سرگذشت خودکامگی -عزت الله فولادوند
دیکتاتوری همیشه برای انبوهی از مردم سرزمین ها و فرهنگ ها وتمدن های مختلف جاذبه ی قوی داشته است و هنوز هم دارد. . دموکراسی از مردم می خواهد که در یکایک امور آزادانه تصمیم بگیرند و مسوولیت پیامدهای تصمیم را بردوش بکشند. دیکتاتوری ، آزادی تصمیم را می گیرد و درعوض وعده نان و امنیت می دهد. تجربه تاریخی حاکی است که در اغلب موارد نان و امنیت بر ازادی پیروز می شوند.







موضوع سخن ما دیکتاتوری است . در كشور ما كه تا ۱۳۵۷ نوع حكومت هميشه محدود به حكومت سلطنتى بود و تا انقلاب مشروطه و حتى پس از آن و بعد از تدوين و تصويب قانون اساسى، بسيارى از مردم از نبود آزادى مى ناليدند، استبداد و ديكتاتورى همواره مترادف با سلطنت بود. ولى پادشاهى، بويژه از صد سال پيش به اين طرف، ضرورتاً به معناى ديكتاتورى نيست. در دموكراسى هاى پارلمانى اروپاى غربى، پادشاه رئيس تشريفاتى دولت و نماد وحدت ملى است. ملكه يا پادشاه انگلستان يا هلند يا دانمارك يا سوئد هيچ قدرت و اختيارى در اداره مملكت ندارد و حكومت در دست پارلمان و اعضاى هيأت دولت و وزارتخانه ها و احزاب است. سلسله هايى كه هنوز در اروپاى غربى سلطنت مى كنند اين مقام را به دليل چشم پوشى از قدرت حكومت حفظ كرده اند. بر عكس، آنها كه در آلمان و اتريش و روسيه حتى پس از آغاز قرن بيستم مى خواستند هم سلطنت كنند و هم حكومت، برافتادند. حتى خوآن كارلوس پادشاه كنونى اسپانيا نه به اين دليل كه نوه آلفونسوى سيزدهم آخرين شاه اسپانيا پيش از ديكتاتورى فرانكو است، بلكه به دليل پشتيبانى محكم از حكومت مشروطه و هوادارى از اصلاحات اقتصادى و اجتماعى محبوب مردم آن كشور است و توانسته بر تخت باقى بماند.







پس سلطنت ضرورتاً به معناى ديكتاتورى نيست، هر چند پيوندهاى تاريخى با آن داشته است. تعداد حكومت هاى پادشاهى كه مبناى مشروعيت آنها سلطنت موروثى بود در قرن بيستم بسيار كم شد، اما ديكتاتورى به صورت هاى مختلف در سراسر جهان گسترش پيدا كرد. ظهور كسانى مانند آتاترك و موسولينى و هيتلر و استالين و فرانكو و مائوتسه تونگ و پرون و جمال عبدالناصر و سوكارنو و كيم ايل سونگ و صدها حكمران مستبد از قبيل آنها در آسيا و اروپا و آمريكاى جنوبى و آفريقا به ما حق مى دهد كه قرن بيستم را قرن ديكتاتورى بناميم. در اين كشورها، نخست وزيران يا رؤساى جمهور يا شخصيت هاى نظامى يا رهبران احزاب بر ويرانه هاى قوانين اساسى بر مسند نشستند و گروه هاى مخالف را سركوب يا نابود كردند و غالباً با پشتيبانى نيروهاى مسلح و همواره با بهره بردارى از مشكلات اجتماعى و اقتصادى شخصاً قدرت را مستبدانه به دست گرفتند.







بديهى است نوع رژيم هاى ديكتاتورى مختلف است. فاشيسم موسولينى و نازيسم هيتلر را نمى شود با كمونيسم استالين و مائو يا رژيم بعثى صدام يكى دانست. ولى جنس همه آنها ديكتاتورى است. دو نكته جالب توجه ديگر نيز در اين زمينه وجود دارد.







