نقدی بر مصاحبه رضا براهنی -کاظم آذری
ماه نامه‌هاي تجربه و انديشه‌ي پويا، همزمان با آقاي رضا براهني مصاحبه و گفتگويي داشته اند. آقاي براهني در گفتگوها با شلاق نقد و بلكه بيشتر از آن با شلاقي كه با كين جلا داده شده دوباره سراغ نويسندگان و شاعران دهه هاي سي و چهل رفته كه بيشتر آنها اكنون رخ در نقاب خاك كشيده اند. افسوس، آنها حالا نيستند كه جواب نيش و نوش هاي آقاي براهني را بدهند. نقدهاي شلاقي و به گفته ي خودش «زاويه دار» در آن سالهاي خفقان، براي ما خوش مي آمد، بعضي از نويسندگان كه زورشان به از ما بهتران نمي رسيد با شلاق نقد همديگر را دراز مي كردند و ما خواننده ها هم با به به، چه چه اين نقدها را مي خوانديم و حق را جلو جلو به دامن نقاد مي ريختيم و به درست و نادرست بودن نقد هم فكر نمي كرديم. همين كه يك نفر در جمع، سازي ناكوك بزند خوشمان مي آمد. نويسنده ها و روشنفكران آن زمان دو گروه بودند يا چپي بودند يا راستي. راه سومي براي روشنفكر جماعت آن زمان متصور نبود. در زير پوست خفقان آن زمان، روشنفكران همديگر را دراز مي كردند و حكومت هم خوش خوشانشان مي شد كه آنها تو سر همديگر بزنند. در اين شلاق زدنها و شلاق خوردن ها، آقاي براهني از دو جا الهام مي گرفت يكي از لنين (در ادامه خواهد آمد) و دومي از ايدئولوژي ترك گرايي با چاشني ضديت با فرهنگ ايراني. در طول اين مقاله به تك تك اينها پرداخته خواهد شد. در زندگي آقاي براهني، ايدئولوژي خلقي با ايدئولوژي نژادي يكي شده و معجوني به هم رسانيده است.











بعد از انقلاب در سال 1358، تشكيلاتي زير نظر حزب توده پا گرفت به نام فرقه ي آزادي خواهان آذربايجان كه مرامش همان مرام فرقه ي دمكرات آذربايجان در سال 1324 بود كه توسط باقراوف صدر هيئت آذربايجان شوروي به سفارش استالين در آذربايجان ايران تشكيل شده بود. آقاي براهني هم در سال 1358 يكي از شوراي نويسندگان آذربايجان كه زير نظر فرقه ي آزادي خواهان آذربايجان فعاليت مي كرد، بود (مجله يولداش، ارگان فرقه ي آزادي خواهان آذربايجان، شماره 15، ص 49). البته ايدئولوژي حاكم بر اين فرقه، ايدئولوژي خلقي بود «من در تركيه تحصيل كردم و مسائل را از ديد علمي مي نگريستم حتي با اينكه در تركيه كتاب هاي لنين قدغن بود كتاب هايش را پيدا مي كردم و مي خواندم. لنين بزرگترين معلم من در شناخت ملت هاي مظلوم بود و من بيشتر از لنين درس مي گرفتم». (مصاحبه رضا براهني با مجله يولداش ارگان فرقه ي آزادي خواهان آذربايجان، شماره 11، ص 42، ترجمه از زبان تركي). درس گرفتن از لنين ايرادي ندارد اما ايدئولوژي پرولتاريايي را با شونيسم نژادي قاطي كردن،نمي تواند خالي از اشكال باشد.



