رازهای سقوط ذوق و اندیشه در سرزمین من 2 سخنی در باره ی کتاب- رازهای سرزمین من- نوشته ی رضا براهنی-ا.ذنوزی
5- - نویسنده کتاب ، یعنی اقای تنظیفی از آمریکا و آمریکاییان به شدت متنفر است و به هر بهانه و به مناسب و بی مناسبت به آن ها سخت می تازد و آن ها را مشتی آدم های بی تمدن و جهانخوار ، استعمارگر ، حیوان صفت ، متجاوز به حقوق و ناموس دیگران می نامد و تمام ایرانیان ، به خصوص روستاییان را خصم آمریکایی ها می داند، تا جایی که از قول گروهبان دیویس می گوید: « برق نگاه کره ای و خشم نگاه دهاتی ایرانی ، برای من حکم جوخه ی اعدام را دارند.» ( ص 26) ، ( این جا مرغ پخته مختصر تبسمی بر لب می آورد!!) در حالی که میدانیم استاد براهنی شخصا چنین اعتقادی ندارد. دلیل واضحش هم این که استاد، چند سال دوران هجرت ! خود را در آمریکا گذرانیده و از مواهب دانشگاهی و غیر دانشگاهی آن جا بهره ها برده است.

اگر « استاد!» آن نظری را که در کتاب « رازهای سرزمین من» آمده نسبت به آمریکا و آمریکاییان می داشت ، به عقیده من هر گز پا به خاک ایالات متحده آمریکا نمی گذاشت و نمی رفت استادی آن جماعت بی فرهنگ و بی تمدن و بی تمیز را قبول کند و برای آن ها سخنرانی ها بکند یا به زبان آن هاکتاب بنویسد و شعرها بسراید و ترجمه ها بکند. بلکه می رفت به ، مثلا تانزانیا ، پاراگوئه یا همین اتیوپی خدازده خودمان و برای خلق های قهرمان ، ولی محتاج و تحت ستم آن کشورها کمر خدمت می بست.

در این رابطه ، یعنی جبهه گیری سفت و سخت آقای تنظیفی علیه آمریکایی ها ، نکته ای هم به ذهنم متبادر شد که ناچارم برای حفظ امانت قلم ! به عرض خوانندگان برسانم و آن این که از قدیم و ندیم شنیده ایم که یکی از نشانه های عاملیت اجنبی ، بد وبیراه گفتن به طرف ( یعنی همان اجنبی محترم !) و داد سخن دادن علیه او در هر کوی و برزن است . با این حسا ب، آدم کمی به قضایا مشکوک می شود و فکر می کند که نکند خدای ناکرده ، آقای تنظیفی هم بعله ؟ آدم چه می داند.