نخست اينكه ديكتاتورى يا استبداد يا جباريت يا هر نام ديگرى كه بر آن بگذاريم كهن ترين نظام حكومتى بشر است و قدمت آن با دموكراسى كه سابقه واقعى اش از حدود دو قرن تجاوز نمى كند، قابل مقايسه نيست و به هزاران سال مى رسد.







دوم اينكه، برخلاف تصور بسيارى از آزاديخواهان ساده دل، ديكتاتورى هميشه براى انبوهى از مردم سرزمين ها و فرهنگ ها و تمدن هاى مختلف جاذبه قوى داشته است و هنوز هم دارد. دموكراسى از مردم مى خواهد كه در يكايك امور آزادانه تصميم بگيرند و مسؤوليت پيامدهاى تصميم را بر دوش بكشند. ديكتاتورى، آزادى تصميم را مى گيرد و در عوض وعده نان و امنيت مى دهد. تجربه تاريخى حاكى است كه در اغلب موارد نان و امنيت بر آزادى پيروز مى شوند. (بگذريم از اينكه در بسيارى موارد سرانجام در ديكتاتورى نه از نان و امنيت اثرى مى ماند نه از آزادى) عوامل ديگرى نيز در ژرفاى روان آدمى وجود دارند كه ديكتاتورى را به پيروزى مى رسانند كه بعد به آنها خواهيم پرداخت.







به هر حال، آنچه اكنون بايد بگوييم اين است كه پديده اى به اين قدمت، به اين قدرت، به اين مداومت و به اين جذابيت مانند ديكتاتورى چيزى نيست كه صرفاً بر اساس سليقه بتوان آن را غيرقابل اعتنا دانست و كنار گذاشت. بايد بدقت آن را شناخت. ديكتاتورى هم دشمنانى دارد و هم دوستانى. هم داراى عوامل ايجادكننده و پاى دارنده است و هم عوامل تضعيف كننده و براندازنده. بنابراين، شايد هم دوستان ديكتاتورى بتوانند از سخنان ما نكته ها بياموزند و هم دشمنان آن. براى اينكه بحث ما منظم و روشمند باشد، اول مى پردازيم به تعريف ديكتاتورى، دوم نگاهى مى اندازيم به سير تاريخى و نياكان فكرى آن، بعد تحقيق مى كنيم در انواع ديكتاتورى، سپس دلايل موافقان و مخالفان را مى سنجيم و دشمنان ديكتاتورى را در نظر مى گيريم و سرانجام مى رسيم به ديكتاتورى در جهان معاصر كه مشكل كنونى ماست. همچنين، چون از قديم گفته اند كه هر چيزى را با ضدش بهتر مى توان شناخت، پس اگر مجالى باقى بماند، بايد سرى هم بزنيم به حكومت قانون يا دموكراسى كه ضد ديكتاتورى است، هر چند ديكتاتورى غالباً براى كسب مشروعيت، سعى مى كند به انواع حيله ها به لباس دموكراسى درآيد.







۱-تعريف ديكتاتورى



در تداول فعلى، غرض از ديكتاتورى تسلط نامحدود فرد يا محفل يا گروهى كوچك بر دستگاه دولت است. مصداق هاى فرمانروايى به سبك ديكتاتورى در همه عصرها و همه تمدن ها ديده مى شود. اصطلاح ديكتاتورى ممكن است نه تنها بر اصل حكومتى نظام سياسى معينى دلالت كند، بلكه همچنين دال بر ايدئولوژى خاصى باشد كه شالوده شيوه زندگى جامعه و بيانگر هنجارها و قواعد حاكم بر رفتار سياسى است. اصطلاحات متعددى براى توصيف پديده تاريخى ديكتاتورى به كار رفته است، مانند جباريت، استبداد، خودسالارى، قيصرمآبى، پيشوا محورى، اقتدارگرايى و توتاليتاريسم.