براي شناختن آقاي براهني، از كودكي ايشان شروع مي كنيم. به قول خود آقاي براهني، از 10 سالگي از زماني كه ظلم را شناخت بويژه ظلم فرهنگي را! «در سال 1325 وقتي اوضاع برگشت، آذربايجان به دست چكمه پوشان پهلوي افتاد و در همه جا شروع به قتل و غارت كردند و مجبورمان كردند كه كتابهايي كه به زبان فارسي نوشته بودند بخوانيم. كتابهاي تركي را سوزاندند. آن زمان بود كه شخصيت من له شد و به يك شخصيت شكافته شده بدل شدم و سعي مي كردند مرا به هويت ديگري تبديل كنند» (مصاحبه رضا براهني با مجله يولداش، شماره 11، ص 8، ترجمه از زبان تركي). آيا شخصيت بچه هايي كه توسط چكمه پوشان اشغال گر مجبور شدند كتابهاي تركي بخوانند له نشد؟ در كدام زمان از ادوار تاريخي آذربايجان، بچه هاي آذربايجان،تركي مي خواندند و مي نوشتند؟ اينها نظرات آقاي براهني در مورد تجزيه طلبان و زبان تركي در سالهاي 1324 و 1358 بود.



اگر از نظرات فعلي آقاي براهني كه در مطبوعات و تلويزيون هاي قوم گرا و تجزيه طلب منعكس مي شود بگذريم آخرين نظر ايشان را مي خوانيم و بعد درباره نظرات ايشان صحبت مي كنيم.



«پس از سقوط فرقه، همه چيز به حالت سابق برگشت كمي هم با شدت و حدّت بيشتر، تا كه تلقين‌هاي فرقه ي دمكرات را از ذهن ها بيرون كنند البته به نظر من نتوانستند. چرا كه فرقه در طول يك سال، تبريز را آسفالت كرد و بسياري كارهاي ديگر انجام داد و به اين ترتيب شما هميشه پيشه وري را مي ديديد كه اينجا و آنجاست» (انديشه ي پويا، شماره4، ص 140).



البته جهت كنكاش درباره صحبت هاي آقاي براهني در سالهاي 25-1320 آذربايجان كه در دست اشغالگران پرولتاريا جان و مال و ناموس آذربايجاني ها در دست بي كفايت آنها بود و اين اشغال گري صد مرتبه بدتر از محاصره ي تبريز توسط روس ها در زمان مشروطيت بود. در آن زمان رفقا (در مورد تجاوزات و غارت گري ها، فرقي بين رفقا و روس ها نبود. فقط اسم عوض كرده بودند) پدران و مادران ما را به يونجه خوردن وا داشته بودند و آن فجايع بزرگ عاشورا قتل و غارت كه زبان از گفتن آن شرم دارد. در سالهاي 25-1324 هم مثل زمان مشروطيت، ارتش رفقا، آذربايجان را غارت و به كمك فرقه اي ها كه آقاي براهني براي آنها سينه چاك كرده و مرثيه سرايي مي كند تمام توليدات و محصولات آذربايجان را در مدت 5 سال توسط ارتش سرخ به آن طرف مرز مي بردند و آذربايجان در قحطي تمام به سر مي برد و 5 سال تمام احشام و چهارپايان آذربايجان توسط اشغالگران و غلام يحيي ها غارت مي شد و به صورت گله واري به شوروي مي بردند و موجودي بانك ها و شركت ها را مصادره و به حساب ارتش سرخ ريختند. اينها را من نمي گويم كه انگ پان فارسيسم و پان ايرانيسم برايم بچسبانيد، اينها را آقاي جهانشاه لو معاون پيشه وري و آقاي جميل حسنلي از روي اسناد و مداركي كه بعد از فروپاشي شوروي به دست آنها افتاده افشاء كرده اند.