6- نویسنده سخت حسود و عقده مند است ، به هر چیز و هرکس و به هر چه زیبا و نیکوست کینه می ورزدو حساسیت نشان می دهد. این خصلت ناپسند در سطر سطر کتاب به چشم میخورد و این امر می رساند که شکست ها وحرمان ها و آرزوهای سرکوفت شده نویسنده از ابتدای کودکی تا زمان کتابت کتاب ، او را در تارکبود کمپلکس ها پیچیده و شیره ی جان او را هرماه با هر چه ذوق و زیبایی و زیبانگری به دنیا و مافیهای آن است از او گرفته است به طوری که همه پدیده ها را چه طبیعی و چه غیر طبیعی با زشت ترین مثال ها معرفی می کند. از همه کس وو همه چیز می خواهد انتقام بگیرد. از مدیر و ناظم مدرسه پرورش گرفته تا سرهنگ امینی که او را به دلیل آشنا نبودن به راه و رسم پرتقال خوردن ( و چه تصنعی!) از اتاقش بیرون کرده بود. از همکلاسی های پولدارش ، شاهیده ها و دیلمقانی ها وکمپانی ها ... که ظهرها غذای گرم و آب میوه سرد از خانه برایشان فرستاده می شد تا هوشنگ ، همکلاسی دانشکده اش که مورد توجه دخترها بوده است . نوشته که چون نتوانستم وارد دانشکده افسری بشوم « چزاندن آن قوم خوش خط و خال را به آینده دیگر موکول کردم .» ( ص 35) حتما می خواسته افسر بشود که دمار از روزگار قوم خوش خط و خال برآورد که خدا رحم کرد و نشد ودستش به شمشیر و توپ و تفنگ نرسید . اوکه با نیمچه قلمش و این همه عناد و کینه و بخل و بدخواهی به جنگ همه رفته ، اگر دست به شمشیر و تفنگ می رساند چه کارها که نمی کرد . لابد جلادی از آب در می آمد که دست سد تا « پول پت » را از پشت می بست ولی استاد براهنی تا آنجا که ما می دانیم در تمام مراحل عمر خود از کودکی و نوجوانی و بالندگی و جوانی ومیان سالی ، ان چه داشته رفاه و موفقیت و همیشه هم مورد تکریم وتحسین همه ، از ایرانیان گرفته تا آمریکاییان و ترک و تاتار و عرب واردو و تاجیک و غیره بوده و صیت شهرتش هم در اکناف عالم پیچیده است . لذا چنین ادمی هر گز دچار عقده و کمپلکس و خود حقیر بینی نمی شود وبه فکر انتقام و چزاندن این و آن نمی افتد . مگر درموراد استثنایی از جمله ضایع شدن حق ایشان در رابطه با تاسیس کانون نویسندگان ایران که مغرضانی چون سپانلو نقش اصلی او را در تاسیس آن کانون ندیده گرفته است.

خودمانیم ، تاریخچه این کانون نویسندگان هم مشکل بزرگی برای این دست به قلمان روزگار ما شده است. هر کدام که می خواهد به نوعی و نحوی خود را به کافه فیروز و ساعدی و جلال آل احمد بچسباند و هویت نویسندگی با شاعری خود را به ثبت برساند، آن یکی در می آید و ثابت می کند که طرف هرچه گفته باد بوده. روزگار غریبی است !

در رابطه با عقده ی حقارت و انتقام و غیره ، حساب استاد جداست و این وصله ها به او نمی چسبد ، ولی سوال از آقای تنظیفی اینکه ، اگر شما بر اثر کار و کوشش فوق العاده و « جنون فعالیت » مثلا از راه همین نویسندگی و پرکاری در همین رشته و مجیز گویی به یهات حاکمه ، فروش چند ده هزار نسخه از کتابت می داشتی و از قبل خوش خدمتی فراوان پول و پله حسابی گیر می آوردی و درخانه چند ده میلیونی سکونت می کردی و اتومبیل لوکس سوار می شدی و بچه های خوش خط وخال پیدا می کردی ، آیا مستحق این بودی که دیگران ، به خصوص آن ها که مآل اندیش نبوده و جیفه ای نیندوخته اند ، خود و بچه هایت را خوش خط وخال لقب بدهند و درصدد انتقام از آن ها بربیایند؟ یا آیا اجازه می دادی بچه های ناز پرورده ات با بچه های کیسه کش حمام یا ساکنین « چوخورلار » آمد و شد بکنند؟ هکذا راضی می شدی که دخترت زن پسر یک « عاشیق » یک لاقبا بشود؟



7- کتاب مالامال از بی عفتی قلم ، زشت نگاری و وقیح نویسی و گاه غلط های دستوری و عبارتی است . گرچه با توجه به سوابق قلمی استاد براهنی ، این یک استدلال در جهت اثبات نظر من دال بر عدم انتساب کتاب به استاد، کمی ضعیف می نماید، باوجود این عقل سلیم به هیچ وجه نمی تواند این همه بی توجهی را به یک استاد ادبیات آن هم از نوع تطبیقی و خلاقه منتسب بداند. چرا که این گونه زشت گویی ها و زشت نگاری های ، خاص لایه ی بخصوصی از مردم در گروه های شغلی ویژه است و بکارگیری آن ها هر گزبه یک استاد ادبیات نمی آید.