در برخى از قوانين اساسى كشورهاى دموكراتيك، گاهى پيش بينى شده است كه در اوضاع اضطرارى، اختيارات فوق العاده نزديك به ديكتاتورى به دولت اعطا شود. مثلاً در جنگ جهانى دوم چنين اختياراتى در بريتانيا و ايالات متحده آمريكا به قوه مجريه داده شد. در اينگونه مواقع، حقوق و آزادى هاى فردى محدود مى شوند و دولت حق دارد حكومت نظامى اعلام كند و همچنين، در قانون اساسى جمهورى پنجم فرانسه كه در ۱۹۵۸ به تصويب رسيد، عيناً آمده است كه «هنگامى كه نهادهاى جمهورى يا استقلال ملت يا يكپارچگى سرزمين يا ايفاى تعهدات بين المللى دولت با خطر آنى و شديد روبرو شود و اقتدار منبعث از قانون اساسى دچار وقفه گردد»، به رئيس جمهور اختيارات وسيع فوق العاده داده مى شود. در بريتانيا و آمريكا، با خاتمه جنگ، اختيارات فوق العاده قوه مجريه هم به پايان رسيد و در فرانسه تاكنون مناسبتى براى اعطاى آن اختيارات به رئيس جمهور پيش نيامده است. اما در بسيارى موارد ديگر، اعطاى اختيارات فوق العاده مقدمه ديكتاتورى شد و كيفيت دائمى پيدا كرد. ديكتاتورى موسولينى در ايتاليا، كمال آتاترك در تركيه، پيلسودسكى در لهستان، سالازار در پرتغال و فون پاپن و هيتلر در آلمان از اين قبيل بود.







ولى گذشته از اينگونه ديكتاتورى كه ممكن است بر طبق قانون اساسى برقرار شود، خصلت هاى عمومى و مشترك كليه انواع ديگر ديكتاتورى ها را مى شود به اين شرح ذكر كرد:







۱- انحصارطلبى يا طرد غيرخودى ها و خودسرى در اعمال قدرت. ويژگى ديكتاتورى ها عدم تفكيك قوا (چه رسماً و چه عملاً)، سركوب گروه ها و نهادهاى سياسى و اجتماعى رقيب، تمركز قدرت در دست شخص ديكتاتور يا گروهى از نخبگان حكومتگر و استفاده از ابزار حكومتى به شيوه خودسرانه به منظور انحصارى كردن قدرت است.







۲- از ميان بردن يا سست كردن قيد و بندهاى قانونى در اعمال قدرت سياسى. حكومت قانون برمى افتد و قانون انقلابى يا ضدانقلابى جديدى صرفاً به عنوان آلت دست حكمرانان وضع مى شود. از پيامدهاى اين امر يكى اين است كه تعيين جانشين ديكتاتور به روش قانونى مشكل يا محال مى شود.







۳- الغا يا محدوديت شديد آزادى هاى مدنى. به جاى همكارى داوطلبانه گروه هاى مستقل اجتماعى و سياسى در گردانيدن امور، تكليف شهروندان به كار اجبارى يا خدمات دسته جمعى مورد تأكيد قرار مى گيرد.







۴- تصميم گيرى هاى عمدتاً تجاوزگرانه و آنى و شتابزده. ديكتاتور يا نخبگان سياسى حكومتگر معمولاً چون مى خواهند فعال و پرتحرك به نظر برسند، اغلب بر مبناى احساس رسالت ايدئولوژيك و با هدف دگرگون ساختن جامعه و ايجاد انضباط اجبارى در آن، تصميمات آنى و شتابزده مى گيرند.







۵- استفاده از روش هاى استبدادى براى كنترل سياسى و اجتماعى. از اين مقوله اند روش هايى مانند تبليغات، ايجاد بيم و انفعال، اجبار به اطاعت و انواع طرق وحشت افكنى و ترور و ارعاب.