اما رسيديم به سر آسفالت شهر تبريز! من واقعا نمي دانم دروغ به اين بزرگي را كجا جا بدهم. شهر تبريز، آن زمان هم شهر بزرگي بود و فرقه چي ها نمي توانستند شهر بزرگ تبريز را با ماشين آلات و تكنيك آن زمان در عرض 5 يا 6 ماه آسفالت كنند. تنها جايي كه به دست ارتش سرخ (نه به دست فرقه اي ها) آسفالت شد تقريبا يك چهارم خيابان كنوني فردوسي بود كه طول خيابان فردوسي هم بيشتر از هزار متر نيست و براي دانشگاه هم يك تابلو بردند بالاي ساختماني، نه استادي، نه كلاسي، نه دانشجويي و . . . اما فرستنده ي راديويي يك كيلو وات را هم ارتش سرخ مي خواست وسيله اي تبليغاتي در مقابل انگليس ها داشته باشند و بس. فرقه چي ها باكدام پول مي خواستند عمران و آبادي بكنند! حال آن كه تمام ثروت آذربايجان را فرقه چي ها به كمك رفقا به آن طرف مرز برده بودند.



و اما درباره شخصيت هاي له شده فرزندان آذربايجان، به همان اندازه كه شخصيت كودكي آقاي براهني در اثر خواندن كتاب فارسي له شده بود، به همان اندازه و بيشتر شخصيت بچه هاي ديگر آذربايجان در اثر خواندن كتابهاي تركي كه رفقا از آن طرف مرز آورده بودند له شده بود! چون تمام كتاب درسي و من جمله روزنامه آذربايجان توسط دوزگون ها، ورغون ها و بالاش ها در شوروي نوشته مي شد و چاپ مي شد. آيا كتاب و روزنامه هايي كه توسط بيگانگان و اجانب و اشغالگران براي استعمار و استحمار بچه هاي آذربايجان نوشته مي شد نبايد سوزانيده مي شد؟



آذربايجان از سالها پيش بعد از اسلام از زماني كه سلسله تركان بر آذربايجان حكومت مي راندند سابقه ي تحصيل به زبان تركي نداشته است. اما شكافته شدن شخصيت و هويت يك بچه ي ده ساله كه به علت خواندن زبان فارسي و بچه اي كه حتي املاي كلمات «شخصيت» و «هويت» را بلد نيست درست بنويسد، له شدن شخصيت اش از آن حرفهاست.



اما احتياجي نيست كه براي له نشدن شخصيت از هزاره ها قبل، از نظامي، قطران، صائب تبريزي و همام و . . . مثالي آورده شود، كافي است بپرسيم چرا شخصيت ها و چهره هاي معاصر آذربايجان از قبيل آخوندوف ها، طالب اوف تبريزي ها، زين العابدين مراغه اي ها، رضازاده شفق ها، رشديه ها، ايرانشهر ها، تقي زاده ها، پروين ها، تربيت ها، ساعدي ها، بهرنگ ها و شهريارها و . . . و صدها اديب و دانشمند آذربايجاني با خواندن زبان فارسي شخصيت آنها له و استحاله نشد؟ چرا؟ چون آن عزيزان زبان فارسي را زبان بيگانه نمي دانستند!



«آيا زبان و فرهنگ فارسي، زبان و فرهنگ اشغالگر و غاصب در سرزمين ها و مليت هاي ستم‌زده در ايران نيست؟ آيا شونيزم فارس، زبان فارسي را به ميليونها آذربايجاني تحميل نكرده است؟ از نظر فارس ها، منظور از با سواد شدن، تن دادن به تربيت شونيسم فارس بر ميليونها آذربايجاني است». (حق تعيين سرنوشت، رضا براهني، ويژه نامه يول ارگان دانشجويان ترك، دانشگاه تهران، شماره 10، صص 35-26). اگر تحميلي از بابت زبان فارسي به آذربايجان شده اولا اين تحميل از طرف تركان بوده است نه از طرف فارس ها. شماها بايد از تركان شاكي باشيد نه از قوم موهومي به نام فارس، ثانيا با توجه به چهره هاي فرهنگي و ادبي آذربايجان از قطران گرفته تا شهريار، آذربايجاني ها اولين كساني بودند كه قوام بخش زبان و فرهنگ ايراني در آذربايجان و سراسر ايران بودند. براي اطلاع بيشتر مي توانيد تاريخ ادبيات ايران را دوباره خواني بفرماييد.