درست است که در « ادبیات نوین » ، محاورات عادی و معمولی مردم عامی آورده می شود ، ولی به ضرورت ، آن هم نه تا عمق و ارتفاع ابتذال . و نه اینکه بردارند دایره المعارفی از ابتذال و مستهجنیات فراهم آورند و اسمش را بگذارند رمان . در این باره – مثل همه ی باره های دیگر – کمتر نمونه می دهم ، چون تمام صفحات کتاب از اول تا آخر نمونه است . فقط به چند مثال اشاره می کنم .

می گوید « ملت سیفون راکشید و کوروش و داریوش و ... رفتند پایین .»( ص 558) و یا « همخوابگی با یک فاحشه ، شاشیدن و خال یکردن روده ها در امعا و احشای یک آدم دیگر است .» ملاحظه بفرمایید . کوروش را – که حتا در کتاب مقدس از او تجلیل شده و به عنوان نخستین مدافع حقوق بشر در آن روزگاران شناخته شده است – باید روانه توالت کرد و لابد به جای او از حجاج ابن یوسف تجلیل به عمل آورد ، چون زمان این چنین ایجاب می کند . ویا زیباترین و متعالی ترین ودیعه طبیعت را که میل به همخوابگی و تمتع از جنس مخالف است – ولوفاحشه – به چه شکل شنیعی آورده است . بگذریم از این که خود در همین کتاب از یک فاحشه شهید و از فاحشه ی دیگر مجاهد نستوه ساخته است و می خواسته با همین آخری ازدواج هم بکند که نشده . در همین رابطه جالب این که عامل فاحشه شدن همه فاحشه هایی را که در صحنه های مختلف با آن ها برخورد کرده ، دزدیده شدن یا ربوده شدن و نهایتا فروخته شدن آن ها به دلال ها دانسته که لابد در همه موارد هم ، دست آمریکا جهانخوار در کار بوده ( ص 74) . از قول یکی از فواحش می گوید : « چون پدرم مرد و مادرم حاضر نشد با عمویم ازدواج بکند ، عمویم هم مادرم و مرا که دختر چهار پنج ساله بودم به دلال ها فروخت و بقیه قضایا.» از آن برداشت های کلیشه ای اقتباس شده از « بامن به شهرنو بیایید» که زمانی نویسنده های تازه کار همه به یک جور تقلید می کردند. همین ر- اعتمادی خودمان از این جماعت بود که اتفاقا در کارش هم بد پیشرفت نکرد. کاش آقای تنظیفی یکی دو کار از همین نویسنده را مطالعه کرده بود.

می گوید : « فوج رمه های گوسفند از دور ، مثل موج مگس ! به سینه ی زمین و تپه چسبیده بود» یا « جنگل اول ذره ذره شروع می شد ، و تپه هایش مثل سرهای جرب گرفته بودند که موهاشان جسته گریخته ریخته باشند.» ( ص 12) . می بینید؟ هرکدام از این صحنه های می توانست صفحاتی را در تصویر زیبایی طبیعت پربکند و خواننده را به رویاهای دست نیافتنی بکشاند وبه محتوای پر از خون و خشونت داستان طلاوتی به بخشد. ولی طبع زشت انگاری نویسنده از یک سو و عدم قدرت تصویر در قلم او از سوی دیگر ، آن صحنه های زیبا را به این صورت کریه در آورده است .

در حوزه ی بدنویسی و سبک نگارش نویسنده ، به این چند پارگراف فوق العاده دلچسب ! هم توجه کنید:

« سرهنگ قد کوتاهی داشت ، چشم های سیاه ریزی داشت ، روی دماغش خال درشت سیاهی داشت ، سبیل نازک نامنظمی داشت و ...» ( ص 47)

«سوار تاکسی شدیم . توی تاکسی حرف نزدیم . تو میدان مجسمه پیاده شدیم . سوار تاکسی شدیم پایین تر از باغشاه پیاده شدیم . سوار تاکسی شدیم . به طرف غرب امیریه پیاده شدیم . سوار ...» ( ص 848)