اينكه در هر نوع ديكتاتورى و در هر دوره تاريخى چه مقدار از اين ويژگى ها با چه تغييراتى به كار مى رود، البته تفاوت مى كند. مطلب بستگى دارد به اينكه از كدام ديكتاتورى صحبت كنيم: جباريت در يونان و سيسيل در روزگار باستان بنا به وصف افلاطون و ارسطو؛ يا ديكتاتورى قيصرمآبانه امپراتورى روم در عهد سولا و ژول سزار؛ يا مظاهر جباريت خانواده هاى اشرافى و اليگارشى هاى شهرى ايتاليا در اوايل و اواخر عصر رنسانس؛ يا سلطنت مطلقه در انگلستان و استبداد انقلابى كرام ول؛ يا ديكتاتورى وحشت افكن ژاكوبن ها در انقلاب كبير فرانسه و كمونيست ها در انقلاب هاى سوسياليستى؛ يا ديكتاتورى هاى ضدانقلابى و كوتاه مدت فاشيست ها و نازى ها؛ يا شكل هاى قديم تر ديكتاتورى هاى نظامى در آمريكاى لاتين؛ يا از جنگ جهانى اول به بعد، ديكتاتورى هاى بعضاً يا كلاً توتاليتر براساس الگوهاى فاشيستى يا كمونيستى مثلاً در اسپانياى فالانژيست ها، آرژانتين در زمان پرون، كمونيسم در كوبا و حكومت هاى قذافى و حافظ اسد.



بعداً در بررسى سير تاريخى ديكتاتورى، به تغيير و تحولى كه به اقتضاى دگرگونى اوضاع و احوال در اعصار مختلف در مفهوم ديكتاتورى حاصل شده است خواهيم پرداخت، ولى در حال حاضر، چنانكه گفتيم، مراد از ديكتاتورى هر وسيله حكمرانى و هر قسم رژيم سياسى است كه اساس آن تمركز نامحدود قدرت در دست يك تن يا گروهى از افراد يا حزب يا نهادى باشد كه زمام امور را براى مدت نامحدود در اختيار داشته باشند و بدون نظارت و كنترل نهادهاى دولتى يا مردم قدرت را قبضه كنند.







ديكتاتورى چه از آغاز و چه در جريان تحولاتى كه پيدا كرده، در دو نقش ظاهر شده است. گاهى پشتيبان برقرارى حكومت قانون بوده است و گاهى كاملاً ضد آن. فرانتس نويمان، حقوقدان و فيلسوف آلمانى مكتب فرانكفورت در كتابى كه من آن را به نام «آزادى و قدرت و قانون» به فارسى درآورده ام، مى گويد كه ديكتاتورى ممكن است كاركردى در جهت «اجراى دموكراسى» يا «آماده كردن زمينه دموكراسى» يا «نفى كامل دموكراسى» داشته باشد. افلاطون و ارسطو منشأ جباريت را ضعف و زوال دموكراسى مى دانستند و علم سياست از آن زمان تاكنون بنا را بر ضديت دموكراسى و ديكتاتورى گذاشته است. بعضى از پژوهشگران هم معتقدند كه ريشه توتاليتاريسم كمونيستى، دموكراسى برابرى خواهانه و منجى طلبانه انقلاب كبير فرانسه بوده است.







به هر حال، چنين پيداست كه يكى از علت هاى عمده حكومت هاى ديكتاتورى، ضعف داخلى و اختلال كاركرد دموكراسى ها بوده است. نظام كمونيستى توتاليتر اتحاد شوروى در نتيجه فرو ريختن نظام خودكامه تزارى و پيدايش جنبشى توده گير به وجود آمد. به طور كلى، مى شود ديد كه وجود تنش هاى اجتماعى و بحران هاى اقتصادى رفع نشده، از شرايط ايجاد رژيم
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=644