واقعا آدم حيران مي ماند كسي كه به گفته ي خودش 50 يا 60 جلد كتاب به زبان فارسي نوشته چطور فارسي برايش بيگانه و خارجي مي شود؟ طبق اصل سوم اساسنامه فرقه ي آزادي خواهان آذربايجان كه در سال 58 به امضاي آقاي براهني هم رسيده «آذربايجان از مدرسه ي ابتدايي تا دانشگاه بايد به زبان تركي تدريس شود» (مجله يولداش، شماره 15، ص 49). اين يعني چه؟ آيا اين قطع رابطه آذربايجاني ها با ساير مردمان ايران نيست؟ اگر اين اتفاق بيفتد يك نفر كرماني، اهوازي و يا مشهدي مي توانند در دانشگاههاي آذربايجان تحصيل كنند؟ يا برعكس يك جوان آذربايجاني به علت عدم آگاهي به زبان فارسي مي تواند در ساير شهرهاي ايران تحصيل كند؟ اگر اين تجزيه نيست پس چيست؟ از قول ساعدي در همان مجله ي شماره 17 تجربه ص 60 خطاب به خانمش مي خوانيم: «اگر توانستي يك جلد كتاب كليله و دمنه و يك جلد كتاب اسرار التوحيد برايم بفرست. من از يك چيز مي ترسم زبان شيرين فارسي را كه حداقل خوب آموختم از يادم برود».



در دهه ي بيست كه رفقا كشته مرده ي زبان مادري ما بودند و از زبان مادري ما در برابر فارس ها دفاع مي كردند و بعضي از مسائل قومي را وجه المصالحه نفت شمال و تكه پاره كردن مملكت ما قرار داده بود در آن زمان ها رفقاي پرولتاريا در داخل شوروي تمام زبان ها و فرهنگ ها و هويت خلق ها را سركوب مي كردند، يكسان سازي روسي را پيشه ي خود ساخته بودند. در اين هفتاد سال چنان از خلق ها فرهنگ زدايي كرده بودند كه سالها وقت لازم است كه شر فرهنگ بيگانه از سر مردمانش قطع كرد. حالا رسوبات فكري آن زمان در بعضي از آدم ها چنان اثر كرده است كه دنبال دعواي نژادي ترك و فارس در اسطوره ها مي گردند كه در قرن بيست و يكم در كشور بذر كين بكارند و دعواي ترك و فارس و شيخ و متشرعي راه بيندازند.



«كسرايي آرش كمانگير را نوشت كه به نظر من شعر فوق العاده بدي است و زاييده ي پان فارسيسم است فكرش را بكنيد كه يك نفر تيري بيندازد و از بالاي تمام رودخانه ها و كوهها بگذرد و بعد برود بخورد به چشم يك ترك و حال آن كه يك سوم جمعيت ما را ترك ها تشكيل ميدهند» (براهني، انديشه ي پويا، شماره 4، ص 143).



حال که ایشان از كلمه پان فارسيسم كه در هيچ فرهنگ سياسي یافت نمي شود گريزي به اسطوره ها زدند و از كلمات ترك و پان فارسيسم خوراكي از تعصب و از حماسه هاي براي نسل امروز تدارك ديدند من هم مجبورم مثالي از اسطوره ها و تاريخ و حماسه ايراني بياورم كه خلاف نظر وی در اين باره است. در شاهنامه مي خوانيم: «چون كيخسرو به كين خواهي پدرش (سياوش) كه به دست پدر بزرگش (افراسياب) كشته شده بود برخاست. افراسياب نوه اش (كيخسرو) را نصيحت مي كند كه من و تو از يك نژاد هستيم. بيا سرزمين توران را به جاي خون بهاي پدرت (سياوش) قبول كن و از كشتن من درگذر. چون نژاد من از طرف پدر به كيقباد
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=658