« زنگ زدم در باز شد . رفتم بالا زنگ زدم در باز شد . دیدم رقیه خانم دم (؟) در ایستاده بود.» ( ص 1045)

« برف پاکن ها حرکت ناچیزی کردند و برف را قدری کندند و دوباره پایین رفتند و بالا آمدند و برف را دوباره عقب زدند و بعد سرجای خود برگشتند و بعد آمدند بالا و برف را عقب زدند و آوردند این ور و آن ور شیشه ...» ( ص 39)

« کلید برق را زدم برق دیوار به کار افتاد. آمدم پایین . چارپایه را برداشتم بردم گذاشتم آن ور دیوار ، قرینه ی همان کلید برق . کاغذ را دوباره با انگشتم کنار زدم . سوراخ کلید رمز بالا سرم بود . کلید راکردم آن تو . راست ، راست ، راست ، چپ ، فشار مجدد کلید به داخل سوراخ و بعد چپ ، چپ ، چپ ، راست ، فشار مجدد کلید به داخل سوراخ تا ته ، و بعد چپ ، چپ ، راست ، چپ ، چپ و بعد فشار مجدد تا ته ، چرخش کامل کلید و بعد شنیدن صدای تلک ف تلک ، تلک ..» ( ص 1177).

« من فریاد می زدم من حسین نیستم. من هم حسین نیستم . من هم حسین نیستم: من نه علی هستم ، نه حسین هستم . نه علی ! نه حسین ! ، نه علی ! نه حسین ! نه حسین !نه علی ! ( ص 951) . دیگر تمنا می کنم از من نمونه نخواهید . آخر طاقت آدم هم حدی دارد.

در رابطه با اغلاط عبارتی ، دستوری و غیره فقط به ذکر چند مثال می پردازم و خواننده را به مطالعه کتاب : « رازهای سرزمین من » حواله می دهم و می دانم خواندن ! این کتاب صبر ایوب می خواهد و تحمل یعقوب و در همین جا اعلام بکنم که هرکس ادعا کند که توانسته طاقت بیاورد و تمام کتاب را تا آخر بخواند یک جایزه از خود من دارد. اقای تنظیفی از قول ابراهیم ترک ! زبان در باره ی زنش که فارس زبان است و به همین زبان هم تکلم می کند ، می گوید « فارسی قیریلدادیر » و ناین عبارت را آقای تنظیفی به این مضمون ترجمه می کند ، می گوید « فارسی بلغور می کند.» ( ص 1035) . هر بچه مکتبی می داند که هیچ کس زبان مادری خود را بلغور نمی کند بلکه « آرد » می کند. عبارت بلغور کردن در موقعی بکار می رود که کسی به زبانی ،غیر از زبان مادر ی خود حرف بزند و آن را هم نتواند از عهده بربیاید. یعنی شکسته بسته حرف بزند. « قیریلداتماق » در زبان آذری دقیقا به معنی یاوره گفتن یا « زر زدن » است و گاهی به جای پر گفتن بکار می رود ، نه بلغور کردن.

از جمله ی بی اطلاعی های مشهود در این نوشته این که ، می گوید : « بلقیس ، ملکه سبا ، سلطنتش را کابین عروسی اش کرد و جزو حرم سلیمان در آمد» ( ص 792) همگان می دانند که این ،زن نیست که در ازدواج کابین بدهد. بلکه کابین ، مبلغ یا مال یا چیزی است که به هنگام عقد و نکاح بر ذمه ی شوهر مقرر می شود. به زبانی که آقای تنظیفی بفهمد یعنی مهر یا مهریه . آن چه که زن می دهد یا باخود به خانه ی شوهر می برد جهیزیه است نه کابین .

بگذریم از این که طبق همه ی روایات مذهبی ، سلیمان وب لقیس هر گز هم با هم ازدواج نکردند که موضوع کابین ! مطرح بشود ، بلکه آن ها هم چنان دوست پسر و دوست دختر! باقی ماندند سلیمان با درایت تر از آن بود که حرمت و حلاوت عشق را با دو کلمه خطبه ی قراردادی ضایع بکند.

دنباله دارد
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=649