ازعصر ساسانی به عصر اسلامی »* نام گرفته است آماده سازم وقتی دراين سيروسلوک به زبان فارسی وسرگذشت آن دراين دوران رسيدم شک وترديد ديرينه صورت ديگری به خود گرفت وسال های ديگری برانگيخت که حتا برخی از اموری را هم که تقريباً از اصول مسلمه ی تاريخ اين دوران به شمار می رفت نيز درخودگرفت ومهم تر ازهمه اين سوال بود که آيا دراين دوران چه واقعه خارق عادتی دراين سرزمين اتفاق افتاده که براثر آن زبان ايرانيان در دوران اسلامی آنچنان زبان پيش ازاسلام ايشان فرق کرده باشد که برای تشخيص آن دو ازيکديگر آنهارا با دوعنوان پهلوی و فارسی بخوانند وبرای فهم آنها نياز به ترجمه ی يکی به ديگری باشد چنانکه درمباحث مربوط به شاهنامه ی فردوسی از ترجمه خداينامه ی پهلولی به شاهنامه ی فارسی سخن می رود.


ازآنجا که تغيير زبان وحتا تغييرتغيير لهجه که خيلی آسان تر اززبان است کار ساده ای نيست که درعالم واقع هم مانند عالم وهم وتصور به آسانی صورت گيرد وبتوان از آن هم مانند تغيير دبن يا دولت سخن گفت، پژوهنده ای که بخواهد چنين تغييری راکه تقريباً امری خارق العاده است با معيارهای علمی و واقعی بسنجد و بی آنکه گفته يا نوشته ی ديگران را نسنجيده تکرارکند خود در باره آن بينديشد و درجست و جوی علل وعوامل اصلی وکيفيت عملی آن با حمله اعراب به ايران وگسترش اسلام دربين ايرانيان چه واقعه خارق عادتی اتفاق افتاده که چنين نتيجه ای غيرعادی به بارآورده وامری تقريباً ناممکن را ممکن ساخته است؟ و چون باهمين انديشه و با معيارهای واقعی درصدديافتن پاسخی برای اين سوال برآيد به اين نتيجه می رسد که نه تنها در هيچ يک ازآن دواقعه درايران امری خارق عادت اتفاق نيفتاده که انقطاع کلی ازگذشته را ايجاب کند بلکه رويدادها به صورتی جريان يافته که استمرار وضع موجود وبهره گيری ازآن وازآن جمله استمرار همان زبان فارسی ديرين را درحکومت جديد ايجاب می کرده است.


عوامل ابهام زايی که بر رودادها ونقل روايات مربوط به وقايع قرن های نخستين اسلامی حکمفرما بود، آن چنان تاريخ اين دوران را درابهام و تيرگی فروبرده که وقتی درتاريخ ايران سخن ازدوره های پيش از اسلام ودوران اسلامی آن می رود گويی از دو دورانی سخن می رود ازهم گسسته و بی پيوند که ديواری آن دورا ازهم جداساخته؛ آنچه درآن سوی ديوار بوده تا بود و منقرض گشته وآنچه دراين سوی ديوار است نو ظهور ونويافته است. زبان ايرانيان هم ازاين توهم برکنارنمانده، آنچه درآن سوی ديوار بوده پهلوی ناميده می شده و منقرض گشته وآنچه دراين سوی ديوار است فارسی اسلامی است که درهمين دوران پايه ومايه گرفته ودارای آثار ادبی شده است. اين پنداری است نادرست ويا واقعيات تاريخی ناسازگار.


هنگامی که اعراب مسلمان برمدائن پايتخت دولت ساسانی دست يافتند و برهمه ی عراق که درآن هنگام استان مرکزی ايران بود ودل ايرانشهر خوانده می شد مسلط شدند وديوار خراج ومجموعه ی نظام مالی ايران را دراختيار گرفتند، خود را با سازمانی منظم وتا حدی پيچيده روبه رو يافتند که تصرف درآن را نه درحد توانايی خود ديدند و نه به مصلحت خود يافتند. بدين سبب نه تنها درآن نظام تغييری ندادند بلکه به حکم ضرورت برخی از روش های خود را هم که تا آن هنگام بدان عمل می کردند و اکنون با اين نظام نمی خواند درآنجا تغييردادند. و يکی از آنها تقسيم اراضی مفتوحه بود بين فاتحان که چون دراين جا با مشکلات فراوان درگير می شدند خليفه عمر دستور داد از تقسيم آنجا صرف نظر شود وزمين ها همچنان دراختيار صاحبان آنها باقی بماند وازآنها خراج ساليانه بستانند و برای خراج آنها هم عمر همان نهادهايی را پذيرفت که تخسرو انوشيروان نهاده بود(۶) وازنخستين کارهای سعد فاتح قادسيه هم يکی اين را نوشته اند که وی دهقانان ، يعنی مالکان بزرگ منطقه را که درنظام ديوانی ايران جمع خراج را ازقلمرو خود برعهده می داشتند، گردآورد و آنها را نسبت به خراج ابوابجمعی خودشان متعهد ساخت(۷)يعنی به آنها گفت همچنان به کار خود ادامه دهند وازآن پس به جای نظام قديم خود را دربرابر نظام جديد متعهد شناسند، وبدينسان نظام مالی و ديوانی ايران بی آنکه دراساس آن خللی وارد آيد به دولت اسلام انتقال يافت.


اثرآنی و فوری که ازاين اقدام درنظر بوده اين بود که با حفظ وضع موجود ازآشفتگی امرخراج و کاهش عايدات که رکن اصلی و استخوان بندی هردولت است جلوگيری شود چنين هم شد، چه ، عمر درهمان سال نخست که سواد را به تصرف درآورد، مبلغ خراجی که ازآنجا وصول نمود با آنچه پيش ازآن به وسيله پادشاهان ايران وصول می شد چندان تفاوتی نداشت.(۸) او هممچنين درسايه ی همين تشکيلات منظم ديوانی توانست تمام اين منطقه را که ازلحاظ مالی و خراجی از زمان انوشيروان به اين سوی مساحت يا به اصطلاح امروزی مميزی نشده بود، از نو مساحت کند ونسبت به تغييراتی که درآنها حاصل شده بوددرخراج آنها تجديدنظر نمايد
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=681